RSS
 

بایگانی برای آذر, ۱۳۹۴

۹۵- چگونه اقتصاد هر کشوری از افراط و تفریط شهروندان اثر می پذیرد؟

۰۲ آذر

تندروها از دایره تبعیت اهل بیت(ع) خارج اند

dsds
حوزه/ عضو خبرگان رهبری با تاکید بر ضرورت حفظ وحدت امت اسلامی، تاکید کرد: کسانی که نام شیعه بر خود نهاده، اما روش آنها به نفع بیگانگان و مکاران است، از دایره تبعیت اهل بیت(ع) خارج شده اند.

 به گزارش خبرگزاری «حوزه» از فارس، آیت الله سیدعلی اصغر دستغیب، در همایش تجلیل از خادمان حسینی و بصیرت افزایی عاشورائیان شهرستان خرامه، اظهار داشت: آخرین آیه سوره مبارکه فجر مصداق بارز و روشن وجود مقدس حضرت ابی عبدالله الحسین(ع) است و به همین لحاظ امام صادق (ع) سوره فجر را سوره امام حسین(ع) می دانند و مکرر توصیه دارند این سوره را در نمازهای واجب و مستحب بخوانید.

 وی افزود: وقتی خطاب می شود "یا ایتها نفس المطمئنه"، منظور از نفس روح آدمی و «مطمئنه» خطاب به کسی است که به وعده های الهی مطمئن بوده است و دل و جانش به ذکر خدا آرامش یافته و در همه حال از مشکلات و سختی و ابتلائات آرام است و صاحب نفس مطمئنه در آخرت و روز حساب که جایگاه سخت و دشواری است نیز آرام و راحت در سایه لطف پروردگار عالم محشور می شود.

 عضو مجلس خبرگان رهبری اضافه کرد: به فرد صاحب نفس مطمئنه خطاب می شود «ارجعی الی ربک» یعنی به پروردگارت بازگرد و مصداق این بازگشت. مولی الموحدین علی(ع) وقتی ضربت به فرق ایشان وارد می شود «فزت ورب الکعبه» را بیان می کنند و حالت خود را حالت فرد تشنه ای می داند که به سرچمه زلال آب رسیده است.

آیت الله دستغیب خاطرنشان کرد: نفس مطمئنه، راضیه و مرضیه است، یعنی نسبت به پروردگار عالم از مقام رضا برخوردار است که در ادعیه ما، از زبان بندگان خدا خواستار یقینی می شود که هر آنچه بر وی رسد بداند از سوی خداست و دارای مقام رضا باشد.

وی ادامه داد: کسی که در اعماق قلب خود از خدا خوشنود باشد، مرضیه هم خواهد بود، یعنی خداوند نیز از وی خوشنود است و طبعا بازگشت چنین فردی به خداوند است و داخل بندگان مقرب و بهشت خواهد شد.

 تولیت آستان مقدس حضرت شاهچراغ(ع) بیان کرد: مومن از قبض روح ناراضی نخواهد بود، چون در آن هنگام بر اولیا الله وارد می شود و به رضایتی دست می یابد که هر چه بخواهند او را به دنیا بازگردانند، راضی نمی شود.

آیت الله دستغیب عنوان کرد: در آیه مذکور،  آن بهشت خاص به «جنتی» تعبیر شده و امام (ره) در مباحث اخلاقی خود می فرمودند تعبیر «جنتی» و «بهشت من» بهشت خاصی است و «فدخلی عبادی» هم به معنای وارد شدن در فهرست بندگان خاص است.بنابراین آن که به چنین مقامی دست می یابد در این دنیا نیز در شمار بندگان خاص و حلقه کسانی است که به معرفت دست یافته اند و در اوج هستند و خدا از این دایره خواص به «انما المومنون اخوه» تعبیر می کند.

وی تصریح کرد: حق برادری، داشتن جایگاه بسیار مطمئنی برای جامعه ایمانی است یعنی کسانی که خدای واحد، قبله واحد، کتاب آسمانی مشترک و پیامبر و اهل بیت(ع) و خاندان معصوم را در مبداء حیات خویش دارند، با این همه مشترکات، مجموعه‌ای را تشکیل می‌دهند که از اعماق دل و جان یکدیگر را دوست می‌دارند.

*وحدت نباید خدشه دار شود

عضو خبرگان رهبری افزود: باید توجه کنیم که حلقه وحدت جامعه نباید توسط عوامل درونی و بیرونی و تحریم شیاطین و هواهای نفسانی خدشه‌دار شود  و در فراز و نشیب‌ها همه جا باید این اخوت دینی را حفظ کنیم.

 وی با تاکید بر این که بین اهل ایمان باید تا جای ممکن وحدت و برادری برقرار باشد، اظهار داشت: این اتصال به سبب ولایت الهیه حاصل آمده که در عصر غیبت مختص به فقیه جامع الشرایط است و ولایت فقیه مانند رشته ای است که دانه های تسبیح را به یکدیگر متصل می‌سازد.

 به گفته وی، وحدت اهل ایمان برکات بسیاری در پی دارد و بسیاری از منافع و ثمرات مترتب بر این وحدت و انسجام است و باید قدر این نعمت بزرگ دانسته شود که شکر نعمت باعث ازدیاد آن می شود.

*لزوم وحدت امت اسلامی حول محور "حبل الله" 

آیت الله دستغیب با بیان این که امت اسلامی می توانند حول محور حبل الله  در یک صحنه واحد حضور داشته باشند، متحد شوند و شیعه و سنی با یکدیگر همزیستی و اتحاد داشته باشند، ابراز داشت: علما و پیشوایان دینی در اعصار مختلف بر این مسئله تاکید داشته اند و اگر کسی از آن فاصله گرفته از دایره تبعیت اهل بیت(ع) خارج شده؛ کسانی که نام شیعه بر خود نهاده، اما روش آنها به نفع بیگانگان و مکاران است، همین طور در میان اهل سنت نیز آل سعود خائن و داعش را می توان برای فاصله گرفتن از اتحاد و چنگ زدن به ریسمان الهی مثال آورد.

*تکفیری ها و آل سعود از اسلام اصیل فاصله گرفته اند

وی  یادآور شد: تکفیری ها و آل سعود آن قدر از اسلام اصیل فاصله گرفته اند که کمر به قتل و کشتار مسلمانان بسته اند و در یمن و دیگر کشورهای اسلامی مصادیق آن را می بینیم و در منا نیز نمودهایی از این کینه درونی خود را نشان دادند که حجاج را به حال خود رها کردند تا مهاجرین الی الله جان به جان آفرین تسلیم کنند.

*فاجعه منا تقدیر الهی نبود، جنایت آل سعود بود

 قائم مقام جامعه روحانیت شیراز ادامه داد: کسانی که فاجعه منا را تقدیر الهی نامیدند، چیزی از مقدرات الهی نمی دانند، چرا که مقدر بودن امری با مسئولیت افراد تناقض ندارد، بنابراین جنایات منا به اختیار انجام شد.

وی با بیان این که داعش تولد یافته آل سعود است، یادآور شد: آل سعود در شرایطی قرار دارد که نتانیاهو به عنوان سرسخت‌ترین دشمن اسلام از آنها تقدیر می‌کند و تسلیحات در اختیار آنها قرار می دهد.

*وحدت ادیان توحیدی الهی

  آیت الله دستغیب اضافه کرد: دایره دیگر وحدت، حلقه وحدت ادیان توحیدی الهی است که دایره‌ای وسیع‌تر بوده و بنابر آیات قرآن اهل آن می‌توانند بر مشترکات گرد هم آیند و تنها خدا را پرستش کنند و او را معبود خویش بدانند.

*ضرورت تشکیل ائتلاف علیه جنایات آل سعود

 وی بیان کرد: دایره وحدت دیگری که در قرآن مورد اشاره قرار گرفته دایره ظلم‌ستیزان راستین است که می‌توانند بر احقاق حق مظلومان جبهه‌ای را تشکیل دهند و به مصداق فرمایش قرآن در راه مستضعفان جهاد کنند، چنان که بنابر آیات قرآن مسلمان واقعی نمی تواند بر ظلمی که در حق فلسطینیان می رود، بی تفاوت بماند و از این منظر اگر ائتلافی واقعی علیه آل سعود و سایر ظالمان شکل بگیرد ،حتی با غیر مسلمانان، امری ممدوح است.

* نام اباعبدالله(ع) حتی افراد بی دین را گرد هم می آورد

تولیت آستان مقدس احمدی و محمدی در پایان گفت: نام اباعبدالله(ع)، مسیحی، زرتشتی و حتی افراد بی دین را گرد هم می آورد این مسئله به سبب گرایش فطری انسان به ظلم ستیزی است.

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته محبت قهرمان پرور

 

۹۴- فحشای اقتصادی در زندگی بشر به کسی مرتبط می گردد؟

۰۲ آذر

 سبک شناسی اقتصادی آیه ۲۶۸ سوره مبارکه «بقره»

ddddd

گروه اقتصاد: انسان در اقتصاد، یا خدابین است و باعث الخیر، یا خودبین است و مانع الخیر؛ برای عقیده خودبینی باید از سوی خداوند عالم مأموری باشد، تا از نتایج فعالیت او هر لحظه پرده برداری نموده و برای فاعل و شاهد حجت سازی نماید، که قرآن حکیم نام آن مامور را شیطان نهاده است.

به گزارش آکاایران حجت‌الاسلام والمسلمین حسین درودی، مدرس حوزه و دانشگاه، در یادداشتی که در اختیار خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا)، قرار داده است، به سبک‌شناسی اقتصادی آیه ۲۶۸ سوره مبارکه «بقره» پرداخته است که متن این یادداشت در ادامه می‌آید:

در آیه ۲۶۸ سوره مبارکه البقرة آمده است: «الشیطان یعدکم الفقر و یامرکم بالفحشاء؛ شیطان به شما وعده تنگدستی می‌دهد و شما را به بد کاری امر می‌کند»؛ در این آیه بر این مطلب استدلال شده است که انفاق از خبائث مال خیری برای انفاق‌کننده ندارد، چون چنین فردی تنها به جهت اینکه شیطان او را از انفاق مال طیب می‌ترساند و می‌گوید: اگر از طیب مالت انفاق‌ کنی فقیر می‌شوی، به انفاق مال خبیث می‌پردازد.
والله یعدکم مغفره منه وفضلا؛ وخدا به شما وعده آمرزش و فزونی می دهد» پس آنکه به انسان می‌بخشد و او را بی‌نیاز می‌سازد خدای سبحان است‌، نه مال و ثروت او، و شیطان یاران خود را می‌ترساند از آنکه بواسطه انفاق، مالشان از بین برود ولیکن شیطان جز به باطل امر نمی‌کند.
والله واسع علیم؛ و خدا وسعت‌دهنده و بسیار داناست. خدا (واسع) است، پس به قدرت خود می‌تواند آنچه از وعده مغفرت و زیادت به بنده‌اش نموده است عطا کند و (علیم ) است پس هیچ چیز و هیچ حالتی از او پنهان و پوشیده نیست.

خداوند رزاق در آیات اقتصادی قرآن با معرفی شیطان در جوار دستورات اقتصادی‌اش سبکی را به انسان آموزش داده تا جاده حقیقی تجارت بر او مخفی نماند. سبک فقر و خود مدیریتی در مقابل سبک غنی و خدا مدیریتی که همان دو تئوری اقتصادی در دانشگاه‌های اقتصاد جهان را معرفی می‌نماید؛ بدین معنی که سبک فقر و خودمدیریتی به نظریه منابع ناکافی در خلقت تکیه می‌زند و سبک غنی و خدا مدیریتی بر منابع کافی و محاسبه حیرت‌آور، ارزاق موجودات در جهان اعتماد دارد.
خداوند رزاق آموزش اقتصادی به انسان را به صورت دو راهی بیان می‌نماید، زیرا در انسان دو حال برای فعالیت‌های اقتصادی بیشتر مشاهده نمی‌شود.
انسان در اقتصاد، یا خدابین است و باعث‌الخیر، یا خودبین است و مانع‌الخیر، برای عقیده خود‌بینی باید از سوی خداوند عالم مأموری باشد، تا ازنتایج فعالیت او هر لحظه پرده‌برداری نموده و برای فاعل و شاهد حجت‌سازی نماید، که قرآن حکیم نام آن مأمور را شیطان نهاده است. در جهان اقتصاد شیطانی، شیطان با هم‌نشینی غیر محسوس در سه عرصه، عقیده و افکار و رفتار اقتصادی با اذن خداوند رزاق، با ظرافتی خاص مدیریت او را در دست دارد که انسان با خیال فاسد فکر می‌کند که خودش برای سود و زیانش اقدام می‌کند، و از بردگی اقتصادی خویش کاملا بی‌خبر است.
آیات اقتصادی قرآن خدابینی اقتصادی را مانع شرکت شیطان در ثروت و سرمایه، دنیایی و آخرتی او معرفی می‌نماید، با توجه به آیه شریفه ۲۶۸ بقره به تعدادی از دستورات فحشای شیطان در اقتصاد جهان اشاره می‌گردد که ترجمه روان این آیه شریفه در میان اقتصادانان و شهروندان در قالب اصلاحات زیر می‌آید.
۱- ضررو زیان بدون دلیل ۲- سود ناکافی برای محرومان ۳- در آمد بخور نمیر ۴- عدم تناسب عرضه و تقاضا ۵- درصد سود غیر معقول برای ثروتمندان ۶ – سرمایه گذاری های مخفی ۷- سود‌های باد آورده ۸- تبلغات مصرف گرایی ۹- حقه‌های اقتصادی ۱۰- انحراف ذائقه‌های شهروندان برای خرید حداکثری ۱۱- بازی با احساسات خریداران ۱۲-ارزانی و گرانی کاذب ۱۳ – جرئت بر اختلاس و احتکار ۱۴- تعریف از جنس خود برای تخریب از جنس دیگران ۱۵- انحصاری نمودن منابع ۱۶- استفاده ابزاری از دروغ برای فروش اجناس ۱۷- بالا بردن حضور واسطه‌ها در توزیع ۱۸- کسب در آمد بدون تولید ۱۹- بزرگنمایی تولید بیگانه ۲۰- دریافت سود حداکثری و اعطای خدمات حداقلی ۲۱- مخفی نمودن عیوب تولید در پشت برندهای مورد اعتماد ۲۱- دورریز نمودن و دو نرخی کردن مواد مورد نیاز شهروندان تحت عنوان شئون اقتصادی افراد ۲۲- تولیداتی برای فخرفروشی و خودنمایی ۲۳- جبران ضرر و سوء استفاده از صداقت و نیاز شهروندان نجیب ۲۴- فرار از اقرار به خطاهای مدیریتی در اقتصاد، با اتهام به اعضای تشکیل‌دهنده زنجیره اقتصاد ۲۵- ثروتمندان را عامل نجات معرفی نمودن ۲۶- منزوی نمودن بارش فکری اقتصاد عادلانه ۲۷- تحقیر و تخفیف احساسات انسان دوستانه در اقتصاد ۲۸- لذت از حقارت اقتصادی شهروندان ۲۹- پایان اقتصاد را به پایان دنیا گره زدن ۳۰- سوء استفاده از شعارهای معنوی و مذهبی در اقتصاد.

 

۹۳- چگونه روایات اقتصادی شیعه تحریف شده است؟

۰۱ آذر

رمز توفیقات آیت الله العظمی مرعشی همت والا بود/ صداوسیما هر دعایی پخش نکند

faaaaa
حوزه/ آیت الله العظمی مرعشی نجفی از همت والایی برخوردار بودند و برای ترویج مکتب اهل بیت(ع) هرکاری می کرد و تا پای جان پیش می رفت.

به گزارش خبرگزاری «حوزه»، حجت الاسلام والمسلمین فاطمی نیا شامگاه پنجشنبه در مراسم بزرگداشت بیست و ششمین سالروز ارتحال آیت الله العظمی مرعشی نجفی که در حسینیه این مرجع تقلید برگزار شد، با اشاره به روایت شهادت امام حسن مجتبی(ع) در هفتم صفر، اظهار داشت: امام مجتبی(ع) از مظلوم ترین چهره های تاریخ است در حالی که در میان مردم بسیار محبوب بودند.

وی در ادامه با اشاره به اینکه حضرت آیت الله مرعشی نجفی از نظر مقامات علمی یک مرجع تقلید و فقیه تمام عیار بودند، گفت: ایشان در کنار این منصب، صدها فضیلت دیگر داشتند که هرکدام از آنها را باید مورد تامل و توجه قرار داد.

این استاد اخلاق با اشاره به اینکه علوم اسلامی از طریق روایات بدست ما رسیده است، ابراز داشت: «شناخت روایات، کتب و تحقیق در انتساب کتب به مولفین»؛ «شناخت رجال حدیث»، «حدیث شناسی» و «متن شناسی »بسیار مهم است؛ چرا که هرکدام، یک علم می باشد.

*اجازه روایت براساس حساب و کتاب بوده است

استاد فاطمی نیا با اشاره به اینکه شاید برخی افراد مطرح کنند، آیا امروز که کتاب ها چاپ شده و در دسترس قرار گرفته، بازهم نیاز به اجازه روایت است، اظهار داشت: آنها  به اصل مطلب توجه ندارند و فکر می کنند آن زمان چون کتاب ها کمتر در دسترس بوده یا صرفا برای تبرک جویی اجازه روایت گرفته می شده، در حالی که این امر براساس حساب و کتاب های خیلی مهم صورت می گرفته است.

وی با اشاره به شرایط احراز اهلیت برای اجازه روایت، ابراز داشت: عواملی نظیر تقوا، ادبیات عرب خوب و شناخت لحن اهل بیت(ع) از مهم ترین مصادیق شرایط اجازه روایت به افراد بود.     

*در برخی کتب حدیثی دست برده شده است

این محقق و پژوهشگر حوزه در ادامه با اشاره به اینکه برخی مسائل را باید مطرح کرد تا مردم آگاه شوند، اظهار داشت: گاهی اوقات، نسخه ها خطی بوده و کسی در اینها دخالت می کرده و مثل حالا نبوده و برخی شاید دوست داشتند، چیزی اضافه کنند.

استاد فاطمی با بیان اینکه لقب «علامه» به حق برازنده مرحوم مجلسی صاحب کتاب بحارالانوار است، ابراز داشت: این کتاب، نسخه بوده و شاید بعد از وفات علامه مجلسی، کسی در آن دست برده باشد.

*برخی احادیث را ساخته اند

وی با اشاره به بابی از کتاب بحارالانوار که به وقایع هنگام ظهور حضرت مهدی(عج) پرداخته است، اظهار داشت: در این باب حدیثی از «مفضل بن عمر» نقل شده که می گوید به امام صادق(ع) گفتم امام زمان هنگامی که خارج می شود، چه اتفاقاتی می افتد؛ این حدیث بسیار مفصل مطرح شده در حالی که بنده گمان می کنم این حرف از مفضل نباشد و کسی این ها را کنار هم گذاشته و ساخته و پرداخته است.

