۹۰۶-توضیحى درباره اینکه مقصود از آن امانت، ولایت امیرالمؤمنین (علیه السلام) است.+ محبت مولی علی محک

sol

آیات ۶۳ تا  73

 یسلک الناس عن الساعه قل انما علمها عندالله و ما یدریک لعل الساعه تکون قریبا (۶۳)

 ان الله لعن الکافرین و اعد لهم سعیرا (۶۴)

 خالدین فیها ابدا لا یجدون ولیا و لا نصیرا (۶۵)

 یوم تقلب وجوههم فى النار یقولون یا لیتنا اطعنا الله و اطعنا الرسولا (۶۶)

 و قالوا ربنا انا اطعنا سادتنا و کبراءنا فاضلونا السبیلا (۶۷)

 ربنا آتهم ضعفین من العذاب و العنهم لعنا کبیرا (۶۸)

 یا ایها الذین آمنوا لا تکونوا کالذین آذوا موسى فبراه الله مما قالوا و کان عندالله وجیها (۶۹)

 یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله و قولوا قولا سدیدا (۷۰)

 یصلح لکم اعمالکم و یغفر لکم ذنوبکم و من یطع الله و رسوله فقد فاز فوزا عظیما (۷۱)

 انا عرضنا الامانه على السموات و الارض و الجبال فابین ان یحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه کان ظلوما جهولا (۷۲)

 لیعذب الله المنافقین و المنافقات و المشرکین و المشرکات و یتوب الله على المومنین و المومنات و کان الله غفورا رحیما (۷۳).

ترجمه آیات

مردم از تو از قیامت مى پرسند، بگو علم آن تنها نزد خدا است، و تو چه مى دانى شاید قیامت نزدیک باشد (۶۳).

به درستى خدا کافران را لعنت کرده، و براى آنها عذابى سوزان تهیه دیده است (۶۴).

در حالى که جاودان در آن باشند، و سرپرستى و یاورى نیابند (۶۵).

روزى که رویهایشان در آتش دگرگون شود، و بگویند: اى کاش خدا را اطاعت کرده بودیم، اى کاش پیغمبر را اطاعت کرده بودیم (۶۶).

و گفتند: پروردگارا! ما بزرگان و سالخوردگان خود را اطاعت کردیم، و آنها ما را گمراه کردند (۶۷).

پروردگارا! پس عذابشان را دو برابر کن، و به لعنتى بزرگ لعنتشان فرما (۶۸).

هان اى کسانى که ایمان آورده اید! همانند کسانى نباشید که موسى را اذیت کردند، و خدا موسى را از آنچه آنان گفتند تبرئه کرد، و او نزد خدا آبرویى داشت (۶۹).

هان اى کسانى که ایمان آورده اید! از خدا بترسید و سخن سنجیده بگویید (۷۰).

تا خدا اعمالتان را به سودتان اصلاح کند، و گناهانتان را برایتان بیامرزد، و هر کس خدا و رسولش را اطاعت کند مسلما به رستگارى عظیمى رستگار شده است (۷۱).

ما آن امانت را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه کردیم، پس آنها از تحمل آن امتناع کردند، و ترسیدند، و انسان آن را حمل کرد، چون انسان ستم پیشه و جاهل بود (۷۲).

تا خدا منافقان و زنان منافق و مشرکان و زنان مشرک را عذاب نموده و بر مومنین و زنان با ایمان ببخشاید، و خدا همواره آمرزنده رحیم است (۷۳).

بیان آیات

این آیات درباره ساعت، یعنى قیامت، سخن مى گوید، و پاره اى از آنچه بر سر کفار خواهد آمد، و عذابهایى که خواهند دید، بیان مى کند، و مومنین را دستور مى دهد به اینکه سخن سنجیده و منطقى بگویند، و وعده شان مى دهد به وعده هایى جمیل، و در آخر، سوره را با ذکر مساله امانت ختم مى کند.

یسئلک الناس عن الساعه قل انما علمها عند الله و ما یدریک لعل الساعه تکون قریبا

آیه شریفه تنها مى فرماید: مردم از قیامت مى پرسند، و دیگر بیان نمى کند که از چه چیز آن مى پرسند، ولى از تعبیر قیامت به ساعت بر مى آید که مراد پرسش کنندگان تاریخ وقوع قیامت است، مى خواستند بفهمند آیا قیامت نزدیک است یا دور، و رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) را دستور مى دهد که در پاسخ ایشان بگوید: من از آن اطلاعى ندارم، و نه تنها من اطلاع ندارم بلکه جز خدا احدى اطلاع ندارد، و این جواب تنها جوابى است که در همه جاى قرآن در مواردى که از تاریخ قیامت سوال شده به کار رفته است.

(و ما یدریک لعل الساعه تکون قریبا)چه مى دانى، اى بسا که تاریخ آن خیلى نزدیک باشد. این جمله ابهام در مساله را بیشتر مى کند، تا بهتر بفهماند که رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) نیز در این مساله مانند سایر مردم است، و قیامت از آن اسرارى نیست که خدا به وى گفته، و از مردم پنهان کرده باشد.

