۲۵۹۸- آیا نقش حقیقی بی حرمتی به مسلمانان هند در سبک زندگی شیخین است.؟

سعد بن عبد الله اشعری از امام زمان علت اظهار اسلام ابوبکر و عمر را چنین باز کرده است : آنها برای طمع مسلمان شدند زیرا با یهودیان سرو کار داشتند و از آنها شنیده بودند که بنا برآنچه در تورات و بقییه کتب  آسمانی و پیشگویی هایی که در باره ی پیامبر صل الله شده آن حضرت خروج می کند و بر عرب چیره و قالب می گردد مانند غلبه بخت النصر بر بنی اسراییل …..
هنگامی که پیامبر نبوت خویش را اظهار کرد این دو به طمع حکوت بر بخشی از بلاد اسلامی به آنها واگذار شود به ظاهر شهادتین را گفتند ولی نتیجه ای نگرفتند لذا پس از مایوس شدن به همراه همفکران خود در لیلت العقبه چهره های خود را پوشاندند و مرکب پیامبر را رم دادند تا حضرت را بکشند ولی خداوند آن حضرت را از کید و حیله های آنها محفوظ داشته و کاری از پیش نبردند
…………………………………………………………………
کمال الدین ۲/ ۴۶۳               تفسیر عیاشی ۱/۳۸۳- ۳۸۴
 

آرزوهای شیخین از زبان خود

درکنزالعمال(ج۶ ص۳۴۵ چاپ حیدرآبادهند سال ۱۳۱۲)نقل شده که عمرابن خطاب فرموده:ای کاش گوسفندی بودم وبخشی ازبدن مراکباب وبخشی دیگر را قلیه می کردند ومی خوردند و مراهمانند نجاست(مدفوع) ازبدن بیرون می انداختندو بشر نبودم . وهمچنین باز در همین کتاب(ج۴ ص۳۶۱) از ابوبکر نقل شده که روزی ابوبکر مرغی رابرشاخه درختی دید وگفت:خوشا به حال تودوست داشتم که مانندتوباشم زیراتوخرما های درختان را می خوری وپرواز می کنی وحساب وعذابی برای کارهایت نداری به خداقسم دوست می داشتم که درختی می بودم درکنار راه وشتری برگ مرامی خوردند ومراچون پشکل ازشکم خارج می کرد و بشر نمی بودم.
 

نظر علی(علیه السلام)در باره شیخین

آیا صحیح است در صحیح مسلم که یکی از بزرگترین کتب اهل سنت روایتی بیان شده است که جناب عمر بن خطاب نظریه علی بن ابیطالب را در مورد خوش چنین می گوید:
تو در مورد ابوبکر چنین نظریه ایی داشتی: دروغگو- گناهکار- حیله گر و خائن سپس من بعد از او خلیفه شدم و نظر تو در مورد من نیز همین هست.(۱)
حال دوستان عزیز اهل سنت یک سوال؟مگر پیامبر نفرمود: از علی پیروی کن که او تو را از مسیر هدایت خارج نمی کند(۲)؟همچنین دوستان اهل سنت می گویند این کلمات هیچگاه در مورد شیخین صحیح نیست چون انان از صحابی رسول خدا بوده اند. خب مگر تهمت زدن به مومنین و مسلمین حرام نیست؟ حال اگر علی بن ابیطالب به خلفا تهمت زده است. لاجرم کار حرامی انجام داده است. و زمانی که کار حرام انجام دهد از مسیر هدایت خارج می شود.حال شما بگویید.کدام را بپذیریم؟
پی نوشت:
(۱)صحیح مسلم ج۵ص۱۵۲- دارالفکر
(۲)تاریخ بغداد – الخطیب البغدادی – ج ۱۳ – ص ۱۸۸: إن رأیت علیا قد سلک وادیا وسلک الناس وادیا غیره فاسلک مع علی فإنه لن یدلیک فی ردى ، ولن یخرجک من هدى(( اگر دیدی علی راهی می رود و تمام مردم راهی دیگر، تو در راه علی باش چون او تو را از هدایت خارج نمی کند))/تاریخ مدینه دمشق- ابن عساکر – ج ۴۲ – ص ۴۷۲:إن رأیت علیا قد سلک وادیا وسلک الناس وادیا غیره فاسلک مع علی فإنه لن یدلیک فی رکی ( ۷ ) ولن یخرجک من هدی/الموضوعات – ابن الجوزی – ج ۲ – ص ۱۲:
یا عمار بن یاسر إن رأیت علیا قد سلک وادیا غیره فاسلک مع على ، فإنه لن یدلیک فی ردى ولن یخرجک من هدى/البدایه والنهایه – ابن کثیر – ج ۷ – ص ۳۴۰:یا عمار بن یاسر إن رأیت علیا قد سلک وادیا وسلک الناس غیره فاسلک مع علی فإنه لن یدلیک فی ردى ولن یخرجک من هدى و مصادر دیگر.
 

ایمان عمری

شک عمر در اسلام خود
آیا صحیح است که مى گویند: عمربن الخطاب در اسلام خود شک داشت و عقیده داشت که جزء منافقین است.
ذهبى در تاریخ خود آورده است که عمر از حذیفه بن الیمان عاجزانه مى خواست که به او بگوید: آیا جزء منافقان هستم یا نه؟
«حذیفه أحد أصحاب النبی…کان النبی ـ صلى الله علیه و سلّم ـ أسرّ اِلیه أسماء المنافقین… وناشده عمر باللّه: أنا من المنافقین؟.(۱)
پی نوشت:
(۱)-تاریخ الاسلام (الخلفاء) ۴۹۴ ـ البدایه والنهایه ۵: ۲۵;- جامع البیان ۱۱: ۱۶.
 
