۷۳۷-مرگ از منظر شعرا+ محبت به مرگ

مولانا و دیگر عرفا مانند غزالی اعتقاد دارند که زیاده روی در استفاده از لذات دنیا ترس از مرگ را افزایش می‌دهد. در اینجا مولانا در برابر «رولو می» پدر روان‌درمانی اگزیستانـسیال قـرار دارد وی بیان می‌کرد؛ چنان در جهان زندگی کنید که هرچه خوشی می‌توانید در جهان بکنید و هرچه خوبی می‌توانید به جهان بدهید. به زعم «رولو می» این نوع زیستن در جهان ترس از مرگ را کاهش می‌دهد

 
مولانا معتقد است که عشق به خدا هرچقدر افزایش پیدا کند، ترس از مرگ کاهش می‌یابد. باور به وجود خدا به تنهایی در تقلیل ترس از مرگ تاثیری ندارد و عشق به خدا است که موجب کاهش این پدیده می‌شود
 
بیست و سومین رستخیز ناگهان عنوان نشستی بود که به همت موسسه سروش مولانا روز دوشنبه در ایوان شمس برگزار شد.
 
مصطفی ملکیان در این نشست که با اقبال بسیار مخاطبان برگزار شد سخنانی ایراد کرد، تحت عنوان «مرگ: پایان بخش یا ارزش بخش؟ مرگ از نظرگاه مولانا». ملکیان طبق روال همیشگی‌اش قبل ازورود به بحث نکاتی در باب مرگ و مرگ اندیشی عنوان کرد و در آخر هم هفت عاملی که از دید مولانا باعث کاهش از ترس می‌شود را بیان کرد که در ادامه تقریری از این سخنرانی می‌خوانید.
 
آیا مرگ در اندیشه مولانا پایان بخش زندگی است یا ارزش بخش زندگی است؟ می‌توان تمام تلقی‌هایی که از مرگ در تاریخ وجود داشته را به دو تلقی فرو کاهش داد؛ یک تلقی این است که مرگ کاری نمی‌کند جز اینکه به زندگی پایان ببخشد و حضور مرگ یعنی غیاب زندگی. اما در دیدگاه دوم مرگ را ارزش‌بخش زندگی می‌دانند و معتقدند اگر مرگی نمی‌بود زندگی قدر و ارزشی نمی‌داشت و به تعبیر دیگر، ارزش زندگی به جهت محدود بودن آن است و نه نا محدود بودن. درست مانند نهاد اقتصاد که اگر عرضه زیاد باشد قیمت پایین می‌آید، در عرصه زندگی هم اگر عرضه فراوان می‌بود و زندگی لایتناهی بود، ارزش زندگی پایین ‌می‌آمد.
 
این دو تلقی که بیان شد در سه بیت از مثنوی به شیرینی بسیار بیان شده است:
 
آن یکی می‌گفت خوش بودی جهان
 
‌گر نبودی پای مرگ‌اندرمیان
 
آن دگر گفت ار نبودی مرگ هیچ
 
که نیرزیدی جهان پیچ ‌پیچ
 
خرمنی بودی به دشت افراشته
 
مهمل و ناکوفته بگذاشته
 
این در واقع صورت مساله است و الان نیاز هست که به جغرافیای مساله بپردازم. یعنی بین این همه سخن که می‌توان در باب مرگ گفت من جویای چه نکته‌یی بوده‌ام در مثنوی. قبل از آن باید به ذکر چند نکته بپردازم.
 
انواع مرگ
اساسا در همه کتاب‌ها؛ فلسفی، عرفانی، روانشناسی و… هیچ مساله‌یی اندازه مرگ و عشق مورد مداقه و بحث قرار نگرفته است. اینکه چرا چنین هست را می‌توان در فروید یا متفکرانی دیگر یافت و محل بحث ما نیست. هنگامی که از مرگ در این کتاب‌ها صحبت می‌شود در واقع از چهار پدیده مجزا صحبت می‌شود که همه را مرگ نام می‌گذارند و در ابتدا نیاز هست که این چهار پدیده از هم تفکیک شوند. گاهی مراد از مرگ همان حادثه‌یی است که در پایان عمر و در یک لحظه رخ می‌دهد و زندگی را در این جهان (لااقل) ختم می‌کند. بعضی دیگر پس از مرگ را مورد نظر قرار دارند هنگامی که از مرگ نام می‌برند در واقع منظورشان زندگی پس از مرگ است.
 
