۸۹۹- شیوه های محبت ورزی شعرا به مولی علی علیه السلام+ شسوه محبت ورزی

شهریار

یکی از معروف ترین اشعار مربوط به علی در ادبیات فارسی سروده سید محمدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار است:

شاهنامه فردوسی

فردوسی که به گفته برخی فردوسی شناسان و محققان نظیر سعید نفیسی و جلال خالقی مطلق شیعه بوده‌است در چند جای شاهنامه از ارادت خود به امام اول شیعیان سخن می‌گوید.[۲][۳]

وی با اشاره به روایت(حدیث)

انا مدینه علم و علی بابها ( من به مانند شهرِ دانش هستم و علی، گشایشِ آن )

می‌سراید:

و همچنین خود را بنده علی و اهل بیت پیامبر که وصی پس از او هستند می‌داند و تاکید دارد که من بر این آیین زاده شده‌ام و برین آیین خواهم مرد، وی همچنین دشمنان علی را زار ترین افراد در روی زمین می‌داند:

نظامی گنجوی

شاعر و داستان‌سرای قرن ششم هجری:

علی در مثنوی‌های چهارگانه عطار

 

 

 

گرچه برخی عطار را سنی اشعری نامیده‌اند و برخی دیگر معتقدند که وی همچون سایر بزرگان صوفی در فروع دین تابع هیچ یک از مذاهب چهارگانه سنی نبوده‌است، اما ستایش‌های عمیق و خالصانه وی از امام اول شیعیان سبب شد که برخی همچون قاضی نورالله شوشتری عقیده به شیعه بودن او داشته باشند. [۴]

اشاره به صفات روحانی و معنوی علی

عطار در این زمینه از القابی این چنین برای توصیف صفات روحانی علی نام برده‌است:

  1. غواص دریای توکل
  2. قلب قرآن
  3. قلب‌آل یاسین
  4. بحر علم
  5. صاحب اسرار سلونی
  6. قطب دین
  7. منادی سلونی
  8. مفتی علی الاطلاق
  9. حجت‌الاسلام
  10. پیشوای راستین
  11. خواجه حق
  12. امام مشرق و مغرب
  13. امام رهنما
  14. مقتدا
  15. ساقی کوثر
  16. خواجهٔ معصوم
  17. صاحب حوض کوثر
  18. مستغرق کار خدا
  19. باب علم

وی همچنین پیرامون واقعه غدیر خم می‌سراید:

ابن سینا

[۵]

فائز مازندرانی

[۵]

همای شیرازی

[۵]

عاشق اصفهانی

[۵]

شاه نعمت الله ولی

[۵]

نصرت الله خاکیان

[۵]

ابوالحسن ورزی

[۵]

شکیب اصفهانی

[۵]

عماد خراسانی

[۵]

شیخ الملک اورنگ

[۵]

سنایی غزنوی

سنایی شاعر و عارف قرن ششم علی را وصی پیامبر می‌داند.

حافظ

برترین غزل سرای فارسی نیز به علی اشاره داشته است. اشاره ای به سایر خلفا در اشعار وی یافت نمی شود.

