۸۳۵-ظاهر و باطن حق از منظر امام علی(ع)+ محبت باطن و ظاهر

گروه اندیشه: جهت ظهور و جهت بطون در ذات حق یکى بوده. او از آن جهت پنهان است که در نهایت پیدایى است، او از شدّت ظهور در خفا است.

به گزارش خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا) از اصفهان، «وَ الظَّاهِرُ وَ الْبَاطِنُ؛ و اوست ظاهر و باطن.و امیرمومنان (ع) فرموده است «الْحَمْدُ لِلّهِ… وَ الظَّاهِرِ فَلاَ شَیءَ فَوْقَهُ، وَ الْبَاطِنِ فَلاَ شَیْءَ دُونَهُ؛ سپاس خداى راست که آن چنان آشکار است که چیزى از او آشکارتر نیست و آن‌چنان مخفى است که چیزى از او مخفى‌تر نیست».
هستى او پیداتر از هستى سایر اشیا است، زیرا که هستى او به خود پیداست و هستى سایر اشیا بدو هویداست، چنانکه مى‌فرماید (اللهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالاَْرْضِ)؛ چه نور چیزى را گویند که به خود پیدا و پیدا کننده سایر اشیا باشد.
همه عالم به نور اوست پیدا   
کجا گردد از عالم هویدا
زهى نادان که او خورشید تابان   
به نور شمع جوید در بیابان 
  او هم پیداست و هم پنهان است. او در ذات خود پیداست، اما از حواس انسان پنهان است. پنهانى او از حواس انسان از ناحیه محدودیت حواس است، نه از ناحیه ذات او. در جاى خود ثابت شده است که وجود مساوى با ظهور است، و هر چه وجود کامل‌تر و قوى‌تر باشد ظاهرتر است و برعکس هر چه ضعیف‌تر و با عدم مخلوط‌تر باشد، از خود و از غیر پنهان‌تر است.
براى هر چیز دو نوع وجود است «وجود فى نفسه » و «وجود براى ما» وجود هر چیزى براى ما وابسته است به ساختمان قواى ادراکى ما و به شرایط خاصى که باید باشد، و از این رو ظهور نیز بر دو قسم است «ظهور فى نفسه» و «ظهور براى ما».
حواس ما به حکم محدودیتى که دارد فقط قادر است موجودات مقیّد و محدود و داراى مثل و ضدّ را در خود منعکس کند. حواس ما از آن جهت رنگ‌ها و شکل‌ها و آوازها و غیر این‌ها را درک مى‌کند که به مکان و زمان محدود مى‌شوند، در یک جا هستند و در جایى دیگر نیستند، در یک زمان هستند و در زمانى دیگر نیستند؛ مثلاً اگر روشنى همیشه و همه‌جا به طور یکنواخت مى‌بود قابل احساس نبود، اگر یک آواز به طور مداوم و یکنواخت شنیده شود هرگز شنیده نمى‌شود. 

ذات حق که صرف‌الوجود و فعلیّت محض است و هیچ مکان و زمان او را محدود نمى‌کند، نسبت به حواسّ ما باطن است امّا او در ذات خود عین ظهور است و همان کمال ظهورش که ناشى از کمال وجودش است، سبب خفاى او از حواس ما است. جهت ظهور و جهت بطون در ذات او یکى است. او از آن جهت پنهان است که در نهایت پیدایى است، او از شدّت ظهور در خفا است.
یَا مَنْ هُوَ اخْتَفَى لِفَرْطِ نُورِهِ        
 الظَّاهِرُ الْبَاطِنُ فِی ظُهْورِهِ 
 حجاب روى تو هم روى تو است در همه حال نهان ز چشم جهانى ز بس که پیدایى. 
