۱۰۸۲-انواع محبت از دیدگاه امام خمینی – ره+ تقسیم و تعریف محبت از نگاه معمار کبیر انقلاب اسلامی رحمه الله علیه

امام خمینى (ره)در آثار خود به دو نوع محبت اشاره مى‏کنند  یکى از آنها را مذموم «و راس کل خطیئه‏اش‏» (1)مى‏دانند و دیگرى را محمود و سرچشمه سعادت و کمال برمى‏شمرند. محبت نوع اول، محبت‏به دنیاست چون انسان ولیده عالم طبیعت است محبت‏به دنیا از آغاز در قلبش به وجود مى‏آید و هرچه بزرگتر مى‏شود این محبت در دل او رشد مى‏کند و پررنگتر مى‏شود و تا آنجا اوج مى‏گیرد که در هر حال و در همه چیز به دنبال محبوب طبیعى خود مى‏گردد(۲) و هرچه این توجه و دلبستگى بیشتر شود حجاب میان انسان و دار کرامت‏حق و یا به تعبیر دیگر پرده میان حق و قلب بیشتر و ضخیمتر مى‏گردد و در نتیجه از محبوب حقیقى غفلت مى‏ورزد(۳). امام علت این نوع محبت را چنین تبیین مى‏کنند:
این محبت نتیجه دو قوه «شهویه‏» و «التذاذیه‏» است که خداوند به انسان ارزانى داشته تا به‏وسیله این دو نیرو حفظ نوع کند. پس انسانى که گرفتار طبیعت‏خویش است چون این عالم را محل لذت‏جوییها و خوش‏گذرانیهاى خود مى‏پندارد، به آن دل مى‏بندد و از آنجا که انسان فطرتا به بقاء و جاودانگى علاقه‏مند و از فنا و نابودى متنفر است از مردن نیز به آن دلیل که آن را عامل انقطاع از لذتهاى خود مى‏داند، گریزان مى‏شود. هرچند عقلا با براهین عقلانى در فانى بودن و گذرگاه بودن عالم طبیعت‏برهان اقامه کنند (۴)

اما محبت‏به دنیا وجود او را پر ساخته و او را به سوى طبیعت و امور جزئى و مادى فرامى‏خواند. محبوب چنین محبى، مادیات و امور زودگذر دنیایى است از این نظر این نوع از محبت که مى‏تواند مفید باشد و انسان را به سوى کمال سوق دهد، سرمنشا تمام خطاها و لغزشهاى او مى‏شود و او را از مقام انسانیت تنزل مى‏بخشد تمام توجهش صرف تنعمات زودگذر دنیوى مى‏گردد و از حضور در محضر قدس ربوبى غافل مى‏گردد(۵)

امام محبت دنیا را به آب دریا تشبیه مى‏کنند که هرچه انسان تشنه از آن بنوشد تشنه‏تر مى‏گردد تا مایه هلاکت او مى‏شود در قسمت دیگر حریص به دنیا را به کرم ابریشمى همانند مى‏کنند که هرچه به دور خود تار مى‏زنند از رهایى و رستگارى دورتر مى‏شود(۶)

 از دیدگاه امام کدورت طبیعت، نور فطرت را که چراغ راه هدایت است، خاموش مى‏کند و آتش عشق را که وسیله عروج به مقامات عالى است، فرومى‏نشاند و انسان را در دار طبیعت مخلد و ماندگار مى‏سازد(۷)

