۸۹۴-همه وسایل ناصر را بخشیدم جز شیشه عطرش+ نقش قدرت محبت اهل بیت علیهم السلام در قلب رزمندگان اسلام ۸سال دفاع مقدس

shگزارش ایکنا از دیدار با شهید مظفری در معراج‌الشهدا؛
گروه جهاد و حماسه: معراج‌الشهدا در عصر یک روز تابستانی، میزبان شهید ناصر مظفری بود؛ شهید تازه‌دامادی که پس از ۳۴ سال به آغوش خانواده بازگشت، شهیدی که مادر از او اینگونه می‌گوید: یک بار پسرم در خیابان خاوران گم شد، اما در میدان خراسان پیدایش کردم ولی نمی‌دانم چرا در این سی و چهار سال پیدا نشد و امروز بعد از این سال‌ها…

به گزارش خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا)، معراج شهدا عصر روز گذشته، ۵ مردادماه میعادگاه عاشقان شهادت و محفلی برای دیدار دوباره مادر و فرزندی پس از سال‌ها مفقودالاثری بود.

هر قدمی که بر می‌دارم صلوات می‌فرستم و انگار صلوات ذکر همیشگی زبانم شده است. آرامش خاصی دارم و این آرامش وقتی به حیاط معراج‌الشهدا می‌رسم، بیشتر می‌شود. سکوت خاصی در حیاط برقرار است، انگار درختان و گل‌های باغچه هم انتظار می‌کشند. جلوتر که می‌روم، خانم میانسالی که قد خمیده‌ای دارد به همراه دختر و نوه‌اش در حال رفتن به حسینیه معراج هستند. حدس می‌زنم که شاید مادر شهید باشد. می‌دوم؛ آنقدر سریع تا به آنها برسم. می‌ایستد و چند لحظه چشم در چشم می‌شویم. می‌پرسم مادرش هستید؟ انگار معنی حرفم را می‌فهمد. نگاهم می‌کند. نگاه بغض‌دارش دلم را به لرزه در می‌آورد. یک لحظه از سؤالم خجالت کشیدم. با همان آرامش پاسخم را داد که وقتی پسرم رفت سالم بودم و راه می‌رفتم، اما امروز که برگشت با این حال! کمرش خمیده بود، بغض کرد و حرف‌هایش را قورت داد. 

خواستم دستانش را بگیرم تا کمکش کنم که با هم به دیدار پسرش برویم و باز با همان متانت مادرانه‌اش پاسخم را داد که می‌خواهم با پای خودم به دیدارش بروم تا بیش از این خجالت زده‌اش نباشم. همراهی‌‌اش کردم. پا به پایش حرکت کردم. یک لحظه نگاه مهربانی نثارم کرد و باز هم راه را ادامه دادیم. وارد که شدیم همچنان آرام بود. روی صندلی سیاه‌رنگی نشست، چادرش را صاف کرد. خواستم دورش را خلوت کنم تا دید و بازدیدی با مهمانان پسرش داشته باشد، اما دستم را گرفت تا کنارش بنشینم. دستانم در دستانش بود. آرام و با طمأنینه نشسته بود و زیرلب زمزمه می‌کرد که «خوش آمدی، با این حالم امروز آمدی، اما خوش آمدی…». به دستان چروک خورده‌اش که نگاه می‌کردم، ناخودآگاه بغضم گرفت، اما تلاشم را کردم تا با اشک‌هایم داغ دلش را تازه نکنم.

همان طور که دستانش در دستانم بود، برایم از ناصرش می‌گفت. ۹ ساله بودم که ازدواج کردم و حاصل ازدواجم سه پسر و سه دختر بود. ناصر پسر اولم بود. وقتی دوازده ساله بودم، اولین فرزندم یعنی ناصر را به دنیا آوردم. مهربان و طرفدار حق. نماز اول وقت‌خوان و قرآن‌خوان. دلسوز بود، به خاطر همین رشته پرستاری خواند.

به این بخش از حرف‌هایش که رسید، صدایش لرزید. دستانش هم می‌لرزید، اما با نگاهم آرامش کردم.