این استاد حوزه افزود: در یکی از جلدهای کتاب بحارالانوار اشاره شده است که می گوید «محمدبن نصیر نمیری» فردی بود که گفت «امام حسن عسکری(ع) خداست و من پیغمبر هستم» و حضرت نیز این فرد را از خود راند.

استاد فاطمی نیا با اشاره به اینکه فرقه ای به نام نُصیریه وجود دارد، ابراز داشت: «عبدالرحمن بدوی» به اندازه قامت خود کتاب نوشته است؛ اما معنی «نصیر» را نفهمیده است؛ وی می گوید «نصیر» غلام امام علی(ع) بوده که عده ای پیروان او شده اند در حالی که امیرالمومنین(ع) غلامی به نام «نصیر» نداشته است؛ برخی نیز گفته اند «نصیر» اسم کوهی بوده که حرف بیخودی است؛ تعارف ندارد این فرد محمد بن نصیر نمیری است؛ چگونه اسم این فرد در حدیث «مفضل بن عمر» به کار رفته است؟

وی افزود: «بحارالانوار» کتاب نازنینی است، اما شاید دستی برده شده، چرا که این حدیث مطابق لحن اهلبیت(ع) نیست؛ کسانی که می خواهند اجازه روایت بگیرند باید این لحن را بشناسند.

*صداوسیما هر دعایی را نباید پخش کند

استاد فاطمی نیا با اشاره به پخش دعاهای ایام هفته از تلویزیون، گفت: پخش این دعاها، خدمتی است، شاید در این دعاها دست برده شده باشد؛  بنا نیست هرچیزی، از تلویزیون پخش شود. 

وی در ادامه با تاکید بر اینکه مرحوم آیت الله العظمی مرعشی نجفی اجازه های متعددی برای نقل روایت داشته است، گفت: حجت الاسلام والمسلمین  سید محمود مرعشی فرزند این مرجع تقلید، اجازه های روایت را از علمای بزرگ شیعه، اهل تسنن و زیدیه در دو جلد بزرگ چاپ کرده است که این مسئله نشان می دهد کسب اجازه روایت، امری تشریفاتی نبوده است.

*امروز اجازه روایت قطعا لازم است

این استاد حوزه علمیه تاکید کرد: در زمان ما نیز اجازه روایت قطعا لازم است و کسی که می خواهد منبر برود باید یک واحد بگذراند که آیا اهلیت روایت حدیث را دارد یا خیر.

*گویا برای برخی راویان احادیث، وحی نازل می شود!

استاد فاطمی نیا با انتقاد شدید از اینکه برخی احادیث منبر اصلا وجود ندارد و در هیچ روایتی نیست، گفت: گویا برای راویان این احادیث وحی نازل می شود!

*بخشیده شدن یزید با نماز غفیله، مسخره کردن دین است

وی با اشاره به مزخرفات و دروغ سازی هایی که برخی افراد در منابر می گویند،    افزود: برخی گفته بودند «یزید از امام سجاد(ع) سوال پرسیده چه کاری کنم که بخشیده شوم و پاسخ شنیده غفیله بخوان!».

این استاد حوزه تاکید کرد: بنی امیه این گونه امام حسین(ع) را نکوبید که این ها می کوبند؛ اگر قاتل امام حسین(ع) با نماز غفیله بخشیده شود پس چرا اصلا ایشان قیام کرد؟؛ ایشان می آمد اعلامیه ای صادر می کرد  هرکسی، هرکاری می خواهد انجام دهد، اما نماز غفیله بخواند و شب ها بخوابد؛ آیا این مسخره کردن دین نیست؟.

استاد فاطمی نیا افزود: یزید منکر دین بود و نماز واجبش را نمی خواند، حالا بیاید  غفیله بخواند!؛ این ها مزخرفاتی است که می خواهد نهضت عظیم امام حسین(ع) را تحت الشعاع قرار دهد.

وی در ادامه با بیان اینکه آیت الله العظمی مرعشی اجازه روایت را باب و ترویج کرد، تصریح کرد: کتابشناسی های این مرجع تقلید نشان دهنده عمر بابرکت ایشان است.

این استاد حوزه علمیه افزود: حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی، کتاب های وقفی را مرور کرده بودند و نمونه هایی از بعضی نسخه های کتابخانه این مرجع تقلید در دنیا وجود ندارد.

*کتابخانه آیت الله العظمی مرعشی کیفیت محور است

استاد فاطمی نیا با اشاره به اینکه برخی می گویند کتابخانه ای در آمریکا چندمیلیون کتاب دارد، گفت: سخن گفتن از کمیت، حرف بچه گانه ای است و ارزشی ندارد؛ مهم کیفیت است؛ کتاب های نفیسی نظیر تبیانی که خط شیخ طوسی پشت جلد آن باشد، در کتابخانه آیت الله العظمی مرعشی نجفی وجود دارد.

استاد فاطمی نیا با بیان اینه انسان ناسپاس در نزد خداوند مواخذه می شود، تصریح کرد: در کتاب نفیس «سفینه البحار» که برای یک عمر کافی است، نوشته شده که عده ای را به جرم ناسپاسی و ناشکری در روز قیامت نگه می دارند؛ این افراد می گویند خدایا ما روزی مرتبه تو را شکر کردیم که ذات اقدس الهی می فرماید «از بندگانی که نعمت من از مسیر آنها به شما رسید، تشکر نکردید».

*چراغ کتابخانه آیت الله العظمی مرعشی همچنان روشن است

وی افزود:  چراغی که آیت الله العظمی مرعشی نجفی روشن کرد، اگر فرزند ایشان نبود، بی تعارف خاموش می شد؛ الحمدالله که این چراغ امروز روشن است و روز به روز به این روشنایی افزوده می شود.

*عظمت روح چیست؟

این استاد حوزه علمیه با طرح این پرسش که حالات معنوی بزرگان دین چگونه ایجاد می شود، اظهار داشت: یکی از این عوامل مربوط به عظمت روح است؛ گاهی دو برادر دینی سر یک میز ریاست و مسائل جزئی همدیگر را خراب می کنند و افترا و تهمت می زنند؛ اگر پیامبر(ص) می دید که امر عظیم اسلام بدست یک اعرابی راه میافتد، بدون تردید کنار می کشید؛ این از عظمت روح رسول اکرم(ص) است.

*با صدرکعت نماز خواندن نمی توان به کرامت رسید

استاد فاطمی نیا با تاکید بر اینکه اسلام، دین عقل است، ابراز داشت: برخی ها فکر می کنند صاحبان کرامت شبی صدرکعت نماز می خوانند در حالی که این گونه نیست و نماز شبی می خوانند و می گویند و می خندند.

*نگاه اهلبیت به صداقت و امانت افراد است نه طول رکوع و سجود!

وی با بیان اینکه براساس سخن ائمه معصومین(ع) نباید به طول رکوع و سجود افراد نگاه کرد چرا که کافی نیست، ابراز داشت: اهلبیت(ع) تاکید کرده اند ببینید افراد راست می گویند و امین مردم هستند یا خیر؟

*رمز کسب حالات معنوی چیست؟

این استاد حوزه علمیه در تشریح رمز بدست آوردن حالات معنوی، تاکید کرد: براساس روایات « نتیجه معارف را به کسی می دهند که همت های بالا داشته باشند». 

*انسان بی همت به جایی نمی رسد

استاد فاطمی نیا بیان داشت: اگر انسان همت عالیه نداشته باشد اما در ازای آن بخواهد هرشب صدرکعت نماز بخواند و دائم به فکر التماس دعا گفتن به کسی باشد که می خواهد عمره برود، به جایی نمی رسد.

*روایتی از تاکید امام معصوم بر عقل انسان

وی با تاکید مجدد بر اینکه دین ما، دین عقل است، افزود: بنده خدایی پیش امام صادق(ع) آمد و گفت همسایه من هرسال عمره می رود؛ حضرت در پاسخ گفت عقل وی چگونه است؟؛ این فرد گفت عقل مورد منظور شما را ندارد و رئیس مذهب جعفری فرمود، پس هیچ چیز گیرش نمی آید.

استاد فاطمی نیا در پایان با بیان اینکه آیت الله العظمی مرعشی نجفی از همت والایی برخوردار بود، ابراز داشت: این مرجع تقلید فقط به فکر خدمت به دین بود و برای ترویج مکتب اهلبیت(ع) هرکاری می کرد و تا پای جان پیش می رفت.

انتهای پیام/

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته محبت قهرمان پرور

 

۹۲- آیا می توان اسم بانک ها را به سودخانه تغییر داد؟

۰۱ آذر

سیستم بانکی مانع حل مشکلات اقتصادی است

noooooooo
 یکی از موانع حل مشکلات اقتصادی، رفتار بانک ها است که با سودهای خود مردم را بیچاره کرده اند، دیرکرد وام حرام و یک نوع ربا است و نباید دیرکرد از مردم گرفته شود.

به گزارش خبرگزاری «حوزه»، حضرت آیت الله نوری همدانی عصر امروز در دیدار رئیس اتاق بازرگانی کشور با بیان اینکه موضوع اقتصاد از مسائل مهم در زندگی مردم است، گفتند: دلیل اهمیت این است که  اقتصاد، ارتباط مستقیم با زندگی و معیشت مردم دارد.

 این مرجع تقلید با بیان اینکه امانتداری، فراوانی نعمت و امنیت از اصولی است که جامعه سخت به آن نیازمند است، اظهار دشتند: این سه موضوع را باید مسئولان خیلی توجه به آن داشته  و برای احیاء آن تلاش کنند.

 ایشان با تاکید به این که باید اقتصاد کشور برای رونق بیشتر به بخش خصوصی واگذار شود تا رفاه مردم هم تأمین گردد، گفتند: وظیفه دولت، رفع موانع و ایجاد بستر کار و اشتغال است و این مردم اند که باید میدان دار اصلی اقتصاد باشند.

 حضرت آیت  الله نوری همدانی با تاکید براین که بانک ها یکی از موانع حل مشکلات اقتصادی هستند و با سودهای خود مردم را بیچاره کرده اند، افزودند: دیرکرد وام حرام و یک نوع ربا است و نباید دیرکرد از مردم گرفته شود.

 این مرجع تقلید با تاکید بر اینکه نظارت کافی و لازم در اجناس مصرفی مردم در بازار وجود ندارد و هر کسی به دلخواه خود  قیمتی را بر روی اجناس مصرفی می گذارد، گفتند: بارها این موضوع را تذکر داده ایم ولی تا کنون عملی نشده است.

 ایشان از گرانی انتقاد کردند و اظهار داشتند: باید مسئولان به فکر این مسئله باشند و جلوی چنین فعالیت های گرفته شود.

 ایشان به موضوع سرمایه گذاری اشاره و تاکید کردند: کسی مخالف واردات و سرمایه گذاری خارجی در کشور نیست؛ ولی باید دقت کنیم که نباید فقط وارد کننده باشیم، بلکه باید صادر هم بکنیم و در کنار این موضوع  مواظب نفوذ فرهنگی و اقتصادی و سیاسی  دشمن نیز باشیم.

 انتهای پیام:

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته محبت قهرمان پرور

 

۹۲- انسان چگونه می تواند در برابر آفات اقتصادی اقدام کند؟

۳۰ آبان


کلاه هایی زیبا برای کودکان سرطانی 

D2D2
تاپ ناپ – یک پرستار کودکان سرطانی به نام Holly Christensen که خود مادر ۳ کودک است ، این کلاه های زیبا و دوست داشتنی را بافته است.

D3D3

او برای کمک به روحیه کودکانی که موهای خود را به خاطر شیمی درمانی از دست داده اند این کار را شروع کرده و هم اکنون با تجربه ای بالاتر ، کلاه هایی بسیار زیبا تر تولید می کند که این امکان را به کودکان می دهد که خود را شبیه به شخصیت های کارتونی فرض کنند.

D4D4

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته محبت قهرمان پرور

 

۹۱- چگونه روحانیت تشیع در طول تاریخ جوانان را رهبری و هدایت نموده اند؟

۲۶ آبان

mmmm

در پاسخ به چند سؤال مطرح شد
توصیه‌ها و مشاوره‌های پدرانه آیت الله العظمی مظاهری به جوانان
چند نفر از جوانان با ارسال سئولات جداگانه‌ای از حضرت آیت الله مظاهری درخواست مشاوره و راهنمایی خواسته اند.

بنا به اهمیت موضوع، سؤالات و پاسخ‌های این مرجع تقلید را منتشر می‌کند.

سوال: چه سخنی غیبت است؟ آیا هرحرفی که در نبود دیگری زده شود، غیبت است؟ اگراز بدی‌های فردی یا قومی ستمکار سخن بگوییم، غیبت است؟ شرایط حلالیت‌گرفتن دربارۀ غیبت، چیست؟

پاسخ معظم‌له:

اگر عيب فرد يا افرادي در غياب آن‌ها به ديگران منتقل شود، غيبت است و گناه آن بسيار بزرگ می‌باشد؛ امّا براي توبه از غيبت، حلاليّت طلبيدن از آن افراد لازم نيست؛ بلکه در برخي موارد منجر به مفسدۀ ديگري می‌شود و جايز نيست.

بنابراين توبۀ غيبت‌کننده، پشيماني قلبي نسبت به گناه و عذرخواهي از خداوند متعال است و چنانچه با غيبت خود، آبروي ديگران را برده است، اگر می‌تواند بايد با تعريف و ذکر فضائل آن‌ها، ضربه‌اي را که به شخصيّت آنان وارد کرده است، جبران نماید.

 

* نحوه درک قلبی رضایت خداوند

سوال: چگونه انسان میتواند قلباً درک کند، کاری را که دارد انجام می‌دهد، خیر است و رضای خدا در آن است؟

پاسخ معظم‌له:

انسان بايد وظيفۀ خود را به درستي تشخيص داده و آن وظيفه را به خوبي انجام دهد و پس از آن لازم نيست اين‌گونه فکرها را بکند؛ بلکه چون منجر به وسوسۀ فکري می‌شود، جايز نيست.

 

* رهایی از پوچی و تنهایی در زندگی

سوال: تازه، وارد نوزده‌سالگی شده‌ام. در حالی که ابتدای جوانی‌ام و باید با شور و نشاط باشم، امّا بی‌حال، سرشکسته، ناامید و خلاصه پوچ. رشتۀ تحصیلی‌ام مهندسی است و علاقۀ زیادی به فلسفه و کلام دارم. دوست دارم قرآن بخوانم؛ ولی نمی‌خوانم. در خانواده‌ کسی را ندارم که با او درد دل کنم. در انزوای مطلق قرار گرفته‌ام و همیشه افکار پوچی در ذهنم می‌پرورانم. دوست خوبی ندارم. به من نگویید برو دوست خوب پیدا کن که نیست و اگر دوستی هست، در رفتار خود، خشک یا بی‌بندوبار است. تنهای تنها هستم. روزهایم همه تکراری شده و اراده‌ام کاملاً سرکوب شده است. لطفا راهنماییم کنید.

پاسخ معظم‌له:

اوّلاً: توصيه می‌شود در هر رشته‌اي که مشغول هستيد، تحصيل کنيد تا موفق شويد؛ امّا مهم‌تر آن است که خوب درس بخوانيد و از وقت خود به‌خوبي استفاده کنيد.

ثانياً: شما با خدا رفاقت کنيد و بدانيد که اگر يک قدم به سوي او برداريد، او صد قدم به سوي شما خواهد آمد. رفاقت با خداوند هم، با ارتباط با او، انجام واجبات و مستحبات و با اجتناب از گناه حاصل می‌شود.

اگر چنين کنيد، نماز شما و عبادت شما به مکالمه و معاشقه با خداوند بدل می‌شود و خواهيد ديد که خداوند متعال بهترين دوست شما است.

ثالثاً: شما بايد در اجتماع باشيد و با مردم زندگي کنيد و از حالت انزوا که نتيجه‌اي جز افسردگي و خمودگي ندارد، دوري کنيد.

رابعاً: بدانيد وسوسۀ فکري داريد و خطرناک است و باید با بي‌تفاوتي نسبت به افکار خود و جدّي‌گرفتن رشته‌اي که مشغول آن هستيد و ارتباط جدّي با خداوند متعال، به واسطۀ ترک معصيت، خود را شفا بدهيد.

 

* راه پرهیز از دیدن تصاویر مستهجن

سوال: دانش‌آموز دبیرستانی هستم و همیشه سعی می‌کنم خودم را به خدا نزدیک‌تر کنم. وقتی شرایط معنوی‌ام خوب می‌شود، نمی‌دانم شیطان از کجا می‌آید و مرا وسوسه می‌کند و باعث افزایش شهوتم می‌شود و مجبور به دیدن فیلم و عکس‌های مبتذل در اینترنت می‌شوم. هرچه‌قدر از راه‌هایی که برای مقابله با شیطان وجود دارد، از قبیل ذکر‌ها و دعاها استفاده می‌کنم؛ ولی پاسخگو نیست و مثل اینکه شیطان زمام را از من گرفته است و مرتکب گناه می‌شوم. از این شرایط خیلی ناراحت هستم. چگونه این موجود لعین را از خود دور کنم؟

پاسخ معظم‌له:

فرزند عزيزم، از دغدغۀ شما براي اجتناب از گناه، تشکر می‌کنم و اميدوارم همين دغدغه و همين مراقبت شما، موجب موفقيّت و عاقبت به خيري شما شود. شما براي رهايي از وسوسۀ شيطان، قبل از هرچيز بايد زمينۀ گناه را براي خود از بين ببريد و خود را در معرض فريب و وسوسۀ شيطان قرار ندهيد؛ مثلاً در وقت غيرضروري از رايانه و اينترنت استفاده نکنيد و استفادۀ شما در کنار اعضاي خانواده باشد.

همچنين هميشه و به‌خصوص در مواقع فريب شيطان، به ياد آوريد که خداوند متعال شما را می‌‌‌بيند و ناظر اعمال شما است، پيامبراکرم«صلی‌الله‌علیه‌آله‌وسلّم»و اهل بيت«سلام‌الله‌علیهم» بر اعمال شما نظارت دارند، ملائکه رفتار شما را می‌‌بينند و ثبت می‌‌کنند و در قيامت عليه شما شهادت می‌‌دهند. با اين فکر و با اين تلقين، دست از گناه بکشيد و با دست کشيدن و خودداري از گناه، خداوند متعال و اهل‌بيت«سلام‌الله‌علیهم» را خوشحال کنيد. از نماز اوّل وقت و از مداومت بر ذکر يونسيه: «لا إِلَهَ إِلاَّ أَنتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنتُ مِنَ الظَّالِمِين» و از توسّل به اهل‌بيت«سلام‌الله‌علیهم» کمک بگيريد و از خداوند متعال بخواهيد دست شما را بگيرد و به شما کمک کند و شما را در حفظ خود قرار دهد.

