۲۵۹۶- چرا انحراف برخی از صحابه باعث قتل وبی حرمتی به مسلمانان در جهان شده است.؟

۱- اجازه ندادن بحث وبررسی از والدین عمر بن خطاب توسط بزرگان اهل سنت مانند هولاکاست یهودی ها

۲- تاریخ عمر بن خطاب را را از دسترس مسمانان پنهان یا ممنوع کردن

۳- دوران بت پرستی عمر بن خطاب

۴- مخالفت صریح و قطعی با خاتم رسولان در صلح حدیبیه

۵- مخالفت با دستور صریح پیامبر اعظم در اطاعت از فرماندهی اسامه بن زید

۶- ضرب و شتم دختر رسول خدا و شکستن پهلو و آتش زدن خانه وحی توسط ابوبکر

۷- تقسیم بیت المال به سبک و سیاق و دستور پادشاهی و لیبرالی مانند جهان غرب امروز

۸- حرام کردن علنی احکام اسلام مانند ازدواج موقت

۹- جهل به آیات قرآن و تحریم و تهدید و تنبیه کردن کسی که از آیات قرآن از ایشان سوال می کرد.

۱۰- اجازه ساخت کاخ و پوشیدن لباس حریر و انگشتر طلا و استمرا زندگی پادشاهان روم و ایران به معاویه بن ابوسفیان

۱۱- ابراز پشیمانی در هنگام مرگ که می گفت ای کاش من یک علف بودم که گوسفندی مرا می خورد و با مدفوعش بیرون می انداخت.

۱۲- بعد از خودش جانشین تعیین کرد در حالی که خودش می گفت پیامبر بعد از خودش کسی را تعیین نکرد و امت مسلمان را به حال خودش رها کرد.

اسلام آوردن عمر بن خطاب

اسلام آوردن عمر بن خطاب

 

زمانی که پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله وسلم در مکه مبعوث شده و دین اسلام را در میان مردم به صورت علنی اعلام فرمود ، با مخالفت قریش و به ویژه سران آن ها روبرو شدند . از آن جای که سران قریش قدرت گرفتن دین اسلام را با منافع خود در تضاد می دیدند ، در برابر رشد روز افزون دین مبین اسلام وحشت کرده و جنگ همه جانبه ای را آغاز کردند ؛ تا جایی که هر کسی را که مسلمان می شد ؛ به ویژه اگر از بردگان و کنیزان بود ، به شدت مورد آزار و اذیت قرارمی دادند تا از دین اسلام دست بکشند .

نمونه بارز آن کشته شدن یاسر و همسرش سمیه ، پدر و مادر عمار بود که تحت شکنجه مشرکان قریش به شهادت رسیدند.

ایمان آوردن عمر ، از دیدگاه اهل تسنن :

عمر بن الخطاب نیز که از سران قریش به شمار می آمد ، طبق شهادت بزرگان اهل سنت ، از کسانی بود که در برابر دین اسلام و پیامبر گرانقدر اسلام مقاومت شدیدی می کرد و هر کسی را که مسلمان می شد آزار و شکنجه قرار می داد ؛ تا آن جا که بسیاری از مشرکین از ترس وی اسلام نمی آوردند و یا اسلام خود را مخفی می کردند و اگر اسلام آنان علنی می شد توسط عمر بن خطاب شکنجه می شد . ما در این جا فقط به دو مورد اکتفا می کنیم .

اذیت و آزار مسلمانان توسط عمر :

ذهبی در تاریخ الإسلام و بسیاری دیگر از بزرگان اهل سنت نوشته اند :