صائب

وحشی بافقی

واعظ قزوینی

هاتف اصفهانی

طالب آملی

خواجه معین‌الدین سجزی

قاآنی شیرازی

فتح‌الله خان شیبانی

سروش اصفهانی

ابوطالب کلیم همدانی

صفای اصفهانی

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را   که به ماسوا فکندی همه سایهٔ هما را
دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین   به علی شناختم من به خدا قسم خدا را
به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند   چو علی گرفته باشد سر چشمهٔ بقا را
مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ   به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را
برو ای گدای مسکین در خانهٔ علی زن   که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را
بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من   چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا
بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب   که علم کند به عالم شهدای کربلا را
چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان   چو علی که می‌تواند که بسر برد وفا را
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت   متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را
بدو چشم خون فشانم هله‌ای نسیم رحمت   که ز کوی او غباری به من آر توتیا را
به امید آن که شاید برسد به خاک پایت   چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را
چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان   که ز جان ما بگردان ره آفت بلا را
چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم   که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را
«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی   به پیام آشنائی بنوازد آشنا را»
ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب   غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا
چهارم علی بود جفت بتول   که او را به خوبی ستاید رسول
که من شهر علمم علیم در ست   درست این سخن گفت پیغمبرست
گواهی دهم کاین سخنها ز اوست   تو گویی دو گوشم پرآواز اوست
علی را چنین گفت و دیگر همین   کزیشان قوی شد به هر گونه دین
نبی آفتاب و صحابان چو ماه   به هم بستهی یکدگر راست راه
از او بر روان محمد درود   به یارانش بر هر یکی برفزود
سر انجمن بد ز یاران علی   که خواندش پیمبر علی ولی
همه پاک بودند و پرهیزگار   سخن‌های او بر گذشت از شمار
وگر در دلت هیچ مهر علی است   تو را روز محشر به خواهش ولی است
هزاران درود و هزاران ثنا   ز ما آفرین باد بر مصطفی
و بر اهل بیتش همیدون، چنین   همی آفرین خوانم از بهر دین
منم بندهی اهل بیت نبی   ستایندهی خاک پای وصی
حکیم این جهان را چو دریا نهاد   برانگیخته موج ازو تندباد
چو هفتاد کشتی برو ساخته   همه بادبانها برافراخته
یکی پهن کشتی بسان عروس   بیاراسته همچو چشم خروس
محمد بدو اندرون با علی   همان اهل بیت نبی و ولی
خردمند کز دور دریا بدید   کرانه نه پیدا و بن ناپدید
بدانست کو موج خواهد زدن   کس از غرق بیرون نخواهد شدن
به دل گفت اگر با نبی و وصی   شوم غرقه دارم دو یار وفی
همانا که باشد مرا دستگیر   خداوند تاج و لوا و سریر
خداوند جوی می‌وانگبین   همان چشمهی شیر و ماء معین
اگر چشم داری به دیگر سرای   به نزد نبی و علی گیر جای
گرت زین بد آید گناه منست   چنین است و این دین و راه منست
برین زادم و هم برین بگذرم   چنان دان که خاک پی حیدرم
دلت گر به راه خطا مایلست   ترا دشمن اندر جهان خود دلست
نباشد جز از بیپدر دشمنش   که یزدان به آتش بسوزد تنش
هر آنکس که در جانش بغض علیست   ازو زارتر در جهان زار کیست
نگر تا نداری به بازی جهان   نه برگردی از نیک پی همرهان
همه نیکی ات باید آغاز کرد   چو با نیکنامان بوی همنورد
ز بعد معرفت کردگار لم یزلی   نمیشناسم وانگه علی وآل علی
ای پسر تو بی نشانی از علی   عین و یا و لام دانی از علی