من هم به شما دعا می‌کنم.امّا به‌طور کلّي توجّه داشته باشيد، هيچ‌گاه نبايد از رحمت خداوند نااميد شويد و اگر خداي ناکرده از دست شما دررفت و شيطان شما را فريب داد، فوراً توبه کنيد و به سوي خدا برگرديد و با اميد به رحمت او، با او رابطۀ عاطفي برقرار کنيد تا گناه شما جبران شود.خبرگزاری «حوزه»، 

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته محبت قهرمان پرور

 

۹۰- ارتباط امام حسین علیه السلام با مسیحیان جهان در چیست؟

۲۶ آبان

از عاشورا تا اربعین
راهب مسیحی چگونه شیفته امام حسین(ع) شد
حوزه/ وقتی رأس مبارک حضرت سیدالشهدا(ع) را لشکر ابن زیاد ملعون به سرکردگی خولی أصبَح پیشاپیش برای یزید می بردند، شب را در کنار دیر راهب در حوالی شهر حلب منزل کرده به شرب خمر مشغول گشتند. در آنجا در سه نوبت دستی از….

خبرگزاری «حوزه» ماجرای، بردن رأس مبارک حضرت سیدالشهدا(ع) به شام و مسلمان شدن آن راهب دیرنشین مسیحی به سبب رؤیت کرامت‌هایی که از آن سر نورانی می بیندرا در منابع تاریخی اهل سنت و شیعه، منتشر می کند.

داستان اسلام آوردن راهب مسیحیان، در منابع متعددی از کتب شیعه و اهل سنت، ذکر شده است از جمله: در کتاب تذکرۀ الخواص ابن جوزی (ابن جوزی، تذکرۀ الخواص، ص ۲۶۳)، از منابع اهل سنت و نیز در کتاب المناقب ابن شهرآشوب (ابن شهرآشوب، المناقب، ج ۴، ص ۶۰)، و کتاب الخرائج و الجرائح قطب راوندی (راوندی، الخرائج و الجرائح، ج ۲، ص ۵۷۹-۵۸۰) از منابع شیعه، ذکر شده است.

hhhhhh

وقتی رأس مبارک حضرت سیدالشهدا را لشکر ابن زیاد ملعون به سرکردگی خولی أصبَح پیشاپیش برای یزید می بردند، شب را در کنار دیر راهب در حوالی شهر حلب منزل کرده به شرب خمر مشغول گشتند. در آنجا در سه نوبت دستی از غیب بیرون شده بر دیوار بیرونی دیر و عبادتگاه، ابیاتی در لعن و عذاب قاتلان امام می نوشت. لشکریان از این ابیات خوف کرده و عیش و طرب رها می نمایند. نیمه شب راهب در دیر خود صدای تسبیح و تقدیس خدا می شنود و سر از دریچه بیرون برده می بیند از صندوقی که در کنار دیوار نهاده اند نوری عظیم به جانب آسمان ساطع می شود و اینک اصل ماجرا و جزئیات آن به نقل از کتاب های شیعه و اهل سنت.

*روایت لشکریان ابن زیاد از حوادث عبادتگاه مسیحیان

چون لشکر ابن زیاد در کنار دیر و عبادتگاه راهب مسیحی، منزل کرد، سر حضرت امام حسین(ع) را در صندوق گذاشتند، و به روایت قطب راوندی در کتاب الخرائج و الجرائح (راوندی، الخرائج و الجرائح، ج ۲، ص ۵۷۹-۵۸۰) ، آن سر را بر نیزه کرده، دور او نشسته و از آن حراست می کردند. پاسی از شب را به شرب خمر مشغول، و شادی می کردند، آنگاه سفره غذا را گستردند و مشغول غذا خوردن شدند، که ناگهان با حوادث عجیبی، روبر میشوند. رواندی، از محدثین شیعه، داستان و ماجرا را از زبان یکی از لشکریان ابن زیاد را چنین گزارش میدهد:

أَنَا أَحَدُ مَنْ كَانَ فِي الْعَسْكَرِ الْمَشْئُومِ عَسْكَرِ عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ عَلَيْهِ اللَّعْنَةُ حِينَ قُتِلَ الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ وَ كُنْتُ أَحَدَ الْأَرْبَعِينَ الَّذِينَ حَمَلُوا الرَّأْسَ إِلَى يَزِيدَ مِنَ الْكُوفَةِ فَلَمَّا حَمَلْنَاهُ عَلَى طَرِيقِ الشَّامِ نَزَلْنَا عَلَى دَيْرٍ لِلنَّصَارَى وَ كَانَ الرَّأْسُ مَعَنَا مَرْكُوزاً عَلَى رُمْحٍ وَ مَعَهُ الْأَحْرَاسُ فَوَضَعْنَا الطَّعَامَ وَ جَلَسْنَا لِنَأْكُلَ فَإِذَا بِكَفٍّ فِي حَائِطِ الدَّيْرِ تَكْتُبُ‏:

       أَ تَرْجُو أُمَّةً قَتَلَتْ حُسَيْناً            شَفَاعَةَ جَدِّهِ يَوْمَ الْحِسَابِ‏

 قَالَ فَجَزِعْنَا مِنْ ذَلِكَ جَزَعاً شَدِيداً وَ أَهْوَى بَعْضُنَا إِلَى الْكَفِّ لِيَأْخُذَهَا فَغَابَتْ ثُمَّ عَادَ أَصْحَابِي إِلَى الطَّعَامِ فَإِذَا الْكَفُّ قَدْ عَادَتْ تَكْتُبُ مِثْلَ الْأَوَّلِ‏:

        فَلَا وَ اللَّهِ لَيْسَ لَهُمْ شَفِيعٌ           وَ هُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فِي الْعَذَاب‏

فَقَامَ أَصْحَابُنَا إِلَيْهَا فَغَابَتْ ثُمَّ عَادُوا إِلَى الطَّعَامِ فَعَادَتْ تَكْتُبُ‏:

       وَ قَدْ قَتَلُوا الْحُسَيْنَ بِحُكْمِ جَوْرٍ        وَ خَالَفَ حُكْمُهُمْ حُكْمَ الْكِتَابِ‏

 فَامْتَنَعْتُ عَنِ الطَّعَامِ وَ مَا هَنَّأَنِي أَكْلُهُ ثُمَّ أَشْرَفَ عَلَيْنَا رَاهِبٌ مِنَ الدَّيْرِ فَرَأَى نُوراً سَاطِعاً مِنْ فَوْقِ الرَّأْس‏.

الخرائج و الجرائح: ناگاه دیدند دستی از دیوار دیر بیرون آمد و با قلمی از آهن این شعر را بر دیوار نوشت: آیا امتی که حسین را کشتند شفاعت جدش را در روز قیامت امید دارند؟ به شدت ترسیدند و بعضی برخاسته که آن دست و قلم را بگیرند، که ناپدید شد. چون باز به کار خود مشغول شدند آن دست با قلم ظاهر شد و این شعر را نوشت: به خدا سوگند که از برای قاتلان حضرت حسین شفاعت کننده ای نخواهد بود، بلکه در قیامت در عذاب می باشند. باز بعضی بر خاستند که آن دست را بگیرند، ناپدید شد. چون به کار خود مشغول شدند دگر باره آن دست با قلم ظاهر شد و این شعر را نوشت: (چگونه ایشان شفاعت شوند) و حال آنکه حسین را به حکم جور شهید کردند و حکم آنها با حکم خدا مخالف بود. چون چنین دیدند، آن غذا بر آنان ناگوار شد و با ترس خوابیدند. نیمه شب، صدایی به گوش راهب رسید، چون گوش داد ذکر تسبیح و تقدیس الهی شنید. برخاست و سر از پنجره ی دیر بیرون کرد، دید از صندوقی که در کنار دیوار نهاده اند نور عظیم به جانب آسمان بالا می رود.

*وصف حال کاروان اسرای اهل بیت پیامبر(ص)

و اما حال اسیران کاروان اهل بیت(ع) چگونه است؟ ابن جوزی، در کتاب تذکرۀ الخواص، وصف حال زنان، کودکان و کاروان فرزند پیامبر، را چنین، گزارش می دهد:

لَمّا أنفَذَ ابنُ زِيادٍ رَأسَ الحُسَينِ عليه السلام إلى‏ يَزيدَ بنِ مُعاوِيَةَ مَعَ الاسارى‏ مُوَثَّقينَ فِي الحِبالِ، مِنهُم نِساءٌ وصِبيانٌ وصَبِيّاتٌ مِن بَناتِ رَسولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله، عَلى‏ أقتابِ الجِمالِ مُوَثَّقينَ، مُكَشَّفاتِ الوُجوهِ وَالرُّؤوسِ، وكُلَّما نَزَلوا مَنزِلًا أخرَجُوا الرَّأسَ مِن صُندوقٍ أعَدّوهُ لَهُ، فَوَضَعوهُ عَلى‏ رُمحٍ، وحَرَسوهُ طولَ اللَّيلِ إلى‏ وَقتِ الرَّحيلِ، ثُمَّ يُعيدوهُ إلَى الصُّندوقِ ويَرحَلوا. فَنَزلوا بَعضَ المَنازِلِ،

  ابن زياد، سر حسين عليه السلام را همراه با زنان و پسربچّگان و دختربچّگان از نسل پيامبر صلى الله عليه و آله- كه سخت در بندشان كرده بود-، سوار بر شترِ بى‏جهاز و سر و رو باز، به اسارت فرستاد. سر حسين عليه السلام را نيز همراهشان به سوى يزيد بن معاويه، روانه كرد و هر گاه در منزلى فرود مى‏آمدند، سر را از صندوق مخصوص آن بيرون مى‏آوردند و آن را بر سرِ نيزه مى‏كردند و همه شب تا هنگام حركت، از آن، محافظت مى‏كردند و سپس آن را به صندوق، باز مى‏گرداندند و حركت مى‏كردند.

*آغاز هدایت راهب مسیحی

همانطور که ذکر شد، سر مبارک امام حسین، به همراه کاروان اسراء، منزلگاه های مختلفی را طی می کند تا اینکه سرانجام به عبادتگاه و دیر راهب مسیحی وارد میشوند. آغاز هدایت و اعجاز دیگری از سر مبارک امام حسین، فرا می رسد. راهب، کنجکاو میشود.

وفي ذلِكَ المَنزِلِ دَيرٌ فيهِ راهِبٌ، فَأَخرَجُوا الرَّأسَ عَلى‏ عادَتِهِم، ووَضَعوهُ عَلَى الرُّمحِ، وحَرَسَهُ الحَرَسُ عَلى‏ عادَتِهِ، وأسنَدُوا الرُّمحَ إلَى الدَّير.

  آنان، در يكى از منزل‏ها كه دِيْر راهبى در آن بود، فرود آمدند و سر را مطابق روش خود، بيرون آوردند و آن را بر سرِ نيزه كردند و نگهبانان، مطابق شيوه خود، از آن نگهبانى كردند و نيزه را به دِير، تكيه دادند.

راهب مسیحی می گوید: اگر حضرت مسيح، فرزندى داشت، او را بر چشمانمان، جاى مى‏داديم.

در نیمه های شب، حادثه ای شگرف و عجیب، توجه راهب را به سمت سپاه ابن زیاد و یزید، جلب می کند. آن حادثه چیست؟؛ منابع تاریخی اهل سنت و شیعه، چنین می نویسند:

فَلَمّا كانَ في نِصفِ اللَّيلِ رَأَى الرّاهِبُ نوراً مِن مَكانِ الرَّأسِ إلى‏ عَنانِ السَّماءِ، فَأَشرَفَ عَلَى القَومِ، وقالَ: مَن أنتُم؟ قالوا: نَحنُ أصحابُ ابنِ زِيادٍ. قالَ: وهذا رَأسُ مَن؟ قالوا: رَأسُ الحُسَينِ بنِ عَلِيِّ بنِ أبي طالِبٍ، ابنِ فاطِمَةَ بِنتِ رَسولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله. قالَ: نَبِيُّكُم؟ قالوا: نَعَم. قالَ: بِئسَ القَومُ أنتُم، لَو كانَ لِلمَسيحِ وَلَدٌ لَأَسكَنّاهُ أحداقَنا.

  نيمه‏شب، راهب، نورى از جايگاهِ سر مبارک امام حسین، تا دوردستِ آسمان ديد. از بالاى دِير به آن قوم، رو كرد و گفت: شما كيستيد؟ گفتند: ما ياران ابن زياد هستيم. راهب گفت: اين، سرِ كيست؟ گفتند: سرِ حسين بن على بن ابى طالب، پسر فاطمه، دختر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله. راهب مسیحی، گفت: پيامبرتان؟! گفتند: آرى. راهب گفت: قوم بدى هستيد! اگر مسيح عليه السلام، فرزندى داشت، او را بر بالاى چشمانمان جاى مى‏داديم.

*پیشنهاد راهب مسیحی به لشکر ابن زیاد

ناگهان، سپاهیان این زیاد، با پیشنهاد وسوسه انگیز، راهب مسیحی، مواجه می شوند. بی درنگ، پیشنهاد را می پذیرند.

ثُمَّ قالَ: هَل لَكُم في شَي‏ءٍ؟ قالوا: وما هُوَ؟ قالَ: عِندي عَشَرَةُ آلافِ دينارٍ تَأخُذونَها، وتُعطونِّي الرَّأسَ يَكونُ عِندي تَمامَ اللَّيلَةِ، وإذا رَحَلتُم تَأخُذونَهُ، قالوا: وما يَضُرُّنا، فَناوَلوهُ الرَّأسَ، وناوَلَهُمُ الدَّنانيرَ، فَأَخَذَهُ الرّاهِبُ، فَغَسَلَهُ وطَيَّبَهُ، وتَرَكَهُ عَلى‏ فَخِذِهِ، وقَعَدَ يَبكي اللَّيلَ كُلَّه‏.

  سپس گفت: آيا موافقيد كارى كنيم؟ گفتند: چه كارى؟ گفت: ده هزار دينار، نزد من است. آن را مى‏گيريد و در عوض امشب، سر را به من مى‏دهيد و آن را هنگام حركت، از من پس مى‏گيريد. گفتند: براى ما زيانى ندارد. سر را به او دادند.  و دينارها را داد و سر را گرفت و آن را شست و خوش‏بو كرد و روبروی خود قرار داد و همه شب را به گريه نشست‏.

*گفتگوی راهب مسیحی و سر مبارک امام حسین(ع)

آنگاه، راهب ازحضرت مسیح، عاجزانه می خواهد، سر مبارک امام حسین(ع)، که نورانیت را به سمت آسمان و با حالتی معجزه گونه، ساطع می کند، با راهب، سخن بگوید. سر مبارک امام، به امر الهی، با راهب به سخن می آید.

وقالَ: يا رَبِّ، بِحَقِّ عيسى‏ تَأمُرُ هذَا الرَّأسَ بِالتَّكَلُّمِ مَعي. فَتَكَلَّمَ الرَّأسُ، وقالَ: يا راهِبُ، أيَّ شَي‏ءٍ تُريدُ؟ قالَ: مَن أنتَ؟ قالَ: أنَا ابنُ مُحَمَّدٍ المُصطَفى‏، وأنَا ابنُ عَلِيٍّ المُرتَضى‏، وأنَا ابنُ فاطِمَةَ الزَّهراءِ، وأنَا المَقتولُ بِكَربَلاءَ، أنَا المَظلومُ، أنَا العَطشانُ، فَسَكَتَ.

  راهب، سرش را بلند كرد و گفت: پروردگارا! به حقّ عيسى، به اين سر بگو كه با من، سخن بگويد. سر به سخن آمد و گفت: «اى راهب! چه مى‏خواهى؟». گفت: تو كيستى؟ گفت: «من، فرزند محمّدِ مصطفى و پسر علىِ مرتضى هستم. پسر فاطمه زهرا و مقتول كربلايم. من، مظلوم و تشنه‏كامم» و ساكت شد.

*درخواست راهب مسیحی از امام حسین(ع)

صبح گاه، فرا می رسد و لحظه جدایی راهب و سر مبارک امام حسین(ع)، فرا می رسد. لحظات سخت و جانکاه ای است. راهب خطاب به امام، عرض می کند: بنده جز اختیار دار خود نیستم. از شما تقاضا دارم مرا در قیامت، شفاعت کنید. سر مبارک امام، راهب را به دین مبین اسلام، دعوت می نماید.

فَلَمّا أسفَرَ الصُّبحُ قالَ: يا رَأسُ، لا أملِكُ إلّانَفسي … فَوَضَعَ الرّاهِبُ وَجهَهُ عَلى‏ وَجهِهِ، فَقالَ: لا أرفَعُ وَجهي عَن وَجهِكَ حَتّى‏ تَقولَ: أنَا شَفيعُكَ يَومَ القِيامَةِ. فَتَكَلَّمَ الرَّأسُ، فَقالَ: ارجِع إلى‏ دينِ جَدّي مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله. فَقالَ الرّاهِبُ: أشهَدُ أن لا إلهَ إلَّا اللَّهُ، وأشهَدُ أنَّ مُحَمَّداً رَسولُ اللَّهِ، فَقَبِلَ لَهُ الشَّفاعَةَ.

المناقب: و صبحگاه گفت: اى سر! من اختياردار جز خود نيستم … راهب، صورت به صورتش نهاد و گفت: صورتم را از صورت تو بر نمى‏دارم تا بگويى: «من، شفيع تو در روز قيامت هستم». سر به سخن در آمد و گفت: «به دين جدّم محمّد، درآى». راهب گفت: گواهى مى‏دهم كه خدايى جز خداوند نيست و گواهى مى‏دهم كه محمّد، پيامبر خداست. آن گاه سر مبارک حسين عليه السلام پذيرفت كه شفاعتش كند.

*پذیرش اسلام توسط راهب مسیحی

پایان خوش و عاقبت بخیری راهب مسیحی بعد از شنیدن انفاس قدسی سر مبارک امام حسین(ع) و گفتگوی معجزه گونه امام با راهب، سرانجام به پذیرش دعوت اسلام و خدمت اهل بیت عصمت و طهارت، منجر میشود.

ثُمَّ خَرَجَ عَنِ الدَّيرِ وما فيهِ، وصارَ يَخدِمُ أهلَ البَيت‏.

تذكرة الخواص: آن گاه راهب، از دِير (عبادتگاه) و راه و عقيده‏اى كه در آن بود، خارج می شود و خادم اهل بيت عليهم السلام گرديد.