شک عمر در نبوت پیامبر
عمر مکرر در نبوت رسول خدا ص شک می کرد. از جمله شک های وی در روز حدیبه بود که حمیدی در جمع بین الصحیحین اعتراف به آن کرده که عمر گفت:
ما شککت فی نبوه محمد قط کشکی یوم الحدیبیه !
یعنی هرگز به اندازه شکی که در روز حدیبیه در نبوت پیامبر اکرم ص کردم شک نکرده بودم.
این کلام وی خود نشان دهنده آن است که وی مادام و همیشه در نبوت پیامبر اکرم صلی الله علیه واله شک می کرده است. ولی شک وی در روز حدیبیه با بقیه شک ها فرق می کرده است.
علت شک عمر آن بود که پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله فرموده بودند که به مکه می رویم و اعمال حج انجام خواهیم داد. و به همین منظور به همراه جمع کثیری از اصحاب به سوی مکه به راه افتادند. ولی مشرکان که از طرفی نمی خواستند که مسلمانان به حج بیایند و از طرفی هم خود را قادر به مقابله و جنگ با ایشان نمی دانستند تصمیم گرفتند که با پیامبر عظیم الشان اسلام صلح کنند. برای همین مشرکان چندی از بزرگان خود را پیش پیامبر اکرم ص فرستادند. پیامبر اکرم ص نیز صلاح دیدند که به مدینه برگردند و به حج نروند و با ایشان صلح کنند. که البته مفاد و شروط این صلح منافع بسیاری بعدها برای مسلمانان به وجود آورد. ولی عمر که از شروط صلح نامه خمشگین شده بود به محضر پیامبر اکرم ص رسید و مثل همیشه با تندی و توهین با ایشان سخن گفت.
بخارى ماجرای توهین عمر را در آخر کتاب شروط صحیح خود نقل مى کند که عمر مى گوید: به پیغمبر گفتم : آیا تو پیغمبر بر حقّ خدا نیستى ؟
فرمود: چرا هستم
گفتم : آیا ما بر حقّ و دشمن ما بر باطل نیستند؟
فرمود: چرا.
گفتم : پس چرا در دین خود پستى و خفت نشان دهیم
در این هنگام پیغمبر – صلّى اللّه علیه وآله – فرمود: من پیغمبرخدا هستم و نافرمانى او را نخواهم کرد!
و خدا هم یاور من است.
عمر گفت : به پیغمبر گفتم : مگر تو نمى گفتى که ما بزودى به خانه خدا مى رسیم و آن را طواف مى کنیم ؟
فرمود: چرا، ولى آیا گفتم امسال چنین خواهد شد؟
گفتم : نه .
فرمود: پس این را بدان که به خانه خدا مى آیى و آن را طواف مى کنى. (۱)
این نوع سخن گفتن وی با پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله خود دلیل واضح و روشنی است بر عدم اعتقاد وی به نبوت ایشان. و به همین دلیل در روز حدیبیه عمر حقیقت درون خودش را بیان می کند و اظهار می دارد که در نبوت پیامبر شک دارد و در واقع اصلا عقیده ندارد. آیا کسی که عقیده به نبوت دارد و طبق حکم قران کلام پیامبر را وحی می داند در کارها و سخنان وی شک می کند و او را توبیخ می کند ! ؟
پی نوشت:
صحیح البخاری ک الشروط باب الشروط فی الجهاد ج ۲ / ۱۲۲ ط دار الکتب العربیه بحاشیه السندی وج ۳ / ۲۵۶ ط مطابع الشعب، مسند أحمد ج ۴ / ۳۳۰ ط ۱.
 
بت پرستی شیخین پس آوردن اسلام ظاهری
روایتی است از امیرالمومنین در باره آیات  ( احزاب ۱۰ – ۱۲ )   
إِذْ جَاؤُوکُم مِّن فَوْقِکُمْ وَمِنْ أَسْفَلَ مِنکُمْ وَإِذْ زَاغَتْ الْأَبْصَارُ وَبَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنَاجِرَ وَتَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا ﴿۱۰﴾ هُنَالِکَ ابْتُلِیَ الْمُؤْمِنُونَ وَزُلْزِلُوا زِلْزَالًا شَدِیدًا ﴿۱۱﴾ وَإِذْ یَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ مَّا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ إِلَّا غُرُورًا ﴿۱۲﴾
 
هنگامى که از بالاى [سر] شما و از زیر [پاى] شما آمدند و آنگاه که چشمها خیره شد و جانها به گلوگاهها رسید و به خدا گمانهایى [نابجا] مى‏بردید (۱۰) آنجا [بود که] مؤمنان در آزمایش قرار گرفتند و سخت تکان خوردند (۱۱) و هنگامى که منافقان و کسانى که در دلهایشان بیمارى است مى‏گفتند خدا و فرستاده‏اش جز فریب به ما وعده‏اى ندادند (۱۲)
 
که ما در ما در محاصره شدید دشمنان بودیم  .عمر به بقیه همد ستان خود –  در برنامه ریزی برای غصب خلافت – گفت : باید محمد را تحویل دشمن بدهیم تا جان سالم بدر بریم  .ابوبکر گفت : نه بایستی بتی بزرگ همراه داشته باشیم و بپرستیم تا اگر قریش بر مسلمانان پیروز شد بت خویش را ظاهر کنیم و بگوییم : ما دست از بت پرستی بر نداشته ایم ، واگر مسلمانان پیروز شدند مخفیانه بت را می پرستیم .
جبرئیل مطلب را  برای پیامبر صل الله بازگو کرد. حضرت – پس از کشته شدن عمروبن عبدود – ابوبکر و عمر را احضار کرد و از آنها پرسید :‌ شما در زمان جاهلیت چند بت پرستیده اید ؟
گفتند : ما را ملامت نکن به آنچه در زمان جاهلیت گذشته است
پیامبر فرمود :‌ امروز چند بت پرستیده اید ؟‌
آنها سوگند خوردند که پس از اسلام بت نپرستیده اند .
حضرت شمشیری به دست من داد و فرمود : یا علی این شمشیر را بگیر و به فلان موضع رفته و بتی را که این دو می پرستیدند بیرون بیاور و خرد کن ، اگر کسی مانع شد گردن او رابزن .
هر دو به پای حضرت افتاده و گفتند : آبروی ما را مبر ….من به آن دو گفتم : ضمانت کنید برای خدا و پیامبرش که جز خدا را نپرستید و به او شرک نیاورید .
آنها به پیامبر قول داند .
من رفتم آن بت را بیرون آورده و خرد کردم و بر گشتم .
به خدا سوگند تا هنگام مردن آثار ( کینه آن روز ) در چهره آن دو معلوم بود (۱)
………………………………………………………………..
۱-  کتاب سلیم ۲/۷۰۱ – ۷۰۲      المختصر ۱۰۷- ۱۰۸      بحار ۳۰/۳۲۴- ۳۲۵ ، ۳۳۲- ۳۳۳
 

شجاعت عمری

 خلفای سه گانه فراری از جنگ+سند
براى افراد مسلمان در نکوهش فرار از جنگ ، کافى است که بگوییم : خداوند متعال در آیات۱۵ و ۱۶ سوره انفال می فرماید:  یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا لَقِیتُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا زَحْفًا فَلَا تُوَلُّوهُمُ الْأَدْبَارَ (۱۵) وَمَنْ یُوَلِّهِمْ یَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلَّا مُتَحَرِّفًا لِقِتَالٍ أَوْ مُتَحَیِّزًا إِلَى فِئَهٍ فَقَدْ بَاءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ وَمَأْوَاهُ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ الْمَصِیرُ(۱۶) اى اهل ایمان! هنگامى که با کافران در حالى که بر ضد شما لشکرکشى مى‏کنند روبرو مى‏شوید، به آنان پشت نکنید [و نگریزید.] و هر کس در آن موقعیت به آنان پشت کند [و بگریزد] سزاوار خشمى از سوى خدا شود و جایگاهش دوزخ است ودوزخ بازگشت‏گاه بدى است مگر جهت ادامه نبرد بادشمن، یا پیوستن به گروهى [تازه نفس از مجاهدان براى حمله به دشمن‏] باشد.
 روایات بسیارى نیز در منابع روایى اهل سنت در حرمت فرار از جنگ وارد شده است که به یک روایت اشاره مى‌کنیم. محمد بن اسماعیل بخارى در صحیحش مى‌نویسد: عن أبی هُرَیْرَهَ رضی الله عنه عن النبی صلى الله علیه وسلم قال اجْتَنِبُوا السَّبْعَ الْمُوبِقَاتِ قالوا یا رَسُولَ اللَّهِ وما هُنَّ قال الشِّرْکُ بِاللَّهِ وَالسِّحْرُ وَقَتْلُ النَّفْسِ التی حَرَّمَ الله إلا بِالْحَقِّ وَأَکْلُ الرِّبَا وَأَکْلُ مَالِ الْیَتِیمِ وَالتَّوَلِّی یوم الزَّحْفِ وَقَذْفُ الْمُحْصَنَاتِ الْمُؤْمِنَاتِ الْغَافِلاتِ.(البخاری الجعفی، محمد بن إسماعیل أبو عبدالله (متوفای۲۵۶هـ)، صحیح البخاری، ج ۳، ص ۱۰۱۷، ح ۲۶۱۵، کتاب الوصایا، ب ۲۳، باب قَوْلِ اللَّهِ تَعَالَى ( إِنَّ الَّذِینَ یَأْکُلُونَ… و ج ۶، ص ۲۵۱۵، ح ۶۴۶۵، کتاب الحدود، ب ۴۴، باب رَمْىِ الُْمحْصَنَاتِ، تحقیق د. مصطفى دیب البغا، ناشر: دار ابن کثیر، الیمامه – بیروت، الطبعه: الثالثه، ۱۴۰۷ – ۱۹۸۷/النیسابوری، مسلم بن الحجاج أبو الحسین القشیری (متوفای۲۶۱هـ)، صحیح مسلم، ج ۱، ص ۹۲، ح۸۹، کتاب الإیمان، بَاب بَیَانِ الْکَبَائِرِ وَأَکْبَرِهَا، تحقیق: محمد فؤاد عبد الباقی، ناشر: دار إحیاء التراث العربی – بیروت.) ابوهریره از رسول خدا (ص) نقل مى‌کند فرمود: از هفت چیز که سبب ورود و بقاء در آتش مى‌شود بپرهیزید. سؤال شد این هفت چیز کدامند؟ فرمود: شرک به خداوند، کشتن انسانى که خداوند ریختن خونش را حرام کرده است؛ مگر در صورت جرم باعث قتل، خوردن ربا و مال یتیم، فرار از جبهه جنگ و تهمت به زنان مؤمن که دامن آنان از آلودگى پاک است.
 