خواجهٔ حق، پیشوای راستین   کوه علم و باب علم و قطب دین
ساقی کوثر، امام رهنما   ابن عم مصطفی، شیرخدا
در بیان رهنمونی آمده   صاحب اسرار«سلونی»آمده
مقتدا بی شک به استحقاق اوست   مفتی مطلق علی الا طلاق اوست
علی القطع افضل ایام او بود   علی الحق حجت الا سلام او بود
او چون قلب آل یاسین آمده است   قلب قرآن یا و سین زین آمده است
قلب قرآن، قلب پر قرآن اوست   «وال من والاه»اندر شان اوست
گفت پیغمبر به یارای سخن   پیک رب العالمین آمد به من
گفت حیدر را خدا این تحفه داد   بر همه خلق جهان فضلش نهاد
گشت داخل از یقین زوج بتول   در ولایت با خداوند و رسول
علی عالی اعلا، ولی والی والا   وصی سید بطحا، به حکمش جمله ما فیها
قوام جسم را جوهر، زمانی روح را رهبر   کلام نیک پیغمبر، ولی ایزد دانا
حیدیثی خاطرم آمد که می‌فرمود پیغمبر   به اصحابش شب معراج سر لیله الاسرا
به طاق آسمان چهارمین، دیدم من از رحمت   هزاران مسجدی اندر درون مسجد اقصا
به هر مسجد هزاران طاق، هر طاق محرابی   به هر محراب صد منبر، به هر منبر علی پیدا
به پیغمبر چو بشنیدند اصحاب این سخن گفتند   که دیشب با علی بودیم، جمله جمع در یکجا
تبسم کرد سلمان، این سخن گفتا به پیغمبر:   به غیر از خود ندیدم هیچ کس، در نزد آن مولا
اباذر گفت با سلمان به روح پاک پیغمبر   نشسته بودم اندر خدمتش در گوشه‌ای تنها
که ناگه جبرئیل از، سلام آورد براحمد   که‌ای مسند نشین بازگاه قرب او ادنا
اگرچه بر همه ظاهر شدم بر صورتی، اما   ولیکن از همه بگذشت، با ما بود در بالا
جنابش خالقی باشد که بر خلقش دو صد عالم   به هر عالم دو صد آدم، به هر آدم دو صد حوا
به حکمش صد هزاران کوه، بر هر کوه صد دامن   به هر دامن هزاران دشت، بر هر دشت صد سینا
نه وصفش این چنین باشد، که می گویند در عالم   ز خندق جست و مرحب کُشت، اندر بیشه هیجا
علی سری است در وحدت، که باشد سر بی همتا   علی خلقی است در خلقت، که باشد خلقتش یکتا
چو این اوصاف را بشنید، از وصف کمال او   گرفت انگشت حیرت بر دهانش، بو علی سینا
تویی آن مبارز صف شکن ،که به شانت آمده لا فتی   که به کفر خط فنا زدی ،بدم حسام به شکل لا
تویی آن حدوث که از قِدَم،چو زدی به تخت ازل قَدَم   ازل و ابد همه از قِدَم ،ز تو ره گرفته از اعتلا
تو امیر کشور وحدتی رالتو نهنگ قلزم قدرتی   تو اراده ای تو مشیتی ،به ظهور جمله ما سوا
تویی آن یدالله باسطه،که شدست ا تو به ضابطه   همه قبض و بسط جهانیان ،چه از ابتدا چه از انتها
نه ز خلق به حق ولی تویی رالز نبی نه همین وصی تویی   به خدا که کنز خفی تویی،به ظهور آمدی از خفا
تو اگر به ملک ایان قدم ،نزدی به عرصگه قِدَم   ز جهانیان نگرفته کس رالسوی کبریا ره اهتدا
به مقام خلوت لامکان ،که نبی به حق شده میهان   تو سخن سار و تو میزبان،به مقام خلوت کبریا
بنگر که سوخته باغ دین ،زسموم فتنه مشرکین   بشنو ز زینت دل غمین،تو نوای ناله یا اخا
سر نو خطار به جفا به نی ،همه گلرخان به توا ز پی   شده یک به ناله یا بنی ،دگری به ناله اشقیا
چو نجات هر دو عالم شد ولای مرتضی   در دوعالم مگسل از دامان او دست ولا
ساقی کوثر امیرالمومنین سالار کل   سرور عالم والی الله اعظم مرتضی
گوهر فطرت ،امین دین ،ولی کردگار   هادی امت امام حق ،وصی مصطفی
ای ز پا افتادگان را لطف عامت دستگیر   دستگیر هر کجا افتاده ای از پا چو ما
در زیر زلف روی تو بیندگر آفتاب   بی پرده جلوه گر نشود دیگر آفتاب
روزی که در درون دل من درآمدی   بیرون نکرده بود سر از خاور ،آفتاب
بی پرده وقت صبح بیا در کنار بام   تا باز پس کشد سر از این منظر آفتاب
تا ره برد به خاک رد شحنه نجف   گردد در آسمان ز پی رهبر آفتاب
زین گونه بر سپهر برآمد از اینکه داشت   بر جبهه داغ بندگی حیدر آفتاب
ان سروری که بهر نمازش ز باختر   آورد باز معجز پیغمبر آفتاب
لرزد به خود هنوز بر این قلعه بلند   زآندم که کند شاه ،در از خیبر آفتاب