و اینچنین، اعجازی دیگر از خاندان اهل بیت، بر صفحه تاریخ، ثبت شد. امتداد عاشورا و کرامات امام حسین، همچنان ادامه دارد. چنانکه، پیامبر اسلام، فرمودند:

إنَّ الحُسَين مِصباحُ هُدىً وسَفينَةُ نَجاة. (راوندی، الخرائج والجرائح، ج ۳، ص ۱۱۶۶)

حجت الاسلام مصطفی امیری

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته محبت قهرمان پرور

 

۸۹- چه ارتباطی میان اقتصاد و مهندسی خلقت فیزیک بدن انسان وجود دارد؟

۲۶ آبان

ترکیب استخوان های بدن در کلام امام صادق(علیه السلام)
رگ ها جسم انسان را سيراب و تازه نگه مى دارند، استخوان ها جسم را پايدار و ثابت مى دارند، گوشت ها نگه دارنده استخوان ها هستند، و عصب ها پى، نگه دارنده گوشت ها مى باشند.

سرویس علمی فرهنگی خبرگزاری «حوزه» امام جعفر صادق عليه السلام در پاسخ به پرسش یک نصرانی پيرامون تشكيلات و خصوصيّات بدن انسان به تعداد استخوان ها و ظایف رگ ها پرداخته اند.

sese

سَالِمٌ الضَّرِيرُ؛ إِنَّ نَصْرَانِيّاً سَأَلَ الصَّادِقَ ع عَنْ تَفْصِيلِ الْجِسْمِ- فَقَالَ ع إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى خَلَقَ الْإِنْسَانَ عَلَى اثْنَيْ عَشَرَ وَصْلًا- وَ عَلَى مِائَتَيْنِ وَ سِتَّةٍ وَ أَرْبَعِينَ عَظْماً- وَ عَلَى ثَلَاثِ مِائَةٍ وَ سِتِّينَ عِرْقاً- فَالْعُرُوقُ هِيَ الَّتِي تَسْقِي الْجَسَدَ كُلَّهُ وَ الْعِظَامُ تُمْسِكُهَا- وَ اللَّحْمُ يُمْسِكُ الْعِظَامَ وَ الْعَصَبُ يُمْسِكُ اللَّحْمَ وَ جَعَلَ فِي يَدَيْهِ اثْنَيْنِ وَ ثَمَانِينَ عَظْماً- فِي كُلِّ يَدٍ أَحَدٌ وَ أَرْبَعُونَ عَظْماً مِنْهَا فِي كَفِّهِ خَمْسَةٌ وَ ثَلَاثُونَ عَظْماً وَ فِي سَاعِدِهِ اثْنَانِ- وَ فِي عَضُدِهِ وَاحِدٌ وَ فِي كَتِفِهِ ثَلَاثَةٌ فَذَلِكَ أَحَدٌ وَ أَرْبَعُونَ عَظْماً- وَ كَذَلِكَ فِي الْأُخْرَى وَ فِي رِجْلِهِ ثَلَاثَةٌ وَ أَرْبَعُونَ عَظْماً- مِنْهَا فِي قَدَمِهِ خَمْسَةٌ وَ ثَلَاثُونَ عَظْماً وَ فِي سَاقِهِ اثْنَانِ- وَ فِي رُكْبَتِهِ ثَلَاثَةٌ وَ فِي فَخِذِهِ وَاحِدٌ وَ فِي وَرِكِهِ اثْنَانِ- وَ كَذَلِكَ فِي الْأُخْرَى وَ فِي صُلْبِهِ ثَمَانِيَ عَشْرَةَ فَقَارَةً- وَ فِي كُلِّ وَاحِدٍ مِنْ جَنْبَيْهِ تِسْعَةُ أَضْلَاعٍ- وَ فِي وَقَصَتِهِ ثَمَانِيَةٌ وَ فِي رَأْسِهِ سِتَّةٌ وَ ثَلَاثُونَ عَظْماً وَ فِي فِيهِ ثَمَانِيَةٌ وَ عِشْرُونَ وَ اثْنَانِ وَ ثَلَاثُونَ.

روزى يك فرد نصرانى به نام سالم ضرير به محضر مبارك امام جعفرصادق عليه السلام شرفياب شد و پيرامون تشكيلات و خصوصيّات بدن انسان سؤ ال هائى را مطرح كرد؟

امام جعفر صادق عليه السلام در جواب او اظهار داشتند :خداوند متعال بدن انسان را از دوازده قطعه تركيب كرده و آفريده است ، تمام بدن انسان داراى ۲۴۶ قطعه استخوان ، و ۳۶۰ رگ مى باشد.

رگ ها جسم انسان را سيراب و تازه نگه مى دارند، استخوان ها جسم را پايدار و ثابت مى دارند، گوشت ها نگه دارنده استخوان ها هستند، و عصب ها پى نگه دارنده گوشت ها مى باشند.

سپس امام عليه السلام افزود:

خداوند دست هاى انسان را با ۸۲ قطعه استخوان آفريده است ، كه در هر دست ۴۱ قطعه استخوان وجود دارد و در كف دست ۳۵ قطعه ، در مچ دو قطعه ، در بازو يك قطعه ؛ و شانه نيز داراى سه قطعه استخوان مى باشد.

و همچنين هر يك از دو پا داراى ۴۳ قطعه استخوان است ، كه ۳۵ قطعه آن در قدم و دو قطعه در مچ و ساق پا؛ و يك قطعه در ران .

و نشيمن گاه نيز داراى دو قطعه استخوان مى باشد.

و در كمر انسان ۱۸ قطعه استخوان مهره وجود دارد.

و در هر يك از دو طرف پهلو، ۹ دنده استخوان است ، كه دو طرف ۱۸ عدد مى باشد.

و در گردن هشت قطعه استخوان مختلف هست .

و در سر تعداد ۳۶ قطعه استخوان وجود دارد.

و در دهان ۲۸ عدد تا ۳۲ قطعه استخوان غير از فكّ پائين و بالا، موجود است .

و معمولا انسان ها تا سنين بيست سالگى ، ۲۸ عدد دندان دارند؛ ولى از سنين ۲۰ سالگى به بعد تعداد چهار دندان ديگر كه به نام دندان هاى عقل معروف است ، روئيده مى شود.

بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج‏47، ص: ۲۱۹-۲۱۸حوزه/

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته محبت قهرمان پرور

 

۸۸- چگونه ارتباط قسوت قلب با اقتصاد از آیات قرآن استخراج می گردد؟

۲۶ آبان

آکاایران: ارتباط قسوت قلب و اقتصاد در آیه ۶۱ سوره مبارکه بقره

گروه اقتصاد: با توجه به روانشناسی اقتصادی قرآن کریم، انسان وقتی از مشکلات زندگی فارغ می شود، قلب او به رفاه زدگی و مادیگرایی میل نموده و بیماری کسالت را در جامعه نشر می دهد.

به گزارش آکاایران حجت‌الاسلام والمسلمین حسین درودی، مدرس حوزه و دانشگاه، در یادداشتی که در اختیار خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا)، قرار داده است به بررسی ارتباط قسوت قلب و اقتصاد در آیه ۶۱ سوره مبارکه بقره پرداخته است که متن این یادداشت در ادامه می‌آید:

مقدمه:

ارتباط قسوت قلب و اقتصاد در آیه ۶۱ سوره بقره چگونه قابل تبیین است؟

برخی شهروندان معتقدند محتویات قلبی، اقتصاد را محدوده‌بندی می‌نماید و گروه دیگر بر این اعتقاد هستند که اقتصاد روابط قلبی شهروندان را مشخص می‌کند. با توجه به روانشناسی اقتصادی  قرآن کریم، انسان وقتی از مشکلات زندگی فارغ می‌گردد، قلب او به رفاه‌زدگی و مادیگرایی میل نموده و بیماری کسالت را در جامعه نشر می‌دهد، همچنانکه امام صادق علیه‌السلام فرموده‌اند: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَعُوذُ بِکَ مِنَ الْکَسَلِ؛ پناه می‌برم به خدا از تن پروری»(کافی، ج‏2، ص‏585).

توصیه آیات شریفه قرآن حکیم، برای تولید حداکثری و مصرف در سطح نیاز، خود دلیلی عمیق برای نجات قلب انسان از خمودگی و مرگ قلبی او می‌باشد و این مهم فقط در زندگی پیامبر اعظم(ص) و امامان معصوم(ع) و پیروان حقیقی آنان قابل مشاهده است.

امروز جهان اقتصادی بشر با رفاه‌زدگی و زندگی تک بعدی در پی ظاهرپرستی و ارتباط با منابع اقتصادی در جهان طبیعت بدون پشتوانه معنوی بوده و یکی از دلائلی که قرآن بعنوان حافظ تورات و انجیل و دیگر کتب اسمانی معرفی می‌شود، همین دستورات و قواعد اقتصادی معتدل و ترازبندی میان دنیا و آخرت او بوده است.از جمله آیات شریفه که میل قلبی بنی اسرائیل را ،به طعم طعام مادی معرفی می‌نماید همین آیه ۶۱ سوره بقره است که در ادامه به برخی از تحلیل های آن اشاره  می‌گردد.
وَ إِذْ قُلْتُمْ یا مُوسی‏ لَنْ نَصْبِرَ عَلی‏ طَعامٍ واحِدٍ فَادْعُ لَنا رَبَّکَ یُخْرِجْ لَنا مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ مِنْ بَقْلِها وَ قِثَّائِها وَ فُومِها وَ عَدَسِها وَ بَصَلِها قالَ أَ تَسْتَبْدِلُونَ الَّذی هُوَ أَدْنی‏ بِالَّذی هُوَ خَیْرٌ اهْبِطُوا مِصْراً فَإِنَّ لَکُمْ ما سَأَلْتُمْ وَ ضُرِبَتْ عَلَیْهِمُ الذِّلَّةُ وَ الْمَسْکَنَةُ وَ باؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ ذلِکَ بِأَنَّهُمْ کانُوا یَکْفُرُونَ بِآیاتِ اللَّهِ وَ یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ الْحَقِّ ذلِکَ بِما عَصَوْا وَ کانُوا یَعْتَدُونَ(بقره/۶۱)

خلاصه تفسیر المیزان:
(و اذ قلتم یا موسی لن نصبر علی طعام واحد؛ هنگامی که گفتید ای موسی ما بر غذای یک جور نمی‌توانیم بسازیم و آن نیکوترین خوراک یعنی مرغ بریان و ترنجبین بود،(فادع لنا ربک یخرج لنا مما تنبت الارض من بقلها وقثائها و فومها و عدسها وبصلها؛ پس دعا کن پروردگارت برای ما از زمین سبزی و خیار و سیر و عدس و پیاز بیرون آورد)،(قال اتستبدلون الذی هو ادنی بالذی هو خیر):(موسی (ع ) فرمود: آیا بدل می‌کنید پست‌تر را با بهتر؟) چون آنچه طلب می‌کردند آنقدر بی‌ارزش بود که شایسته دعا کردن نبود،

(اهبطوامصرا؛ به این شهر فرود آئید و به سوی حیات پست دنیوی هبوط کنید،(فان لکم ماسالتم؛ پس همانا آنچه درخواست نمودید برای شما خواهد بود و درمصر ازآن بهره مند خواهید شد. وضربت علیهم الذله و المسکنه و باؤ بغضب من الله؛ و برآنان مقرر شد تا ذلیل و مسکین باشند و به غضبی از جانب خدامبتلا شدند یعنی به ذلت و پستی افتادند و به همان غضبی که قبلا گرفتار بودندباز گشتند و علت آن هم پستی و ذلت و ظلم آنها بود که در نفس خود گرفتاربودند. (ذلک بانهم کانوا یکفرون بایات الله؛ زیراآنهانشانه‌های خدا را انکارنمودند و اصولا روش بنی اسرائیل انکار و دشمنی و قساوت بود،(ویقتلون النبیین بغیر الحق؛ و انبیاء الهی را به ناحق می کشتند و این شنیع‌ترین عملی است که این قوم مرتکب شدند و قوم دیگری چنین نکرده است. (ذلک بما عصواوکانوا یعتدون؛ این به جهت نافرمانی آنها است که ستم وتعدی می‌کردند. دراینجا علت ذکر شده است برای آنکه چرا به غضب الهی گرفتار شدند. پس عصیان آنها و مداومت آنهابر دشمنی باعث کفر و قتل انبیاء از جانب ایشان شد و اینها به نوبه خود باعث گرفتار شدن آنها به غضب الهی گردیدند.

نکات اقتصادی قابل توجه در این آیه شریفه در زیر بیان می‌شود:
۱- یکی از دلائل ظلم صهیونسیم به جهان بشریت در طول تاریخ، ذلّت در اقتصاد آنان می‌باشد.
۲- قلب صهیونسیم غرق در ظاهرگرایی و دنیا‌پرستی سبب ظلم اقتصادی آنان می‌گردد..
۳- صهیونیسم لذت از  معنویت حقیقی را مانع لذت ازمحصولات مادی می‌داند.
۴- صهیونیسم به دلیل محبت قلبی شدید به دنیا و محصولات آن، به بیماری نژاد‌پرستی گرفتار می‌گردد.
۵- صهیونیسم به علت علقه غیرمنطقی به مادیات به انواع ذلّت‌ها تن در می‌دهد.
۶- صهیونیسم برای حفاظت ار ذخیره‌سازی ثروت از تحریف حقیقت به عنوان یک ابزار استفاده می‌کند.
۷- صهیونسم برای لذت از محصولات صادر شده از زمین، حاضر است پیامبران الهی را  به عنوان هزینه به قتل برساند.
۸- صهیونسیم برای لذت حسی غیرمعقول از مادیات، ازانسانیت خود عبور نموده و آنرا قربانی لذت محدود دنیایی می‌نماید.
۹-اشتراک علاقمندان به صهیونیسم در تئوری و فرمول دست یابی به لذت مادی با هر قیمت می‌باشد.
۱۰-صهیونیسم برای فرار ازواقعیت جهت جهان آخرت در اقتصاد بشر، مر تکب پیامبر کشی و کودک کشی می‌گردد.
۱۱- صهیونیسم با انکار مدیریت اقتصادی از ملکوت به ناسوت به قساوت قلبی می‌رسد.
۱۲- صیهونیسم با قساوت قلبی، حیات خود را در جنایات اقتصادی ربا خواری و تبعیض نژادی می‌یابد.
۱۳- صیهونیسم به دلیل غضب الهی برعقاید و افکار و رفتار اقتصادی  آنان، مستمرا در نوعی ترس خوار کننده به سر می‌برند.
۱۴- علت گرایش شدید صهیونیسم به اقتصاد ماتریالیسمی و انحراف و انکار حقیقت صراط اقتصاد قرآنی را می‌توان در یارگیری او از کشورهای صاحب ثروت، خصوصا سرزمین‌های  کشورهای مسلمان‌نشین رصد نمود.

 

۸۷- علامه طباطبایی رحمه الله علیه چگونه همسرداری می نمودند؟

۲۵ آبان

علامه می‌گفت تفسیر المیزان برای همسرش است/ نظر علامه درباره ازدواج دختران/ ماجرای ۱۵ سالگی علامه و سینی حاوی چوب‌ سیگار

فرزند علامه طباطبایی و همسر شهید قدوسی می‌گوید: علامه این اواخر که برای مداوا به خارج رفته بودند، پزشکان گفته بودند این مغز به اندازه ۷۰۰ سال کار کرده و تمام چروک‌هایش باز شده است؛ دیگر هیچ علاجی برای آن نیست!
خبرگزاری فارس: علامه می‌گفت تفسیر المیزان برای همسرش است/ نظر علامه درباره ازدواج دختران/ ماجرای ۱۵ سالگی علامه و سینی حاوی چوب‌ سیگار

aa1

خبرگزاری فارس ـ زهره سعیدی: شب‌ها خیلی کم می‌خوابید این اواخر چشمانش بسیار کم‌سو شده بود اما تلاش می‌کرد مطالعه کند دستانش می‌لرزید و دیگر نمی‌توانست قلم در دست نگه دارد با این حال هیچ نمی‌خورد آنقدر که به حالت ضعف می‌افتاد و برایش پزشک خبر می‌کردند. سرم به دستانش وصل می‌کردند، به هوش که می‌آمد بلند می‌شد تا به کارهایش برسد، مدام ذکر می‌گفت و نماز می‌خواند حالات عجیب عرفانی داشت تا حدی که اطرافیانش حدس می‌زدند که احتمالا حضرات معصومین(ع) را می‌بیند اما خودش هرگز بروز نمی‌داد و تنها در این حالات سلام می‌داد و زیرلب چیزهایی می‌گفت.

این اواخر که برای مداوا به خارج رفته بود پزشکان گفته بودند که این مغز به اندازه ۷۰۰ سال کار کرده و تمام چروک‌هایش باز شده است دیگر هیچ علاجی برای آن است!

همه زندگی‌اش مفید و نقاط قوت بود اما از آنچه بیشتر می‌شود بدان اشاره کرد ارتباطش با مردم، خانواده و همسر بود، وی بی‌نهایت به همسرش عشق می‌ورزید به طوری که بعد از فوت ایشان بسیار گریه کرد و مدام بر سر مزارش می‌رفت. ارتباطش با دامادها، دخترها و پسرها هم خوب بود به طوری که احترام بسیاری به آنها می‌گذاشت در عین اینکه بسیار هم با آنها راحت بود.

توجه علامه به مسائل مادی بسیار اندک بود به طوریکه سال‌ها در خانه‌ای محقر در قم زندگی کرد و اگر به خاطر همسر و فرزندان نبود آن را هم عوض نمی‌کرد.

اینها بخشی از روایاتی است که نجمه سادات طباطبایی دختر ارشد علامه سیدمحمدحسین طباطبایی درباره پدر مطرح می‌کند.

در این گپ‌وگفت تلاش کردیم تا بخشی از سبک زندگی علامه طباطبایی و خانواده‌ همینطور خاطرات خواندنی درباره این استاد فقید فلسفه و تفسیر را بیان کنیم که بخش نخست آن از نظرتان می‌گذرد.

 

aa2

*خانم طباطبایی لطفاً ابتدا خودتان را معرفی بفرمایید؟

-من نجمه طباطبایی هستم، دختر علامه طباطبایی، همسر شهید آیت‌الله قدوسی و مادر شهید محمدحسن قدوسی.

 

علامه حدود ۱۰ سال بر زمین‌های زراعی کار کرد

*به دلیل آشنایی که با علامه طباطبایی داریم، می‌دانم که اهل تبریز هستید، آیا از دوران کودکیتان خاطره‌ای به یاد می‌آورید؟

-بله ما اهل تبریز هستیم زمانی که آنجا بودیم و پدرم مالک بودند، مشغول همین کارهای زراعت بودند هم به درس می‌رسیدند هم به کشاورزی، خیلی هم در املاکشان زحمت کشیدند البته پیش از آن پدرم نجف بودند که یکی از برادرانم هم آنجا به دنیا آمد و زمانی که وی کوچک بود ما به تبریز مهاجرت کردیم، پدرم یازده سال نجف بودند و پایه درسشان آنجا خدمت آیت‌الله قاضی و آیت‌الله اصفهانی و دیگر اساتیدشان بسته شد زمانی که به تبریز آمدند متوجه شدند که املاکشان خیلی به هم ریخته شده و بنابراین شروع به رتق و فتق کارها کردند، چاه کندند و به سایر کارهای زراعتی پرداختند.