بنابراین خداى متعال ظاهر است به ظهور اشیا، امّا نه همچون ظهور اجسام به وسیله نورهاى محسوس و نه مانند ظهور چیزى به چیزى؛ و باطن است در اشیا، نه مانند باطن بودن چیزى در چیزى، و با این وصف، ظهور حق تعالى به اشیا از پیدایى هر پدیده‌اى شدیدتر است، و نهان بودنش در اشیا از پنهانى هر محجوب و مستورى تمام‌تر است. پس خداى سبحان در عین پیدایى‌اش ناپیدا و در عین ناپیدایى‌اش پیداست؛  همان‌طور که در دعاى مبارک ماه رجب از امام زمان(عج) بر آن تصریح شده است :
«یَا بَاطِنًا فِی ظُهُورِهِ، وَ ظَاهِرًا فِی بُطُونِهِ وَ مَکْنُونِهِ؛اى آن که در عین پیدایى‌اش ناپیداست، و در عین ناپیدایى‌اش پیداست».
این مقام، مقام اسما و صفات فعلیه است که مقام ظهور به اسما و صفات ذاتیه است و مرتبه تجلّى به صفات جلالیه و جمالیه است؛ و این مقام، مقام «معیّت قیّومیّه » است. 
 (وَ هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنْتُم؛و هر کجا باشید او با شماست».
و پیشواى موحّدان، امیرمومنان على (ع) فرموده است :«مَعَ کُلِّ شَیْءٍ لاَ بِمُقَارَنَهٍ، وَ غَیْرُ کُلِّ شَیْءٍ لاَ بِمُزَایِلَهٍ؛ با هر چیز هست، امّا قرین آن نیست؛ و غیر از هر چیز است، امّا جدا از آن نیست».    
«وَ إِنَّهُ لَبِکُلِّ مَکَانٍ، وَ فِی کُلِّ حِینٍ وَ أَوَانٍ، وَ مَعَ کُلِّ إِنْسٍ وَ جَانٍّ؛و او در هرجاست و در هر زمان، و با آدمیان است و با پریان».    
«الْحَمْدُ لِلّهِ الدَّالِّ عَلَى وُجُودِهِ بِخَلْقِهِ، وَ بِمُحْدَثِ خَلْقِهِ عَلَى أَزَلِیَّتِهِ… وَالشَّاهِدِ لاَ بِمُمَاسَّهٍ، وَ الْبَائِنِ لاَ بِتَرَاخِی مَسَافَهٍ، وَ الظَّاهِرِ لاَ بِرُوْیَهٍ، وَالْبَاطِنِ لاَ بِلَطَافَهٍ. بَانَ مِنَ الاَْشْیَاءِ بِالْقَهْرِ لَهَا وَ الْقُدْرَهِ عَلَیْهَا؛ وَ بَانَتِ الاَْشْیَاءُ مِنْهُ بِالْخُضُوعِ لَهُ وَ الرُّجُوعِ إِلَیْهِ؛ سپاس خدایى را که به آفرینش خویش بر هستى خود راهنماست، و آفریده‌هاى نو به نو بر ازلیّت وى گواست… همراه هر چیزى است، نه چنانکه آن را بساید، و جدا از آن است، نه آنکه مسافتى در میان آید. آشکار است، نه به دیدار، و نهان است، نه ناپدیدار. از چیزها جداست، چه بر آنها چیره و تواناست، و هر چیز جز اوست، که در برابر او خاضع است و بازگشتش به خداست».
خداى سبحان در عین آنکه نامحدود و بیکران است، با هرچیزى هست، امّا در او حلول نمى‌کند. او نامحدود است، ولى با هر محدود هست. او قیّم هر محدود است، ولى با هیچ چیز قرین و متّحد نیست. اگر با موجودات نباشد، محدود خواهد بود، و اگر با موجودات قرین باشد، باز محدود خواهد بود. پس لازمه ازلیّت حق این است که با هر چیز باشد ولى قرین او نباشد؛ و خارج از هرچیز باشد، ولى جداى از آن نباشد. 