سکینه احمدی، مادر شهید ناصر مظفری این‌طور ادامه داد: ناصر، پاسدار لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله(ص) بود. در اخلاق حرف اول را می‌زد. نزدیک به ۲۰ روز از ازدواجش نگذشته بود که دفاع از وطن را بر زندگی ترجیح داد و رمضان سال ۶۱ به جبهه رفت. بیشتر راهی اهواز و سوسنگرد بود.

مادر باز نفسش بالا نمی‌آید. فرزندانش دورش را می‌گیرند و نگران حال مادر می‌شوند، اما مادر همچنان دستانش در دستانم است و می‌خواهد ادامه دهد. 

دو روز پیش به ما زنگ زدند و خبر آمدن ناصر را دادند. ناصر سه ماه در کربلا مانده بود و حالا دو روز است که به وطن آمده است.

مادر می‌گوید: همه وسایل ناصر را بخشیدم به غیر از کت و شلوار دامادی‌اش، به همراه شیشه عطرش که برایم تا الان به یادگار مانده است.

وی افزود: پسرم چون امدادگر بود، حتی مجروحین عراقی را هم مداوا می‌کرد، در این سی و چهار سال فکر می‌کردم که در زندان بغداد کشته شده است، اما وقتی خبر آمدن پسرم را دادند متوجه شدم که در آن زمان پسرم را خاک کرده‌اند، در غیر این صورت بعید می‌دانم که همین استخوان را هم برایمان می‌آوردند.

در این هنگام آهی می‌کشد و می‌گوید: قسمت من بود که چشم انتظار پسرم باشم و این انتظار را بکشم.

چند دقیقه بعد که انگار خاطره‌ای به ذهنش می‌آید، لبخند کوچکی می‌زند و می‌گوید: یک بار پسرم در خیابان خاوران گم شد، اما در میدان خراسان پیدایش کردم. اما نمی‌دانم چرا در این سی و چهار سال پیدا نشد و امروز بعد از این سال‌ها… .

گریه امانش را نمی‌دهد و ناگاه صدای ناله از طرف دیگر معراج شنیده می‌شود. خانم جوانی گوشه‌ای نشسته و زمزمه می‌کند: «انتظار به سر آمد، مسافر بهشت آمد، زائر کربلا آمد.»

مادر اشاره می‌کند که دختر بزرگم است و چهار سال از ناصر کوچکتر است. خیلی به هم وابسته بودند. از مادر اجازه می‌گیرم تا با زهره مظفری، هم‌کلام شوم.

زهره مظفری، خواهر شهید ناصر مظفری می‌گوید: برادرم متولد سال ۴۱ است و برای آخرین باری که به جبهه رفت، تنها ۲۰ سال داشت و از زندگی مشترکش ۲۰ روز گذشته بود. ناصر تازه از مشهد به همراه همسرش آمده بود که در رمضان سال ۶۱ رفت و دیگر برنگشت.

خواهر شهید با همان صدای لرزان و چشمان اشک‌آلود ادامه داد: انتظار سخت است، ما از سال ۶۱ چشم به راه هستیم تا شاید ناصر بیاید. برادرم امدادگر بود و در زمان حمله عراق به ایران، اولین کسی بود که دستش را بالا برد و به جبهه اعزام شد.

وی به این بخش از صحبتش که می‌رسد، کلامش قطع می‌شود و با زانو روی زمین می‌افتد و های های گریه می‌کند. چگونه می‌توانستم درکش کنم، انتظار دوری بیش از سی سال از برادر. بغض کردم و پنهانی اشک‌هایم را پاک کردم. دستم را روی شانه‌های گذاشتم و گفتم حضرت زینب(س) به شما صبر دهد.

خواهر شهید ادامه داد که پدرش ۱۰ سال پیش از دوری ناصر دق کرد و به ندای حق لبیک گفت.

کدام جمله می‌توانست درد این خواهر و مادر را تسکین دهد و هیچ واژه‌ای نمی‌توانست مرهم دردشان باشد، جز توکل بر خدا. عکاسان و خبرنگاران مشغول کارشان هستند تا بتوانند بهترین لحظه‌ها را به ثبت برسانند و در تاریخ ماندگار کنند.

همه مهمانان یک به یک می‌آیند و به مادر و خانواده شهید تسلیت می‌گویند. در میان مهمانان چهره آشنایی را دیدم. عبدالستار کاکایی، مستندساز و شاعر معاصر کشور بود. جلوتر رفتم. حضورش برایم تعجبی نداشت شاید آمده بود تا ادای دین کند، اما حدسم اشتباه بود.