گاهی نه خود مرگ مراد هست و نه زندگی پس از مرگ، بلکه چیزی هست که به آن سکرات مرگ یا حالات نزدیک به مرگ یا به تعبیری نزع می‌گویند و چنین حالت زمانی رخ می‌دهد که فرد متوجه می‌شود که این آخرین بیماری است که دچار شده است و از آن زنده بیرون نخواهد آمدو از لحظه آگاهی فرد نسبت به این موضوع تا هنگام مرگ را سکرات مرگ می‌گویند.
 
عده‌یی هنگامی از مرگ صحبت می‌کنند، مرادشان این فاصله زمانی تا مرگ است. اینکه فرد بداند چه وقتی می‌میرد، از لحظه‌یی که متوجه می‌شود دیگر زندگی‌اش به کیان سابق نخواهد بود و جان کندنش از همان لحظه آغاز می‌شود. اما معنی چهارم دیگر نه مرگ است (death)، نه پس از مرگ (after death) و نه نزدیک به مرگ (near death) . بلکه چیزی است که در انگلیس به آن dying (مردن در عین زیستن و زیستن در عین مردن) می‌گویند و این یعنی انسان پی‌ می‌برد که از زمانی که نطفه‌اش منعقد شده در هر لحظه توامان هم دارد به زندگی ادامه می‌دهد و هم به مرگش. انسان چون موجودی زمانی است و خاصیت موجود زمانی این است که تا مرگ لحظه‌یی را تجریه نکند وارد لحظه نو نمی‌شود. از این رو انسان مانند پارچه‌یی است که تارهایش زندگی و پودش مرگ است. در این بحث هنگامی که بحث از ترس از مرگ می‌کنم مرادم همان مرگ به معنای اول«‌death» است.
 
مرگ درونی- مرگ بیرونی
نکته دیگر این است که مرگ در تمام چهار معنا یک جنبه بیرونی (objective) دارد و یک جنبه درونی (subjective) . مرگ بیرونی هنگامی رخ می‌دهد که زندگی این جهانی من پایان یافته است. اما وقتی از مرگ درونی صحبت می‌شود مراد حضور مرگ در ذهن و ضمیر است. بسیاری از عرفا معتقدند که مرگ درونی آغاز زندگی است. از این رو هست که عرفا و بعضی از روانشناسان و فلاسفه اعتقاد دارند که کودکان هنوز زندگی را آغاز نکرده‌اند و هنگامی شروع به زندگی ‌می‌کنند که مرگ در آنها رخنه کند. یعنی کودک آگاه شود به مردن، ترس مردن در دلش بیفتد و همچنین تفکر کند در رابطه با مرگ. پس باید تفکیک کرد بین مرگ و جلوه مرگ در درون فرد که به سه طریق صورت می‌گیرد. مرگ آگاهی، ترس یا عشق به مرگ و تفکر به مرگ.
 
حال اینکه کسی که دچار مرگ درونی می‌شود دچار سلامت روان هست یا عدم سلامت روان؟
 
اپیکور و بعد از آن فروید اعتقاد دارند که کسانی که دچار مرگ درونی می‌شوند فاقد سلامت روان هستند. استدلال اپیکور این بود که تا وقتی زندگی هست، مرگ نیست و وقتی مرگ هست زندگی نیست، پس وقتی فرد هیچگاه مرگ را ملاقات نمی‌کند عقلانی نیست که ‌درباره‌اش فکر کند. فروید، این استدلال فلسفی اپیکور را جنبه روانشناختی بخشید و در قالب سه دلیل بیان کرد که فرد دچار مرگ درونی، فاقد سلامت روان است.
 
اما بسیاری هم عکس این را می‌گویند و معتقدند که با در اندیشه مرگ بودن زندگی ارزش پیدا می‌کند. اینکه چه ارزشی می‌بخشد و با چه ساز و کاری مرگ‌اندیشی ارزش می‌بخشد به زندگی دو سوالی هست که متفکران جواب‌های گوناگون به آن داده‌اند که این هم محل بحث ما نیست.
 
جاودانگی
بعضی اعتقاد دارند که عقاید ما در رابطه با زندگی پس از مرگ هیچ تاثیری در احساسات، عواطف یا هیجانات ما نسبت به مرگ ندارد. یعنی چه اعتقاد به زندگی پس از مرگ داشته باشیم و چه نداشته باشیم یا لا ادری باشیم هیچ تفاوتی نسبت به رویکرد ما به مرگ ندارد. بعضی دیگر هم اعتقاد دارند که اعتقاد به وجود یا عدم وجود زندگی پس از مرگ، در احساسات و عواطف و هیجانات تاثیرگذار است.
 