وصف حال کافران در عذاب قیامت و عذر آوردنشان به اینکه ما بزرگان خود را پیروى کردیم و گمراه شدیم

ان الله لعن الکافرین و اعد لهم سعیرا

لعن کفار به معناى دور کردن آنان از رحمت است. و کلمه (اعد) از اعداد است، که به معناى تهیه دیدن است. و کلمه (سعیر) به معناى آتش شعله ور است، و بقیه الفاظ آیه روشن است.

خالدین فیها ابدا لا یجدون ولیا و لا نصیرا

فرق بین (ولى ) و (نصیر) این است که : ولى هر کس عبارت است از کسى که تمامى کارهاى او را انجام دهد، و آن کس خودش ‍ به کلى کنار باشد. ولى کلمه نصیر به معناى آن کسى است که در کارهاى وى او را کمک کند، و گوشه اى از کارهاى او را بعهده گیرد، و در کارى که انجام مى شود هم صاحب کار دخالت داشته باشد، و هم نصیر او. بنابر این ولى عبارت است از کسى که همه کارهاى (مولى علیه ) خود را انجام مى دهد، اما نصیر قسمتى از آن را. بقیه الفاظ آیه روشن است.

یوم تقلب وجوههم فى النار یقولون یا لیتنا اطعنا الله و اطعنا الرسولا

تقلب وجوه در آتش، به معناى زیر و رو شدن، و حال به حال گشتن است، لحظه اى زرد، سپس سیاه و در آخر کباب مى شوند، و ممکن است مراد از آن جابجا کردن کفار در آتش باشد، چون جابجا کردن، در بهتر سوختن موثر است، همچنان که کباب را روى آتش جابجا مى کنند تا زودتر برشته شود.

جمله (یا لیتنا اطعنا الله و اطعنا الرسولا) سخنى است که کفار از باب حسرت و ندامت مى زنند، و آرزو مى کنند: اى کاش خدا و رسول را اطاعت مى کردند.

و قالوا ربنا انا اطعنا سادتنا و کبراءنا فاضلونا السبیلا

کلمه (ساده ) جمع سید (آقا) است، و کلمه (سید) به طورى که صاحب مجمع البیان گفته : به معناى مالک بزرگى است که تدبیر امور شهر و (سواد اعظم )، یعنى جمعیت بسیارى را عهده دار باشد، و کلمه (کبراء) جمع کبیر است، و شاید مراد از آن بزرگ سالان باشد که معمولا عامه مردم از آنان تقلید مى کنند، چون مردم همانطور که بزرگ قوم را اطاعت مى کنند، بزرگسالان را نیز پیروى مى نمایند.

 

ربنا آتهم ضعفین من العذاب و العنهم لعنا کبیرا

کلمه (ضعفان ) به معناى مثلان (دو مانند) است، و اگر عامه مردم از خدا در خواست کرده اند که بزرگانشان را دو برابر عذاب کند، براى این است که بزرگان قوم هم خودشان گمراه بودند، و هم دیگران را گمراه کردند، و به همین جهت در خواست مى کنند که ایشان را به لعنتى بزرگ لعنت کند.

یا ایها الذین آمنوا لا تکونوا کالذین آذوا موسى فبراه الله مما قالوا و کان عند الله وجیها

در این آیه مومنین را نهى مى فرماید از اینکه مانند بعضى از بنى اسرائیل باشند، و با پیغمبرشان عملى انجام دهند که آنان انجام دادند، یعنى پیغمبرشان را اذیت کنند.

و مراد از این اذیت مطلق آزارهاى زبانى، و یا عملى نیست، گرچه مطلق آزار پیامبران حرام و مورد نهى است، ولى در خصوص آیه به قرینه جمله (فبراه الله – خدا تبرئه اش کرد) مراد آزار از ناحیه تهمت و افتراء است، چون این اذیت است که رفع آن محتاج به تبرئه خدایى است.

و شاید علت اینکه از بیان آزار بنى اسرائیل نسبت به موسى (علیه السلام) سکوت کرد، و نفرموده که آزارشان چه بوده، مضمون آن حدیث را تایید کند، که فرمود: بنى اسرائیل این تهمت را به موسى زدند، که وى آنچه مردان دارند ندارد، و خدا هم موسى را از این تهمت تبرئه کرد، و به زودى حدیث مزبور از نظر خواننده عزیز خواهد گذشت.

و اما در خصوص رسول گرامى اسلام، و اینکه تهمتى که به وى زدند چه بوده ؟ بهترین وجهى که ذکر کرده اند این است که آیه شریفه اشاره است به تهمتهایى که به آن جناب در خصوص داستان زید و زینب زدند، و بعید نیست که چنین باشد، چون در روایات بسیارى که در این قصه وارد شده، مطالبى است که با قداست ساحت رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) مناسبت ندارند.

