۱۰۵۴۶-انقلاب اسلامی و تجدد + محبت حقیقی و تجدد حقیقی

انقلاب اسلامی و تجدد

انقلاب اسلامی و تجدد

شاید این سخن گزاف نباشد که انقلاب, کابوسی بود که در آن روزگار همواره, همراه و همزاد شاه بود و هرگز دست از سر او برنداشت او آرزو داشت هرچه زودتر از این کابوس رهایی یابد کابوسی که برای هواخواهان حکومت سلطنتی همچنان ادامه دارد

نسل جدیدتر اما خاطره بی واسطه ای از انقلاب ندارند، بی دلیل نیست که نسبت به آن همدلی و سوگیری با این رخداد نداشته باشند. به خصوص با تبلیغاتی که نسبت به گذشته می شود، ممکن است در درون این نسل برخی دل زدگی ها ایجاد شده باشد. این نسل همچنین، شرایط و وقایع بعد از انقلاب را «نتیجه ذاتی» انقلاب تصورمی کند. اما من تمایل دارم از نفس انقلاب تا آنجا که خود در آن حضور داشته ام، دفاع کنم. پیش از ورود به بحث مایلم یادآوری کنم که انقلاب، پدیده ای مدرن است. کارل مانهایم در کتاب «ایدوئولوژی و اتوپیا» بر این نکته تأکید دارد که سیاست ورزی نوین در مراحل اولیه مصادف و مساوق با آمدن توده های عظیم مردم در شارع عام و احساس تعلق کردن به امر عمومی است؛ تا آنجا که حاضر می شوند برای آن ایثار و فداکاری کنند. مردم حاضر می شوند برای یک امر نسبتا زمینی، از جان خود مایه بگذارند. انقلاب اساسا یک پدیده مدرن و منطبق با روح مدرنیته است. همچنین لازم به یادآوری است که واژه انقلاب به معنا و مفهومی که در ذهن ما وجود دارد، برای قدما ناشناخته بوده و حتی واجد معنایی منفی تلقی می شده است. در تصور آنان، انقلاب تنها به دگرگشت سال و ماه گفته می شد؛ مثلا دعای «یا مقلب القلوب و الابصار» ناظر به تغییر و تحول روزگار و باطن انسان ها با مشیت الهی است و آن گاه که شاعر چنین می سراید که «یا رب نظر تو برنگردد/ برگشتن روزگار سهل است» به همان معنا اشاره دارد. این برگشتن و دگرگونی، به معنای برگشت طبیعی روزگار است. قدما انقلاب را انقلاب طبیعت می دانستند. اما در حوزه امور اجتماعی و انسانی، انقلاب اساسا یک پدیده پاتولوژیک و آسیب شناختی تلقی می شد. در نظر قدما، انقلاب به معنای خارج شدن از نظم مستقر تلقی می شد و آنان خروج از نظم مستقر را مقبول نمی دانستند. واژه انقلاب از نظر لغوی همچنین به معنای غَثیان یا دل به هم خوردگی است. وقتی می گویند کسی حالش منقلب است، یعنی دچار دل به‎هم خوردگی است. کسانی نیز هستند که انقلاب را با همین معنا مترادف می دانند؛ یعنی معتقدند همچنان که مزاج آدمی از حالت اعتدال خارج می شود، انقلاب نیز خروج از اعتدال است.

انقلاب در معنا و مفهوم مدرن، بعد از انقلاب فرانسه رواج پیدا کرده و از مظاهر مدرنیته به شمار می رود. انقلاب خود یکی از ظواهر و تجلی گاه های مدرنیته به شمار می رود و مدرنیته خود از علائم بلوغ انسانیت است. ذات تجدد، یعنی به بلوغ رسیدن، رشید شدن و به رشد عقلی دست پیداکردن.