 فَحَدَّثَنِی عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ الْحَارِثِ، عَنْ عَبْدِ الْعَزِیزِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَامِرِ بْنِ رَبِیعَهَ، عَنْ أُمِّهِ لَیْلَى قَالَتْ: کَانَ عُمَرُ مِنْ أَشَدِّ النَّاسِ عَلَیْنَا فِی إِسْلامِنَا، فَلَمَّا تَهَیَّأْنَا لِلْخُرُوجِ إِلَى الْحَبَشَهِ، جَاءَنِی عُمَرُ، وَأَنَا عَلَى بَعِیرٍ، نُرِیدُ أَنْ نَتَوَجَّهَ، فَقَالَ: إِلَى أَیْنَ یَا أُمَّ عَبْدِ اللَّهِ؟ فَقُلْتُ: قَدْ آذَیْتُمُونَا فِی دِینِنَا، فَنَذْهَبَ فِی أَرْضِ اللَّهِ حَیْثُ لَا نُؤْذَى فِی عِبَادَهِ اللَّهِ. فَقَالَ: صَحِبَکُمُ اللَّهُ، ثُمَّ ذَهَبَ، فَجَاءَ زَوْجِی عَامِرُ بْنُ رَبِیعَهَ فَأَخْبَرْتُهُ بِمَا رَأَیْتُ مِنْ رِقَّهِ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ، فَقَالَ: تَرْجِینَ أَنْ یُسْلِمَ؟ قُلْتُ: نَعَمْ،

قَالَ: فَوَاللَّهِ لَا یُسْلِمُ حَتَّى یُسْلِمَ حِمَارُ الْخَطَّابِ. یَعْنِی مِنْ شِدَّتِهِ عَلَى الْمُسْلِمِینَ.

عبد الله بن عامر بن ربیعه از مادرش لیلی نقل می کند که گفت : عمر از سختگیر ترین مردمان در مورد اسلام آوردن ما بود ( مانع ما می شد ) ؛ وقتی که خواستیم به حبشه برویم عمر به نزد من آمد در حالیکه من بر شتری بودم و می خواستم که به راه بیفتم ؛ پس گفت : ای أم عبد الله به کجا می روی ؟ پاسخ دادم : شما ما را به خاطر دینمان آزار دادید ؛ پس در زمین خدا به جایی می رویم که به خاطر بندگی خدا آزار نشویم ! پس گفت : خدا همراه شما باشد ؛ پس شوهرم عامر بن ربیعه به نزد من آمد و او را از آنچه که دیده بودم یعنی آرام شدن عمر ، با خبر کردم ؛ پس او به من گفت : آیا امید داری که اسلام بیاورد ؟ پاسخ دادم : آری ؛ گفت : قسم به خدا او اسلام نمی آورد تا اینکه الاغ خطاب هم اسلام آورد یعنی حتی اگر الاغ هم اسلام بیاورد او اسلام نمی آورد از بس که بر مسلمانان سخت گیر بود .

عنوان الکتاب: تاریخ الإسلام ، وذیله ،ج۲/ص۱۸۱،المؤلف: محمد بن أحمد بن عثمان الذهبی أبو عبد الله شمس الدین، المحقق: عمر عبد السلام تدمری، الناشر: دار الکتاب العربی، سنه النشر: ۱۴۱۰ – ۱۹۹۰، عدد المجلدات: ۵۲،رقم الطبعه: ۲

الکامل فی التاریخ ، ج۲ ، ص ۸۴ و البدایه والنهایه ، ابن کثیر ، ج ۳ ، ص ۱۰۰ و المستدرک ، الحاکم النیسابوری ، ج ۴ ، ص ۵۸ – ۵۹ و السیره النبویه ، ابن کثیر ، ج ۲ ، ص ۳۲ – ۳۳ و سیره النبی (ص ) ، ابن هشام الحمیری ، ج ۱ ، ص ۲۲۹ و … .

اسلام عمر بن الخطاب
اسلام عمر بن الخطاب

 