(و کان عند الله وجیها)یعنى او نزد خدا صاحب جاه و آبرو، و مقام و منزلت بود، و این جمله علاوه بر اینکه به طور اجمال مشتمل بر تبرئه موسى است، تبرئه را نیز تعلیل مى کند، و بیان مى نماید که چرا خدا او را تبرئه کرده، و این آیه و آیه بعدش نوعى اتصال به آیه قبل دارد، که از ایذاى پیغمبر نهى مى کرد.

یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله و قولوا قولا سدیدا

کلمه (سدید) از ماده (سداد) است، که به معناى اصابت راى، و داشتن رشاد است، و بنابر این، قول سدید، عبارت است از کلامى که هم مطابق با واقع باشد، و هم لغو نباشد، و یا اگر فایده دارد، فایده اش چون سخن چینى و امثال آن، غیر مشروع نباشد. پس ‍ بر مومن لازم است که به راستى آنچه مى گوید مطمئن باشد، و نیز گفتار خود را بیازماید، که لغو و یا مایه افساد نباشد.

یصلح لکم اعمالکم و یغفر لکم ذنوبکم و من یطع الله و رسوله فقد فاز فوزا عظیما

توضیحى درباره اینکه صلاح اعمال و غفران ذنوب را نتیجه و فرع بر (قول سدید) آورد

(اصلاح اعمال ) و (مغفرت ذنوب ) را نتیجه قول سدید دانسته، و فرموده : قول سدید بگویید، تا اعمالتان صالح گردد، و گناهانتان آمرزیده شود، و این بدان جهت است که وقتى نفس آدمى عادت کرد به راستى، و به قول سدید، و به هیچ وجه آن را ترک نکرد، دیگر دروغ از او سر نمى زند، و سخن لغو، و یا سخنى که فساد از آن برخیزد از او شنیده نمى شود، و وقتى این صفت در نفس ‍ رسوخ یافت، بالطبع از فحشاء و منکر، و سخن لغو دور گشته، در چنین وقتى اعمال انسان صالح مى شود، و بالطبع از عمرى که در گناهان مهلک صرف کرده، دریغ مى خورد، و از کرده ها پشیمان مى گردد، و همین پشیمانى توبه است.

و وقتى توبه کرد، و خدا هم در مابقى عمر از ارتکاب گناهان مهلک محافظتش فرمود، دیگر گناهان کوچک خیلى خطرى نیست، چون خود خدا وعده داده که اگر از گناهان کبیره اجتناب کنید، ما صغیره هایتان را مى آمرزیم، (ان تجتنبوا کبائر ما تنهون عنه نکفر عنکم سیئاتکم ) و در نتیجه ملازمت قول سدید انسان را به سوى صلاح اعمال کشانیده، و به اذن خدا به آمرزش گناهان منتهى مى شود.

(و من یطع الله و رسوله فقد فاز فوزا عظیما)این جمله وعده اى است جمیل به کسانى که همه اعمال صالح را بجا آورند و از همه گناهان اجتناب کنند، چون فوز عظیم را مترتب بر طاعت خدا و رسول کرده.

با این آیه، سوره احزاب در حقیقت تمام شده است، چون مساله اطاعت خدا و رسول، کلام جامعى است که همه احکام سابق از واجبات و محرمات را شامل مى شود، و دو آیه بعدى به منزله متمم براى آیه مورد بحث است.

انا عرضنا الامانه على السموات و الارض و الجبال فابین ان یحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه کان ظلوما جهولا… غفورا رحیما

بررسى احتمالات مختلف در مراد از امانتى که به انسان به ودیعه سپرده شده است

امانت هر چه باشد – به معناى چیزى است که نزد غیر ودیعه بسپارند، تا او آن را براى سپارنده حفظ کند، و سپس به وى برگرداند، و در آیه مورد بحث امانت عبارت است از چیزى که خداى تعالى آن را به انسان به ودیعه سپرده، تا انسان آن را براى خدا حفظ کند، و سالم و مستقیم نگه بدارد، و سپس به صاحبش یعنى خداى سبحان برگرداند.

و اما اینکه این امانت چیست ؟ از جمله (لیعذب الله المنافقین و المنافقات) بر مى آید که امانت مذکور چیزى است که نفاق و شرک و ایمان هر سه بر حمل آن امانت مترتب مى شود، در نتیجه حاملین آن امانت به سه طائفه تقسیم مى شوند، چون کیفیت حمل آنان مختلف است.

از این جا مى فهمیم که ناگزیر امانت مذکور امرى است مربوط به دین حق، که دارنده آن متصف به ایمان، و فاقد آن متصف به شرک، و آن کس که ادعاى آن را مى کند، ولى در واقع فاقد آن است، متصف به نفاق مى شود.