انقلاب هایی که در مرکز اروپا رخ داد مثل انقلاب انگلستان، فرانسه و حتی انقلاب آمریکا، با اینکه افت و خیزهایی داشتند اما در نهایت به دموکراسی پایدار منتهی شدند. اما انقلاب روسیه «شبه کودتا» و انقلاب چین دهقانی بود. اما انقلاب ایران انقلابی شهری بود و روستاییان ایران دارای شرایط انقلابی نبودند. در زمان بلندشدن خیزاب انقلاب اسلامی در سال ۵٧، سطح سواد در شهرها بالا و در حد هشت کلاس سواد بود و اقشار متوسط شهری موتور محرکه انقلاب را تشکیل می دادند. انقلاب اسلامی ایران در سال ١٣۵٧ در حقیقت غلبه پروژه «مدرنیت» بر پروژه «مدرنیزاسیون» بود. مدرنیزاسیون اساسا فرایندی است که با اراده و نقش کارگزار تاریخ پیش برده می شود و جوامع را از وضعیت سنتی به وضعیت مدرن متحول می کند. عمدتا پس از جنگ جهانی دوم، کشورهای پیروز شده در جنگ به فکر بازسازی خرابی های ناشی از جنگ افتاده بودند. جهان کاملا وضعیت اردوگاهی پیدا کرده بود و به واسطه پیشرفت کمونیست ها در پاره ای از مناطق جهان، وحشت در اردوی سرمایه داری به وجود آمده بود و آنان را برای مقابله با کمونیستم مصمم کرده بود. به یک معنا می توان گفت پروژه مدرنیزاسیون، ایدوئولوژی جنگ سرد است که در مقابل کمونیسم و سوسیالیسم از ناحیه آمریکا مطرح شده است. پس پروژه مدرنیزاسیون اساسا پروژه ای برون زاست که از سوی یک کشور پیشرفته تر یا یک عامل یا کارگزار توسعه یافته تر اجرا می شود و هدفش ساختن جهان توسعه نیافته است؛ درحالی که پروژه مدرنیته پروژه ای درون زاست و آکتور تاریخی از درون خود این پروژه می جوشد. به عبارت دیگر عناصری در درون همان ساخت و بافت سنتی، پی به انحطاط می برند و سعی می کنند پس از تبیین آن، علاجی برایش پیدا کنند. مطلوبیت پروژه مدرنیزاسیون از سوی کشورهای توسعه یافته تعیین می شود و کارگزار تاریخی ابتدا شاخص های مطلوب را تعریف می کند. این پروژه مطلوب هایش را از غرب می گیرد و در آن نوعی وسترنیزاسیون (غربی سازی) مستتر است.

در پروسه مدرنیته اما، اساسا از پیش نمی توانید غایاتی را برای عمل خود متصور شوید و در طول عمل به مطلوب ها می رسید؛ مثلا در تحول و توسعه ژاپن، از پیش الگویی مانند فرانسه یا آلمان مد نظر نبود؛ بنابراین در مدرنیته، یوتوپیای خاصی در ذهن کنشگر تاریخی موجود نیست؛ بنابراین پروژه مدرنیزاسیون به جهان اردوگاهی بعد از جنگ جهانی متعلق بود و به عنوان ایدئولوژی جنگ سرد. اما انقلاب اسلامی ایران باید در درون پروسه مدرنیته بررسی شود. برای شناخت و تحلیل بهتر انقلاب ایران باید رگه های مدرن آن را برجسته دید. مدرن بودن این انقلاب را با تأملی بر شعارهای انقلاب می توان دریافت؛ «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» فراگیر ترین شعار انقلاب به شمار می رود. دوست بسیار گرامی، جناب آقای کاظم موسوی بجنوردی، سالیان درازی است که همت خود را صرف تدوین «دایره المعارف بزرگ اسلامی» کرده اند. جالب اینکه جای هر سه «کلید واژه» انقلاب اسلامی، یعنی استقلال، آزادی و جمهوری در این کتاب بزرگ خالی است. جای این واژگان در این دایره المعارف از این رو خالی است که این مفاهیم، مفاهیمی مدرن هستند. من درباره غیبت این واژگان از آقای بجنوردی پرسیدم گفتم چطور ممکن است که این سه واژه در دایره المعارف شما غایب باشند و ایشان در پاسخ گفت این واژه ها در تاریخ اسلام ما سبقه نداشته است. باری، اینها واژگانی نوپدید هستند. واژه آزادی تا صد سال قبل، تنها به معنای حریت و در مقابل واژه بردگی و بندگی به کار برده می شد. کاربرد این واژه در فقه، باب عتق و به معنای آزاد کردن برده است. در عرفان نیز به معنی آزادی انسان از زندان نفس است. همان گونه که مولانا آزادی را اینجا به کار می برد: «کیست مولا؟ آنکه آزادت کند» و مولا را کسی می داند که انسان را از زندان نفس آزاد کند. پس آزادی در عرفان، آزادی از قیود جسمانی است. اما واژه آزادی به معنای امروزی اش، متأخرتر و مربوط به پس از انقلاب فرانسه یا به عبارتی مربوط به قبل از مشروطه است. واژه دوم، واژه استقلال است که در مقابل استعمار قرار دارد. قدمت تاریخی واژه استقلال به معنای امروزی اش، به کشورهایی برمی گردد که مستعمره بودند و با بالاگرفتن جنبش های ضداستعماری، از زیر یوغ استعمار رهایی یافتند و بندهای وابستگی را گسستند. درواقع استقلال در مقابل استعمار است که معنا پیدا می کند و نمونه های آن استقلال مصر و سودان و هند است که همگی پس از انقلاب کبیر فرانسه و با الهام از شعارهای این انقلاب رخ داد. پس می توان گفت استقلال نیز واژه ای نو است؛ چرا که جنبش های استقلال طلبانه خیلی نو هستند و عمر چندانی ندارند. البته واژه استقلال – فارغ از معنای کاربردی امروزی اش- در فقه سابقه داشته و استعمال می شده است؛ البته در مفهومی کاملا متفاوت از کاربرد نوین و امروزی آن، مانند عبارت «مستقلات عقلیه». همان گونه که مشهود است این کلمه – در معنای فقهی و سنتی خود – هیچ گونه ارتباطی با واژه استقلال امروزی، آن گونه که اکنونیان می فهمند- ندارد و واجد معنایی یکسره متفاوت است.

