۱۰۴۲۰-بحران دموکراسی در ایران + محبت حقیقی با دمکراسی بشری جمع نمی شود.

بحران دموکراسی در ایران

بحران دموکراسی در ایران

گفت و گو با محمدعلی همایون کاتوزیان درباره بحران دموکراسی در ایران این که چرا همیشه فضای باز سیاسی به تندروی انجامیده و در نتیجه فضا دوباره بسته شده است

گفت و گو با محمدعلی همایون کاتوزیان درباره بحران دموکراسی در ایران؛ این که چرا همیشه فضای باز سیاسی به تندروی انجامیده و در نتیجه فضا دوباره بسته شده است.

 

«اقتصاد سیاسی ایران: از مشروطیت تا پایان سلسله پهلوی»، «استبداد، دموکراسی و نهضت ملی»، «مصدق و مبارزه برای قدرت در ایران»، «9 مقاله در جامعه شناسی تاریخی ایران»، «دولت و جامعه در ایران، سقوط قاجار و استقرار پهلوی»، «تضاد دولت و ملت: نظریه تاریخ و سیاست در ایران»، «جستارهایی درباره تئوری توطئه در ایران»، «ایرانیان» و «ایران، جامعه کوتاه مدت»؛ این تنها بخشی از کوچک از تالیفات محمدعلی همایون کاتوزیان در حوزه تاریخ ایران است.

 

کاتوزیان هم در اقتصاد متخصص است و هم دستی در ادبیات دارد. او نگاه منحصر به فردی به تاریخ ایران دارد و «استبداد، هرج و مرج، عدم قانون و سیاست، عدم طبقات مستقل و بلندمدت اجتماعی، جامعه کوتاه مدت و غیرقابل پیش بینی بودن زندگی حتی در میان مدت، عدم انباشت سرمایه های بلندمدت اقتصادی و اجتمای و غیره و غیره» را عواملی می داند که تاریخ و جامعه ایران را تبیین می کند.

 

 

 

در این میان یک پرسش اساسی وجود دارد؛ این که چرا «بحران دموکراسی» در ایران تمام نمی شود. پاسخ به این پرسش شخت را سخت می توان یافت اما شاید صاحب این همه تالیف در زمینه تاریخ ایران، بتواند راهنمایی مان کند که پاسخ را کجا باید جست و جو کرد و بنابراین این پرسش را با کاتوزیان در میان گذاشتیم.

 

ما در ایران بلافاصله بعد از هر تجربه باز شدن فضای سیاسی، دچار تندروی هایی شده ایم که در نهایت همان فضای باز را از بین برده است. من از این تجربه با عنوان «بحران دموکراسی» یاد می کنم. با این توضیح، شما با تعبیر بحران دموکراسی موافقید و آن را توصیف مناسبی می دانید؟

 

در تاریخ ایران مشاهده می کنیم که ملت معمولا با دولت مخالف بوده است. در نتیجه، وقتی دولت دچار اختلال و تزلزل می شد و خاصه هنگامی که سقوط می کرد، جانشین آن، نه حکومت قانون- چه رسد به دموکراسی- بلکه اغتشاش و هرج و مرج بود. به عبارت دیگر ملت می دانست چه نمی خواهد ولی نمی دانست چه می خواهد.

 

مبنای حکومت بر استبداد بود؛ یعنی نظامی که در آن دولت منوط و مشروط به هیچ قانونی خارج از اراده خودش نبود و هر آنچه را می توانست اعمال کند، انجام می داد. در نتیجه دولت میان مردم پایگاهی نداشت و حتی بزرگان کشور، (که آن ها نیز رعیت و نوکران دولت تلقی می شدند) درواقع دل خوشی از حکومت نداشتند. حکومت بر مبنای زور بود و اطاعت بر مبنای ترس.

 

اگر منظورتان را درست متوجه شده باشم، می فرمایید اصلا دموکراسی دغدغه ای برای ایرانیان نبوده تا بتوان تعبیر بحران دموکراسی را در موردش به کار برد. در دوره های متاخر که بالاخره دموکراسی یک اصل پذیرفته بود چطور؟

 

این مختصر طرحی از سیستم تاریخی ایران بود. از مشروطه به بعد دموکراسی (که در آن زمان به آن حکومت ملی می گفتند) مطرح شد ولی ریشه ندوانید. در دوره نهضت ملی دو نیرو از سه نیروی عمده سیاسی (شاه و محافظه کاران و توده ای ها) با دموکراسی مخالف بودند. در انقلاب سال ۵۷ هم کمتر سخنی از دموکراسی بود. فقط در دو دهه اخیر است که دموکراسی کم کم مد شده است.