حال آیا این امر عبارت است از اعتقاد حق، و شهادت بر توحید خدا، و یا مجموع عقاید و اعمال ؟ و به عبارت دیگر، امر مزبور عبارت است از صرف اعتقاد به همه عقاید دین حق، با قطع نظر از عمل به لوازم آن ؟ و یا اینکه عبارت از داشتن آن عقاید به ضمیمه عمل به آن، و یا آنکه هیچ یک از این احتمال ها نیست بلکه عبارت است از آن کمالى که از ناحیه داشتن یکى از آن امور براى انسان حاصل مى شود.

از این احتمالها احتمال اولى که توحید است ممکن نیست منظور باشد، براى اینکه آیه شریفه مى فرماید آسمان و زمین و کوه ها از حمل آن امانت مضایقه کردند، و حال آنکه به حکم صریح قرآن آسمانها و زمین و کوه ها و تمامى موجودات، خدا را یگانه دانسته، و به حمد او تسبیح مى گویند، همچنان که فرموده : (و ان من شى ء الا یسبح بحمده ) و در آیه مورد بحث مى فرماید آسمانها و زمین از پذیرفتن آن امانت سرباز زدند، پس معلوم مى شود امانت مذکور توحید خدا نیست.

و اما احتمال دوم که بگوییم مراد از امانت پذیرش دین حق به طور تفصیل است، نیز صحیح نیست، براى اینکه آیه شریفه مى فرماید انسانها به طور مطلق، یعنى چه خوبشان و چه بدشان آن را حمل کردند، و پذیرفتند، و معلوم است که بیشتر انسانها در هر دوره اى از ایمان به دین حق امتناع ورزیدند، و کسى که ایمان به آن نداشته باشد حمل آن را هم نکرده، و اصلا اطلاعى از آن ندارد.

با این بیان روشن مى شود که احتمال سوم هم نمى تواند منظور از امانت باشد، چون احتمال سوم این بود به طور مفصل در عمل متلبس به دین حق باشد و معلوم است که تمامى انسانها این طور دین دار نبوده و نیستند.

احتمال چهارم هم نمى تواند مراد از امانت باشد، براى اینکه آسمانها و زمین و سایر موجودات با اعتراف به توحید خدا، و اتصافشان به این اعتراف کمال مزبور را دارند، و آیه شریفه مى فرماید آسمانها و زمین این امانت را نپذیرفتند.

و اما این احتمال که مراد از آن امانت تلبس و اتصاف به کمالى باشد که از ناحیه اعتقاد به حقانیت همه عقاید، و علم به دین حق حاصل مى شود، نیز صحیح نیست، چون همانطور که گفتیم امانت مذکور چیزى است که هم نفاق مترتب بر آن مى شود، و هم شرک، و هم ایمان، و این سه بر صرف اعتقاد به حقانیت تکالیف اعتقادى و عملى دین مترتب نمى شود، و صرف این اعتقاد نه سعادتى مى آورد، و نه شقاوتى، آنچه سعادت و شقاوت مى آورد، التزام به این عقاید، و تلبس در عمل به آن تکالیف است، نه صرف عقیده به حقانیت آنها.

بیان اینکه مراد از این امانت ولایت الهى و کمال در اعتقاد و عمل حق است و مقصود از حمل انسان دارا بودن صلاحیت و استعداد مى باشد

ناگزیر از بین همه احتمالات باقى مى ماند احتمال ششم، و آن این است که مراد از امانت مزبور کمالى باشد که از ناحیه تلبس و داشتن اعتقادات حق، و نیز تلبس به اعمال صالح، و سلوک طریقه کمال حاصل شود به اینکه از حضیض ماده به اوج اخلاص ارتقاء پیدا کند و خداوند انسان حامل آن امانت را براى خود خالص کند، این است آن احتمالى که مى تواند مراد از امانت باشد، چون در این کمال هیچ موجودى نه آسمان، و نه زمین، و نه غیر آن دو، شریک انسان نیست. از سویى دیگر چنین کسى تنها خدا متولى امور اوست، و جز ولایت الهى هیچ موجودى از آسمان و زمین در امور او دخالت ندارد، چون خدا او را براى خود خالص کرده.

پس مراد از امانت عبارت شد از ولایت الهى، و مراد از عرضه داشتن این ولایت بر آسمانها و زمین، و سایر موجودات مقایسه این ولایت با وضع آنهاست. و معناى آیه این است که : اگر ولایت الهى را با وضع آسمانها و زمین مقایسه کنى، خواهى دید که اینها تاب حمل آن را ندارند و تنها انسان مى تواند حامل آن باشد، و معناى امتناع آسمانها و زمین، و پذیرفتن و حمل آن به وسیله انسان این است که در انسان استعداد و صلاحیت تلبس آن هست، ولى در آسمانها و زمین نیست.

این است آن معنایى که مى توان آیه را بر آن منطبق کرد، و گفت آسمانها و زمین و کوهها با اینکه از نظر حجم بسیار بزرگ، و از نظر سنگینى بسیار ثقیل و از نظر نیرو بسیار نیرومند هستند، لیکن با این حال استعداد آن را ندارند که حامل ولایت الهى شوند، و مراد از امتناعشان از حمل این امانت، و اشفاقشان از آن، همین نداشتن استعداد است.