 
 
۶ – حَدَّثَنَا أَبُو دَاوُدَ، حَدَّثَنَا ابْنُ الْمُبَارَکِ، عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ یَحْیَى بْنِ طَلْحَهَ بْنِ عُبَیْدِ اللَّهِ، قَالَ: أَخْبَرَنِی عِیسَى بْنُ طَلْحَهَ، عَنْ أُمِّ الْمُؤْمِنِینَ [ص:۹] عَائِشَهَ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهَا قَالَتْ: کَانَ أَبُو بَکْرٍ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ إِذَا ذَکَرَ یَوْمَ أُحُدٍ بَکَى، ثُمَّ قَالَ: ذَاکَ کُلُّهُ یَوْمُ طَلْحَهَ، ثُمَّ أَنْشَأَ یُحَدِّثُ، قَالَ: کُنْتُ أَوَّلَ مَنْ فَاءَ یَوْمَ أُحُدٍ فَرَأَیْتُ رَجُلًا یُقَاتِلُ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ دُونَهُ، وَأُرَاهُ قَالَ: یَحْمِیهِ، قَالَ: فَقُلْتُ: کُنْ طَلْحَهَ حَیْثُ فَاتَنِی مَا فَاتَنِی، فَقُلْتُ: یَکُونُ رَجُلًا مِنْ قَوْمِی أَحَبَّ إِلَیَّ وَبَیْنِی وَبَیْنَ الْمَشْرِقِ رَجُلٌ لَا أَعْرِفُهُ، وَأَنَا أَقْرَبُ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ مِنْهُ، وَهُوَ یَخْطَفُ الْمَشْیَ خَطْفًا لَا أَخْطَفُهُ، فَإِذَا هُوَ أَبُو عُبَیْدَهَ بْنُ الْجَرَّاحِ، فَانْتَهَیْنَا إِلَى رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ وَقَدْ کُسِرَتْ رَبَاعِیَتُهُ، وَشُجَّ فِی وَجْهِهِ وَقَدْ دَخَلَ فِی وَجْنَتَیْهِ حَلْقَتَانِ مِنْ حِلَقِ الْمِغْفَرِ.(الطیالسی البصری، سلیمان بن داود أبو داود الفارسی (متوفای۲۰۴هـ)، مسند أبی داود الطیالسی، ج ۱، ص ۳، ناشر: دار المعرفه – بیروت.۱) عائشه مى‌گوید: ابوبکر هر گاه یاد روز اُحُد مى‌افتاد،‌ گریه مى‌کرد و مى‌گفت: آن روز، روز طلحه بود. سپس گفت: نخستین کسى که در آن روز (پس از فرار) بازگشت، من بودم، رسول خدا را دیدم که با یکى از کفار مى‌جنگید، به طلحه گفتم: همان جایى که هستى باش که من چیزهایى را از دست داده‌ام، مردى از خویشان من است که عزیزتر است از تمام آن چه بین مشرق و مغرب است. و من به رسول خدا نزدیکتر بودم، کسى را که نمى‌شناختم به طرف رسول خدا آمد، هنگامى که نزدیک شد دیدم ابوعبیده جراح است، خودمان را به پیامبر رساندیم، دیدم دندان‌هاى جلوى آن حضرت شکسته شده و صورتش شکافته و دو حلقه از حلقه‌هاى زره در صورتش فرو رفته بود.
 

 
حاکم نیشابورى پس از نقل این روایت مى‌گوید:هذا حدیث صحیح على شرط الشیخین ولم یخرجاه.(النیسابوری، محمد بن عبدالله أبو عبدالله الحاکم (متوفای۴۰۵ هـ)، المستدرک على الصحیحین، ج ۳، ص ۲۹۸، تحقیق: مصطفى عبد القادر عطا، ناشر: دار الکتب العلمیه – بیروت، الطبعه: الأولى، ۱۴۱۱هـ – ۱۹۹۰م)
خلیفه دوم در زمان خلافتش، خطبه‌اى خوانده و در این خطبه اعتراف کرده است که یکى از فرار کنندگان از جنگ بوده است. محمد بن جریر طبرى در تفسیرش مى‌نویسد: ۸۰۹۸- حدثنا أبو هشام الرفاعی قال، حدثنا أبو بکر بن عیاش قال، حدثنا عاصم بن کلیب، عن أبیه قال: خطب عمر یوم الجمعه فقرأ”آل عمران”، وکان یعجبه إذا خطب أن یقرأها، فلما انتهى إلى قوله:”إنّ الذین تولوا منکم یوم التقى الجمعان”، قال: لما کان یوم أحد هزمناهم، ففررتُ حتى صعدت الجبل، فلقد رأیتنی أنزو کأننی أرْوَى، (۵) والناس یقولون:”قُتل محمد”! فقلت: لا أجد أحدًا یقول:”قتل محمد”، إلا قتلته!. حتى اجتمعنا على الجبل، فنزلت:”إن الذین تولوا منکم یوم التقى الجمعان”(الطبری، محمد بن جریر، جامع البیان عن تأویل آی القرآن، ج ۷، ص ۳۲۷،الکتاب: جامع البیان فی تأویل القرآن المؤلف: محمد بن جریر بن یزید بن کثیر بن غالب الآملی، أبو جعفر الطبری (المتوفى: ۳۱۰هـ)،المحقق: أحمد محمد شاکر،الناشر: مؤسسه الرساله،الطبعه: الأولى، ۱۴۲۰ هـ – ۲۰۰۰ م /السیوطی، الحافظ جلال الدین، جامع الاحادیث (الجامع الصغیر وزوائده والجامع الکبیر)، ج ۱۴، ص ۵۲۹ و….) عمر در روز جمعه هنگام خطبه خواندن، سوره آل عمران را مى‌خواند تا رسید به این آیه: «آنان که روز برخورد دو لشکر به شما پشت کرده و گریختند » سپس گفت: روز اُحُد پس از آن که شکست خوردیم، من فرار کردم و از کوه بالا مى‌رفتم به طورى که احساس کردم که همانند بزکوهى پرش و خیزش دارم و به شدت تشنه شده بودم، شنیدم مردى مى‌گفت: محمد کشته شد، ‌‌گفتم: هر کس بگوید محمد کشته شد، او را مى‌کشم، به کوه پناه آورده و همه بالاى کوه جمع شدیم، در این هنگام بود که این آیه نازل شد.
 