 

 

 

انقلاب مشروطه را می توان نخستین خیزش ایرانیان برای حصول دموکراسی دانست. چرا این جنبش به سرعت دچار بحران شد و یک تجربه ناموفق برای ایرانیان رقم خورد؟

 

انقلاب مشروطه، عوامل و هدف های گوناگونی داشت؛ از تجددخواهی گرفته تا ناسیونالیسم و حتی عدالت اجتماعی یعنی عدالت برای فرودستان اجتماع. اما آنچه همه مشروطه خواهان را به هم پیوند می داد، امحای استبداد و استقرار حکومت قانون بود. به این جهت بود که ملت بر ضد دولت قیام کرد. ولی از همان ابتدا، تندروی اغلب جوانان و روشنفکران، علاوه بر مقاومت عوامل استبداد، سبب شد در میان خود مشروطه خواهان اختلاف ویران کننده ای بروز کند و در دوره استبداد صغیر، اختلاف میان انقلابیان به خاطر هدف مشترک شکست دادن دولت، فروکاست ولی مانند آتش زیر خاکستر باقی ماند.

 

سه ماه پیش از سقوط حکومتش محمدعلی شاه از در آشتی درآمد و از مشروطه خواهان خواست که مجلس را باز کنند و حتی مخالفت لفظی با مشروطه را جرم اعلام کرد. اما مشروطه خواهان درخواست او را رد کردند و این، چنان که می دانیم منجر به فتح تهران و خلع محمدعلی شاه شد.

 

سید حسن تقی زاده که از رهبران رادیکال انقلاب بود، در اواخر عمر به ایرج افشار گفته بود (و او بعدها به من گفت) که «من هرچه در عمرم چوب خوردم، به دلیل این بود که با پیشنهاد آشتی محمدعلی شاه مخالفت کردم.» روشن است که اگر پیروزی مشروطه منجر به یک حکومت قانون، چه رسد به دموکراسی، شده بود، تقی زاده به این نتیجه نمی رسید.

 

اما هنوز جشن و سرورها پایان نیافته بود که زد و خورد و کشمکش و ترور آغاز شد و ابتدا مرکز و سپس ولایات دستخوش هرج و مرج شدند. در دوره احمدشاه آزادی نبود بلکه آنارشی و لجام گسیختگی بود و فقط در حدود دو سال دولت وثوق الدوله یک ثبات (تاکید می کنم) نسبی برقرار شد اما او را هم متهم به خیانت و وطن فروشی کردند و چنان هنگامه ای شد که ناچار کنار رفت.

 

سید محمدرضا شیرازی که در دوره مشروطه اول روزنامه بسیار تندرو و لجام گسیخته «مساوات» را منتشر می کرد، در همان سال ۱۲۹۹، چند ماه پیش از کودتای رضاخان به تقی زاده نوشت: «فقط عمده دردی که جگر مرا سوراخ کرده، عدم موفقیت و عدم مظفریت می باشد.

 

گذشته از عدم مظفریت، فوق العاده از اعمال ما ضرر و خسارت بر ملت و مملکت وارد آمده است و شاید تمام گناه این خسارت غیرقابل تدارک بر گردن ماها وارد بیاید و من در این آتش فکر و اندیشه مدام می سوزم که از چه راهی می شود تدارک کرد و تحصیل غفران گناهان گذشته را می توان نمود و این لکه ننگ تاریخ که امروز چهره نازنین ایران را چرکین و سیاه کرده است و به نام ماها در تاریخ ثبت می شود، به دست خودمان می توان پاک کرد یا آن که طوق این لعنت با قیامت به گردن تقی زاده و مساوات خواهدماند و تا ابدالدهر ایرانیان آن ها را مثل شمر کوفه و یزید شام یاد خواهندکرد.»

 

انقلاب مشروطه نتایج مثبتی هم داشت ولی نتیجه «دموکراسی» آن هرج و مرجی بود که در آن زمان حتی لفظ مشروطه را سیاه کرد.

 

 

 

آیا تندروی را می توان از ویژگی های نهادی شده در اخلاق جامعه ایرانی دانست؟ اگر آری، چگونه می توان از فرصت هایی که پیش می آید برای نیل به دموکراسی سود جست؟

 

تندروی و لجام گسیختگی، روی دیگر سکه استبداد بود، چنان که سقوط استبداد رضاشاه هم منجر به هرج و مرج نسبی شد، چه در مرکز و چه در ولایات. فقط پس از کودتای ۲۸ مرداد بود که یک بار دیگر سختگیری شروع شد؛ اگرچه حکومت از ۲۸ مرداد تا انقلاب سفید و حوادث منجر به ۱۵ خرداد ۴۲، هنوز دیکتاتوری یعنی حکومت اقلیت بود، نه حکومت استبدادی.