۹۸۴۰ – عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَامِرِ بْنِ رَبِیعَهَ، عَنْ أُمِّهِ لَیْلَى، قَالَتْ: کَانَ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ مِنْ أَشَدِّ النَّاسِ عَلَیْنَا فِی إِسْلَامِنَا، فَلَمَّا تَهَیَّأْنَا لِلْخُرُوجِ إِلَى أَرْضِ الْحَبَشَهِ، فَأَتَى عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ وَأَنَا عَلَى بَعِیرِی وَأَنَا أُرِیدُ أَنْ أَتَوَجَّهَ، فَقَالَ: أَیْنَ یَا أُمَّ عَبْدِ اللَّهِ؟ فَقُلْتُ: آذَیْتُمُونَا فِی دِینِنَا، فَنَذْهَبُ فِی أَرْضِ اللَّهِ لَا نُؤْذَى فِی عِبَادَهِ اللَّهِ، فَقَالَ: صَحِبَکُمُ اللَّهُ. ثُمَّ ذَهَبَ فَجَاءَ زَوْجِی عَامِرُ بْنُ رَبِیعَهَ، فَأَخْبَرْتُهُ بِمَا رَأَیْتُ مِنْ رِقَّهِ عُمَرَ، فَقَالَ: تَرْجِینَ أَنْ یُسْلِمَ؟! فَقُلْتُ: نَعَمْ، فَقَالَ: وَاللَّهِ لَا یُسْلِمُ حَتَّى یُسْلِمَ حِمَارُ الْخَطَّابِ.
رَوَاهُ الطَّبَرَانِیُّ، وَقَدْ صَرَّحَ ابْنُ إِسْحَاقَ بِالسَّمَاعِ ; فَهُوَ صَحِیحٌ.

عنوان الکتاب: مجمع الزوائد ومنبع الفوائد (ط. العلمیه)،ج۶،ص۱۵، المؤلف: علی بن أبی بکر بن سلیمان الهیثمی نور الدین،المحقق: محمد عبد القادر أحمد عطا، الناشر: دار الکتب العلمیه، سنه النشر: ۱۴۲۲ – ۲۰۰۱، عدد المجلدات: ۱۲، رقم الطبعه: ۱

قصه إسلام عمر بن الخطاب
قصه إسلام عمر بن الخطاب

چگونگی اسلام آوردن عمر :

بسیاری از علمای اهل سنت و از جمله ذهبی در تاریخ الاسلام ، محمد بن سعد در الطبقات الکبری و ابن عساکر در تاریخ دمشق ، اسلام آوردن عمر را این گونه نقل کرده اند :

 

عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِکٍ قَالَ: خَرَجَ عُمَرُ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ مُتَقَلِّدًا السَّیْفَ، فَلَقِیَهُ رَجُلٌ مِنْ بَنِی زُهْرَهَ فَقَالَ لَهُ: أَیْنَ تَعْمِدُ یَا عُمَرُ؟ قَالَ: أُرِیدُ أَنْ أَقْتُلَ مُحَمَّدًا،

قَالَ: وَکَیْفَ تَأْمَنُ فِی بَنِی هَاشِمٍ وَبَنِی زُهْرَهَ، وَقَدْ قَتَلْتَ مُحَمَّدًا؟

فَقَالَ: مَا أَرَاکَ إِلَّا قَدْ صَبَأْتَ [۱] ، قَالَ: أَفَلَا أَدُلُّکَ عَلَى الْعَجَبِ، [۲] إِنَّ خَتَنَکَ [۳] وَأُخْتَکَ قَدْ صبأ [۴] وَتَرَکَا دِینَکَ .

 فَمَشَى عُمَرُ [۶] فَأَتَاهُمَا، وَعِنْدَهُمَا خَبَّابٌ، فَلَمَّا سَمِعَ بِحِسِّ عُمَرَ تَوَارَى فِی الْبَیْتِ، فَدَخَلَ فَقَالَ: مَا هَذِهِ الْهَیْنَمَهُ [۷] ؟ وَکَانُوا یَقْرَءُونَ «طه» [۸] ، قَالَا: مَا عَدَا حَدِیثًا تَحَدَّثْنَاهُ بَیْنَنَا، قَالَ: فَلَعَلَّکُمَا قَدْ صَبَأْتُمَا؟ فَقَالَ لَهُ خَتَنُهُ: یَا عُمَرُ [۹] إِنْ کَانَ الْحَقُّ فِی غَیْرِ دینک؟ فوثب علیه فوطئه وَطْئًا شَدِیدًا، فَجَاءَتْ أُخْتُهُ لِتَدْفَعَهُ عَنْ زَوْجِهَا، فَنَفَحَهَا نَفْحَهً بِیَدِهِ فَدَمَّى وَجْهُهَا، فَقَالَتْ وَهِیَ غَضْبَى: وَإِنْ کَانَ الْحَقُّ فِی غَیْرِ دِینِکَ إِنِّی أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ، وَأَنَّ مُحَمَّدًا عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ،