اتی موکب جلال تو بر چرخ گرم سیر   در آن میانه از همه واپس تر آفتاب
هم نوحو هم سفینه تویی رالدر ولای تو   در بحر آبگون فکند معبر آفتاب
تا ز نور او گشته منور آفتاب   نور چشم عالم است و خوب و در خور آفتاب
وصف او گوید به جان شاه فلک در نیمروز   مدح او خواند روان در ملک خاور آفتاب
تا برارد از دیار دشمنان او دمار   می کشند هر صبحدم مردانه خنجر آفتاب
صورتش ماه است و معنی آفتاب و چشم ما   شب جمال ماه بیند روز در خور آفتاب
پادشاه هفت اقلیم است و سلطان دو کون   تا شده از جان غلام او چو غنبر آفتاب
آفتاب از جسم و جان پاک او تا نور یافت   پادشاهی می کند در بحر و در بر آفتاب
یوسف گل پیرهن برقع گشود و رو نمود   چشم مردم نور دید و شد منور آفتاب
نعمت اللهم ز آل مصطفی دارم نسب   ذره ای از نور او می بین و بنگر آفتاب
ای آن که قلب پاکت از عشق حق سراسر   ای پیش آستانت دنیا و خس برابر
ای آن که دین احمد از پایمردیت ماند   در جنگ های خونین با ضربه های صفدر
ای آن که کلّ ایمان خوانده تو را محمّد(ص)   در روز جنگ خندق کردی جهاد اصغر
مولای کایناتت زیبا نمود توصیف   من شهر علم و بابش دانی که کیست حیدر
چون شمع ذوب بودی در عشق پاک الله   ای آن که ساقیستی بر لب حوض کوثر
اوّل کسی ز مردان که اسلام را پذیرفت   ای صف شکن تو بودی چونان تو نیست دیگر
از آسمان ملایک مولای ما ستودند   از بهر آن صلابت چون بود او غضنفر
رحمان به روز هیجا در وصف آن شجاعت   فرمود نیست تیغی جز ذوالفقار حیدر
فرمودی ای خوارج قرآن ناطقم من   چون در نبرد صفّین لرزید پشت باور
ای آن که رأس پاکت خونبار در ره دین   رنگین کردی آن دم از خون پاک منبر
قاتل چو پیشت آرند گویی کشید او را   طوری که کشت ما را نی از طریق دیگر
آن شیر را چو پیشت آرند با اشارت   گویی اسیر ما را سیرش کنید ز ساغر
مولای ما که خفتی در خون خود به معراج   ما شیعیان ز داغت ریزیم خاک بر سر
ای شیر حق عدالت با رفتنت کفن شد   با رفتنت شجاعت را کس نگیرد از سر
خون می چکد ز قلبم چون خون لاله هر دم   از داغ میر مردان از هجر آن سخنور
دیگر نگو ز چشمم خون می چکد همیشه   ای «خاکیان» که هستی غمگین آن دلاور
امشب شب ولادت مولای ما علی است   طفلی که زاده حرم کبریا علی است
زینت فزای عالم امکان،جمال اوست   مقصود از آفرینش ارض و سما علی است
فخر وجود تاج سر آفرینش است   خورشید جاودان سپر عُلا، علی است
نقش خدا ، ز پرده اگر جلوه گر شود   آیینه تجلی نقش خدا علی است
تا بزم دل ز ماه حمالت منوراست   مارا چه احتیاج به خورشید خاور است
تنها نه من به آتش عشق تو سوختم   سوزد از آن به مرتبه،گر پور آذر است
ما گدایی در همچون تو خسروی   بهتر ز پادشاهی ملک سکندر است
در هر دلی که ذره ای از مهر او بود   مانند آ،تاب سراپا منور است
هر کس گزید غیر علی رهبری شکیب   خر مهره را ستود گمانش که گوهر است
میلاد فخر ,الم و سردار اتقیاست   روز ظهور راستی و مردی و سخاست
عیدی است بس گرامی و روزی است بس بزرگ   دولت نصیب گیتی و گیتی بکام ماست
روزی چنان بود،که بدان تا بروز حشر   گر روزگار بالد و نازش کند رواست
روزی بود که گردش و سرگشتگی چرخ   معلوم گشت،بهر چه منظور و مدعاست
روزی بود که گشت عیان فرشتگان   کآدم بدون سابقه مسجوشان چرا ست
«از هر چه بگذری سخن دوست خوشتر است»   بنگر کدام دوست نکوتر ز مرتضی است
آسمان امشب ز کعبه زیب و فر گرفت   حبذّا خاکی که از وی آسمان زیور گرفت
تا نماید آسمان روشن به شب سقف سرای   بیشمار از خاک کعبه مشعل اختر گرفت
تا بیاراید به گوهر سبزگون دیبای خویش   عاریت از خاک مشعر ،آسمان گوهر گرفت
ماه آسا کعبه را سقف از شعف بشکافت تا   کعبه خورشیدی به دل با چهره انور گرفت
مر نبی را وصی و هم داماد   جان پیغمبر از جمالش شاد
نائب مصطفی به روز غدیر   کرده در شرع، مر او را به امیر
خوانده در دل و ملک، مختارش   هم در علم و هم علمدارش
جانب هر که با علی نه نکوست   هر که گو باش من ندارم دوست
 
حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق   بدرقه رهت شود همت شحنه نجف
بهترین خلق بعد از بهترین انبیا   ابن عم مصطفی داماد خیر المرسلین
تا ابد چون طفل بی مادر به خاک افتاده بود   گر نمی شد باعث تعمیر او یعسوب دین
تا نگرداند نظر حیدر نگردد آسمان   تا نگوید یا علی، گردون نخیزد از زمین
… بهترین خلق بعد از بهترین انبیا   ابن عم مصطفی داماد خیر المرسلین
تا ابد چون طفل بی مادر به خاک افتاده بود   گر نمی شد باعث تعمیر او یعسوب دین
تا نگرداند نظر حیدر نگردد آسمان   تا نگوید یا علی، گردون نخیزد از زمین
… هست ختم انبیا یعنی محمد شهر علم   او در آن شهر است و واعظ از سگان آن در است
باغ جنت را توان اثبات ملکیت نمود   مهر او و آل پاکش، در کف دل محضر است
… ز افعال و صفات و ذاتت آگه نیستم لیکن   تویی دانم امام خلق بعد از مصطفی حقا
به هر کس غیر تو نام امام الحق بدان ماند   که بر گوساله زرین خطاب ربنا الاعلی…
گره ز گوشه ابروی خاطرم نگشود   مگر به یاد زمین بوس شاه عرش سپاه
ضیای دیده دانش صفای سینه عقل   فروغ ناصیه دین علی ولی الله
همان که سلسله شاهدان قدسی را   عبیر بو کند از خاکروبی درگاه…
ای بعد نبی بر سر تو تاج نبی   وی داده شهان زصولت باج نبی
آنی تو که، معراج تو بالاتر شد   یک قامت احمدی زمعراج نبی
اسلام شد مشید و دین گشت استوار   از بازوی یدالله و از ضرب ذوالفقار
آن رحمت خدای که از لطف عام اوست   شیطان هنوز با همه عصیان امیدوار
آن اولین نظر که ز رحمت نمود حق   و آن آخرین طلب که ز حق کرد روزگار
منت خدای را که ز مهر رسول و آل   گام شرف به تارک هفتم سما زنیم
همچون هزار دستان در گلشن سخن   هر دم هزاردستان از مصطفی زنیم
گه داستان حیدر کرار سر کنیم   گاهی دم از ملازمت مجتبی زنیم
از چشم آفرینش صد جوی خون رود   هرگه چو نی نوای غم نینوا زنیم
شراب تاک ننو شم دگر زخم عصیر   شراب پاک خورم زین پس به خم غدیر
به مهر ساقى کوثر از آن شراب خورم   که درد ساغر او خاک را کند اکسیر
از آن شراب کز آن هر که قطره اى بچشد   شود بما حصل سر کائنات خبیر
بجان خواجه چنان مست آل یاسینم   که آید از دهنم جاى باده بوى عبیر
دو صد غرابه شراب ار به یک نفس بخورم   که مست تر شوم اصلا نمى کند توفیر
عجب مدار که گوهر فشان شوم امروز   دو صد هزارم دریاست در درون ضمیر
دمیده صبح جنونم چنانکه بردى دم   ز قل اعوذ برالفلق دمد زنجیر
بر آن مبین که چو خورشید چرخ عربانم   بر آن نگر که جهان را دهم لباس حریر
نهفته مهر نبى گنج فقر در دل من   که گنج نقره نه ارزد برش به نیم فقیر
فقیر را به زر و سیم و گنج چاره کنند   ولى علاج ندارد چون گنج گشت فقیر
اگر چه عید غدیر است هر گنه که کنند   ببخشند از کرم خویش کردگار قدیر
ولیک با دهن پاک و قلب پاک اولى است   که نعمت حیدر کرار کنم تقدیر
نسیم رحمت یزدان قسیم جنت و نار   خدیو پادشاه عرش سریر