مادرم (قمر السادات طباطبایی) با پدرم فامیل بودند (نوه عمه و نوه دایی)، فامیلشان هم یکی بود چون شناسنامه بعد از ازدواج مادر و پدرم باب شد، مثلاً دایی من فامیلش مهدوی و مادر من طباطبایی بود یا عموی من الهی طباطبایی بود، مادرم تعریف می‌کرد که چون پدر و مادر حاج آقا در بچگی ایشان از دنیا رفتند این دو برادر به خانه ما مهمانی می‌آمدند و از این باب که سید بودند و پدر و مادر نداشتند در وصیتنامه دایی مادرم آمده که پدر شهید قاضی و اولین امام جمعه تبریز بود و به شهادت رسید، وصی و قیم حاج آقا و برادرش شدند و البته پدرشان هم خیلی ملک داشتند بعد ایشان املاک را جمع آوری کرده و به این دو بچه حقوق می‌داده است.

حاج آقا (علامه طباطبایی) تعریف می‌کردند که پانزده سالش که تمام شده فردایش کنیزشان یک سینی آورده و مرد شدنش را تبریک گفته، در آن سینی هم یک سیگار و چوب سیگار و عمامه بود! (با خنده)

خلاصه شهید قاضی که می‌خواستند نجف بروند پدر و عموی ایشان را هم به همراه یک کاروانی نجف بردند، بعد مادرم تعریف می‌کرد که زمانی که هجده سالش می‌شود، علامه از او خواستگاری می‌کند. علامه پنج سال هم از مادرم بزرگتر بودند.

 

مهاجرت علامه طباطبایی از تبریز به قم

*از دوران زندگی مشترک پدر و مادرتان زمانی که خودتان مجرد و در منزل پدر بودید، تعریف کنید.

– من یادم می‌آید که در منزل اتاقی داشتیم که روزها طلبه‌ها می‌آمدند و علامه با آنها درس کار می‌کرد. مادرم نقل می‌کند که پدر گفته بوده من احساس می‌کنم عمرم در این ده سال ضایع شده و خیلی از درس عقب ماندم، باید تلافی ان سال‌ها را دربیاورم، مادرم هم بعد از یازده سال غربت و ناراحتی و دوری از زادگاه به ایران آمده بوده، حتی هفت ـ هشت تا از اطفال فامیل در هوای نجف از بین رفته بودند بنابراین پدر که قصد قم کردند مادرم از آب و هوای آنجا خیلی بد شنیده بود و تمایل به رفتن نداشت بنابراین به پدر گفتند که شما با یک نوکر به قم بروید و سال تحصیلی آنجا باشید ما اینجا هستیم و آخر سال تحصیلی تبریز برگردید که تعطیلات را با هم باشیم، مادرم متوجه شدند که پدر خیلی مایل به این کار نیستند و از این پیشنهاد مکدر شدند بنابراین مادر موافقت به رفتن کرد.

 

علامه معتقد بود هر چه دارد از همسرش است/پدر تفسیر المیزان را مدیون مادرم می‌داند

*وضعیت زندگی در قم بهتر می‌شد یا اینکه تبریز بهتر بود؟

-خب آن زمان توده‌ای‌ها در تبریز خیلی اذیت می‌کردند اما بهرحال شرایط زندگی در تبریز بهتر بود خلاصه یکباره تصمیم گرفتیم که به قم برویم با وجود اینکه تازه خانه ساخته بودیم و فرش و پرده و وسایل زندگی مهیا شده بود، مادر مادرم هم به هوای ایشان به تبریز آمده بود ولی به دلیل ناراحتی پدرم تصمیم به رفتن گرفتیم چرا که خیلی مادر مطیع پدرم بود و خوش بود از راحتی پدرم و این با ناچاری متفاوت بود! پدرم هم معتقد بود که هر چه دارد از همسرش دارد بارها هم گفتند که این تفسیر المیزان برای همسرش است چرا که ایشان مشکلات را تحمل کردند.

بنابراین ما به قم آمدیم درحالیکه هیچ وسیله‌ای برای زندگی نداشتیم مثل پیک نیک‌های فقیرانه آن زمان من شش سالم بود برادر بزرگم سیزده یا دوازده سالش بود، برادر دومم چهار سال از او کوچکتر بود ما بچه‌ها چهار سال همه با هم فاصله داشتیم و من فرزند سوم بودم، خواهرم هم چهار سال از من کوچکتر است حتی خواهرم به دلیل دوری از پرستارش مریض شده بود، ما حتی زبان فارسی هم بلد نبودیم فقط مادرم چون اهل تهران بود، فارسی بلد بود اما من لذت آن روزها را فراموش نمی‌کنم بهترین لحظاتم را گذراندم با اینکه به لحاظ مالی بسیار سطح پایین بودیم و آن زمان قم از لحاظ سطح فرهنگی هم پایین بود برعکسش آذربایجان از قدیم بسیار اهل فرهنگ و تشریفات بودند، خلاصه خیلی مشکلات داشتیم.

ما در قم سکونت کردیم در یک اتاق بزرگ وسطش را پرده زده بودیم یک سمتش را حاج آقا درس می‌دادند و یک سمتش هم ما زندگی می‌کردیم تقریباً یک سال و اندی آنجا بودیم و بعد یک منزل کوچکی پدر اجاره کرد چون زمانی که فامیل به منزل ما می‌آمدند مادرم ناراحت بود که اینها را کجا اسکان دهد ولی خم به ابرو نمی‌آورد من یک سال بعد از قم آمدن مدرسه رفتم. ما چندین سال در همان منزل کوچک بودیم که چند اتاق داشت و من همانجا ازدواج کردم.

 

*تا چه سطحی تحصیل کردید؟

-تا کلاس ششم. آن زمان قم دبیرستان نداشت و مدرسه هم فقط یکی بود که اصلاً جماعت آن دوران اجازه تحصیل دختران را نمی‌دادند و می‌گفتند بچه‌ها فاسد می‌شوند ولی پدر چون روشنفکر بودند می‌گفتند بچه‌ها باید درس بخوانند البته من دیگر کلاس ششم ازدواج کردم.

علامه معتقد به ازدواج زود دختران بود

*چه زود؟

-بله در قم اینطور بود اما در تبریز دخترها بیست و اندی ساله ازدواج می‌کردند بهرحال حاج آقا معتقد به ازدواج زود هنگام بود خلاصه من سیزده سالگی عقد کردم یک تعداد شاگرد حاج آقا داشتند که برازنده و گلچین بودند مثل آیت‌الله جوادی آملی، حسن زاده آملی، محمدی گیلانی، آقای سید مرتضی جزایری و موسوی غفوری، شهید قدوسی، مطهری، باهنر و بهشتی و آیت‌الله سبحانی و … اینها شب‌های پنج شنبه درس داشتند که در منازلشان هر هفته دوره‌ای بود.

با شهید قدوسی ۱۴ سال تفاوت سنی داشتم

*پس خواستگار زیاد داشتید؟

-بله من از شش سالگی خواستگار داشتم (با خنده) آن زمان خیلی زود دخترها ازدواج می‌کردند. من با شهید قدوسی ۱۴ سال تفاوت سنی دارم! بهرحال من کلاس سوم بودم که برادر شهید قدوسی از من خواستگاری کرده بود ولی حاج آقا گفته بودند که هنوز برای ایشان زود است خلاصه کلاس ششم دیگر با اصرار مرحوم مرتضی جزایری و دیگران پدر پذیرفتند آقای جزایری خیلی با علامه محشور بود خلاصه ایشان به پدر گفته بودند که آخر شما چه عیب و ایرادی به این پسر می‌گیرید؟ آقای قدوسی هم پسر آخوند ملااحمد اهل نهاوند بودند و آن زمان ۲۶ سال داشتند خیلی برازنده بود و از نجف با حاج آقا آشنا بودند و بعد دیگر در نهاوند بودند اما حاج آقا گفته بودند که ما فقط عروس تحویل نمی‌دهیم یک مادر، زن، همسر، کدبانو باید تحویل دهیم که بنابراین شش سال برای او زود است و چند سالی گذشت تا ایشان رضایت دادند.

 

aa3

زمان ازدواجم گفتم، هر چه پدرم بگوید «پدر و مادر بد آدم را نمی‌خواهند»

*از ازدواجتان بگویید آیا راضی بودید؟

-بله همسرم خیلی مهربان بودند درست است که من بچه بودم اما بسیار مراعات مرا می‌کرد، قرار بود یک سال عقد کرده بمانیم بنابراین ایشان هم مثل مهمان می‌آمدند و می‌رفتند، خلاصه من یاد دارم که یک زمان می‌رفتم مدرسه که مادر گفتند زود برگرد، من هم دیدم که سماور بزرگ آتش کردند و بعد فهمیدم که عقد ماست! (خنده) البته از من پرسیده بودند که قرار است اینطور بشود و من رضایت داده بودم و گفتم هرچه حاج آقایم بگویند و پدر و مادر برای آدم بد نمی‌خواهند خلاصه چند نفر آمدند و ما عقد کردیم دیگر نه سفره عقد و چیزی مراسم خیلی ساده بود تا عقد هم ایشان را ندیده بودم.

گفتم قرار بود یک سال عقد کرد بمانیم که نزدیک سال، پدر آقای قدوسی فوت کردند این شد که عقدمان دو سال طول کشید نهاوندی‌ها هم مثل عرب‌ها رسم دارند یک سال دقیق سیاه پوشیدند و بعد از یک سال سورمه‌ای پوشیدند و باز خواهر بزرگشان مایل نبودند با این حال بعدش دیگر ما عروسی کردیم و به خانه همسر آمدیم. خطبه عقدمان را پدر آیت‌الله شبیری خواندند.

*قم ساکن شدید؟

-بله شهید قدوسی درس آیت‌الله بروجردی، آیت‌الله محقق داماد، امام خمینی (ره) می‌رفتند بنابراین باید اینجا ساکن می‌شدیم.

*مهریه‌تان چقدر بود؟

-خود پدر شوهرم ملکی قرار گذاشته بود و گفته بود من برای هر عروسم یک ملک گذاشتم برای من هم یک ملک مهر کردند بعد هم که دولت ملک را گرفت و به ما نرسید! البته نوبت خواهرم که شد خود شهید قدوسی به پدر گفتند که من راست و ریسش می‌کنم، شوهر خواهرم جواد مناقبی هم استاد دانشگاه و واعظ معروفی بودند که به دلیل مهریه من ایشان هم ملک مهر کردند. خلاصه من به خانه همسرم آمدم مشکلی با ایشان نداشتم درمورد کارهای منزل هم مادرم سختگیری‌هایی که کرده بود من به خوبی آشپزی و کار منزل یاد گرفته بودم اما خب خیلی لاغر و کوچک بودم.

*کی بچه دار شدید؟

-دو سال بعد از ازدواج پسرم محمدحسن به دنیا آمد که بعد هم شهید شد.

*خدا رحمت کند. خانواده همسرتان چطور بودند؟

-خانواده همسرم خیلی مهربان و خوب بودند ولی بسیار زیاد بودند و تفاوت ترک و فارس و اینها مشکلاتی را ایجاد می‌کرد ولی همیشه پدر و مادر به ما می‌گفتند که باید با آنها خوب رفتار کنم و با همه چیز کنار بیایم بنابراین مشکلی نداشتم همیشه منزل ما پر از مهمان بود از نهاوند، تهران و همدان برای ما مسافر می‌آمد و شهید قدوسی هم خیلی مهمان دوست بود خلاصه زندگی همین است دیگر.

خاطرات نمازهای صبح و تلاوت قرآن علامه طباطبایی

*خانم طباطبایی از ارتباط خوب به تعبیر برخی عاشقانه پدر و مادرتان زیاد شنیدیم به طوریکه گفتند زمانی که مادرتان به رحمت خدا رفتند پدر همیشه برسرمزارشان می‌رفتند، حتی مدام گریه می‌کردند، آیا اینطور بوده؟

-بله ارتباطتشان خیلی عالی بود من هیچ وقت بگومگوی آنها را نشنیدم خیلی سیاست داشتند حاج آقا دخترها را خیلی می‌خواستند و مادرم می‌گفت لوس می‌شوند و بعدها نمی‌توانند زندگی کنند ولی هیچ وقت به روی ما یا حاج آقا نمی‌آورد ولی من خودم متوجه می‌شدم مادرم با درایت، کاردان و زحمت کش بود، مطلقاً صبح بعد از نماز نمی‌گذاشتند ما بخوابیم انگار گناه بزرگی بود بنابراین بعد از نماز دیگر بیدار بودیم خوابمان می‌آمد شب‌ها هم دیر می‌خوابیدیم هر روز از خواب که بیدار می‌شدیم حاج آقا سر نماز بود و بعد از نماز با صدای بلند قرآن تلاوت می‌کرد ما هم نمازمان که تمام می‌شد می‌رفتیم کنار حاج آقا چرت می‌زدیم یادم می‌آید که بر کولشان پوستین بود چون آن زمان خانه‌ها بسیار سرد بود بنابراین تا سماور جوش بیاید و صبحانه آماده شود ما کنار حاج آقا بودیم خلاصه این کار هر روز ما بود صبحانه را مادر خیلی سریع آماده می‌کرد قدیم زندگی‌ها جم و جور بود و صبحانه نان و پنیر بود قم هم که پنیر نداشت ما از تبریز می‌بردیم، پنیر که نداشتیم باز نان خالی می‌خوردیم بچه‌ها اعتراض نمی‌کردند نان و چایی شیرین می‌خوردیم، بعد یادم می‌آید که مادرم با لب خندان پای سماور می‌نشست و برای ما چایی می‌ریخت.

یادم می‌آید که یک بار کوکو درست کردم و شور شد، علامه تعریف کردند و گفتند که دستپخت دختر من خیلی خوب است اما مادرم ناراضی بود ولی اعتراض نمی‌کرد.

 

علامه پس از ازدواجم بسیار گریه کرد

*علامه بین دختر و پسر فرق نمی‌گذاشتند؟

-خب قدیم‌ها پسرها دردانه بودند اما خانه  ما برعکس بود البته نه اینکه پسرها را ذلیل کنند خیر، ولی پدر معتقد بود که دختر ریحانه است منزل خود ما هم همینطور بود فکر می‌کنم شاید به این علت بود که مبادا بعدها دخترها زیردست بشوند، شبی که من عروسی کردم گریه کردم و گفتم باید خانم جان (مادرم) با من بیاید خلاصه اینها هم بندگان خدا با ما آمدند یک ساعت نشستند و رفتند مادرم می‌گفت که بعد از برگشتن تو پدر پای کمدت بسیار گریه کرده ایشان به طرز عجیبی شخصیت عاطفی بودند.

*دیگر چه چیزهایی باعث شد که پی ببرید ایشان عاطفی هستند؟

-قضایایی داریم درباره ارتباط حیوانات با علامه طباطبایی، شاید خیلی‌ها باور نکنند خانه ما اغلب یک حیوان خانگی مثل گربه بود حاج آقا تحمل ناراحتی حیوانات را نداشتند به حیوانات غذا می‌دادند ایشان در تابستان یک خانه‌ای اجاره کرده بودند راه آب داشت یک بچه گربه مدام آنجا سروصدا می‌کرد حاج آقا آنقدر راه رفتند و ناراحت بودند تا بچه گربه را پیدا کردند و به او غذا دادند این ارتباط ایشان با حیوانات بود دیگر چه رسد به انسان‌ها.

ارتباط علامه طباطبایی با دامادش

*بعد از ازدواج هم رابطه‌تان با علامه گرم و صمیمی بود؟

-بله البته حاج آقا به آقای قدوسی هم خیلی ارادت داشتند مثلًا ما تمام مسافرت‌هایمان با هم بود چون با هم، هم زبان هم بودند وقتی هم با هم بودند مدام بحث و سؤال و جواب داشتیم، دیگر ما خسته می‌شدیم هرزمان شهید قدوسی می‌آمدند حاج آقا هم تمام قد بلند می‌شدند آقای قدوسی هم هرگز در این مسافرت‌ها ایشان را با پیراهن و شلوار ندیدند، همیشه مقید بود لباس بپوشد و عمامه سر کند و همیشه دوزانو نزدیک درب اتاق می‌نشستند با این که حتی ما تابستان‌ها سه ماه کنار هم بودیم و به مشهد می‌رفتیم. البته آن وقت‌ها دیگر سال‌های آخر مادرم بود ایشان سال ۴۳ بعد فوت کردند، حاج آقا با ما خیلی راحت بودند با بچه‌ها بسیار مأنوس بودند، آقای قدوسی هم خیلی مراعاتشان را می‌کرد بنابراین بعد از مادرم ایشان اذیت شد ولی وجود ما بسیار برایشان مؤثر بود.

*چند سال بعد از فوت مادر، علامه دوباره ازدواج کردند؟

-حدود سه یا چهار سال با اصرار ما ازدواج کردند چون خیلی نگران ایشان بودیم آقای قدوسی یک روز منزل آمد وبه من گفت شما مادرتان را از دست دادید پدرتان را هم ازدست می‌دهید. من گفتم چرا؟ گفتند که من منزل آنها بودم دیدم غذا را برایشان آوردند همینطور دست نخورده کنار گذاشتند ،خلاصه اصرار کردیم که ایشان ازدواج کنند خواهر استاد روزبه معروف که برای مدرسه علوی بودند، قبول کردند که با ایشان ازدواج کنند الان هم قم زندگی می‌کنند نزدیک ده ـ یازده سال با پدر زندگی کردند.

دست نوشته‌های علامه طباطبایی منزل دختر یکی از دوستان ایشان است

*از کسانی که آن دوران در قم با علامه درس و مباحثه داشتند چیزی به خاطر می‌آوردید، از کسانی با ایشان ارتباط داشتند مثل هانری کربن؟

-هانری کربن که تهران بودند و حاج آقا من را همراه خود می‌کرد و به تهران می‌آمدیم برای مباحثه با ایشان، آخر هفته‌ها منزل آقای ذوالمجد می‌ماندند من آنجا نمی‌رفتم منزل همشیره پدر می‌رفتم ناهار حاج آقا آنجا بودند و بعد می‌رفتند منزل احمد ذوالمجد و شب جلسه داشتند گاهی شب آنجا می‌ماندند و گاهی هم می‌آمدند نزد ما. الان همه جزوه‌ها و دست نوشته‌های سالیان سال علامه طباطبایی که مرتب شب‌های جمعه به تهران می‌رفتند منزل دختر آقای ذوالمجد است و ما درخواست کردیم که حتی این مطالب را به ما بدهند ما از روی آنها کپی بگیریم ولی قبول نکردند.