 فَقَالَ عُمَرُ: أَعْطُونِی الْکِتَابَ الَّذِی هُوَ عِنْدَکُمْ فَأَقْرَأَهُ، وَکَانَ عُمَرُ یقرأ الکتاب [۱۰] ، فقالت أخته: إنّک رجس، وإنّه لَا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ، فَقُمْ فَاغْتَسِلْ أَوْ تَوَضَّأْ، فَقَامَ فَتَوَضَّأَ، ثُمَّ أَخَذَ الْکِتَابَ، فَقَرَأَ (طه) حَتَّى انْتَهَى إِلَى: إِنَّنِی أَنَا اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدْنِی وَأَقِمِ الصَّلاهَ لِذِکْرِی.

فقال عُمَرُ: دُلُّونِی عَلَى مُحَمَّدٍ، فَلَمَّا سَمِعَ خَبَّابٌ قَوْلَ عُمَرَ خَرَجَ فَقَالَ: أَبْشِرْ یَا عُمَرُ فَإِنِّی أَرْجُو أَنْ تَکُونَ دَعْوَهُ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ لَکَ لَیْلَهَ الْخَمِیسِ: «اللَّهمّ أَعِزَّ الْإِسْلَامَ بِعُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ أَوْ بِعَمْرِو بْنِ هِشَامٍ» . وَکَانَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ فِی أَصْلِ الدَّارِ الَّتِی فِی أَصْلِ الصَّفَا.

فَانْطَلَقَ عُمَرُ حَتَّى أَتَى الدَّارَ وَعَلَى بَابِهَا حَمْزَهُ، وَطَلْحَهُ، وَنَاسٌ ، فَقَالَ حَمْزَهُ: هَذَا عُمَرُ، إِنْ یُرِدِ اللَّهُ بِهِ خَیْرًا یُسْلِمْ وَإِنْ یُرِدْ غَیْرَ ذَلِکَ یَکُنْ قَتْلُهُ عَلَیْنَا هَیِّنًا، قَالَ: وَالنَّبِیُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ دَاخِلٌ یُوحَى إِلَیْهَ، فَخَرَجَ حَتَّى أَتَى عُمَرَ، فَأَخَذَ بِمَجَامِعِ ثَوْبِهِ وَحَمَائِلِ السَّیْفِ فَقَالَ:

مَا أَنْتَ بِمُنْتَهٍ یَا عُمَرُ حَتَّى یُنْزِلَ اللَّهُ بِکَ مِنَ الْخِزْیِ وَالنَّکَالِ مَا أَنْزَلَ بِالْوَلِیدِ بْنِ الْمُغِیرَهِ» ؟ فَهَذَا عُمَرُ «اللَّهمّ أَعِزَّ الْإِسْلامَ بِعُمَرَ» فَقَالَ عُمَرُ:
أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَأَنَّکَ عَبْدُ اللَّهِ وَرَسُولُهُ.

الکتاب: تاریخ الإسلام ووفیات المشاهیر والأعلام،ج ۱ ، ص ۱۷۴ – ۱۷۵ المؤلف: شمس الدین أبو عبد الله محمد بن أحمد بن عثمان بن قَایْماز الذهبی (المتوفى: ۷۴۸هـ)،المحقق: عمر عبد السلام التدمری،الناشر: دار الکتاب العربی، بیروت،الطبعه: الثانیه، ۱۴۱۳ هـ – ۱۹۹۳ م،عدد الأجزاء: ۵۲

تاریخ المدینه ، ابن شبه النمیری ، ج ۲ ، ص ۶۵۷ – ۶۵۹ و تاریخ مدینه دمشق ، ابن عساکر ، ج ۴۴ ، ص ۳۴ – ۳۵ و الطبقات الکبری ، محمد بن سعد ، ج ۳ ، ص ۲۶۷ – ۲۶۹ و… .

از انس بن مالک روایت شده است که عمر در حالیکه شمشیر به همراه داشت از خانه بیرون شد ؛ پس شخصی از بنی زهره او را دید وگفت : ای عمر ، قصد کجا داری؟

پاسخ داد : می خواهم محمد را بکشم !!