 
 
فخر رازى از بزرگترین عالمان اهل سنت مى‌نویسد
:
وَمِنَ الْمُنْهَزِمِینَ عُمَرُ، إِلَّا أَنَّهُ لَمْ یَکُنْ فِی أَوَائِلِ الْمُنْهَزِمِینَ وَلَمْ یَبْعُدْ، بَلْ ثَبَتَ عَلَى الْجَبَلِ إِلَى أَنْ صَعِدَ النَّبِیُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ (أبو عبد الله محمد بن عمر بن الحسن بن الحسین التیمی الرازی الملقب بفخر الدین الرازی خطیب الری (المتوفى: ۶۰۶هـ)، التفسیر الکبیر أو مفاتیح الغیب، ج ۹، ص ۳۹۸،الناشر: دار إحیاء التراث العربی – بیروت،الطبعه: الثالثه – ۱۴۲۰ هـ) از فراریان صحنه جنگ، عمر بود؛ البته جزء نخستین فراریان نبود، بالاى کوه ماند تا پیامبر هم به آن‌ها پیوست.
 
ابن عبد البر از عالمان بزرگ اهل سنت مى‌نویسد
(۱۸۲۶) عقبه بْن عثمان بن خلده بن مخلد بن عامر بْن زریق الأَنْصَارِیّ الزرقی،شهد بدرا هُوَ وأخوه أَبُو عباده، وسعد بْن عُثْمَان. قَالَ ابْن إِسْحَاق: وقد کَانَ الناس انهزموا عَنْ رسول الله صلى الله علیه وسلم- یعنی یَوْم أحد- حَتَّى انتهى بعضهم إِلَى المنقى دون الأعوص، وفر عُثْمَان بْن عَفَّان، وعقبه بن عثمان، وسعد بْن عُثْمَان- أخوان من الأنصار- حَتَّى بلغوا الجبل مما یلی الأعوص، فأقاموا بِهِ ثلاثا، ثُمَّ رجعوا إِلَى رَسُول اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ فزعموا أن رَسُول اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ قَالَ [لهم] لقد ذهبتم بها عریضهً(الاستیعاب فی معرفه الأصحاب، ج ۳، ص ۱۰۷۴،المؤلف: أبو عمر یوسف بن عبد الله بن محمد بن عبد البر بن عاصم النمری القرطبی (المتوفى: ۴۶۳هـ)،المحقق: علی محمد البجاوی،الناشر: دار الجیل، بیروت،الطبعه: الأولى، ۱۴۱۲ هـ – ۱۹۹۲ م.(۲)) عثمان بن عفان و دو نفر از انصار به نام‌هاى عقبه بن عثمان و سعد بن عثمان و افرادى از بنى زریق گریختند تا به کوه جلعب در اطراف مدینه رسیدند و سه شبانه روز در آن جا ماندند، سپس نزد پیامبر (ص) بازگشتند….
 

 
فخر رازى در تفسیرش مى‌نویسد: وَمِنْهُمْ[المنهزمین]أَیْضًا عُثْمَانُ انْهَزَمَ مَعَ رَجُلَیْنِ مِنَ الْأَنْصَارِ یُقَالُ لَهُمَا سَعْدٌ وَعُقْبَهُ، انْهَزَمُوا حَتَّى بَلَغُوا مَوْضِعًا بَعِیدًا ثُمَّ رَجَعُوا بَعْدَ ثَلَاثَهِ أَیَّامٍ  فَقَالَ لَهُمُ النَّبِیُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ «لَقَدْ ذَهَبْتُمْ فِیهَا عَرِیضَهً»(أبو عبد الله محمد بن عمر بن الحسن بن الحسین التیمی الرازی الملقب بفخر الدین الرازی خطیب الری (المتوفى: ۶۰۶هـ)، التفسیر الکبیر أو مفاتیح الغیب، ج ۹، ص ۳۹۸،الناشر: دار إحیاء التراث العربی – بیروت،الطبعه: الثالثه – ۱۴۲۰ هـ(۳)) عثمان بن عفان، عقبه بن عثمان و سعد بن عثمان (دو نفر از انصار) آن قدر گریختند که به کوه جلعب (کوهى در اطراف مدینه از طرف اعوض) رسیدند و سه روز در آن جا ماندند و سپس بازگشتند. رسول خدا صلى الله علیه وآله وسلم به آن‌ها فرمود: به چه سر زمین دورى رفته بودید! »
 