منزل علامه توسط یک فرد خیری دارالقرآن شده است

*الان دیگر دست نوشته‌ها و مطالبشان، عکس‌ها و آثارشان نزد شماست یا در منزلشان قم است؟ منزلشان هم که گویا دارالقرآن شده است؟

-بله دارالقرآن شده ولی تصور نمی‌کنم چیزی آنجا باشد البته دست ما هم نیست تقریباً یک سال و نیم است که خانه‌شان دارالقرآن شده از سوی یک فردی که من شنیده‌ام در تهران خانه مبل دارد و اهل خیر است و آنجا را دارالقرآن کریم کرده، سال گذشته هم ما را افطار دعوت کرده بود آنجا تا آن زمان منزل اخوی بزرگم آنجا بود و زمانی که برادرم فوت کرد تقریباً سه سال پیش آنجا را فروختند.

*خدا رحمت کند. پس الان شما و خواهرتان تنها فرزندان بازمانده علامه هستید؟

-بله برادر کوچکم در تبریز ساکن بودند که البته ایشان زودتر از برادر بزرگم فوت کردند و الان من هستم و خواهرم. بشر موجود ناشناخته‌ای است باید منصبی، مقامی یا مالی به دستش باشد تا مشخص شود چه در چنته دارد مثلاً خیلی چیزها همین دست نوشته‌های علامه را چرا نباید به دست بقیه بدهند؟ بگذریم…

*از شهید قدوسی بگویید ایشان رفتارشان با خانواده چطور بود؟

-شهید قدوسی بار اولی با من صحبت کرد به من گفت شما به منزل من آمدید و خانم این خانه هستید من موظفم همه امکانات را برای شما فراهم کنم و هیچ وظیفه‌ای ندارید حال اگر یک زنی آب به دست همسرش بدهد یا شرایط زندگی را برایش راحت کند دیگر علاقه خودش است و از او باید تشکر کرد بهرحال ایشان هم سیاست مدار بود من هم که نمی‌خواستم مجسمه باشم بهرحال کارهایم را انجام می‌دادم اما ایشان خوب بلد بود با افراد چگونه ارتباط برقرار کند من حتی همین الان همه که زانوهایم را عمل کردم و در راه رفتن مشکل دارم بازهم دوست ندارم به کسی دستور بدهد در هر کاری باید رضای خدا باشد این را پدر می‌گفتند که ما گاهی بنا نداریم برای خدا کار کنیم برای دل خودمان کار می‌کنیم و این کار بازدهی خوبی ندارد.

بهرحال ایشان انسان مرتبی بود یازده ـ دوازده سال ایشان درس پدر بودند، زمانی که منزل می‌آمدند من غذایشان را آماده می‌کردم چون خیلی درس داشتند، صبح تا ظهر می‌رفتند و بعد نماز و ناهار و بعد هم می‌رفتند تا شب، هفت ساعت هم شب کار می‌کردند، قدیم ساعت‌ها غروب کوک بود یعنی تا ساعت هفت شب هم کار می‌کردند تا آن ساعت مدام می‌نوشت و می‌خواند.

*چند سال با ایشان زندگی کردید؟

-۲۷ سال البته از ابتدای انقلاب دیگر تهران بودیم و در قم زندگی نمی‌کردیم.

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته محبت قهرمان پرور

 

۸۶- چرا علامه طباطبایی رحمه الله علیه برای خانمها احترام ویژه قائل می شدند؟

۲۵ آبان
Image processed by CodeCarvings Piczard ### FREE Community Edition ### on 2014-03-05 08:08:46Z | http://piczard.com | http://codecarvings.com

Image processed by CodeCarvings Piczard ### FREE Community Edition ### on 2014-03-05 08:08:46Z | http://piczard.com | http://codecarvings.com

ویژگی های شخصیتی علامه طباطبائی از زبان دو دخترش
فرهنگ > دین و اندیشه – نجم السادات و بدرالسادات طباطبایی، دختران علامه طباطبایی در مراسم رونمایی از کتاب "گلشن شیدایی" مجموعه اشعار تصحیح شده علامه طباطبایی به بیان ویژگیهای شخصیتی و اخلاق پدرشان پرداختند.

 مراسم رونمایی از کتاب "گلشن شیدایی" مجموعه اشعار تصحیح شده علامه طباطبایی با حضور حجت الاسلام دکتر احمد احمدی، منوچهر صدوقی سها، محمدرضا رمزی اوحدی تدوینگر کتاب، خانواده و نوه علامه طباطبایی عصر امروز در باشگاه اندیشه برگزار شد.

نجم السادات طباطبایی از فرزندان علامه طباطبایی در توصیف اخلاق علامه طباطبایی گفت: بچه بودم که در مدرسه با موضوع بهار و گل بنفشه شعری به ما دادند که خیلی ثقیل بود وقتی آن را به منزل بردم مادرم با دیدن آن شعر کمی تعجب کرد. پدرم شعر دیگری سرود و من در دفترم یادداشت کردم. من بنفشه بهارم/ زینت جویبارم/ نازنینم نگارم/ من نگارین بنفشم/ در چمن می‌درخشم/ هر نگاری که بیند/ درکنارم نشیند/ زودم از شاخه چینم/ چیندم از شاخسارم»

وی افزود: به غیر از محبت چیز دیگری از ایشان ندیدم. در منزل در برخورد با بچه ها به اندازه سن و سال آنها کوچک و با آنها هم بازی می شدند. هر کسی این صحنه را می دید تعجب می کرد. ایشان احترام بسیاری برای خانواده و هم بستگی اعضاء قائل بودند. هیچ وقت حاضر نبود که حتی در صورت عدم حضور یک نفر هم غذا را شروع کند و همیشه صبر می کردند تا همه برسند.

بدرالسادات طباطبایی دختر دیگر علامه طباطبایی با بیان اینکه هر لحظه از زندگی‌مان آموزنده بود، در وصف ویژگی های منحصر به فرد پدر خود گفت: پدرمان برای خانم ها احترام بسیاری قائل بودند، در منزل نیز به دخترها بیشتر از پسرها احترام می گذاشتند. مادرم معمولاً مخالفت می کرد ولی پدر می گفتند دخترها را باید احترام بیشتری گذاشت.

وی به خاطره ای از دوره نوجوانی خود اشاره کرد و گفت: یک روز کوکو درست کردم که شور بود، از ظاهر مادرم پیدا بود که خوششان نیامده است ولی پدرم کلی تعریف کردند و گفتند: غذای بسیار خوشمزه ای است. از آنجایی مادر و پدر در همه امور یک نظر را ارائه می کردند مادر هم به تبعیت از پدر مخالفتی نکردند.

وی راجع به میزان تحصیلاتشان گفت: ظرفیت شهر قم برای ادامه تحصیل خانمها تا مقطع ششم ابتدایی بود و ما نیز تا همین مقطع درس خواندیم.

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته محبت قهرمان پرور

 

۸۵- چگونه علامه طباطبایی رحمه الله علیه نوآوری در تفسیر را پدید آورد؟

۲۵ آبان
 
aaa
*به خبرگزاری حوزه خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا

 

 

 

 

 

 

 

 

یکشنبه ۲۴ آیان ۱۳۹۴ \ الأحد ٢ صفر ١٤٣٧ \ Sunday, November 15, 2015
کد خبر: ۳۶۲۱۲۵ | تاریخ مخابره :۱۳۹۴/۸/۲۳ – ۱۷:۱۰ | سرویس: علمی، فرهنگی
در گفت وگو با مترجم تفسیر المیزان بررسی شد
درخشش تفسیر المیزان مرهون آزاداندیشی علامه طباطبایی است
حوزه/ به راستى اخلاق و آداب، فكر و عرفان و همچنین علم و دانش علّامه طباطبایى روشنگر آداب و اخلاق و علوم و معارفِ ائمّه طاهرين بود؛ و سيماى او آيتى از آن انوار طيّبه، و روش و منهاج او حكايتى از آن ارواح مقدّسه مى ‏نمود.

 

 

 

 

خبرگزاری «حوزه» به مناسبت ۲۴ آبان سالروز رحلت علامه سید محمدحسین طباطبایی (ره) با حجت‌الاسلام‌ و المسلمین علی نریمانی به بررسی روش تفسیری علامه و برخی مبانی ایشان در قواعد تفسیر پرداخته است.

حجت الاسلام والمسلمین علی نریمانی در کارنامه علمی خود کتاب‌هایی چون ترجمه و تلخیص تفسیر المیزان، شرح فصوص الحکم فارابی؛ شرحی بر فصوص الحکم ابن عربی، مراحل سیر عرفانی، راز دلنواز شرحی بر گلشن راز، تحقیق و تعلیق بر مثنوی معنوی، عشق از دیدگاه ملاصدرا، شیخ بهایی و فیض کاشانی، ظهور الحقایق، و…ده‌ها اثر مختلف دیگر را به ثبت رسانده‌اند.

*با سلام و تشکر از جنابعالی بفرمایید چگونه به تفسیر المیزان توجه کردید و چرا تمایل به تلخیص آن پیدا کردید؟حجت الاسلام نریمانی شاگرد علامه طباطبایی

ضمن عرض سلام و تشکر متقابل از خبرگزاری حوزه؛ بنده با مراجعه متعدد به تفاسیر متوجه شدم که تفسیر المیزان علامه طباطبایی جامع‌تر از تمامی تفاسیری است که تاکنون به نگارش درآمده، بنابراین تصمیم گرفتم خلاصه‌ای از آن را تهیه کنم تا نسل جوان از این اثر بی‌بدیل بیشتر بهره‌مند شوند و این خلاصه به زبان فارسی در یک مجلد ۱۲۵۰ صفحه‌ای و در طبع دیگری در دو مجلد منتشرشده است.

*نحوه آشنائیتان با مرحوم علامه طباطبایی چگونه بود آیا حوزه‌های علمیه در عصر حیات علامه طباطبایی آن‌گونه که باید به تفسیر قرآن نگاه جدی داشت ؟

بنده در سال ۱۳۴۹ وارد قم شدم تنها کرسی تفسیری که در حوزه علمیه قم برپا بود تفسیر علامه طباطبایی بود، طولی نکشید آیت‌الله مشکینی نیز در مسجد امام تفسیر سوره آل‌عمران را شروع کردند و بعدها افراد دیگری نیز آمدند ولی قبل از انقلاب تنها تفسیری که مشهور بود و شاگردان زیادی داشت تفسیر آیت‌الله مشکینی رحمه‌الله علیه بود.

*تفاوت تفسیر المیزان با سایر تفاسیر را مرهون چه اموری می‌دانید؟

 تفاسیر زیادی است که قابلیت خلاصه گیری دارند، مانند تفسیر مجمع‌البیان، ولی تفسیر المیزان به اعتقاد بنده بهتر بود، چراکه تفاوت‌هایی بین تفاسیر هست. هر مفسری بنا به ذوق و گرایش علمی خود دست به قلم می شود، مثلا چنانچه فیلسوف باشد، جنبه فلسفی را در تفسیر به کار می‌گیرد؛ اخباری باشد جنبه روایی را مطرح می‌کند و اگر اسلوب‌های فکری دیگری داشته باشد بر اساس همان اسلوب کار می‌کند؛ مانند تفسیر میبدی که می‌خواهد تمام آیات قرآن را بر اساس ذوق عرفانی خود تفسیر کند.

هرچند علامه بحث‌های فلسفی را مطرح می‌کند، ولی توجه ایشان به قرآن توجه فلسفی نبوده و قصد نداشته فیلسوف ‌مآبانه با قرآن برخورد کند. خصلت‌ها و ویژگی‌های خاصی در تفسیر المیزان وجود دارد که جا داشت در خلاصه آن به جامعه عرضه شود.

*از ترجمه‌های فارسی المیزان کدام یک را دقیق‌تر می‌دانید؟

تفسیر المیزان چند ترجمه دارد، ترجمه مرحوم آیت‌الله موسوی همدانی و آیت الله گرامی، که هر کدام توانمندی ها و نوآوری های خاص خود را دارند.

 * برخی از ویژگی‌های تفسیر المیزان را بیان کنید؟

الف- توجه ویژه به لغات و ریشه‌یابی کلمات

علامه در تفسیر آیات برخورد عمیقی با لغات دارد و لغتی که در آیه وجود دارد را به‌خوبی حلاجی می‌کند تا معنای آیه برای خواننده مشخص ‌شود و حرکت ایشان در این جهت است که با ترجمه دقیق لغات، فهم قرآن را برای همگان آسان کند، این‌یکی از ویژگی‌های مهم تفسیر المیزان است.

ب- توجه ویژه به روایات مربوط و حل تعارض بین روایات متعارضحجت الاسلام نریمانی شاگرد علامه طباطبایی

نکته دوم، وقتی به تفاسیر مراجعه می‌کنیم، برخی از آن‌ها توجهی به روایات ندارند و برخی دیگر بیش‌ازحد روایات را مطرح می‌کنند این امر کار را مشکل می کند. اما علامه زمانی که دو روایت قدری با یکدیگر مخالفت داشته و مصداقی از یک مفهوم کلی دارند، روایات را آورده ولی بین آن‌ها جمع کرده است. البته جمع بین روایات سخت است چرا که هرکدام از ائمه(ع) نکته خاصی را با توجه به مخاطبان مختلف مطرح می‌کردند و پاسخ امام به‌مقتضای حال سائل و جلسه بوده است و یا اینکه از باب مثال امام صادق (ع) در یک موضوع برای دو فرد مختلف در دو جلسه دو گونه پاسخی داده‌اند و به‌اندازه فهم طرف مقابل سخنی فرموده‌اند و این مسئله جمع بین روایات را مشکل می کند ولی مرحوم علامه در هر قسمت روایات را مطرح می‌کند و بسیار دقیق بین انها جمع می نماید.

*لطفاً نمونه‌ای از جمع بین روایات در کلمات مرحوم علامه اشاره‌ای داشته باشید؟

 به‌عنوان نمونه در سوره نساء آیه ۱۷۴ «يا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جاءَكُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكُمْ نُوراً مُبيناً» معمول مفسرین «وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكُمْ نُوراً مُبيناً» را ولایت امیرالمؤمنین(ع) ذکر می‌کنند اما ایشان در ابتدا می‌فرمایند: در اینجا مراد از نور، قرآن کریم است و البته حضرت علی(ع) نیز هدایتگر هستند و همین کار را انجام می‌دهند ولی درعین‌حال محکم می‌گویند مراد از نور در این آیه قرآن است گر چه می‌تواند مصداق این نور، علی بن ابیطالب(ع) نیز باشد ولی اینجا مراد قرآن است؛ البته اگر مفسر آزادی در رأی و اندیشه نداشته باشد و آنچه را که به ذهنش می‌رسد را نگوید در حق قرآن خیانت کرده است ولی در این حال ایشان به زیبایی عنوان می‌کند که اینجا مراد قرآن است با این حال روایت را به این شکل توجیه می‌کنند که خداوند، قرآن را برای هدایت بشر نازل کرده‌اند و حضرت علی بن ابیطالب(ع) هم همین کار را می‌کند ولیکن امام علی(ع) مصداقی از این آیه است.

 یا در سوره اعراف آیه ۴۴ «وَ نادى‏ أَصْحابُ الْجَنَّةِ أَصْحابَ النَّارِ أَنْ قَدْ وَجَدْنا ما وَعَدَنا رَبُّنا حَقًّا فَهَلْ وَجَدْتُمْ ما وَعَدَ رَبُّكُمْ حَقًّا قالُوا نَعَمْ فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَيْنَهُمْ أَنْ لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمين‏» اکثر مفسرین و روایاتی که در این زمینه بوده گفته‌اند، این‌که می‌فرماید: لعنت خدا بر ستمگران؛ مراد کسانی هستند که ولایت علی بن ابیطالب(ع) را تکذیب کرده‌اند و اکثر مفسران چنین نظری داشته‌اند که بر اساس روایات، لعنت در این آیه برای مکذبین ولایت علی بن ابیطالب(ع) است ولی علامه می‌فرمایند: «الظالمین» معنای کلی می‌دهد و در هر زمینه‌ای هر ستمگری بر هرکسی ستم کرده باشد این آیه شامل حال او می‌شود و فقط شامل تکذیب کنندگان ولایت علی بن ابیطالب(ع) نمی‌شود. گفتن این مطلب در زمان ما شاید آسان باشد ولی در زمان علامه ارائه این بحث بسیار سخت بوده است.

ج- ایجاد ارتباط بین آیات

از دیگر خصایص و مزایای تفسیر المیزان این است که بین آیات ارتباط ایجاد می‌کند. گاهی هم به بن‌بست می‌رسد و اشاره می‌کند ولی به‌طورمعمول کار تفسیری المیزان برقراری ارتباط بین یک آیه با آیه دیگر یا آیات دیگر است و یکی از مشخصه‌های تفسیر ایشان این مطلب است چراکه همه مفسرین به این طریق جلو نرفته‌اند ولی علامه با این روش کار بسیار بزرگی انجام داده‌اند.

د- آزاداندیشی علامه

خصلت بسیار بزرگی که علامه طباطبایی در تفسیر داشته‌اند این بود که دیدگاه دیگران را به‌طور کامل بیان نموده و زمانی که مخالفت دارند با آزاداندیشی نظر خود را بیان می‌کنند ایشان‌ همان‌طور که برای نظر دیگران ارزش قائل هستند و عنوان می‌کنند و خوب هم عنوان می‌کنند، شاید وقتی انسان این نظرات را می‌خواند آن‌ها را می‌پذیرد ولی هنگامی‌که علامه مطلب را نقد می‌کنند و ازنظر عقلی آن نظریه را رد می‌کنند انسان متوجه می‌شود آن نظریه قابل‌قبول نیست؛ نمونه‌ای از این آزاداندیشی در سوره اعراف آیه ۱۵۰ «وَ لَمَّا رَجَعَ مُوسى‏ إِلى‏ قَوْمِهِ غَضْبانَ أَسِفاً قالَ بِئْسَما خَلَفْتُمُوني‏ مِنْ بَعْدي أَ عَجِلْتُمْ أَمْرَ رَبِّكُمْ وَ أَلْقَى الْأَلْواحَ وَ أَخَذَ بِرَأْسِ أَخيهِ يَجُرُّهُ إِلَيْهِ قالَ ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُوني‏ وَ كادُوا يَقْتُلُونَني‏ فَلا تُشْمِتْ بِيَ الْأَعْداءَ وَ لا تَجْعَلْني‏ مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمين‏» قابل مشاهده هست.