گفت : اگر محمد را بکشی ، چگونه از بنی هاشم وبنی زهره در امان خواهی بود ؟

عمر پاسخ داد : به گمانم که تو نیز دست از دین خود برداشته ای ( و مسلمان شده ای )

آن شخص گفت : آیا می خواهی تو را بر چیزی شگفت ، راهنمایی کنم ؟ داماد تو و خواهرت نیز از دین خویش بیرون شده اند !!!

پس عمر به راه افتاده و به نزد ایشان رفت ؛ خباب نیز در آنجا بود و وقتی که آمدن عمر را احساس کرد در خانه پنهان شد ؛ عمر گفت : این سر و صداها چیست ؟ – ایشان سوره طاها را تلاوت می کردند – پاسخ دادند : چیزی جز سخنانی که به هم می گفتیم نبود ؛ عمر گفت : و شاید شما از دین بیرون شدید ؟

داماد عمر به او پاسخ داد : ای عمر ؛ اگر حق در غیر دین تو باشد چه خواهی کرد ؟

عمر بر او جهیده و او را لگد کوب نمود ، پس خواهرش هم آمد تا از شوهرش دفاع کند اما عمر چنان با دست بر صورت او کوبید که صورت او خونین شد ؛ پس خواهرش در حال عصبانیت گفت : اگر حق در غیر دین تو باشد پس من شهادت می دهم که خدایی جز خدای یگانه نیست و محمد بنده و فرستاده اوست .

پس عمر گفت : کتابی را که در نزد شماست به من بدهید – عمر خواندن می دانست – پس خواهرش به او گفت : تو کثیف هستی و غیر از پاکیزگان نباید این کتاب را لمس کنند ؛ برخیز و غسل بنما یا وضو بگیر ؛ پس او وضو گرفت و کتاب را گرفته و خواند : طه ؛ تا به این جا رسید که « اننی انا الله لا اله الا انا فاعبدنی وأقم الصلاه لذکری »

عمر گفت : من را به نزد محمد ببرید ؛ وقتی که خباب کلام عمر را شنید گفت : بشارت بادت ای عمر ؛ امیدوارم که دعای رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم در شب پنجشنبه که گفتند : « خدایا اسلام را به وسیله عمر بن خطاب یا عمرو بن هشام عزیز بنما » در مورد تو مستجاب شده باشد ؛ و در این هنگام رسول خدا در خانه خویش در پای کوه صفا بودند .

پس عمر به راه افتاده و به در خانه رسول خدا رفت ؛ و حمزه و طلحه و عده ای نیز درب خانه حضرت بودند ؛ پس حمزه گفت : این شخص عمر است که اگر خدا در مورد او خیر مقدر کرده باشد مسلمان می شود ؛ و اگر غیر این را اراده کرده باشد کشتن او برای ما آسان است ؛ رسول خدا نیز در خانه بودند در حالیکه به ایشان وحی صورت می گرفت ؛ پس از خانه بیرون آمدند و به کنار عمر رسیدند ، پس او دست به کمر بند و محل بستن شمشیر برد ؛ پس حضرت فرمودند : ای عمر نمی خواهی بس کنی ؟ تا اینکه خداوند همان ذلتی را که بر ولید بن مغیره وارد کرد ، بر تو نیز فرود آورد ؟ این شخص عمر است ، خدایا اسلام را با عمر عزیز بنما !!! پس عمر گفت : شهادت می دهم که خدایی جز خدای یگانه نیست و اینکه تو بنده و فرستاده خدایی .

عمر، با تضمین عاص بن وائل، اسلام را پذیرفت:

برخی ادعا می کنند که قبل از اسلام آوردن عمر، کسی جرأت نمی کرد در خانه کعبه علنی نماز بخواند و مسلمانان مخفیانه به عبادت می پرداختند، با اسلام آوردن عمر مسلمانان شجاع شدند و …

این مسأله با روایتی که در صحیح ترین کتاب اهل سنت بعد از قرآن نقل شده است، کاملا در تعارض است ؛ بلکه به شدت از مسلمان شدن می ترسید و از ترس این که توسط مشرکان کشته نشود، در خانه خود مخفی شده بود؛ اما با تضمینی که عاص بن وائل به او داد، علنا اسلام را پذیرفت . محمد بن اسماعیل بخاری در صحیح خود می نویسد:

حدثنا یحیی بن سُلَیْمَانَ قال حدثنی بن وَهْبٍ قال حدثنی عُمَرُ بن مُحَمَّدٍ قال فَأَخْبَرَنِی جَدِّی زَیْدُ بن عبد اللَّهِ بن عُمَرَ عن أبیه قال بَیْنَمَا هو فی الدَّارِ خَائِفًا إِذْ جَاءَهُ الْعَاصِ بن وَائِلٍ السَّهْمِیُّ أبو عَمْرٍو علیه حُلَّهُ حِبَرَهٍ وَقَمِیصٌ مَکْفُوفٌ بِحَرِیرٍ وهو من بَنِی سَهْمٍ وَهُمْ حُلَفَاؤُنَا فی الْجَاهِلِیَّهِ فقال له ما بَالُکَ قال زَعَمَ قَوْمُکَ أَنَّهُمْ سیقتلوننی إن أَسْلَمْتُ قال لَا سَبِیلَ إِلَیْکَ بَعْدَ أَنْ قَالَهَا أَمِنْتُ فَخَرَجَ الْعَاصِ فَلَقِیَ الناس قد سأل بِهِمْ الْوَادِی فقال أَیْنَ تُرِیدُونَ فَقَالُوا نُرِیدُ هذا بن الْخَطَّابِ الذی صبأ قال لَا سَبِیلَ إلیه فَکَرَّ الناس .

عبد اللّه بن عمر می گوید: عمر ، در حالی که ترسیده بود، در خانه مانده بود که عاص بن وائل آمد و به او گفت: تو را چه می شود؟ گفت: قوم تو می گویند که اگر اسلام بیاورم مرا می کشند. گفت: بعد از آنکه من تو را امان دادم کسی با تو کاری ندارد. عاص خارج شد مردم را دید که به سوئی می روند گفت: کجا می روید؟ گفتند: این پسر خطاب را که اسلام آورده می جوئیم گفت: کاری به او نداشته باشید؛ پس مردم بازگشتند.

عنوان الکتاب: صحیح البخاری (ط. دار ابن کثیر)،ص۹۴۶،کِتَاب الْمَنَاقِبِ » بَاب إِسْلَامُ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ؛ المؤلف: محمد بن إسماعیل البخاری أبو عبد الله، الناشر: دار ابن کثیر – دمشق بیروت،سنه النشر: ۱۴۲۳ – ۲۰۰۲، عدد المجلدات: ۱

 

اسلام عمر بن الخطاب فی صحیح البخاری

اسلام عمر بن الخطاب فی صحیح البخاری

 

عاص بن وائل، همان کسی است که رسول خدا صلی الله علیه وآله را مسخره می کرد که خداوند در باره او این آیه را نازل کرد:

إِنَّا کَفَیْناکَ الْمُسْتَهْزِئینَ. الحجر/۹۵.

ما شرّ استهزاکنندگان را از تو دفع خواهیم کرد.

او همان کسی است که رسول خدا صلی الله علیه وآله را «ابتر» نامید و خداوند در جواب او کوثر را به پیامبرش مرحمت فرمود و خود او را «ابتر» لقب داد:

إِنَّا أَعْطَیْنَاکَ الْکَوْثَر. فَصَلّ ِ لِرَبِّکَ وَ انحَْرْ. إِنَّ شَانِئَکَ هُوَ الْأَبْتر.

آیا اگر واقعا، عمر آن قدر شجاع و دلاور بود که اسلام آوردن او ضربه بزرگی به مشرکان به شمار می رفت و اسلام با ایمان آوردن او عزیز می شد، چرا عاص بن وائل که از سرسخت ترین دشمنان اسلام بود به او امان داد و مردم را از کشتن او منصرف کرد؟!

یا این مطالبی که اهل سنت در باره اسلام آوردن عمر نقل می کنند افسانه است، یا عاص بن وائل از این کار هدفی داشته و عمر را به خاطر مسائل دیگر به اسلام آوردن تشویق کرده است.

منبع: سایت هدانا برگرفته از سایت ولیعصر، همراه با اضافات و ویرایش.