امام علاج این بیمارى – محبت‏به دنیا – و این بلیه خانمانسوز را در سلوک علمى و عملى و کسب طهارت مى‏دانند که با تفکر در ثمرات آنها و شناخت زیانهایى که ایجاد مى‏کند مى‏تواند انسان را از ابتلاى به اینگونه محبت‏باز دارد. طهارت در نگاه ایشان به دو نوع ظاهرى و باطنى قابل تقسیم است و در مورد طهارت ظاهرى به این نکته بسنده مى‏کنند که بدون تطهیر ظاهر رسیدن به مقام انسانیت و طهارت باطنى امکان‏پذیر نیست و بر این باورند تا انسان نتوانسته باشد آراستگى و پیراستگى ظاهرى را کسب نماید نمى‏تواند از فیض محبوب برخوردار گردد و توضیح بیشتر در این باب را به کتب مخصوص احاله مى‏کنند. اما در مورد طهارت باطنى مى‏نویسند: مرتبه اول، طهارت از گناه و افعال زشت و ناپسند است و ملزم شدن به اوامر الهى و مرتبه دوم، طهارت از رذایل اخلاقى و متصف شدن به فضایل و ملکات اخلاقى است و مرتبه سوم، طهارت قلبى است و آن پاک و پیراسته ساختن قلب از غیر حق است و تسلیم نمودن آن به محبوب مطلق، در چنین حالتى قلب نورانى مى‏گردد و این نورانیت همه وجود انسان را فرامى‏گیرد و به مرحله‏اى مى‏رسد که حضرت لاهوت در تمام مراتب باطن و ظاهر او متجلى مى‏شود. در اینجاست که به مقام طمانینه راه مى‏یابد و در ظل تجلیات حبى حضرت حق قرار مى‏گیرد. نگاهى مهربانانه به همه مخلوقات مى‏افکند و همه عالم محبوب او مى‏شود اگر در ابتداى راه بریدن از دنیا و نفى تعلقات بر او لازم و ضرورى بود. در این مرحله مهرورزى به مخلوقات در دستور سلوک او قرار مى‏گیرد و در پى جذبات الهیه هرگونه خطا و لغزشى در نظرش مغفور خواهد بود . (۸)

در شب معراج خداوند به پیامبر خود فرمود: اى احمد! اگر بنده‏اى نماز اهل آسمان و زمین را بخواند و روزه اهل آسمان و زمین را بگیرد و مانند ملائکه از خوردن امساک کند و جامه عابدان بپوشد من از قلب چنین انسانى محبت‏خود را بیرون مى‏کنم و قلب او را تاریک مى‏گردانم تا مرا بکلى فراموش کند به چنین انسانى هرگز شیرینى حبت‏خودم را نمى‏چشانم(۹)

انسانى که محبت و دلبستگى، تمام قلبش را آن‏چنان پر کرده که از جمیع فضایل معنوى دور مى‏ماند به هیچ یک از کمالات نفسانى (شجاعت، عفت، سخاوت، عدالت) متصف نمى‏شود زیرا حق‏بینى و حق‏جویى، توحید در اسما و صفات و افعال به طور ذاتى با محبت دنیا در تضاد است. طمانینه نفس، سکونت‏خاطر، استراحت قلب که روح سعادت دو دنیاست‏با محبت دنیا حاصل نمى‏گردد; عطوفت، رحمت، مواصلت، مودت، محبت‏حقیقى با محبت دنیا مغایرت دارد. (۱۰)

یکى دیگر از زیانهاى حب دنیا این است که به هنگام مرگ به دلیل انس و علاقه شدید به زندگى، غضبناک بر خدا وارد مى‏گردد زیرا او را عامل جدایى میان او و مطلوبات و محبوبانش مى‏پندارد و چقدر وحشتناک است که انسان نسبت‏به ولى نعمت‏خود خشمگین و غضبناک باشد.

نتیجه محبت‏به دنیا را مى‏توان در چهار بند زیر خلاصه نمود:
۱-)  انسان را از مردن خائف مى‏کند (زیرا دل بریدن از تعلقات دشوار است . )
۲- ) انسان را از ریاضات شرعیه و عبادات و مناسک باز مى‏دارد. )
۳-) جنبه طبیعى انسان را تقویت مى‏نماید. )
۴- ) اراده انسان را تضعیف مى‏کند. (۱۱)
محبت نوع دوم، محبت الهى است که از دیدگاه امام چنین محبتى به پاکان و خالصان ارزانى مى‏شود. کسانى که افق نگاه خود را از طبیعت محسوس برکنده و محبوب را در عمق جان خود حس کرده‏اند. متعلق محبت اینان امور مجرد و جلوه‏هاى متعالى محبوب است، چنین محبى به سایه و جلوه محبوب دلخوش است و در هر پدیده‏اى محبوب خود را حاضر و ناظر مى‏بیند و قبل از شنیدن هر صدایى صداى معشوق خود را مى‏شنود. هرگز امور محسوس و زودگذر او را به سوى خود نمى‏کشند و از محبت‏به آنها دریغ ندارد. آنها را چون سایه و مظهر محبوبند، دوست مى‏دارد. محبت چنین محبى، خداگونه است. هرگز از انسانها کینه به دل نمى‏گیرد و بدیهاى آنها را به خوبى پاسخ مى‏گوید زیرا از محبوب خود آموخته است‏بدى را با خوبى پاسخ گفتن کار محبان و کریمان است.
سایه محبوب، آرام‏بخش دل غمدیده چنین محبى است: «آرام ما به سایه سرو روان ماست‏» چنین عاشقى هرگز از عذاب دوزخ نیز نمى‏نالد بلکه فراق محبوب را جانکاه مى‏بیند  و حتى جفاى محبوب را چون لطفش به جان مى‏خرد. «هر جفا از تو به من رفت‏به نت‏بخرم‏ . »
و صریح مى‏گوید:

گر کشى یا بنوازى اى دوست
عاشقم، یار وفادار توام
چنین محبى از همه نعمتهاى دنیوى و اخروى فقط دیدار یار را طلب مى‏کند و مى‏گوید:
با مدعى بگو که تو و جنت النعیم
دیدار یار حاصل سر نهان ماست
همین دیدار محبوب او را مست و از خود بیخود مى‏کند و مى‏گوید:
تا روى تو را دیدم و دیوانه شدم
از هستى و هرچه هست‏بیگانه شدم
بیخود شدم از خویشتن و خویشیها
تا مست ز یک جرعه پیمانه شدم

و باز تشنه‏تر شده و مى‏گوید که طالب دیدار و شنیدن کلام توام، با من سخن بگوى و از من دلسوخته که بیمار عشق توام عیادت کن:

عاشقى سر به گریبانم من
مستم و مرده دیدار توام
بر سر بستر من پابگذار
من دل سوخته بیمار توام
عشوه کن، ناز نما، لب بگشا
جان من، عاشق گفتار توام
چنین عاشقى کمال خود را در فنا و بریدن از دنیا مى‏داند با متخلق شدن به اوصاف محبوب به رنگ او درمى‏آید فنا را قبله بقا ساخته تا به معشوق حقیقى خویش نائل گردد. به همین دلیل از محبوب، فناى خویش را طلب مى‏کند:

از آن مى‏ریز در جامم که جانم را فنا سازد
برون سازد ز هستى هسته نیرنگ و دامم را
از آن مى‏ده که جانم را ز قید خود رها سازد
به خود گیرد زمامم را فرو ریزد مقامم را

اگرچه او در آغاز به قرب و وصال محبوب مى‏اندیشد ولى چون به مرتبه کمال رسد معنى بر او غالب مى‏گردد. فداکارى، ایثار بر خویشتن‏بینى چیره مى‏گردد. چنین انسانى از «من‏» و «ما» فراتر رفته در بحر احدیت غوطه‏ور مى‏شود نه از عذاب و فراق محبوب بیمناک است نه به نعیم جنت دلخوش، نه خوف مى‏شناسد نه با رجاء آشناست زیرا این دو به زمان ماضى و مستقبل تعلق دارند و او در دریایى غوطه‏ور است که در آنجا زمان دخالت ندارند در حقیقت نه متنعم بود به صبح وصال و نه متالم شود به شام فراق با خالق خود به گفتگو مى‏نشیند و مى‏گوید: اگر از دنیا و متعلقات آن گذشته‏ام اینک فاش مى‏گویم که به فرشتگان و قصرهاى بهشتى تو نیز چشمداشتى ندارم.
مده از حور و قصورم خبرى
جز رخ دوست نظر سوى کسى نیست مرا
یا به گفته حافظ:
سایه طوبى و دلجویى حور و لب حوض
به هواى سر کوى تو برفت از یادم
چنین محبى از مرتبه اطمینان و عرفان به مرتبه شهود و عیان راه یافته و حضرت حق با تجلى فعلى خود – متناسب با مرتبه سالک – به سر قلب او تجلى مى‏کند و او حضور محبوب حقیقى را حس مى‏کند و محبت او الهى مى‏شود  .

منابع
   ————————————————–
[۱]  – [ امام خمینى (ره) آداب الصلوه: ۴۹ ]
[۲]  – [ امام خمینى (ره) آداب الصلوه: ۴۸]
[۳]  – [ امام خمینى (ره)  1375: 121]
[۴]  – [ امام خمینى (ره)  1375: 122]
[۵]  – [ امام خمینى (ره)  آداب الصلوه: ۴۸]
[۶]  – [ امام خمینى (ره)  آداب الصلوه: ۵۱]
[۷]  – [ امام خمینى (ره)  آداب الصلوه: ۵۸]
[۸]  – [ امام خمینى (ره)  آداب الصلوه: ۶۱]
[۹]  – [ امام خمینى (ره)  آداب الصلوه: ۵۰]