و لیکن انسان ظلوم و جهول نه از حمل آن امتناع ورزید، و نه از سنگینى آن و خطر عظیمش اشفاق کرد و به هراس افتاد، بلکه با همه سنگینى و خطرناکى اش قبولش کرد، و این سبب شد که انسان که یک حقیقت و نوع است، به سه قسم منافق و مشرک و مومن منقسم شود، و آسمان و زمین و کوهها داراى این سه قسم نباشند، بلکه همه مطیع و مومن باشند.

پاسخ به ین پرسش که چراى خداى حکیم و علیم چنین بار سنگینى را بر انسان ظلوم و جهول بار کرد

در اینجا ممکن است بپرسى که : خدا با اینکه حکیم و علیم است، چرا چنین بار سنگینى را که حملش از قدرت آسمانها و زمین بیرون است بر انسان ظلوم و جهول حمل کرد؟ با اینکه مى دانست انسان نیز تاب تحمل آن را ندارد، و قبول کردنش به خاطر ظلوم و جهول بودنش بوده، و این دو خصوصیت او را مغرور و غافل ساخته، و به او مهلت نداده که به عواقب این کار بیندیشد، و این در حقیقت مثل این مى ماند که سرپرستى و ولایت بر مردم یک کشور را به دیوانه اى واگذار کنیم، خود دیوانه هیچ حرفى ندارد، اما حرف نداشتنش براى این است که دیوانه است، و گر نه، عقلا این کار را نمى پسندند، و درباره دیوانه دچار اشفاق و دلسوزى مى شوند.

در پاسخ مى گوییم : ظلوم و جهول بودن انسان، هر چند که به وجهى عیب و ملاک ملامت و عتاب، و خرده گیرى است، و لیکن، عین همین ظلم و جهل انسان مصحح حمل امانت و ولایت الهى است، براى اینکه کسى متصف به ظلم و جهل مى شود که شانش این است که متصف به عدل و علم باشد، و گر نه چرا به کوه ظالم و جاهل نمى گویند، چون متصف به عدالت و علم نمى شود، و همچنین آسمانها و زمین جهل و ظلم را حمل نمى کنند، به خاطر اینکه متصف به عدل و علم نمى شوند، به خلاف انسان که به خاطر اینکه شان و استعداد علم و عدالت را دارد، ظلوم و جهول نیز هست.

و امانت مذکور در آیه که گفتیم عبارت است از ولایت الهى، و کمال صفت عبودیت، وقتى حاصل مى شود که امل آن، علم و ایمان به خدا داشته، و نیز عمل صالح را که عبارت دیگر عدالت است، داشته باشد، و کسى که متصف به این دو صفت بشود، یعنى ممکن باشد که به او بگوییم عالم و عادل، قهرا ممکن هم هست گفته شود، جاهل و ظالم، و چون علم و عدالت انسان موهبتى است که خدا به او داده، و اما خود او فى حد نفسه جاهل و ظالم است، پس همین اتصاف ذاتى اش به ظلم و جهل، مجوز این شده که امانت الهى را حمل کند، و در حقش گفته شود: انسان بار این امانت را به دوش کشید، چون ظلوم و جهول بود – دقت بفرمایید.

و بنابراین معناى دو آیه شریفه به وجهى نظیر معناى آیه (لقد خلاقنا الانسان فى احسن تقویم ثم رددناه اسفل سافلین الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات فلهم اجر غیر ممنون ) است، چون آیه اولى مورد بحث نظیر آیه اولى از این سه آیه است، و آیه دومى مورد بحث نظیر دو آیه دوم و سوم از آیات سوره التین است.

معناى عرضه امانت به آسمانها و زمین و وصف انسان حامل آن به ظلوم و جهول

پس جمله (انا عرضنا الامانه ) معنایش این است که : ما ولایت الهى و استکمال به حقایق دین حق را، چه علم به آن حقایق، و چه عمل بدانها را، بر آسمانها و زمین عرضه کردیم، و معناى عرضه کردن آن، این است که ما یک یک موجودات را با آن سنجیدیم، و قیاس کردیم، هیچ یک استعداد پذیرفتن آن را نداشتند، به جز انسان.

(على السموات و الارض و الجبال )یعنى این موجودات بسیار بزرگ، با اینکه از نظر خلقت بسیار بزرگتر از انسانند، استعداد پذیرفتن آن را نداشتند، همانطور که خداوند مى فرماید (لخلق السموات و الارض اکبر من خلق الناس فابین ان یحملنها و اشفقن منها) پس امتناع کردند از اینکه آن را حمل کنند، و از حمل آن اشفاق و اظهار ناراحتى کردند، چون مشتمل بر صلاحیت تلبس به آن نبودند و اگر از قبول آن تعبیر به حمل کرد، براى اشاره به این نکته است که امانت مذکور آن قدر سنگین است که آسمانها و زمین و کوهها با همه بزرگى شان قادر به پذیرفتن آن نیستند.