حلول و اتّحاد اینجا محال است    
که در وحدت دویى عین ضلال است
حلول و اتّحاد از غیر خیزد    
ولى وحدت همه از سیر خیزد
تعیّن بود کز هستى جدا شد      
نه حق شد بنده، نه بنده خدا شد
وجود خلق و کثرت در نمود است 
نه هر چه آن مى‌نماید عین بود است 
 معیّت خداوند معیّت قیّومیّت است و او قیّوم اشیا است. معیّت وجود با موجود مانند معیّت صاحب سایه با سایه است. وجود استقلالى براى هیچ موجودى متصوّر نیست و غیر او وجودى نیست، مگر به اعتبار، و همه چیز وجودى اعتبارى دارد. 
ما عدمهاییم و هستیهاى ما   
تو وجود مُطلقى فانى نُما
ما همه شیران ولى شیر عَلَم    
حمله‌شان از باد باشد دم به دم
حمله‌شان پیداست و ناپیداست باد  
آنک ناپیداست هرگز گُم مباد
باد ما و بود ما از دادِ توست         
هستى ما جمله از ایجاد توست 
جلوه‌ها از متجلّى جدا نیست، زیرا غیر حق تعالى چیزى نیست. هر چه هست اوست، جلوه هم جلوه اوست. البته تصوّرش مشکل است، ولى پس از تصوّر تصدیقش آسان است؛ و البته نمى‌توان مثالى منطبق پیدا کرد. 
 تو بهارى ما چو باغ سبزْ خوش    
او نهان و آشکارا بخشِشَش
تو چو جانى ما مثال دست و پا 
قبض و بسط دست از جان شد روا
تو چو عقلى ما مثال این زبان  
این زبان از عقل دارد این بیان
تو مثال شادى و ما خنده‌ایم     
که نتیجه شادى فرخنده‌ایم
جنبش ما هر دمى خود اَشهدست 
که گواه ذوالجلال سَرمدست
گردش سنگ آسیا در اضطراب    
اَشهد آمد بر وجود جوى آب
اى برون از وَهم و قال و قیل من         
خاک بر فرق من و تمثیل من 
امام خمینى (ره) در این باره مى‌فرماید «اصلاً به حسب واقع، غیر حق تعالى چیزى نیست، هر چه هست اوست. جلوه هم جلوه اوست. نمى‌توانیم یک مثال منطبق پیدا کنیم، ''ظلّ“ و ''ذى‌ظلّ“ ناقص است. شاید نزدیکتر از همه مثال‌ها، موج دریا باشد، موج نسبت به دریا. موج از دریا خارج نیست. موج دریاست؛ نه دریا، موج دریا. این موج‌هایى که حاصل مى‌شود، دریاست که متموّج مى‌شود، امّا وقتى ما به حسب ادراکمان تصور بکنیم کانّه به نظر ما مى‌آید که دریا و موجدو چیزند، در حالى که موج یک معناى عارضى است براى آن. واقع مطلب این است که غیر دریا چیزى نیست، موج همان دریاست، عالم یک موجى است. البته مثال باز هم همان‌طور است که قائل گفته است که «خاک بر فرق من و تمثیل من“، مثال ندارد». 
ما همه موج و تو دریاى جمالى اى دوست  
موج دریاست، عجب آنکه نباشد دریا 
 خداى سبحان بر همه چیز احاطه قیّومى دارد و مالکیّت حق تعالى بر موجودات مالکیّت ذاتیّه حقیقیّه حقّه است که به هیچ‌وجه شائبه تباین عزلى در ذات و صفاتش با موجودى از موجودات نیست و مالکیّت آن ذات مقدّس به همه عوالم على‌السّواء است، بدون آنکه با موجودى از موجودات به هیچ‌وجه تفاوت کند یا به عوالم غیب و مجرّدات محیط‌تر و نزدیکتر از عوالم دیگر باشد، زیرا این امر مستلزم محدودیت و بینونت عزلى شود و ملازم با افتقار و امکان گردد. 
یادداشت از مصطفی دلشاد تهرانی/ محقق و پژوهشگر نهج البلاغه