به هر حال، اینکه زندگی پس از مرگ وجود دارد یک قسمش بحث فلسفی است و سه قسمش بحث روانشناختی. جاودانه بودن در فلسفه یعنی هنگامی که فرد زندگی این جهانی‌اش را به پایان رساند، از همان لحظه پایان در ساحتی دیگر به زندگی ادامه دهد. اما در منظر روانشناختی سه تصور دیگر از جاودانگی وجود دارد که اغلب مردم دل خود را به این سه خوش می‌کنند. یکی از این تصورات جاودانگی به‌وسیله اولاد و اخلاف است.
 
یعنی فرد به این دلخوش است که بعد از مرگش به‌وسیله فرزندان و نوادگانش نامش ادامه دارد و به این طریق جاودانه خواهد شد. در شق دوم فرد از آن رو به جاودانگی دلخوش است که آثاری دارد (مجسمه‌یی، نقاشی‌ای، قطعه موسیقی‌ای و…) و این آثار نام او را زنده نگه می‌دارد. در شکل سوم هم که قدمای ما بیش از دوتای قبلی دل به آن می‌بستند، فرد معتقد است که به‌وسیله نام نیکش که در خاطره‌ها باقی خواهد ماند جاودانه می‌شود. این سه جاودانگی که ذکر شد، جاودانگی فلسفی نیست. دغدغه ما باید جاودانگی فلسفی باشد. یعنی اینکه ما خودمان بعد از مرگ باقی بمانیم و نه فرزندان، نام یا آثار.
 
ترس از مرگ
آیا ترس از مرگ در همه انسان‌ها به یک اندازه وجود دارد یا در افراد مختلف متفاوت است؟اگر متفاوت است چه عاملی باعث این تفاوت می‌شود؟ اینها مباحثی است که در روانشناسی مرگ مورد بحث قرار می‌گیرید.
 
قابل ذکر است که شش نکته در «روانشناسی مرگ» مسلم است. از بعد از جنگ جهانی دوم که خانم «الیزابت کوبلر راس» روانشناسی مرگ را ابداع کرد تا به حال همه روانشناسان مرگ بر سر این شش اصل توافق دارند و تحلیل‌های آماری هم آنها را ثابت کرده است. یکی از آنها که خود خانم «کوبلر راس» آن را بیان کرده است مراحل پنجگانه است وی بیان می‌کند که فرد از هنگامی که متوجه می‌شود از بستر بیماری زنده بیرون نمی‌‌آید تا وقت مردن (حال این زمان یک ماه باشد تا چندین سال) پنج مرحله را طی می‌کند.
 
مرحله اول، مرحله انکار است. در این مرحله فرد نمی‌پذیرد که از این مرحله دیگر جان سالم به در نمی‌برد. در مرحله دوم که شخص می‌پذیرد در بستر مرگ قرار دارد، دچار خشم می‌شود و از روزگار شکوه می‌کند. در مرحله سوم فردشروع به چانه‌زنی می‌کند با خدا یا هرچیزی که به وجودش قایل است، قرار می‌گذارد که اگر سالم شود، فلان می‌کند و چنان. در مرحله چهارم فرد دچار افسردگی می‌شود و در خود فرو می‌نشیند. نه دعوا می‌کند و نه گلایه. به قولی یک نوع اوتیزم (نه مانند اوتیزمی که در روانشناسی از آن بحث می‌کنند) پیدا می‌کند. در مرحله آخر فرد دیگر دچار تسلیم و گهگاه دچار خشنودی می‌شود.
 
الیزابت کوبلر راس بعد از ۴۰ سال تحقیق بالینی متوجه شد این پنج مرحله در تمام افراد وجود دارد و کار روانشناس این است که فرد را هرچه زودتر به مرحله پنجم برساند. به غیر از این پنج نکته دیگر هم وجود دارد که واقعیت‌های مسلم در باب ترس از مرگ است. یکی از مهم‌ترین‌ها این است که در دوران کودکی، مرگ بایکوت شده و بچه‌ها را دور از مرگ نگه می‌دارند. این امر سبب می‌شود که ترس از مرگ در افراد رشد کند. «ارنست بکر» روانشناس مرگ و واضع این نظریه استدلال می‌کند که ترس از مرگ در دوران قرون وسطی کمتر بود، چرا که پدر و مادرها از همان کودکی بچه‌ها را با واقعیت مرگ آشنا می‌کردند. راهکاری که وی ارائه می‌داد این بود که باید مرگ‌آگاهی را در جامعه شایع کرد تا وحشت مرگ را تقلیل بدهد.
 