 
همانطور که مشاهده کردید در تاریخ با دلایل بسیار فرار خلفای سه گانه از جنگ احد ثبت گردیده است.سئوال اینجاست که چه افتخاری بالاتر از شهادت برای اسلام و در رکاب شخص رسول الله (ص) که آقایان از این افتخار فرار کردند!! مگر نمیدانستند که بهشت در انتظار آنان است؟! اگر کوچکترین اعتقادی به اسلام و رسول الله (ص) داشتند نباید فرار میکردند.مگر خونشان از بقیه شهدا رنگین تر بود؟؟! مدارک بیشتر: ۱)الشیبانی، أحمد بن حنبل أبو عبد الله (متوفای۲۴۱هـ)، فضائل الصحابه، ج ۱، ص ۲۲۲، تحقیق د. وصی الله محمد عباس، ناشر: مؤسسه الرساله – بیروت، الطبعه: الأولى، ۱۴۰۳هـ – ۱۹۸۳م./الأصبهانی، أبو نعیم أحمد بن عبد الله (متوفای۴۳۰هـ)، حلیه الأولیاء وطبقات الأصفیاء، ج ۱، ص ۸۷، ناشر: دار الکتاب العربی – بیروت، الطبعه: الرابعه، ۱۴۰۵هـ./المزی، یوسف بن الزکی عبدالرحمن أبو الحجاج (متوفای۷۴۲هـ)، تهذیب الکمال، ج ۱۳، ص ۴۱۷، تحقیق: د. بشار عواد معروف، ناشر: مؤسسه الرساله – بیروت، الطبعه: الأولى، ۱۴۰۰هـ – ۱۹۸۰م./الذهبی، شمس الدین محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفای۷۴۸هـ)، تاریخ الإسلام ووفیات المشاهیر والأعلام، ج ۲، ص ۱۹۱، تحقیق د. عمر عبد السلام تدمرى، ناشر: دار الکتاب العربی – لبنان/ بیروت، الطبعه: الأولى، ۱۴۰۷هـ – ۱۹۸۷م./الصفدی، صلاح الدین خلیل بن أیبک (متوفای۷۶۴هـ)، الوافی بالوفیات، ج ۱۶، ص ۲۷۳، تحقیق أحمد الأرناؤوط وترکی مصطفى، ناشر: دار إحیاء التراث – بیروت – ۱۴۲۰هـ- ۲۰۰۰م./القرشی الدمشقی، إسماعیل بن عمر بن کثیر أبو الفداء (متوفای۷۷۴هـ)، البدایه والنهایه، ج ۴، ص ۲۹، ناشر: مکتبه المعارف – بیروت.) ۲)الصفدی، صلاح الدین خلیل بن أیبک (متوفای۷۶۴هـ)، الوافی بالوفیات، ج ۲۰، ص ۶۱، تحقیق: أحمد الأرناؤوط وترکی مصطفى، ناشر: دار إحیاء التراث – بیروت – ۱۴۲۰هـ- ۲۰۰۰م./القرشی الدمشقی، إسماعیل بن عمر بن کثیر أبو الفداء (متوفای۷۷۴هـ)، البدایه والنهایه، ج ۴، ص ۲۸ ۲۹،، ناشر: مکتبه المعارف – بیروت ۳)الطبری، محمد بن جریر (متوفای ۳۱۰هـ)، تاریخ الطبری، ج ۲، ص ۶۹، ناشر: دار الکتب العلمیه – بیروت./الجزری، عز الدین بن الأثیر أبی الحسن علی بن محمد (متوفای۶۳۰هـ)، أسد الغابه فی معرفه الصحابه، ج ۴، ص ۶۳، تحقیق عادل أحمد الرفاعی، ناشر: دار إحیاء التراث العربی – بیروت / لبنان، الطبعه: الأولى، ۱۴۱۷ هـ – ۱۹۹۶ م؛/القرشی الدمشقی، إسماعیل بن عمر بن کثیر أبو الفداء (متوفای۷۷۴هـ) السیره النبویه، ج ۳، ص ۵۵ ؛/العسقلانی الشافعی، أحمد بن علی بن حجر أبو الفضل (متوفای۸۵۲هـ) المطالب العالیه بزوائد المسانید الثمانیه، ج ۱۷، ص ۳۴۷، تحقیق: د. سعد بن ناصر بن عبد العزیز الشتری، ناشر: دار العاصمه/ دار الغیث، الطبعه: الأولى، السعودیه – ۱۴۱۹هـ )
 
فرار خلیفه دوم در جنگ حنین
در روز جنگ حنین لشکر اسلام – که دوازده هزار سرباز داشت – شکست خورد. در میان کسانى که فرار کردند و پشت به جنگ نمودند به گفته بخارى ونقل ابن کثیر عمر بن خطاب بود.
بخارى از ابو قتاده انصارى روایت مى کند که در جنگ حنین ، مسلمانان و از جمله عمر بن خطاب ، گریختند. من به عمر گفتم : چرا فرار مى کنند. عمر گفت : کار خداست ! (۱)
شجاعت عمر کجا بود؟ چرا نجنگید؟ مگر شهادت بالاترین آرمان و هدف یک مسلمان نیست؟ آنهم در رکاب پیامبر (ص) ؟؟
پی نوشت:
(۱)-صحیح البخاری کتاب التفسیر باب قوله تعالى: ویوم حنین إذ أعجبتکم کثرتکم، دلائل الصدق ج ۳ ق ۱ ص ۳۶۲، سیره المصطفى لهاشم معروف ص ۶۱۸. لم یثبت فی أحد غیر على علیه السلام: شرح التجرید للقوشجى ص ۴۸۶، دلائل الصدق ج ۲ / ۳۵۷ عنه، نور الابصار للشبلنجى ص ۸۷، و . . .
 
 
تخلف ابوبکر و عمر از لشگر اسامه
 
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله چند روز پیش از وفات، جوان لایقی به نام اُسامه را (۱) به اراضی بلقا و دار روم در فلسطین برای مقابله با دشمن مامور کرد افرادی چون ابوبکر، عمر، سعد بن ابی وقاص و… در سپاه او حاضر شوند.
بعضی از صحابه از این که فرمانده آنان جوانی است که هنوز بیست سال ندارد ، گله‌مند بوده و حرف‌هایی زدند. وقتی خبر نارضایتی آنها به پیامبر صلی الله علیه و آله رسید، حضرت بسیار خشمگین شد و فرمود:لعنت خدا بر آن کس که از لشکر اسامه تخلف ورزد.(۲)
و مکرر امر می‌فرمود که همه باید در لشکر اسامه حاضر شوند و به اسامه دستور داد لشکرش را به سرعت از مدینه بیرون ببرد. وی نیز با مجاهدین از مدینه بیرون رفت و در حومه شهر در محل جرف اردو زد.
از طرفی چون بیماری رسول خدا شدت گرفت و احتمال وفات او می‌رفت، ابوبکر و عمر و بعضی دیگر بدون اجازه فرمانده خویش از اردوگاه خارج شده و به مدینه بازگشتند و با این عمل از دستور رسول خدا صلی الله علیه و آله سرپیچی کردند.
در این بین آنچه به نظر می‌رسد چنان که گفته‌اند این است که: پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از آن‌جا که وفات خود را نزدیک می‌دید و می‌خواست مدینه را از معارضان و طمع‌کاران پاک و زمینه استقرار حکومت جانشین خود علی علیه‌السلام را آماده کند، سران صحابه را به فرماندهی اسامه جوان راهی شام کرد؛ لذا مکررا می فرمود:
لشگر اسامه را تجهیز کنید! خدا لعنت کند کسی که از آن تخلف ورزد!
(“جهزوا جیش أسامه، لعن الله من تخلف عنه”(۳)، “انفذوا بعث أسامه ، لعن الله من تخلف عن بعث أسامه ، وکرر الرسول ذلک ..”(۴))
ابوبکر و عمر و بعضی دیگر که این معنی را درک کرده بودند، با این که رسول خدا متخلفین را لعنت کرده بود، ولی با این حال لشکر اسامه را بدون کسب اجازه از فرمانده خویش و به دلخواه ترک کرده، به مدینه بازگشتند و با یک توطئه حساب شده، حضرت علی علیه‌السلام را از حقش محروم ساختند.
در تاریخ نقل است وقتی ابوبکر خبر امارت خویش را به اطلاع اسامه رساند، اسامه گفت:من و لشکری که با منند تو را ولی نکرده‌ایم؛ رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا بر شما امیر کرد و عزل نکرد تا از دنیا رفت و تو و عمر بی اجازه من برگشتید و امری بر رسول خدا صلی الله علیه و آله مخفی نبود، مرا و شما را می‌شناخت، با این حال مرا بر شما امیر کرد و شما را بر من امیر نکرد (۵)
سپس به مدینه برگشت و بر در مسجد ایستاد و فریاد زد که عجب دارم از مردی که رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا بر او امیر کرد، ولی او مرا عزل کرده و ادعای امارت و امیری بر من دارد!
شگفت آن که آورده‌اند: ابوبکر و عمر با این که اسامه را عزل کردند ولی تا آخر عمر اسامه را با عنوان امیر خطاب می‌کردند!! (۶)
اسناد:
(۱) اسامه بن زید بن حادثه.
(۲) الملل و النحل، ج ۱، ص ۲۳.
(۳) الملل والنحل للشهرستانی ۱/۲۳
(۴)شرح نهج البلاغه لابن أبی الحدید ۶/۵۲.
(۵)الصراط المستقیم، ج ۲، ص ۲۹۷، المکتبه المرتضویه؛ المراجعات، ص ۱۱۴، دارالنعمان.
(۶)شرح ابن ابی الحدید، ج ۲، ط مصر؛ المراجعات، ص ۱۱۵
 