(و حملها الانسان )یعنى انسان با همه کوچکى حجمش صلاحیت و آمادگى پذیرفتن آن را داشت، و آن را پذیرفت، (انه کان ظلوما جهولا)، یعنى چون او ستمگر به نفس خویش، و جاهل به آثار و عواقب وخیم این امانت است، او نمى داند که اگر به این امانت خیانت کند عاقبت وخیمى به دنبال دارد، و آن هلاکت دایمى اوست.

و به معنایى دقیق تر چون که : انسان به خودى خود فاقد علم و عدالت بود، ولى قابلیت آن را داشت که خدا آن دو را به وى افاضه کند، و در نتیجه از حضیض ظلم و جهل به اوج عدالت و علم ارتقاء پیدا کند.

و دو کلمه (ظلوم ) و (جهول ) دو وصف از ظلم و جهلند، و کسى را ظلوم و جهول گویند که ظلم و جهل در او امکان داشته باشد، همچنان که به قول فخر رازى اسب چموش، و چارپاى چموش، و آب طهور، اوصافى هستند، براى حیوانى که امکان چموشى، و آبى که امکان طهور بودن را داشته باشد، و به همین جهت به سنگ و کلوخ، چموش نمى گویند. ممکن هم هست – به قول بعضى دیگر(دو کلمه مورد بحث به معناى مبالغه در ظلم و جهل را افاده کنند). و به هر حال چه معناى فخر رازى درست باشد، و چه غیر از او، معناى آیه مستقیم و معلوم است، (و خلاصه فرق بین این وجه و وجه قبلى این است که در وجه قبلى استعداد انسان را ملاک قرار مى دادیم و در این وجه خالى بودن انسان از علم و عدالت را ملاک قرار دادیم، مترجم ).

(لیعذب الله المنافقین و المنافقات و المشرکین و المشرکات )حرف (لام ) در جمله (لیعذب ) لام غایت است، که به آیه چنین معنا مى دهد: عاقبت این حمل این است که خدا منافقین و منافقات و مشرکین و مشرکات را عذاب کند، چون کسانى که به این امانت خیانت مى کنند غالبا اظهار صلاح و امانت مى کنند، و این همان نفاق است، آرى کمتر یافت مى شوند که به خیانت خود تظاهر کنند، و اى بسا اعتبار همین معنا باعث شده که قبل از مشرکین و مشرکات منافقین و منافقات را ذکر کند.

(و یتوب الله على المومنین و المومنات و کان الله غفورا رحیما)این جمله عطف است بر جمله (یعذب ) در نتیجه معنایش ‍ این است که عاقبت این حمل، علاوه بر عذاب منافقین و منافقات، این شد که خدا بر مومنین و مومنات توبه کند، و توبه خدا رجوع و بازگشت او به بندگان خود به رحمت است، پس وقتى انسان ها به وى ایمان بیاورند، و خیانت نکنند، خداوند به رحمت خود به آنان بر مى گردد، و متولى امورشان مى شود، که او ولى مومنین است، پس ایشان را به سوى خود هدایت نموده و ظلم شان و جهلشان را مى پوشاند، و به جاى ظلم و جهل آنان را به زیور علم نافع و عمل صالح مى آراید، که او آمرزنده و رحیم است.

ممکن است کسى بگوید: چرا امانت را به معناى تکلیف که همان دین حق باشد نگیریم ؟ و کلمه حمل را به معناى استعداد و صلاحیت تکلیف معنا نکنیم، و کلمه (اباء – امتناع ) را به معناى نداشتن آن استعداد، و کلمه (عرض ) را به معناى مقایسه آسمانها و زمین و جبال با آن تکلیف نگیریم ؟ و چه مانعى دارد آیه را این طور معنا کنیم، با اینکه اگر این طور هم معنا کنیم همه مطالبى که در بیان آیه گفته شد با این معنا نیز منطبق است ؟

در جواب مى گوییم : بله، ممکن است، و لیکن اشکالى که هست، این است که تکلیف مقدمه رسیدن به ولایت الهى و رسیدن به صفت کمال بندگى است پس آنچه در حقیقت عرضه شده و مورد نظر است ولایت الهى و کمال بندگى است، نه این که مقدمه براى مطلوب باشد.

نکته اى که در این آیه به کار رفته، التفاتى است که در جمله (لیعذب الله ) به کار رفته، چون اول آیه خداى تعالى متکلم حساب شده، و فرموده : ما امانت را عرضه کردیم، و در این جمله خود را غایب حساب کرده، و فرموده : تا آنکه خدا عذاب کند، و این التفات براى این است که دلالت کند بر اینکه عواقب امور به سوى خداى سبحان است، چون خداى سبحان (الله ) است.