وقتی حضرت موسی(ع) چهل روز در کوه طور بودند و برگشتند درحالی‌که جانشین خود را حضرت هارون قرار داده بودند، در بازگشت می‌بیند؛ قومش گوساله‌ پرست شده‌اند، ناراحت می‌شوند «وَ أَلْقَى الْأَلْواحَ» دیگران می‌گویند الواح از دست موسی افتاد و می‌خواهند قرآن را توجیه کنند که کار زیبایی نیست؛ آیه صراحت دارد حضرت موسی علیه‌السلام الواح را به روی زمین انداخت و این دیگر توجیه کردن ندارد.

 حالا به دلیل عصبانیت بود یا هر دلیلی دیگر حضرت موسی (ع) الواح را انداختند برخی روایات می‌گویند: الواح هفت قسمت شد و شش قسمت آن به آسمان رفبرگزیده تفسیرالمیزانت و یک قسمت آن‌ها در اختیارشان باقی ماند و برخی تقسیم‌بندی سه‌گانه‌ای می‌کنند ولی اینکه روایات درست است یا خیر بحث دیگری است در ادامه آیه آمده «وَ أَخَذَ بِرَأْسِ أَخيهِ يَجُرُّهُ إِلَيْهِ» جناب موسی (ع) موی برادرش را در حضور کافران گرفت و به‌طرف خودش کشید که این چه‌کاری بود تو کردی؟ هارون در پاسخ به برادرش می‌فرماید: «ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُوني‏ وَ كادُوا يَقْتُلُونَني‏ فَلا تُشْمِتْ بِيَ الْأَعْداءَ» پسر مادرم اين گروه زبونم داشتند و نزديك بود مرا بكشند شادمانى دشمنان بر من نپسند و مرا با گروه ستمکاران ‌همسنگ مگير.

اینجا چند سؤال مطرح می‌شود مگر حضرت موسی معصوم نیست؟ ایذاء مؤمن حرام است، هارون مرتبه بالایی داشته و بنا بر روایاتی پیامبر بوده آیا یک پیامبر حق دارد آبروی پیامبر دیگری را ببرد؟ آن‌هم روبروی مردم، اگر معصوم است پس خطا و گناه چیست؟ اگر عصمت معنای دیگری دارد که بحث دیگری مطرح می‌شود، ولی علامه محکم می‌گوید: «ادله عصمت انبياء اين سنخ اشتباهات را كه در حقيقت اختلاف در سليقه و مشى است، نفى نمى‏كند، تنها امورى را نفى مى‏كند كه مربوط به‌حکم خداى سبحان باشد، نه چيزهايى كه مربوط به زندگى و مشى در زندگى است؛ ترجمه تفسير الميزان نشر دفتر انتشارات اسلامي‏، ج‏8، ص: ۳۲۳»

عصمت فقط شامل حال امور خدایی و اوامر مولوی خداست، امور شخصی عصمت نمی‌خواهد ارتباط با آن چیزی است که با قرآن یا وحی تورات ندارد این حرف بزرگی است البته بنده در تفسیری که مشغول نوشتن هستم بر این اشکال پاسخ دیگری داده‌ام اما سخن من این است کم هستند افرادی که این‌گونه آزاداندیش باشند، نکته‌ای را گر چه دیگران به آن ایراد داشته باشند، به‌طور منطقی اثبات یا رد کند، وقتی ایشان عصمت در امر مولوی و ارشادی را می‌پذیرد در قضیه حضرت آدم هم راهگشاست و خیلی مسائل دیگر که در قرآن وجود دارد که عصمت را باید طوری معنا کرد تا پاسخگو باشد.

*آیا علامه طباطبایی در شرح و تفسیر آیات از عرفان مصطلح کنونی نیز بهره برده‌اند؟

ابتدا باید توجه داشته باشیم مرحوم علامه طباطبایی(ره) یک عارف تمام‌عیار است اما وقتی به تفسیر المیزان مراجعه می‌کنیم می‌بینیم ایشان عرفان تفننی را قبول ندارد.

تمام عرفا از شیخ العرفا محی‌الدین عربی تا بقیه، از آیات قرآن برای بیان نظریه عرفانی خودشان استفاده کردند، ولی ایشان مخالف است و صریح می‌گوید لذا درعین‌حالی که ایشان عارف است و عرفان در کتاب‌هایشان موج می‌زند اما عرفان تفننی که بخواهد نظریات خودش را با استفاده از قرآن یا اهل‌بیت(ع) به اثبات برسانند را رد می‌کنند.

*آیا مبانی تفسیری علامه طباطبایی (ره) پس از ایشان توسط شاگردان مرحوم علامه دنبال شد؟

به نظرم مبانی متفاوت است، چراکه مبانی تفسیری شاگردان بزرگ ایشان  مبنای محی‌الدینی و یا مبنای مرحوم شبستری است. اما مبنای علامه طباطبایی به‌هیچ‌وجه با مبانی آن‌ها منطبق نمی‌شود، مبانی ایشان اول عقلی بود و سپس سعی داشت بین روایات جمع کند.

 

 

 

 

 

 
 
 

 

 

 

 

   
 
   
   
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته محبت قهرمان پرور

 

۸۳- چگونه مقام زیارت عاشورا در ساختن نفس آدمی دخیل است؟

۲۵ آبان

zzzzz

کاربرد زیارت عاشورا در کلام آیت الله بهجت(ره)
حوزه/ آیت الله العظمی شیخ محمدحسین اصفهانی صاحب تألیفات متعدد از خداوند متعال می خواست کلمات پایانی عمرش خواندن زیارت عاشورا باشد و پس از آن به سوی باری تعالی بشتابد.

سرویس علمی فرهنگی خبرگزاری«حوزه» جایگاه زیارت عاشورا  و سیرۀ علمای بنام در مداومت بر خواندن زیارت عاشورا را در کلام آیت الله العظمی بهجت منتشر می کند.

از امتیازات مذهب شیعه این است که رؤسای مذهب ائمه علیهم السلام که مبیّن و مفسّر مذهب هستند، هم در عقلیات و هم در شرعیات رئیس هستند؛ و به آن ها توسل می کنیم و از آن ها شفاعت می جوئیم.

ائمه اطهار علیهم السلام در روز قیامت کارهایشان، کار خدایی است، زیرا که خدای متعال شفاعت های آن ها را قبول می کند.

مگر ثواب زیارت سیدالشهدا علیه السلام را ما می دانیم چه خبر است؟!؛ مگر می دانیم روایاتی که دربارۀ زیارت سیدالشهدا علیه السلام وارد شده، به کجا رسیده است؟!.

هیچ می توانیم بگوییم، «کان کمن زارالله فی عرشه»؛ زائر امام حسین علیه السلام در شب جمعه مانند کسی است که خدا را در عرشش زیارت کند، یعنی چه؟

آیا ما از این ها می فهمیم؟! یا همین بکاء بر سیدالشهدا علیه السلام ثوابش چه اندازه است؟ آیا می توانیم حدی برایش بگوییم که دیگر از آن بالاتر نیست؟.

(ارزش) بکاء به حدی است که می گویند: «همین که اشک مختصری از اذن دخول سیدالشهدا علیه السلام آمد، فتلک الدم علامۀ الإذن: آن «اشک» علامت إذن دخول است؛ یعنی داخل بشو»؛ آخر من چشمم اشک بیاید، چه ربطی است که آن ها اذن دادند! آیا معلوم است که این قضایا چیست؟.

خدا می داند رحمت اهل بیت علیهم السلام و خاندان رسالت چه قدر وسیع است؛ رحمت این ها، تابع رحمت واسعه الهی است. اهمّ آداب زیارت این است که بدانیم بین حیات معصومین علیهم السلام و مماتشان، هیچ فرقی وجود ندارد. اگر کسی بخواهد تشنگی و عطش دیدار آن ها معصومین علیهم السلام را در وجود خود تخفیف دهد، زیارت مشاهد مشرّفه، به منزله ملاقات آن ها و دیدار حضرت غایب عجل الله تعالی فرجه الشریف است. آن ها در هر جا حاضر و ناظرند.

*تاکید بر زیارت عاشورا

مضمون زیارت عاشورا گواه و روشن کنندۀ عظمت آن است، مخصوصاً وقتی آن چه در سند زیارت از صفوان از امام صادق علیه السلام روایت شده را ملاحظه می کنیم که گفته شده؛ زیارت عاشورا را بخوان و در خواندن آن استمرار داشته باش، من به خواننده آن چند چیز را تضمین می کنم:

۱. زیارت وی پذیرفته می شود.

۲. تلاش ایشان مورد سپاس قرار می گیرد.

۳. سلام او بدون مانعی به امام علیه السلام می رسد و حاجت وی از جانب خداوند متعال برآورده می شود و با دست خالی باز نخواهد گشت. ای صفوان! این را با ضمانتی از پدرم و پدرم از امیرالمؤمنین علیه السلام و امیرالمؤمنین از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم و رسول خدا از جبرئیل و جبرئیل از خداوند عزّ و جل  دریافت نموده، هر یک از آن بزرگواران این زیارت را با این ضمانت تضمین نمودند؛ و به قداست خداوند سوگند، هر کس امام حسین علیه السلام را با این زیارت از نزدیک و یا از دور زیارت کند، حاجتش هر چه باشد برآورده می شود.

در سندها آمده زیارت عاشورا از حدیث های قدسی است، برای همین با وجود کارهای فراوان علمی موجود نزد علما و اساتیدمان آن ها همیشه مراقب خواندن زیارت عاشورا بودند، از جمله آن ها:

*آخرین کلمات

۱. آیت الله العظمی شیخ محمدحسین اصفهانی صاحب تألیفات متعدد از خداوند متعال می خواست کلمات پایانی عمرش خواندن زیارت عاشورا باشد و پس از آن به سوی باری تعالی بشتابد. خداوند دعای وی را اجابت نمود و پس از اتمام خواندن زیارت عاشورا روحش به ملکوت اعلی شتافت و روحش قرین رحمت و محشور با اولیای خدا شد.

۲. آیت الله شیخ صدرای بادکوبه ای با دانش فراوانی که داشت، مقید به خواندن زیارت عاشورا بود.

*کنار رفتن حجاب های ظلمانی

۳. یکی از بزرگان می گوید: … یکی از روزها به وادی السلام و به مقام امام مهدی علیه السلام رفتم؛ آن جا پیرمردی را با چهره ای نورانی دیدم، مشغول خواندن زیارت عاشورا بود و چنین به نظر می رسید که زائر است. وقتی نزدیک او رفتم، تصویری در برابرم نمایان شد گویی پرده حجاب را برای من کنار زدند حرم امام حسین علیه السلام را دیدم که زائرین مشغول به عبادت و زیارت بودند. از آن چه دیدم تعجب کردم؛ اندکی به عقب رفتم و به حالت طبیعی بازگشتم؛ بار دیگر نزدیک او شدم، همان حالت اول برای من نمایان شد. این حالت چندین بار برایم تکرار شد.

صبح روز بعد، به مکانی که زائران برای زیارت در آن سکنی می کنند، رفتم تا از محضرش استفاده کنم؛ از حال و محل او سؤال کردم، گفتند: آن شخص برای زیارت آمده بود و امروز اثاثیه و وسایلش را جمع کرد و از اینجا رفت.

از زیارت او ناامید نشدم، به وادی السلام رفتم تا شاید او را بیابم، آن جا با شخصی ملاقات کردم که امور غیبی عجیبی را برایم متذکر می شد و بعضی از مسایل را روشن می نمود. بدون آن که سؤال کنم به من گفت: زائری را که در پی او هستی، رفته است.

*سیره شیخ مرتضی انصاری

۴. بزرگ فقها و مجتهدین آیت الله شیخ مرتضی انصاری (ره) همیشه زیارت عاشورا و صد بار لعن و صد بار سلام آن را در حرم مولی الموحدین امیرالمؤمنین علیه السلام می خواند و با تداوم در خواندن آن زبانش در خواندن بسیار سریع بود؛ زیارت را همراه با لعن و سلام تقریباً نیم ساعت و یا چند دقیقه بیشتر به پایان می رسانید؛ و اگر کسی تداوم او را در خواندن زیارت عاشورا می دید می گفت: او مشغول مسائل اصولی و فقهی نمی باشد، و با دیدن تحقیقاتش در مسائل علمی و نظریات ظریفش در فقه و اصول، می گفت: او اهل خواندن زیارت عاشورا و … نیست!

*سخن گفتن از غیب

۵-شخصى از علماى اصفهان، اهل معقول و منقول بود كه به مرحوم میرزاى شیرازى (ره) اشكالاتى داشت. لذا مطالبى نوشت نامه را علماى اصفهان امضا كردند و به نجف رفت تا نامه را به میرزاى شیرازى (ره) بدهد.

 قبل از آن به خدمت مرحوم «ملا فتحعلى سلطان آبادى» رسید و ایشان از مضمون نامه اى كه در جیب آن عالم اصفهانى بود، او را با خبر كرد.

 آن آقا تكان خورد و تعجب كرد و با این كه خودش را خیلى بالا مى دانست تواضع به خرج داد، لذا به ملا فتح على گفت: به ما چیزى بفرمایید تا استفاده كنیم. فرمود: شما كه خود از علما و بزرگانید؛ اصرار كرد. مرحوم ملا فتحعلى فرمود: به سه چیز مداومت داشته باشید:

۱- نماز اول ماه؛

۲- زیارت عاشورا در هر روز؛

۳- هر شب دو ركعت نماز وحشت بخوانید و به مؤمنین و مؤمناتى كه كسى را ندارند و از دنیا رفته اند، هدیه كنید. منبع: پایگاه اطلاع رسانی آیت الله العظمی بهجت(ره)

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته محبت قهرمان پرور

 

۸۳- چگونه جاهلیت قبل از اسلام توسط داعش زنده شد؟

۲۵ آبان
زنان ایزدی چگونه توسط داعش به عنوان برده به فروش می‌رسند+تصاویر و فیلم

در یکی از فیلم‌های منتشرشده از داعش، تروریست‌ها درباره دختران ایزدی و خرید و فروش آن‌ها صحبت می‌کنند و در روزی که آن را روز «بازار برده‌ها» و «روز تقسیم» می‌نامند، امیدوارند کسی، یک دختر را به عنوان هدیه به آنها بدهد.

خبرگزاری فارس: زنان ایزدی چگونه توسط داعش به عنوان برده به فروش می‌رسند+تصاویر و فیلم

 

 

  •  

به گزارش گروه فضای مجازی خبرگزاری فارس به نقل از مشرق، داعش وحشی‌ترین گروه تروریستی دوران معاصر ماست. این گروهک، تحت پوشش دین، دست به قتل، تجاوز، غارت و به بردگی گرفتن مردم می‌زنند، و برای رسیدن به قدرت و کنترل مناطق جدید و منابع طبیعی آن‌ها، شهرها را به کل از بین می‌برند. قربانیان این حملات یا کشته می‌شوند و یا به اجبار باید به اسلامی بگرایند که داعش آن را با انحراف از آموزه‌های واقعی اسلام و با هدف تأمین منافع خود ساخته است.

 

 

 

 

 

 

 

 

نقاشی دختر ۱۵ ساله ایزدی از یک تروریست داعشی

که با چاقویش قصد بریدن سر یک ایزدی را دارد

آگوست سال ۲۰۱۴، تروریست‌های داعش به اراضی اطراف کوه "سنجار" در عراق حمله کردند، جایی که اقلیت ایزدی در آن زندگی می‌کنند. داعشی‌ها مردانی را که توان جنگیدن داشتند، قتل‌عام کردند، و زنان و کودکان آن‌ها را ربودند تا به عنوان برده بفروشند. خانواده‌ها را از هم جدا کردند و دختران جوان را برای التذاذ جنسی خود اسیر کردند. پسران جوان نیز مجبور شدند تحت آموزش‌های جنگی داعش قرار بگیرند و به نیروهای تروریستی تبدیل شوند. افراد ربوده شده هیچ‌کس را به جز خانواده‌هایشان نداشتند که بتواند به آن‌ها کمک کند. خانواده‌های این افراد مجبور بودند هزاران دلار باج به داعش بدهند تا بتوانند عزیزانشان را ببینند، آن هم در شرایطی که اغلب حتی نمی‌دانستند اعضای خانواده‌شان زنده هستند یا نه.

برخی زنانی که به بردگی گرفته شده بودند، موفق به فرار و یا به دست خانواده‌های خود، آزاد شدند. آن‌ها داستان‌های دلخراشی  از جنایات داعش تعریف می‌کنند و با وجود این‌که الآن در شرایط امنی هستند، اما هنوز هم به شدت تحت تأثیر دوران اسارت خود قرار دارند. برخی اعضای خانواده خود را از دست داده‌اند و اکنون برای بازسازی زندگی خود، راه فوق‌العاده سختی پیش رو دارند.

در چنین وضعیت فاجعه‌باری، "ابو شجاع" یکی از قاچاقچیان سابق عراق، مقابل داعش دست به مقاومت زده است. وی با استفاده از شبکه گسترده و مخفیانه خود در سراسر عراق و حتی خارج از این کشور، اسیران ایزدی را از دست داعش آزاد می‌کند. ابو شجاع در عملیات‌های نجات، شرکت و آن‌ها را سازمان‌دهی می‌کند تا اسیران داعش را به خانواده‌هایشان بازگرداند. این مرد عراقی، در همین راه، هر روز زندگی خود را به خطر می‌اندازد. وی نه تنها ممکن است در طول عملیات کشته یا دستگیر شود، بلکه هر روز توسط داعش تهدید به مرگ می‌شود. با این حال، نمی‌تواند تسلیم شود، چون می‌داند تنها امید بسیاری از مردم عراق است.

 

 

 

 

 

 

 

 

ابو شجاع، قاچاقچی سابق عراقی که اکنون مقابل داعش ایستاده است

شجاعت ابو شجاع برای وی بدون هزینه هم نبوده است. او برای محافظت از خانواده‌اش مجبور شده با آن‌ها خداحافظی کند و همسر و فرزندان خود را به کشوری دیگر بفرستد. خانواده ابو شجاع در حال حاضر در میان هزاران نفر از پناهندگانی هستند که راهی اروپا شده‌اند و زندگی‌شان به افراد غریبه‌های دیگری درست مانند ابو شجاع وابسته است.

"مادلین" دختر ۱۷ ساله‌ای که ۳ ماه اسیر داعش بود، درباره تجربه‌اش این‌گونه توضیح می‌دهد: "زندگی من تا پیش از تصرف سنجار به دست داعش، هیچ نقصی نداشت. به مدرسه می‌رفتم، پدر و مادرم بودند. ثروتمند نبودیم، اما خوش‌بخت بودیم. ۳ آگوست وارد سنجار شدند. می‌گفتند: "یا مسلمان شوید، یا بمیرید." مادرهای ما را بردند و گفتند بعد از ظهر دوباره آن‌ها را برمی‌گردانند، اما هیچ‌وقت این اتفاق نیفتاد."