 
 
 
عمر و بدعت در اسلام
پیامبر صل الله علیه و اله می فرمایند :
لا یقبل الله لصاحب بدعه صومآ و لا صلاه و لا صدقه و لا حجا و لا عمره و لا جهادآ  و… یخرج من الاسلام . کما تخرج الشعره من العجین
خدا هیچ عملی را از قبیل روزه و نماز و صدقه و حج وعمره وجهاد … را از بدعت گذار قبول نمی کند و او از اسلام خارج است .
………………………………………
سنن ابن ماجه ج۱ ص۷۷
 
نماز تراویح
قسطلانی در شرح خود بر صحیح بخاری در شرح و توضیح کلام عمر که گفت: «این بدعت خوبی است» می نویسد: «این که آن را بدعت دانست بدان علت است که پیامبر دستور نداده بود تا نمازهای مستحبّی ماه رمضان را به جماعت بخوانند، در زمان ابوبکر نیز سابقه نداشت، در اولِ شب هم نبود، و این تعداد رکعت هم نداشت.»(۱)
شبیه همین توضیح در فتح الباری و عمدهالقاری و دیگر شروح صحیح بخاری نیز آمده است.ابوالولید محمد بن شحنه در حوادث سال ۲۳ هجری می گوید: «… عمر نخستین کسی بود که دستور داد مردم نماز تراویح را به جماعت بخوانند.»
سیوطی نیز در تاریخ الخلفا از ابی هلال عسکری نقل می کند: «عمر نخستین کسی بود که در ماه رمضان دستور داد نماز تراویح را به جماعت بگزارند…».
هم چنین محمد بن سعد در جلد سوّم طبقات هنگامی که از عمر نام می برد، می گوید: «او نخستین کسی است که دستور داد نمازهای شب های ماه رمضان (تراویح) را به جماعت بگزارند و به شهرها و کشورها بخشنامه کرد، و این در ماه رمضان سال چهاردهم هجری بود.»
ابن عبدالبر در شرح حال عمر در الاستیعاب می نویسد: «اوست که ماه رمضان را با نماز مسحبّی دسته جمعی نورانی کرد».(۲)
البته ایشان احتمالا سخن خود عمر را د رخصوص اینکه بدعت است را فراموش کرده و از ان بدعت تعریف هم مینماید!!
 
مخالفت با بدعت
ابن ابی شیبه از عبدالرزاق روایت کرده است: ابن عمر نماز تراویح را به جماعت نمی خوانده است.(۳)
مجاهد می گوید: «کسی نزد ابن عمر آمد و گفت: آیا در ماه رمضان نماز تراویح را به جماعت بخوانم؟ عمر پرسید: آیا می توانی قرآن بخوانی؟ گفت: آری. گفت: آیا می خواهی چون درازگوش ساکت باشی؟ در خانه نماز بخوان.(۴)
ربیع می گوید: «شافعی نماز تراویح را با مردم نمی خواند، بلکه در خانه خود به جای می آورد.»(۵)
لبیب السعید می گوید: «مالک، ابویوسف و برخی شافعیان به جای آوردنِ نماز تراویح را به صورت فرادی و در خانه بهتر می دانستند.»(۶)
پی نوشت:
(۱) ارشاد الساری، ج ۵، ص ۴.
(۲)ر.ک: سید شرف الدین، الاجتهاد و النص.
(۳) المصنف، ج ۵، ص ۲۶۴، ح ۷۷۴۲.
(۴) همان، ح ۷۷۴۳.
(۵) تاریخ مدینه دمشق، ج ۵۱، ص ۳۸۴.
(۶) التغنّی بالقرآن، ص ۱۱۷.
 
تبعیت در جواز متعه
قال یحیى بن أکثم لشیخ بالبصره: بمن اقتدیت فی جواز المتعه؟ قال: بعمر بن الخطاب رضى اللّه عنه. قال: کیف وعمر کان أشدّ الناس فیها؟ قال: لأنّ الخبر الصحیح أنّه صعد المنبر فقال: إنّ اللّه ورسوله قد أحلاّ لکم متعتین وإنّی محرّمهما علیکم وأعاقب علیهما. قبلنا شهادته ولم نقبل تحریمه.(۱)
یحیی بن أکثم به یکی ا ز شیوخ در بصره گفت در جواز متعه از چه کسی تبعیت می کنی ؟ گفت از عمر . سوال کرد که چگونه و حال آنکه عمر از سخت گیر ترین مردمان در مورد متعه بود . گفت چون روایت صحیح می گوید که وی بالای منبر رفت و گفت خداوند و رسول وی متعه را حلال کردند و من آن را بر شما حرام می کنم و برای آن عقوبت ؛ پس ما شهادتش را ( در مورد حلیت آن از نظر خدا و رسولش) قبول کردیم اما حرام کردنش را (توسط عمر) قبول ننمودیم .
خود عمر میگوید من متعه را حرام کرده ام ! نگفته رسوالله (ص) این حق را بمن داده ، نگفته زمان آن به پایان رسده است ،نگفته آیه ای از قرآن ،آیه حلیت متعه را نسخ کرده،بلکه خودش اعتراف دارد که خدا و رسول حلال کرده اند،حال ایشان به چه حقی قرآن و سنت رسول را از بین برد؟
پی نوشت:
(۱)     محاضرات الأدباء ج۳ ص۲۱۴
 
جابجا نمودن مقام ابراهیم
مقام ابراهیم سنگى است که حاجیان بعد از طواف ، طبق آیه شریفه : وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ اِبْراهیمَ مُصَلّىً. در آنجا نماز مى گزارند، حضرت ابراهیم و اسماعیل – علیهما السّلام – وقتى ساختمان خانه خدا را بنا کردند و بالا آوردند، پا روى آن سنگ گزاردند تا سنگ و گِل را بالا ببرند.
این سنگ به کعبه چسبیده بود، ولى عرب بعد از حضرت ابراهیم و اسماعیل آن را در جاى کنونى قرار دادند. وقتى نبىّ اکرم – صلّى اللّه علیه وآله – مبعوث گردید و مکه فتح شد، آن را به همانگونه که در زمان پدرانش حضرت ابراهیم و اسماعیل بود، به کعبه چسبانید، اما هنگامى که عمر روى کار آمد آن را در جاى کنونى (که عرب جاهلى قرار داده بودند) نهاد. حال آنکه در زمان پیغمبر – صلّى اللّه علیه وآله – و ابوبکر، به کعبه متصل بود. (۱)
در سال هفدهم هجرى ، چنانکه در کامل ابن اثیر و دیگر مورخان در حوادث این سال آمده ، عمر با ضمیمه کردن خانه هاى عده اى از مردم که در اطراف مسجد الحرام بودند مسجد الحرام را توسعه داد. این عده از فروش خانه هاى خود امتناع ورزیدند، ولى عمر آنها را خراب کرد و پول آن را در بیت المال نهاد تا بعداً آمدند و آن را گرفتند .(۲)
پی نوشت:
(۱) طبقات ابن سعد جلد۳ص ۲۰۴، والسیوطی در کتاب تاریخ الخلفاء ص ۵۳، و شرح نهج البلاغه ابن أبى الحدید ج۳صفحه ۱۱۳ ، والدمیری در کتابه حیاه الحیوان، و کتاب تاریخ عمر نوشته أبو الفرج ابن الجوزى ص ۶۰ و همچنین در رابطه با جابجایی مقام ابراهیم: الطبقات لابن سعد ج ۳ / ۲۸۴، تاریخ الخلفاء ص ۱۳۷، روضه الکافی ص ۵۸ – ۶۳، جامع أحادیث الشیعه ج ۱۰ / ۵۵ ب ۹ ح ۷ و ۸ و ۹ و ۱۰، مقدمه مرآه العقول ج ۲ / ۱۲۸.
(۲) الکامل فی التاریخ لابن الاثیر ج ۲ / ۳۷۶، تاریخ الخلفاء ص ۱۳۷، روضه الکافی ص ۵۸، مقدمه مرآه العقول ج ۲ / ۱۲۸، تاریخ الطبری فی حوادث سنه ۱۷ ه‍، الغدیر ج ۶ / ۲۶۶.
 