دروغ باشد اگر گویمش نظیرى هست   ولیک شرک باشد اگر گویمش خداست نظیر
لباس واجبى از قامتش بلند تر است   ولیک جامه امکان به قداوست
اگر بگویم حق نیست گفته ام ناحق   اگر بگویم حق است ترسم از تکفیر
بزرگ آینه اى هست در برابر حق   که هر چه هست سراپا در اوست عکس پذیر
بند زلوح مشیت بزرگتر لوحی   نقشبند ازل صورتش کند تصویر
دمى که رحمتش از خلق سیه بر گیرد   همان دم از همه اشیاء برون رود تاثیر
زهى بند رگه امر تو ممکنات مطیع   زهى بر بقعه حکم تو کائنات امیر
گمانم افتد که ابلیس هم طمع دارد   که عفو عام تو ببخشدش تقصیر
روز طوفان بلا اندر سفینه نوح زی   کاز زبان مصطفی با تو همی گوید خدا
چنگ در فتراک آل مصطفی باید زدن   تا به عون مصطفی گردی ز جمع اولیا
تا به تو ارکان دولت را نباشد آشتی   کی به خود مایل توانی کرد طبع پادشا
گر مدینه علم را جویی برو در را بجوی   زانکه در ناجسته کس آگه نگردد از سرا
راه باریک و رهزنان در پیش   کنده گودال های مرد ربای
گرت از ا ین راه می گذر باید   پیش و پس را یکی ببین و بپای
که در این ره بسی غلط کردند   که نبدشان دلیل و راهنمای
رهنما جوی و رهنمای تو کیست   جز علی و آل او به هر دو سرای؟
تو علی جوی باش و آل طلب   که از ایشان همی رسی به خدای
خواهی توانگری دو جهان، حب او گزین   حب علی به هر دو جهان طرفه کیمیاست
جز بر پی علی نبری ره به شهر علم   کاو سوی شهر علم تو را شهره پیشواست
جز بر در علی مطلب آرزو سروش   کاین در عنایت و بخشایش و عطاست
دانی که چه چیز است رستگاری   دانی که چه چیز است رستگاری
وندر دو جهان مایه سعادت   از دشمن او داشتن تبر
خاتم را آموزگار ملت   آدم را آموزگار اسما
جز دست علی نیست دست دیگر   اندر همه امکان نشیب و بالا
مدح ما او را نباشد هیچ کم از ناسزا   مصطفی را جز به ارشاد علی نتوان شناخت
گر به سوی خانه می آیی، ز راه در بیا   آسمان گر بود معراج نبی، معراج او
بود دوش آن که شد خاک رهش ارض و سما   اهل بیت سرور عالم بود کشتی نوح
هست شاه اولیا، هم کشتی و هم ناخدا…   جز علی هرکس که دارد در ره دین رهنما
راهرو کور است و آن رهبر جمادی چون عصا   دیگری را جز علی گفتن امیرالموءمنین
دیگری را جز علی گفتن امیرالموءمنین   آن چنان باشد که کس گوساله را گوید خدا…
راه باریک و رهزنان در پیش   کنده گودال های مرد ربای
گرت از ا ین راه می گذر باید   پیش و پس را یکی ببین و بپای
که در این ره بسی غلط کردند   که نبدشان دلیل و راهنمای
رهنما جوی و رهنمای تو کیست   جز علی و آل او به هر دو سرای؟
تو علی جوی باش و آل طلب   که از ایشان همی رسی به خدای
جز بر در علی مطلب آرزو سروش   کاین در عنایت و بخشایش و عطاست
دانی که چه چیز است رستگاری   بر حیدر و بر آل او تولا
وندر دو جهان مایه سعادت   از دشمن او داشتن تبرا
خاتم را آموزگار ملت   آدم را آموزگار اسما
جز دست علی نیست دست دیگر   اندر همه امکان نشیب و بالا