واژه سوم جمهوری است. این واژه در ایران برای نخستین بار در کتاب «تاریخ نو» جهانگیر میرزا در زمان محمدشاه قاجار مطرح شد. از قضا نویسنده در این کتاب با جمهوری، بسیار بد برخورد کرده است و به نظر او داشتن حق رأی و حق حاکمیت ملی از سوی مردم به هیچ عنوان مطلوب نبوده است. البته واژه جمهوری در فرهنگ لغات و در میان دایره واژگان قدما وجود داشته، اما به معنی قاطبه یک قشر و نه در معنای امروزی آن. برای نمونه وقتی گفته یا نوشته می شد «جمهور فقها» منظور قاطبه فقها بوده است. واژه جمهوری به معنای امروزی اش، مربوط و مختص شهروند آزاد است، نه رعیت وابسته به زمین. خود واژه شهروند و حقوقی که برای او متصور است نیز محصول دنیای مدرن است.

من معتقدم اسلام هم در انقلاب با معنا و مفهومی مدرن متجلی و مطرح شد. اسلامی که در انقلاب مطرح شد اسلامی ایدئولوژیک و برساخته روشنفکرانی از جمله دکتر شریعتی، بازرگان و امثال اینها بود. ایدئولوژی، منزلگاهی است بین سنت و تجدد. به خاطر دارم در زمان نخست وزیری مهندس موسوی آقای سرحدی زاده در داخل هیئت دولت، خطاب به چهره های جناح راست کابینه گفت: «آقا شما قبلا به ما نهج البلاغه نشان دادید الان از ما رساله می خواهید؟!» همین سخن موجب مجادله میان مرحوم عسگراولادی و آقای سرحدی زاده شد. به هر روی، اسلامی که در انقلاب مطرح شد، «اسلام عصری» و نو بود. مراد من از طرح این مباحث، تأکید بر این نکته است که هم خود انقلاب اسلامی و هم شعارهای آن، مدرن و نو بودند.

در مواجهه با انقلاب ۵٧، عموما دو انتقاد مطرح است؛ اولین نقد مربوط به مفهوم انقلاب است که عده ای بر این باورند که انقلاب ها هیچ کدام در مسیر طبیعی شان به دموکراسی منتهی نشدند. اگرچه بعدها در ادامه ممکن است اصلاحاتی رخ دهد و آن اصلاحات به دموکراسی منتهی شود. نقد دوم مربوط به دستاوردهای انقلاب است که نقدی غیرنظری و بسیار عملی است؛ به باور من، انقلاب در حال حاضر مسئله دستاورد دارد. فرایند انقلاب ۵٧ را می بایست در دو مرحله واکاوی کرد؛ مرحله نخست از سال۱٣٣۲ تا ٢٢ بهمن ۱۳۵۷ که مرحله قبل از انقلاب است. ۲۲ بهمن رخداد انقلاب است و مرحله دوم، مرحله بعد از انقلاب یعنی بعد از ۲۲ بهمن ١٣۵٧ است که رخداد تمام می شود. رخداد انقلاب از یک سال قبل تا ۲۲ بهمن است. این یک تقسیم بندی کلاسیک است و من قصد بسط آن را در این مجال نداشته ام. بحث من در این مجال معطوف به خود رخداد انقلاب است. باید یادآور شوم که مردم اول انقلاب می کنند و بعد درگیر مقایسه می شوند. گفته می شود ساختار رژیم گذشته قابل اصلاح بود، اما شاه خود نمی خواست تن به اصلاح بدهد. شاید اگر شاه پیش از شکل گیری نطفه های تظاهرات، به اصلاح تن می داد، این گونه نمی شد و احتمال داشت فروپاشی رخ ندهد. اصلاحات بهنگام می توانست شاه را نجات دهد؛ اما تا پیش از نخستین جرقه های انقلاب. پس از آن دیگر دیر شده بود. هیچ چیز قابل برگشت نبود. حتی اگر شاه هم از دنیا می رفت، این روند تا فروپاشی کامل نظام شاهنشاهی در سال ۵٧ ادامه پیدا می کرد. حتی از مقطعی به بعد امام خمینی هم با موج انقلاب جلو رفت.