نکته دیگر اینکه در جمله (و یتوب الله ) ممکن بود ضمیر به جاى اسم ظاهر به کار رود، یعنى بفرماید: (و یتوب على المومنین و المومنات ) ولى در این جمله براى بار دوم اسم جلاله را آورد، و این براى این است که اشعار کند بر اینکه خداوند در حق مومنین و مومنات کمال عنایت و اهتمام را دارد.

اقوال مختلف مفسرین در تفسیر آیه : (انا عرضنا الامانه) و مراد از امانت و عرض آن

مفسرین در تفسیر امانت مذکور در آیه، اقوال مختلفى دارند.

مثلا بعضى گفته اند: (مراد از آن تکلیف است، که اطاعت آن باعث مى شود بنده خدا داخل بهشت شود، و مخالفتش باعث مى شود داخل جهنم شود، و مراد از عرض تکلیف بر آسمانها و زمین و جبال، سنجیدن آن با استعداد آنهاست، و مراد از امتناع آسمانها و زمین و جبال، از حمل تکلیف، و اشفاقشان از آن، عبارت است از استعداد نداشتن براى پذیرفتن آن و مراد از حمل انسان آن تکلیف را، این است که وى استعداد آن را داشت، و تعبیر عرضه و حمل و امتناع، همه از باب تمثیل است ).

بعضى دیگر گفته اند: (مراد از امانت، عقلى است که ملاک تکلیف، مناط ثواب و عقاب است.)

بعضى دیگر گفته اند: (مراد از آن قول (لا اله الا الله ) است ).

بعضى گفته اند: (مراد از آن اعضاى بدن، از چشم، گوش، دست، پا، عورت و زبان است، که بر آدمى واجب است این امانتها را حفظ نموده و جز در مواردى که خدا راضى است به کار نگیرد).

بعضى دیگر گفته اند: (مراد از آن امانتهاى مردم، و وفاى به عهد ایشان است ).

بعضى دیگر گفته اند: (مراد از آن معرفت خدا، و لوازم آن است، و این وجه از همه وجوه به حق نزدیکتر است، و برگشتش به همان وجهى است که ما ذکر کردیم ).

این اقوالى بود که در معناى امانت گفته بودند، و همچنین در معناى عرض امانت اقوال مختلفى دارند، یکى اینکه : عرض به معناى حقیقى کلمه است، جز اینکه مراد از آسمانها و زمین و جبال، اهل آسمان و زمین و جبال، و ملائکه ساکن در آنهاست . خداوند براى ملائکه بیان کرد که خیانت به این امانت گناه بزرگى است، و به همین جهت ملائکه از حمل آن امتناع ورزیدند، ولى به انسان عرضه شد و امتناع نورزید.

یکى دیگر اینکه : عرضه امانت، به همان معناى حقیقى کلمه است به این بیان که خدا وقتى جرم آسمانها و زمین و کوهها را آفرید، فهمى هم در آنها قرار داد، و به آنها فرمود: من واجباتى واجب کرده ام، و براى هر کس که اطاعتم کند بهشتى و براى هر کس که نافرمانیم کند آتشى خلق کرده ام، آسمانها و زمین و کوهها گفتند: ما حاضریم رام و مسخر باشیم براى آن غرضى که بدان غرضخلقمان نمودى، اما تاب تحمل واجبات را نداریم، نه آن ثواب را مى خواهیم، و نه آن آتش را، و چون نوبت به خلقت بشر رسید، همین که عرضه به وى شد، قبول کرد، چون او ظلوم به نفس خود، و جهول به وخامت عاقبت کار بود.

وجه سوم در معناى عرضه، این است که به معناى معارضه، و مقابله باشد، و حاصل کلام این باشد که ما مقابله کردیم بین این امانت و بین آسمانها و زمین و کوهها، و دیدیم که این امانت سنگین تر بود.

چهارم اینکه کلام در آیه شریفه جارى مجراى فرض باشد، و معناى آیه این باشد که : اگر ما فرض کنیم آسمانها و زمین و کوهها فهم و شعور داشته باشند، آنگاه امانت خود را به آنها عرضه بداریم، هر آینه از تحمل آن امتناع خواهند ورزید، و از اقدام به اینکار خواهند ترسید، و لیکن انسان به علت ظلوم و جهول بودن آن را تحمل کرد.

و لیکن اگر بار دیگر به توجیهى که ما براى آیه کردیم، مراجعه کنیم، خواهیم دید که هیچ یک از این وجوه خالى از جهات ضعف نیست، پس غفلت مورز.

بحث روایتى

در کافى به سند خود از محمد بن سالم، از ابى جعفر (علیه السلام) روایت کرده، که در حدیثى فرمود: خدا هیچ مومنى را لعنت نمى کند، چون خودش فرموده : (ان الله لعن الکافرین و اعد لهم سعیرا خالدین فیها ابدا لا یجدون ولیا و لا نصیرا).