بدعت در قرائت نماز
ملک العلماء در بدایع الصنایع می گوید: عمر قرائت حمد و سوره را در یکی از دو رکعت اول نماز مغرب ترک کرد. و قضای آن را در رکعت آخر بلند قرائت کرد. و همچنین عثمان در یکی از دو رکعت اول از نماز عشاء قرائت حمد و سوره را ترک کرد و قضای آن را در رکعت آخر بلند قرائت کرد !
و در جای دیگر می نویسد: عثمان قرائت سوره را در هر دو رکعت اول نماز عشاء ترک کرد. و قضای آن را در رکعت سوم و چهارم نماز عشاء بلند قرائت کرد! (۱)
این شیوه نماز خواندن مورد قبول هیچ یک از مذاهب نمی باشد و به طور قطع نوعی بدعت در نماز می باشد. در رابطه با روش صحیح نماز خواندن درکتب شیعه و سنی روایات فراونی وجود دارد. در اینجا به یک روایت از کتب اهل سنت اکتفا می کنیم:
عباده پسر صامت نقل کرده است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله فرمودند: هر کس سوره حمد و بیشتر از آن را نخواند نمازش درست نیست. (۲)
پی نوشت:
(۱) بدایع الصنایع ملک العلماء ۱/۱۱۱ و ۱۷۲، الغدیر ج ۸ / ۱۷۳
(۲) صحیح بخاری ۱/۳۰۲، صحیح مسلم ۱/۱۵۵، صحیح ابوداود ۱/۱۳۱، سنن ترمذی ۱/۳۴و ۴۱، سنن بیهقی ۲/۳۸ و ۶۱، سنن نسائی ۲/۱۳۷، سنن دارمی ۱/۲۸۳، سنن ابن ماجه ۱/۲۷۶، مسند احمد ۵/۳۱۴، کتاب الام ۱/۹۳، المحلی ابن حزم ۳/۲۳۶، المصابیح بغوی ۱/۵۷، المدونه الکبری ۱/۷۰ و …
 
بدعت در اذان
مالک بن انس در کتاب موطأ مى نویسد: مؤ ذن عمر نزد عمر بن خطاب آمد تا او را براى نماز صدا کند، دید عمر خوابیده است ، پس گفت : الصلاه خیر من النوم . یعنی نماز بهتر از خواب است. عمر هم دستور داد مؤ ذن ، این جمله را در اذان صبح قرار دهد. (۱)
زرقانى در تعلیق خود بر این روایت در شرح موطأ مالک مى نویسد: این مطلب را دارقطنى در سنن خود آورده است که عمر به مؤ ذن خود گفت : وقتى در نماز صبح به حىّ على الفلاح رسیدى بگو: الصلاه خیر من النوم ، الصلاه خیر من النوم .(۲)
این حدیث را ابن ابى شیبه از هشام بن عروه نقل کرده است . سایر محدّثان بزرگ اهل سنّت نیز آن را روایت نموده اند.
پی نوشت:
(۱) الموطأ للامام مالک ص ۵۸ ح ۱۵۱ ط بیروت.
(۲) ما جاء فی النداء للصلاه ص ۲۵
 
بدعت در طلاق
طلاق سومى که زن مطلقه براى طلاق دهنده جز با محلل شرعى ، حلال نمى شود، سومین طلاقى است که قبل از آن مرد دو بار به زن طلاق داده خود رجوع کرده باشد.
به این معنا که یک بار طلاق داده و رجوع نموده بار دوم طلاق داده و رجوع کرده است ، سپس براى سومین بار که طلاق دهد، دیگر براى او حلال نخواهد شد مگر اینکه شخصى به عنوان محلّل با زن مطلقه همبستر شود. این همان سه طلاقه معروف است که زن براى شوهر حلال نمى شود مگر اینکه شوهر دیگرى با وى تماس بگیرد.
مساله سه طلاقه کردن به اتفاق شیعه و سنی در زمان رسول الله صلی الله علیه و اله و ابوبکر و مقداری از خلافت عمر به روشی که بود شرح داده شد. ولی عمر در زمان خلافتش حکم خدا را عوض کرد. و سه طلاقه کردن در یک مجلس و بدون فاصله را جائز دانست. و روایات اهل سنت در نسبت این بدعت به عمر صریح هستند.
از جمله روایتی که از ابن عباس به طرق متعدد – که همگى صحیح است – روایت شده که گفت : طلاق سوم در عصر پیغمبر – صلّى اللّه علیه وآله – و ابوبکر و دو سال اول زمان خلافت عمر، یکسان بود، ولى عمر گفت : مردم درباره امرى که شوق زیادى به آن دارند، عجله مى کنند، خوب است ما هم آن را امضا کنیم و براى ایشان جایز بدانیم ! و بدینگونه (سه ) طلاق با یک لفظ (و بدون فاصله ) را براى آنها تجویز کرد !(۱)
یعنی طبق بدعتی که عمر بنا نهاد اگر مردی یک جا و بدون فاصله به زنش بگوید: اَنْتِ طالِقٌ ثلاثاً زن بر او حرام ابد می شود مگر این که شخصی به عنوان محلل با زن مطلقه همبستر شود !
پی نوشت:
(۱)-(صحیح مسلم ک الطلاق باب طلاق الثلاث ج ۴ / ۱۸۴ ط العامره، ارشاد السارى ج ۸ / ۱۲۷، الدر المنثور ج ۱ / ۲۷۹، الغدیر ج ۶ / ۱۷۸، مسند أحمد ج ۱ / ۳۱۴، سنن البیهقى ج ۷ / ۳۳۶، تفسیر القرطبى ج ۳ / ۱۳۰.)
 