سومین واقعیت مسلم مرگ این است که ترس از مرگ در زنان بیش از مردان است. سه تبیین در این رابطه انجام شده است. یکی از این تبیین‌ها بیان می‌کند که زنان نسبت به مردان به عواطف و احساسات و هیجانات خودشان بیشتر وفادارند. چون وفادارترند هیچ احساس و عواطف و هیجانی را سرکوب نمی‌کنند. مردان هم ترس از مرگ دارند اما چون مدام آن را سرکوب می‌کنند، جلوه بیرونی مانند زنان ندارند واقعیت چهارم این است که برخلاف فهم عرفی، ترس از مرگ با افزایش سن بیشتر نمی‌شود و تحقیقات روانشناسی مرگ نشان می‌دهد که افزایش سن و ترس از مرگ رابطه‌یی معکوس دارند. واقعیت پنجم هم این است که اگر فرد در جنبه‌های دیگر زندگی دچار کشمکش روانی شود، ترس از مرگ در وی افزایش پیدا می‌کند. آخرین واقعیت هم این است که هرچه وابستگی فرد به موجودات بیشتر شود، ترس از مرگ در او بیشتر می‌شود. حال این سوال پیش می‌آید که چگونه می‌توان بدون اینکه توجهی به وجود یا عدم وجود زندگی پس از مرگ داشته باشیم ترس از مرگ را کاهش داد؟
 
مولانا و ترس از مرگ
به نظر می‌رسد که مولانا در باب کاهش ترس از مرگ فکر کرده است. هرچند آن را نظام مند بیان نکرده است، اما در مثنوی به هفت عامل (در جاهای مختلف و به صورت پراکنده) اشاره می‌کند که باعث تقلیل این پدیده می‌شود.
 
۱- دل «نابستن» به چیزها ترس از مرگ را کاهش می‌دهد.
 
۲- مولانا و دیگر عرفا مانند غزالی اعتقاد دارند که زیاده روی در استفاده از لذات دنیا ترس از مرگ را افزایش می‌دهد. در اینجا مولانا در برابر «رولو می» پدر روان‌درمانی اگزیستانسیال قرار دارد وی بیان می‌کرد؛ چنان در جهان زندگی کنید که هرچه خوشی می‌توانید در جهان بکنید و هرچه خوبی می‌توانید به جهان بدهید. به زعم «رولو می» این نوع زیستن در جهان ترس از مرگ را کاهش می‌دهد.
 
۳- دیگر عاملی که مولانا آن را تاثیرگذار در ازدیاد ترس از مرگ می‌داند، خودشیفتگی است. مولانا توصیه می‌کند که هرچه می‌توانید خود را در برابر دیگران فرو بکاهید تا ترس از مرگ در شما کاهش پیدا کند.
 
۴- مولانا به عادت کردن به رنج اشاره می‌کند و می‌گوید که رنج‌های زندگی جزیی از مرگ هستند. اگر با این جزءِ بتوانید کنار بیایید و آشتی کنید با رنج کل هم که مرگ باشد می‌توانید آشتی کنید.
 
۵- مولانا بین اخلاقی زندگی کردن و ترس از مرگ هم نسبت بر‌قرار می‌کند و می‌گوید هرچی اخلاقی‌تر زندگی کنید، ترس از مرگ در زندگی شما کاهش پیدا می‌کند.
 
۶- تا هنگامی که می‌خواهی نادانسته‌ها را به دانسته تبدیل کنید و نه اینکه دانسته‌ها را به کرده، ترس از مرگ در شما کاهش نمی‌یابد.
 
۷- مولانا معتقد است که عشق به خدا هرچقدر افزایش پیدا کند، ترس از مرگ کاهش می‌یابد. باور به وجود خدا به تنهایی در تقلیل ترس از مرگ تاثیری ندارد و عشق به خدا است که موجب کاهش این پدیده می‌شود.
 
در آخر باید به این نکته اشاره کرد که مولانا از جمله کسانی است که معتقد است باور به وجود جهان دیگرترس از مرگ را کاهش می‌دهد و هرچقدر این باور قوی‌تر باشد، ترس بیشتر کاهش پیدا می‌کند.