روایات و اقوالى درباره مقصود از اذیت بنى اسرائیل به موسى (علیه السلام) در ذیل آیه : (لا تکونوا کالذین آذوا موسى و)

و در تفسیر قمى به سند خود از ابى بصیر، از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده، که فرمود: بنى اسرائیل مى گفتند: آنچه مردان دارند موسى ندارد، و این تهمت از این نظر بهتر در دلها مى نشست، که موسى همواره بدن خود را در محلى مى شست که احدى او را نبیند، این بود تا آنکه روزى موسى کنار نهرى جامه خود را کند، و روى سنگى گذاشت، و مشغول شستشو شد خداوند سنگ را فرمود: تا از موسى دور شود، و موسى مجبور شود به تعقیب آن برود و در نتیجه بنى اسرائیل همه عورت او را ببینند، و بدانند که آن سخن تهمت است، و همین طور هم شد، و فهمیدند آنچه مى گفتند تهمت بوده، پس این آیه در این باره است که مى فرماید: (یا ایها الذین آمنوا لا تکونوا کالذین آذوا موسى).

و در مجمع البیان آمده که مفسرین در تفسیر این آیه و اینکه منظور از اذیت بنى اسرائیل چیست ؟ اقوالى گفته اند:

اول اینکه موسى و هارون به بالاى کوه رفته بودند، و در همانجا هارون مرد، بنى اسرائیل به موسى گفتند: تو او را کشته اى، خدا به ملائکه دستور داد، جنازه هارون را برداشته، به یک یک بنى اسرائیل نشان دهند، و بگویند که او به مرگ خود مرده است، و بدین وسیله موسى را تبرئه کرد (نقل از على و ابن عباس ).

دوم اینکه موسى مردى بسیار با حیاء و پوشیده، و همواره شستشوى بدن خود را در نقطه اى انجام مى داد که کسى او را نبیند، بنى اسرائیل به گمان افتادند، که لابد عیبى نظیر پیسى و جذام در بدن او هست، که این قدر خود را از ما پنهان مى دارد، ناگزیر روزى براى شستشو به نقطه خلوتى رفته بود، و جامه خود را روى سنگى نهاده مشغول آب تنى بود، که ناگهان دید سنگ جامه را برداشته مى رود، موسى لخت و عریان سنگ را تعقیب کرد، و بنى اسرائیل همه دیدند که بدن او از هر بدنى دیگر بى عیب تر، و پاکیره تر است، و خدا وى را از آنچه درباره اش مى گفتند تبرئه کرد، (بدون سند نقل از ابى هریره ).

مؤلف: روایت اولى را الدر المنثور هم از ابن مسعود، و روایت دومى را از انس، و ابن عباس نقل کرده.

و در الدر المنثور است که ابن منذر، و ابن مردویه، از سهل بن سعد ساعدى، روایت کرده که گفت : هرگز نشد که رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) نوبتى بر این منبر بنشیند، و آیه (یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله و قولوا قولا سدیدا) را تلاوت نکند.

مؤلف: قریب به این مضمون را از عایشه و ابى موسى اشعرى و عروه نیز نقل کرده.

دو روایت درباره امانتى که خدا عرضه کرد

و در نهج البلاغه فرموده : سپس اداء امانت است که هر کس اهل امانت نباشد، زیانکار و خائب است، چون مساله امانت آن قدر اهمیت دارد که خدا آن را بر آسمانهاى مبنیه، و زمین هاى گسترده، و کوههاى بلند که دیگر بلندتر و بزرگتر از آنها نیست عرضه کرد، پس اگر بنا بود به ملاک داشتن طول و عرض و قوت و عزت چیزى از اشفاق امتناع بورزد کوهها و آسمانها و زمین مى ورزیدند و لیکن از عقوبت آن ترسیدند، و به عقل آنها رسید چیزى که به عقل انسان که ضعیف تر از آنهاست نرسید، چون انسان ظلوم و جهول بوده است.

و در کافى به سند خود از اسحاق بن عمار، از مردى، از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده، که در ذیل کلام خداى عزوجل : (انا عرضنا الامانه)، فرموده : این امانت عبارت است از ولایت امیر مومنین (علیه السلام(

توضیحى درباره اینکه مقصود از آن امانت، ولایت امیرالمؤمنین (علیه السلام) است

مؤلف: منظور از ولایت امیر المومنین (علیه السلام)، آن ولایتى است که اولین نفر از این امت که بدان رسید امیر المومنین (علیه السلام) بود، و آن ولایت که اولین کسى که از امت اسلام فتح بابش را کرد على (علیه السلام) بود، عبارت است از اینکه آدمى به جایى از تکامل برسد، که خداى سبحان عهده دار امور او شود، و این از راه مجاهده و عبادت خالصانه به دست مى آید.

منظور از ولایت این است، نه ولایت به معناى محبت و یا امامت، هر چند که از ظاهر بعضى از روایات بر مى آید که به معناى محبت و یا امامت است، ولى آن روایات خواسته اند تطبیق کلى بر مصداق کنند، و بگویند محبت على، و نیز امامت او، هر دو از مصادیق ولایت است.