نهی از متعه زنان
خلیفه دوم متعه ازدواج موقت زنها را برداشت و آن را حرام کرد. زمانی که متصدی حکومت شد و کرسی خلافت را غصب کرد گفت:
متعتان کانتا علی عهد رسول الله و انا احرمهما و اعاقب (۱)
یعنی دو متعه در زمان پیامبر اکرم صلوات الله علیه واله (حلال) بوده و من امروز آنها را حرام میکنم و مرتکبین آنها را به کیفر میرسانم. یکی متعه زنان و دیگری متعه حج.
ودر بعضی از نسخه ها آمده:
ثلاث کان علی عهد رسول الله انا انهی عنهن و احرمهن و اعاقب علیهن متعه النساء و متعه الحج و حی علی خیر العمل. در این سخن عمر به یکی دیگر از بدعتهای خود یعنی حذف حی علی خیر العمل از اذان نیز اشاره کرده است.
مسلمانان اتفاق دارند که نکاح متعه در صدر اسلام شایع بود و صحابه در زمان رسول خدا به آن عمل میکرده اند و در زمان ابوبکر و در پاره ای از عهد عمر نیز بوده. بعد از آن عمر نهی کرد.
میگویند یک سنی مذهب با شیعه مذهب در رابطه با متعه نزاع کردند. سنی از شیعه پرسید که به چه دلیل میگویی متعه حلال است؟ شیعه گفت: دلیل من قول عمر خطاب است که در همه جا نقل کرده اند که او گفت: کانتا فی زمن رسول الله و انا احرمهما. کدام دلیل بهتر از این است که میگوید: در زمان پیغمبر بود؟ پس به فرموده خدا و رسول خدا حلال است و میگفته که من حرام کردم! به او باید گفت که: تو خدا و پیغمبر نیستی به تو چه ربطی دارد ؟ چرا حرام میکنی؟
احمد بن حنبل در مسند خود نقل کرده است از عمران بن حصین که او گفت: نازل شد متعه در کتاب خدا و ما عمل میکردیم به آن و تا رسول خدا بود جمیع صحابه عمل به آن میکردند و نشنیدیم که قرآن نسخ آن را کرده باشد یا رسول الله منع آن نموده باشد. تا آنکه رسول خدا از دنیا رحلت نمود.
در صحیح ترمذی ذکر شده است که: از عبدالله بن عمر پرسیدند که: نظرت راجع به متعه نساء چیست؟ گفت: البته حلال است و آن سوال کننده از اهل شام بود. گفت: پدر تو مردم را از آن نهی کرده است. عبدالله گفت: پدرم نهی کرده است و رسول خدا امر فرموده. من گفته رسول را به جهت گفته پدرم ترک نخواهم کرد.
و در کتب و تواریخ و احادیث ذکر شده است که: ابن عباس و ابن مسعود و جابر بن عبدالله انصاری و ابوسعید خدری و سامه بن اکوع و مغیره بن شعبه و جمعی کثیر از اصحاب و تابعین التفاتی به سخن عمر نکرده اند. و فتوی میدادند که متعه مباح و حلال است و عمل به آن هم میکردند. و میگفتند که چیزی را که ما نزد رسول خدا شنیده باشیم و در حیات او نقیض آن را نشنیدیم از قول عمر برمیگردیم.
در تفاسیر طبری و فخر رازی و ابن حیان و الدر المنثور و ثعلبی در تفسیرش ذکر کرده اند که حضرت امیرالمومنین علیه السلام فرمود:
لولا نهی عمر عن المتعه ما زنی الا شقی. (۲)
یعنی اگر عمر از متعه نهی نمیکرد هیچ زنایی واقع نمی شد مگر برای شقی و بدبخت.
پس باید دانست که منع عمر از متعه باعث زنا و فحشا در جامعه شد و رواج پیدا کرد. عمر با این عمل خود حکم خدا و رسولش را ابطال نمود و سبب شیوع فحشا گردید و مشمول این سه ایه شد: و من لم یحکم بما انزل الله فاولئک هم الظلمون……فاولئک هم الفاسقون…..فاولئک هم الکافرون. یعنی هر کس به دستور خدا حکم نکند (بر خلاف آن دستور بدهد) او از ستمکاران و از فاسقان و از کافران خواهد بود.
 
پی نوشت:
 
(۱) تفسیر الرازی ج ۲ / ۱۶۷ وج ۳ / ۲۰۱ و ۲۰۲ ط ۱، شرح نهج البلاغه لابن أبى الحدید ج ۱۲ / ۲۵۱ و ۲۵۲ وج ۱ / ۱۸۲، البیان والتبیان للجاحظ ج ۲ / ۲۲۳، أحکام القرآن للجصاص ج ۱ / ۳۴۲ و ۳۴۵ وج ۲ / ۱۸۴، تفسیر القرطبى ج ۲ / ۲۷۰ وفى طبع آخر ج ۲ / ۳۹، المبسوط للسرخسی الحنفی باب القرآن من کتاب الحج وصححه ج، زاد المعاد لابن القیم ج ۱ / ۴۴۴ فقال ثبت عن عمر وفى طبع آخر ج ۲ / ۲۰۵ فصل اباحه متعه النساء، کنز العمال ج ۸ / ۲۹۳ و ۲۹۴ ط ۱، ضوء الشمس ج ۲ / ۹۴، سنن البیهقى ج ۷ / ۲۰۶، الغدیر للامینی ج ۶ / ۲۱۱، المغنى لابن قدامه ج ۷ / ۵۲۷، المحلى لابن حزم ج ۷ / ۱۰۷، شرح معانی الاثار باب مناسک الحج للطحاوی ص ۳۷۴، مقدمه مرآه العقول ج ۱ / ۲۰۰.
(۲) جاء فی تفسیر الطبری ج ۵ ص۱۹ ، ط الأولى دار إحیاء التراث العربی. قال الحکم: قال علی رضی الله عنه : لولا أن عمر رضی الله عنه نهى عن المتعه ما زنى إلا شقى
روى القرطبی فی تفسیره ج ۳ ص ۱۷۰۰ ، ط دار الثقافه و روى عطاء عن ابن عباس قال : ما کانت المتعه إلا رحمه من الله تعالى رحم بها عباده ولولا نهى عمر عنها ما زنى إلا شقی -و قال السیوطی فی تفسیره الدر المنثور ج ۲ ص ۴۸۶ ، ط دار الفکر – وأخرج عبدالرزاق وأبو داوود فی ناسخه وابن جریر عن الحکم أنه سئل عن هذه الآیه أمنسوخه ؟ قال : لا وقال علی : لولا أن عمر نهى عن المتعه ما زنا إلا شقی
عمر بن خطاب و بیعت درغدیرخم
آیا صحیح است آنچه را که ذهبى از امام غزالى در باره عمربن الخطاب نقل کرده است که او ابتداء در روز غدیر خم با حضرت علی بیعت کرد، ولى پس از رحلت پیامبر ـ صلى الله علیه و آله سلّم ـ تحت تأثیر هواى نفس و حبّ ریاست و جاه طلبى قرار گرفت و به آن بیعت پشت کرد؟
سیر اعلام النبلاء ۱۹: ۳۲۸. «ذکر ابوحامد فی کتابه سر العالمین و کشف ما فی الدارین، فقال: فی حدیث
من کنت مولاه فعلی مولاه: ان عمر قال لعلی: بخ بخ. أصبحت مولى کل مؤمن، قال ابوحامد: هذا تسلیم
ورضى ثم بعد هذا غلب الهوى حباً للریاسه، وعقد البنود وأمر الخلافه ونهیها، فحملهم على الخلا