 

در آن شرایط اگر جبهه ملی دوم و حزب توده و عموم مردم در زمان دولت اصلاحگر امینی، تندروی و زیاده خواهی نمی کردند و امینی را با تمام قوا نمی کوبیدند، به احتمال زیاد دولت او به آن زودی برکنار نمی شد و محمدرضا شاه دوره حکومت استبدادی خود را آغاز نمی کرد.

 

بنابراین وقتی فرصتی پیش می آید، رویه، بهره گیری از آن در جهت نزدیک شدن به دموکراسی، تعقل و اعتدال است. این بدان معنا نیست که باید صددرصد سکوت کرد و مواضع معقول انتقادی را کنار گذاشت، بلکه به این معناست که باید از تندروی و لجام گسیختگی و رفتار حذفی پرهیز کرد.

 

در تحلیل ناکامی جریان های دموکراسی خواه در ایران، به کدام یک از این عوامل می توان سهم بیشتری داد: ساختار سیاسی، صورت بندی های اجتماعی یا ظرفیت های تاریخی؟

 

همه این عوامل به یکدیگر مربوطند و تفکیک آنان کار مفیدی نیست.

 

به کدام می توان وزن بیشتری داد؟

 

چنان که گفتم این عوامل همه به هم مربوطند و نمی توان آن ها را از منظر کمی با هم مقایسه کرد.

 

چگونه الگوی فضای باز- تندروی- عکس العمل قدرت و در نهایت فضای بسته بارها و بارها تکرار شده است؟

 

یکی از وجه جامعه استبدادی- هرج و مرجی، کوتاه مدت بودن آن است و این بدان معناست که در همه احوال، هدف و چشم اندازها کوتاه مدت است چون به تغییرات بلندمدت اعتمادی نیست. همه می خواهند در اندک مدتی به همه چیز برسند و این طبعا ممکن نیست.

 

چرا متفکران، صاحبان اندیشه و برگزیدگان جامعه ایران، ناتوان از پیش بینی دوره های رونق دموکراسی و باز شدن فضای سیاسی- اجتماعی بودند؟ اگر چنین توانی وجود داشت، امید نمی رفت که بسیاری از مشکلات آتی پیش نیاید؟

 

حرکت های اجتماعی را روشنفکران و درس خواندگان و نخبگان آغاز و رهبری می کنند و همین ها هستند که تخم تندروی و بیش طلبی و آرمان گرایی و ناشکیبایی را می پاشند. البته این از ویژگی های جوامعی است که از منظر سیاسی توسعه یافته نیستند.

 

بحران دموکراسی در ایران

 

این جا دچار دور باطل نمی شویم؟ توسعه نیافته ایم، پس نخبگان تندروی می کنند و نخبگان تندروی می کنند، پس توسعه نمی یابیم.

 

این دور باطل نیست بلکه بیان واقعیت است.

 

چیزی که در تاریخ معاصر ایران عجیب می نماید، این است که اتفاقا طبقه نخبه و برگزیده، سردمدار دامن زدن به مطالبات اجتماعی و سیاسی هستند. برای مثال در مقطع بعد از دوم خرداد ۷۶، روزنامه های منتشر شده از سوی نخبگان با گرایش های متنوع ملی و مذهبی، فضا را به شدت قطبی کرد و زمینه های برخورد ناگهانی و توقیف فراهم شد. چرا چنین است؟ آیا نباید از نخبگان انتظار داشت که مانع تندروی طبقات اجتماع فروتر از خود شوند؟

 

یک وقتی یکی از اعضای سابق حزب توده که دیگر فعال نبود، در یک مرحله به دوستان توده ای اش گفته بود: «عجب، باز هم اشتباه شد. از این پس هر وقت اشتباه شد، خبرش را به من بدهید.» در دوره اصلاحات هم می توان گفت که «باز هم اشتباه شد» ولی روشن نیست که از این تشخیص اشتباه های پس از واقعه، چه زمانی درس گرفته می شود تا در فرصت های بعدی اشتباه نشود.

 

همه ما می دانیم استبدادزدگی، روش و منش هایی را برناخودآگاه ملت ایران حاکم کرده است. آنچه نمی دانیم این است که چگونه می توان این روش ها و منش ها را شناخت، آن ها را خنثی کرد و مانع بروزشان در بزنگاه هایی شد که فضای سیاسی به هر دلیل باز شده است. به نظر شما چگونه می توان با استبدادزدگی مقابله موثر کرد؟

 

امیدوارم حق با شما باشد و «همه ما بدانیم» که استبدادزدگی بر ناخودآگاه ملت ایران حاکم است. راه حل آن هم آگاهی و تعقل و اصلاح رفتار است که ناگزیر رهبران جامعه باید آن را آغاز کنند.

هفته نامه کرگدن