کاکایی نسبت فامیلی با شهید مربوطه داشت. وی دوست شهید ناصر مظفری بود. البته به قول خودش باجناقی که هیچ گاه باجناقش را ندید و تنها خاطراتش را از زبان همسر و خانواده همسرش می‌شنوید.

دوربین به دست بود و لحظه‌ها را به ثبت می‌رساند. در همین هنگام بود که خانم چادری وارد معراج شد و به پای مادر شهید افتاد. متوجه شدم که مرضیه زارعی، همسر شهید مظفری است. عروس ۲۰ روزه‌ای که همسرش را راهی جبهه‌ها کرد و حالا امروز پس از ۳۴ سال به دیدار همسرش آمده است.

حال چندانی ندارد و انگار بهت زده است. شوکه شده است و نمی‌داند که چه بگوید.

در همین لحظات بود که اعلام کردند، می‌خواهند شهید را بیاورند. همه فرزندان دور مادر را می‌گیرند تا آرام باشد. مداحی همزمان با آوردن شهید آغاز می‌شود. یا حسین … یا حسین… یا حسین… نجوایی که همه حاضران سر می‌دهند و با مداح هم‌خوانی می‌کنند. جنازه را جلوی مادر می‌گذارند. خواهر و همسر شهید کنار مادر نشسته‌اند. خواهر سر از پا نمی‌شناسد و های های گریه می‌کند و انگار همه گریه‌های این سی و چهار سال را برای همان لحظه نگه داشته بود و اما مادر همچنان آرام است و پسرش را نوازش می‌کند. برای پسرش لای لایی می‌خواند. برای پسرش از روزهای دلتنگی می‌گوید. می‌گوید دیر آمدی ناصر، از نبودنت پدر دق کرد و من هم فلج شدم. ناصرم بیدار شو، مهمانانت منتظرت هستند. پسر خوبم، قربانت بروم، تازه دامادم بیدار شو و همین طور مادر زمزمه می‌کرد و پسرش را نوازش.

مسئول مربوطه یادگاری‌های شهید مظفری که متشکل از کارت و ساعت بود را به مادر تحویل می‌دهند. مادر وقتی عکس کارت پسر را می‌بیند، داغ دلش تازه می‌شود و قربان صدقه پسرش می‌رود.

در همان لحظه یاد کربلا افتادم، یاد حضرت زینب افتادم که بر سر بالین برادرش حسین(ع) و یاد ام‌البنین که بر سر بالین پسرانش نشسته بود و اشک می‌ریخت.

لحظه غم‌انگیزی بود، دل هر سنگی را آب می‌کرد. همه دست‌های‌شان را به سمت جنازه شهید برده بودند و از شهید برای قیامت‌شان شفاعت می‌خواستند.

مهمانان هر یک در گوشه‌ای نشسته بودند و ذکر می‌گفتند. برخی از حاضران هم سرشان را کنار تابوت‌های شهدا گذاشته بودند و درد دل می‌کردند.

مراسم رو به پایان بود، همسر شهید گوشه‌ای نشسته بود و به اطراف نگاه می‌کرد.

کنارش می‌روم و دستم را روی شانه‌اش می‌گذارم و با او هم صحبت می‌شوم.

مرضیه زارعی از روزهای اول آشنایی‌اش با همسرش گفت: از طرف مسجد، ناصر را به من معرفی کردند و در همان زمان خانواده‌ام با ازدواج‌مان موافقت کردند. یک ماه و نیم عقد بودیم و هجده روز از زندگی مشترک‌مان می‌گذشت که ناصر به جبهه رفت و دیگر خبری از او نشد.

وی افزود: زمانی که عازم جبهه شده بود، آنقدر بغض داشتم که نمی‌توانستم صحبت کنم. برای بدرقه‌اش که رفتم در میان دویست جوان که عازم بودند، هر زمان رویم را برمی‌گرداندم و سپس به ناصر نگاه کنم، ناصر را به سرعت در میان ۲۰۰ جوان رزمنده پیدا می‌کردم چراکه هلالی دورش بود و همان باعث می‌شد که ناصر را گم نکنم.