باید توجه کرد که انقلاب از زمانی به بعد به جایی رسیده بود که زنجیره دومینو وار آن شروع به ریختن نظام محمدرضاشاه پهلوی کرده بود؛ نظامی که آخرین حلقه آن شاپور بختیار بود. در خاطرات خادم، وزیر کار دولت بختیار آمده است که بختیار زمانی که می خواست کابینه خود را به شاه معرفی کند، شاه با تأخیر در مراسم معارفه حاضر شد. بختیار بسیار خوشحال شد و گفت: «ای کاش نیاید تا ما راحت شویم؛ کاش حکم ندهد و ما بتوانیم راحت به خانه برگردیم!» معلوم بود که خود آنها هم فهمیده بودند که کار تمام شده است. آن زمان حاکمیت دوگانه بر کشور حاکم بود. فشار از پایین بود و چانه زنی از بالا. خود شاه هم به طور ناخودآگاه لزوم انقلاب را قبول داشت. آقای ثابتی در خاطراتش گفته است: «من به شاه تذکر دادم که چرا هر کار کوچکی را می گویی انقلابی؟!». این نشان می دهد که واژه انقلاب در آن دوره حتی نزد خود شاه هم محبوبیت داشت و او برای «کار اساسی» از آن استفاده می کرد؛ چنان که عنوان برنامه اصلاحاتی خود را هم «انقلاب شاه و ملت» گذاشته بود.

اما ذات انقلاب با عدالت عجین است. هرجا انقلابی رخ داده برای رسیدن به عدالت بوده است. نمی شود انقلاب، بی عدالت باشد. حتی شاه به زعم خودش کار عادلانه انجام می داد؛ مثلا اصلاحات ارضی کار عادلانه ای بود.

در انقلاب نمی شود پیش بینی کرد که کنشگران چه اقدامی انجام خواهند داد. انقلاب برگشت پذیر نیست؛ یعنی آثار آن قابل جبران نیست. قشر سنتی روحانیون ذاتا انقلابی نبودند. امام نیز در ابتدا – دهه ۴٠- نسبت به حکومت موضع مُصلحانه داشت. همان زمان امام به شاه می گوید من می خواهم تو آقای خودت باشی. بقیه روحانیت هم تا وقوع انقلاب مصلح بودند. مهندس بازرگان در دادگاه می گوید، ما آخرین گروهی هستیم که با حکومت در چارچوب قانون برخورد می کنیم و می بینیم که بعد از بازرگان، نهایتا جنبش چریکی شکل گرفت. درواقع در یک مقطع گرایش اصلاح حکومت شاه وجود داشته است. اما دیکتاتوری شاه از زمان افزایش جنون آسای قیمت نفت و تبدیل او به ژاندارم منطقه، چنان ساختاری و ژرف شد که امکان هرگونه اصلاح از بین رفت. درواقع ساختار رژیم چنان متصلب و انعطاف ناپذیر شد که شاه از اواخر دهه ۴٠ و ابتدای دهه ۵٠ دیگر به هیچ گونه اصلاحی تن نداد. به قول حافظ «طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک/ چو درد در تو نبیند که را دوا بکند؟». شاه احساس درد نمی کرد و تن به دست طبیب نمی سپرد. اساسا حاکمی که توجهی به خواست مردم نداشته باشد و بریده از رأی آنها حکومت کند، روزی ناچار به شنیدن صدای آنها خواهد شد. کار به جایی خواهد رسید که مردم توجه او را بر خلاف میلش به خود جلب می کنند؛ اتفاقی که در سال ۵٧ رخ داد. وقتی فرایند انقلاب به سرانجام نزدیک می شد و دیگر کار از کار گذشته بود و درد سراپای وجود بیمار را گرفته بود و دیگر کاری هم از دست طبیب ساخته نبود؛ شاه خطاب به مردم قیام کرده در خیابان گفت: «من صدای انقلاب شما را شنیدم!»

 

سعید حجاریان-تئوریسین جبهه اصلاحات