"آریانا" زن ۳۳ ساله‌ای که ۹ ماه در اسارت داعش به سر برد، ادامه می‌دهد: "مردم را به ساختمان مدرسه بردند. دختران و زنان را طبقه بالا و پسران و مردها را در طبقه پایین نگه داشته بودند. بعد، صدای شلیک پی‌درپی گلوله از طبقه پایین آمد. فکر کردیم همه مردها را کشته‌اند." "ویان" دختر ۱۵ ساله‌ای که ۴ ماه در اسارت داعش بود، این‌گونه توضیح می‌دهد: "اطراف ما، زمین را هدف گرفتند و من را با خود بردند. زن‌ها را از دخترهای جوان جدا کردند. حدود ۱۰۰ دختر جوان و نوجوان را که زیباتر بودند، با خود به سوریه بردند. من در "رقه" (پایتخت اعلام شده داعش) بودم. حتی نمی‌توانم تعریف کنم آن‌جا چه اتفاقاتی افتاد. هر بار که به یاد آن روزها می‌افتم، حس خفگی به من دست می‌دهد و می‌خواهم خودم را بکشم."

 

 

 

 

 

 

 

 

تروریست‌های داعشی، طبقه پایین مدرسه را به گلوله بستند

و مردها و پسرهای ایزدی را قتل‌عام کردند

در یکی از فیلم‌های منتشر شده از داعش، تروریست‌ها درباره دختران ایزدی و خرید و فروش آن‌ها صحبت می‌کنند و در روزی که آن را روز "بازار برده‌ها" و "روز تقسیم" می‌نامند، می‌گویند امیدوار هستند که کسی، یک دختر را به عنوان هدیه به آن‌ها بدهد. ویان می‌گوید: "این‌ها وحشی هستند. آدم نیستند. در میان دخترها، دختربچه‌های ۷، ۸ و ۹ ساله هم بودند در حالی که تروریست‌ها ۲۰، ۲۵، ۳۰، یا حتی ۵۰ ساله بودند. به یک دختر ۱۰ ساله در حالی تجاوز کردند که دست‌هایش را بسته بودند و هیچ کاری نمی‌توانست بکند. هر روز، ده بار به دخترها تجاوز می‌کردند. تروریست‌ها از ۱۵ سالگی، می‌توانستند در این عمل کثیف شرکت کنند."

آریانا ادامه می‌دهد: "من را پنج بار میان خودشان فروختند. به زن‌های آن‌ها التماس می‌کردم و می‌گفتم هر کاری بگویید انجام می‌دهم، اما نگذارید به من تجاوز کنند. قبول نمی‌کردند. زن‌هایشان از مردها بدتر بودند. وقتی می‌خواستند به من تجاوز کنند، مقاومت می‌کردم، اما زورم به آن‌ها نمی‌رسید. می‌گفتند: "فکر می‌کنی ما (اگر تو را بکشیم) جسدت را خاک می‌کنیم؟ اگر تو راه بدهیم سگ‌ها بخورند، باز هم ضرر نکرده‌ایم." وی توضیح می‌دهد که چگونه او را به تروریستی عراقی فروخته‌اند، سپس به تروریستی تونسی که او را به سوریه برد. این قربانی ایزدی ادامه می‌دهد: "تروریست تونسی من را در اتاقی زندانی می‌کرد و خودش چند روز برای جنگیدن می‌رفت. یک بار که برگشت، از کمر تا پایش زخمی شده بود. دکتر به او می‌گفت، رابطه جنسی برای پاهایش ضرر دارد، اما باز هم دست از تجاوز به من برنمی‌داشت."

آریانا سپس درباره شیوه فرارش توضیح می‌دهد: "من به تروریست تونسی گفتم، شما که من را به دیگران می‌فروشید، چرا به خانواده‌ام نمی‌فروشید؟ گفت: تو را به ایزدی‌ها نمی‌فروشم. من هم به دروغ گفتم داماد ما مسلمان است و قبل از جنگ، با خواهرم ازدواج کرده است. از این طریق بود که خانواده‌ام من را به قیمت ۱۰ هزار دلار از تروریست‌ها خریدند. وقتی به خانه برگشتم، پدر و مادرم و دو نفر دیگر از اعضای خانواده‌ام دیگر نبودند."

 

 

 

 

 

 

 

 

"آریانا" می‌گوید داعشی‌ها تهدید کرده‌اند او را می‌کشند و جلوی سگ‌ها می‌اندازند

مادلین درباره شیوه فرار خود می‌گوید: "خانه‌ای را که در آن زندانی بودیم، گشتیم و یک گوشی همراه پیدا کردیم. با یک نفر تماس گرفتیم و گفتیم که گرفتار داعش شده‌ایم. او هم گفت اگر بتوانیم فرار کنیم، خودرویی را به موصل می‌فرستد تا ما را نجات دهد. ساعت ۳ صبح که نگهبان‌ها خواب بودند، سه نفری از پنجره فرار کردیم. چند ساعت فقط می‌دویدیم. بعد، یک جا ایستادیم و با همان شماره تماس گرفتیم. او هم خودرویی دنبال ما فرستاد و ما را نجات داد."

ویان هم فرار خود را این‌گونه توضیح می‌دهد: "من همیشه با زن خانه [تروریست‌ها] همراه بودم. یک روز به او گفتم اجازه بدهد با او بیرون بروم. بعد از مدتی که بیرون بودیم، به من گفت حواسم به فرزندش باشد، اما من همان‌جا فرار کردم و خودم را به جاده اصلی رساندم. از آن‌جا یک نفر من را تا ترکیه برد و آن‌جا هم یکی اعضای خانواده‌ام به دنبال من آمد. باورم نمی‌شد دوباره خانواده‌ام را می‌بینم." وی توضیح می‌دهد که اگرچه از آن محیط فاصله زیادی گرفته و خودش را هم به خاطر اتفاقاتی که برایش افتاده، مقصر نمی‌داند، اما باز هم نمی‌تواند خاطرات و فکر آن روزها را از ذهن خود بیرون کند و آرام بگیرد.

در حالی‌که حدود ۳۰۰۰ ایزدی در اسارت داعش هستند، هیچ تلاش بین‌المللی برای آزادی آن‌ها صورت نمی‌گیرد. با این حال، افرادی هستند که تصمیم گرفته‌اند خودشان کاری بکنند. ابو شجاع که خودش ایزدی و اهل سنجار است، می‌گوید وقتی داعش سنجار را تصرف کرد، بیش از ۵۰۰۰ ایزدی را به اسارت گرفت. وی با شکایت از این‌که همه دنیا فقط تماشا کرد که چه بلایی بر سر ایزدی‌ها می‌آید، توضیح می‌دهد که به همین دلیل، تصمیم گرفته تا خودش جان ایزدی‌ها را نجات دهد و در این راه، ۱۵ تا ۲۰ بار وارد قلمرو داعش شده است. ابو شجاع تصویری از سه دختر را که اعضای خانواده‌اش هستند، نشان می‌دهد و می‌گوید به خاطر این سه نفر بوده که عملیات‌های آزادسازی اسیران ایزدی را آغاز کرده است، اما تا کنون حتی نتوانسته بفهمد آن‌ها کجا هستند.

 

 

 

 

 

 

 

 

ابو شجاع می‌گوید انگیزه اولیه‌اش برای عملیات‌های نجات،

آزاد کردن سه نفر از اعضای خانواده‌اش بوده است

ابو شجاع اولین عملیات خود را این‌گونه توصیف می‌کند: "قرار بود هفت دختر را از دست دو مرد و یک زن جهادی که از استرالیا آمده بودند، نجات بدهیم. تحقیق کردیم تا بفهمیم چه زمانی معمولاً از خانه بیرون می‌روند. یک نفر به ما گفت مردها قرار است چند روز برای جنگ از رقه خارج و عازم دیرالزور شوند. وقتی به خانه استرالیایی‌ها رسیدیم، زن تروریست‌ها مقاومتی در برابر ما نکرد، اما نه به این خاطر که آدم خوبی بود، بلکه می‌ترسید شوهرش با آن دخترها ازدواج کند."

اما ابو شجاع و دخترها بعد از فرار، در رقه گرفتار شدند، چون داعش به دنبال آن‌ها بود. ابو شجاع خانه‌ای را در ۵۰ متری خانه همان تروریست‌های استرالیایی اجاره می‌کند و مدتی آن‌جا می‌مانند. تروریست‌ها همه جا را می‌گردند، اما به خانه‌های نزدیک خود شک نمی‌کنند. بعد از چند روز، بالأخره ابو شجاع، دخترها را با چند کودک در یک خودرو فراری می‌دهد. وی می‌گوید خاطرات تلخی که دخترها از اسارتشان تعریف کردند و درخواست‌های پدر و مادرهایی که فرزندانشان در اسارت داعش بودند، باعث شد تا وی این عملیات‌هایش خود را ادامه دهد.

ابو شجاع می‌گوید: "داعشی‌ها معتقدند که اسلام به آن‌ها اجازه داده تا دختران غیرمسلمانی را که ۹ سال سن داشته باشند، به بردگی بگیرند. آن‌ها روی دخترانی که اسیر گرفته بودند، شماره می‌گذاشتند و تصویر آن‌ها را در واتس‌اپ منتشر می‌کردند. بعد پیام می‌دادند که بازار برده‌ها سه روز باز است. هر کس که می‌خواهد برده بخرد، در این سه روز باید این کار را بکند. بعضی از برده‌ها را با بچه‌هایش می‌فروختند. دخترانی که جوان و زیبا بودند، گران‌تر و آن‌هایی که بچه داشتند، ارزان‌تر بودند."

 

 

 

 

 

 

 

 

تصویر یکی از زنان ایزدی در واتس‌اپ همراه با شماره‌اش برای فروش

"وسام" پسربچه ۵ ساله‌ای که ۹ ماه در اسارت داعش بود، توضیح می‌دهد که چگونه او را کتک زده‌اند و زندانی کرده‌اند. وی می‌گوید به او قرآن و نماز را یاد داده‌اند و یک بار به قیمت ۴۵۰۰ دلار به یک تروریست الجزایری و بار دیگر با قیمتی بیش از ۵۰۰۰ دلار به یک تروریست سوری فروخته‌اند. وسام هم‌چنین تعریف می‌کند که دست و پای او را بسته‌اند و روی تانک سوارش کرده‌اند، سپس مقابل چشم او از روی سر یک نفر رد شده‌اند.

"حنان" مادر وسام توضیح می‌دهد: "وسام را بردند و گفتند به او تیراندازی و اسلام را می‌آموزند. بردند و مغزش را شستشو دادند. دائماً به او می‌گفتند تو در خدمت "دولت اسلامی" هستی، تنها دولت واقعی که وجود دارد. به او یاد داده بودند تیراندازی کند و اگر همین الآن هم سلاح پر به دستش بدهند، ممکن است دوستانش را بکشد. علاقه خاصی به تیراندازی پیدا کرده است. او را به دفتر خود بردند و عربی به او یاد دادند. وقتی پیش ما برگشت، دیگر کُردی حرف نمی‌زد. حتی به او گفته بودند موهایش را بگذارد بلند شود تا شبیه آن‌ها شود. نهایتاً شوهرم آمد و من به تروریست‌ها گفتم که پسرعمویم است. آن‌ها هم من را به قیمت ۲۰ هزار دلار به او فروختند." داعش پسربچه‌ها را از سن ۵ سالگی آموزش می‌دهند و از ۱۳ سالگی به جنگ می‌فرستند.

ابو شجاع درباره یکی دیگر از عملیات‌های نجات خود هم توضیح می‌دهد: "برخی می‌گویند داعشی‌ها باهوش هستند، اما به نظر من خیلی هم احمق هستند. من برای آزادی یکی از دخترهای ایزدی با یکی از تروریست‌ها طرح دوستی ریختم. به من شکایت کرد که این دختر همیشه با او بداخلاقی می‌کند. من هم گفتم دلش برای خانواده‌اش تنگ شده است. او را پیش سه دختر دیگر ببر که دختر خاله‌هایش هستند. وقتی عربی با او حرف زدم، او هم خوشش آمد و حرف را قبول کرد. وقتی دو روز می‌خواست برای جنگ اعزام شود، هر چهار دختر را نجات دادم و به ترکیه بردم."

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تصاویر "وسام" در اسارت و تحت آموزش داعش، در اینترنت مشهور شد

وی تعریف می‌کند که چگونه بعد از آن‌که تروریست داعشی را فریب داده، از او طلب‌کار هم شده است: "بعد از چند روز به من زنگ زد و گفت "نبراز" در خانه نیست. من هم سر او فریاد زدم که مگر من او را به دست تو نسپرده بودم؟ با او چه کار کرده‌ای؟ باید بگردی و پیدایش کنی."

به خاطر همین نوع عملیات‌هاست که داعش قول داده به هر کس درباره ابو شجاع اطلاعاتی به آن‌ها بدهد یا او را دستگیر کند و به آن‌ها تحویل دهد، ۵۰۰ هزار دلار پاداش خواهد داد. ابو شجاع در پاسخ به این سؤال که آیا از این تهدیدهای داعش ترسی ندارد، می‌گوید: "اولش می‌ترسیدم، اما بعداً به آن‌ها عادت کردم. الآن فکر می‌کنم دیگر اهمیتی ندارد. هر انسانی بالأخره می‌میرد و مرگ هم تنها یک بار سراغ آدم می‌آید، نه دو بار. من هم ترجیح می‌دهم با شجاعت و افتخار بمیرم تا با ذلت."

این شهروند عراقی تا کنون حدود ۳۸۰ زن، دختر و کودک را از دست داعش نجات داده و می‌گوید احتمالاً ۲۷۰۰ یا ۲۸۰۰ نفر دیگر هنوز اسیر داعش هستند. ابو شجاع پس از پخش یکی از پیام‌های داعش علیه او با این مضمون که جنگ میان ما، جنگ فردی گمراه با انسان‌های درست و یکتاپرست است و تو دشمن خدا هستی، در واکنش می‌گوید: "این‌ها صرفاً پارس کردن‌های یک سگ است. البته افرادی که من نجات داده‌ام می‌گویند داعشی‌ها فقط تهدید نمی‌کنند، بلکه واقعاً دارند به دنبال من می‌گردند."

 

 

 

 

 

 

 

 

داعشی‌ها روی زنان ایزدی یا مسیحی بر اساس سن آن‌ها، قیمت گذاشته‌اند

همسر ابو شجاع می‌گوید: "به او گفتم، ما از مردن تو ترسی نداریم، اما می‌ترسیم داعش دستش به ما برسد. این‌ها وحشی هستند. هیچ چیز برایشان اهمیت ندارد. هر کدام از دخترهایی که او نجات می‌داد، می‌گفت همه داعشی‌ها اسم و شماره تلفن و عکس او را دارند. می‌گفتند داعش تهدید کرده که اگر هر کدام از اعضای خانواده ابو شجاع را بگیریم، شکنجه‌اش بی‌پایان خواهد بود."

خانواده ابو شجاع از عراق به ترکیه فرار کردند تا در امان باشند. اما هنگام انتقال از ترکیه به بلغارستان، دستگیر شدند. آن‌ها اکنون در میان پناهندگان بی‌شماری هستند که از عراق و سوریه گریخته‌اند و به دنبال پناهندگی در اروپا هستند. این در حالی است که ابو شجاع هنوز هم به تلاش‌هایش برای نجات اسیران ایزدی از دست داعش ادامه می‌دهد.

nnnn

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته محبت قهرمان پرور

 

۸۲- قدرت محبت امام خمینی رحمه الله علیه در قلبها تا کجا پیشروی کرده بود؟

۲۵ آبان
برای عشقم آمدم بجنگم/خاطرات تلخ «مرصاد»

 

«من برای خمینی آمدم بجنگم. عشقم خمینی است. کافی است خمینی بگوید جان بده! خودم که هیچ، پدر و مادرم را هم سر می‌برم جلوی خمینی.

ko
برای عشقم آمدم بجنگم/خاطرات تلخ «مرصاد»

«من برای خمینی آمدم بجنگم. عشقم خمینی است. کافی است خمینی بگوید جان بده! خودم که هیچ، پدر و مادرم را هم سر می‌برم جلوی خمینی.»

خبرگزاری فارس: برای عشقم آمدم بجنگم/خاطرات تلخ «مرصاد»

 

 

  •  

خبرنگار حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس؛ مریم اختری؛ خاطرات فرمانده گردان تخریب لشکر ۵۷ حضرت ابوالفضل لرستان، «مرتضی رنجبر» را به مرور نشسته‌ایم که شاید نقطه عطف آن روزهای آغازین پس از قطعنامه ۵۹۸ است.

بخش نخست این گفتگو به فعالیت او در زمان شاه، نحوه آشنایی او با سپاه، خاطراتی از شهید چمران و … اختصاص داده شد. این قسمت روزهای پس از قطعنامه و البته اسارت او به دست منافقین روایت شده است.

این گفتگوی در سه قسمت آماده انتشار شده است. آنچه در بخش دوم این خاطرات است به مشاهدات راوی از ورود منافقین به خاک کشور و بعضاً روابط بین اعضای آنها اشاره دارد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

*لحظاتی پس از پذیرش قطعنامه

صبح پس از پذیرش قطعنامه ۵۹۸، جلسه اضطراری تشکیل شد که بنده از طرف سردار نوری، مأموریت گرفتم که با هماهنگی ۳ فرمانده گردان به منطقه سرپل ذهاب بروم، باید شناسایی تعدادی از ارتفاعات، مانند ارتفاعات کور موش را انجام می‌دادیم. فرماندهی به این جمع‌بندی رسیده بود که احتمال تحرکاتی از سمت عراق وجود دارد. اطلاعات رسیده از سوی نیروهای ارتش مبنی بر مشاهده جابه‌جایی‌هایی در عراق و البته تشکیل پایگاه، احتمالات را قوی‌تر می‌کرد. چینش نیروهای ۳ گردان تا زمان رسیدن نیروی کمکی از سقز به کرمانشاه به بنده سپرده شد. باید در سرپل ذهاب مستقر می‌شدیم که از آنجا تا مرز حدوداً ۲۰۰ کیلومتر فاصله بود. اواخر تیرماه ، با نیروها به منطقه رفته، محور هر گردان را مشخص و برای آن فرماندهی در نظر گرفته شد.

هر گردان ۳ گروهان داشت که ۲ گروهان در خط قرار می‌گرفت و یک گروهان به عنوان پشتیبان عمل می‌کرد. مقر فرماندهی را در شهر مشخص کردیم و پس از استقرار بی‌سیم، آمادگی گردان به فرماندهی لشگر اعلام شد. اطلاعاتی از تحرکات عراق دریافت شده بود اما به‌ظاهر هیچ خطری در پیش نبود…

 

 

 

 

 

 

 

 

 

*تانک پیشرفته در میدان اصلی شهر

برای گشت‌زنی، به شهر سرپل‌ذهاب رفتیم. در حین برگشت یک تانک T-72 را در میدان اصلی شهر دیدیم! ساعت ۴ بعدازظهر را نشان می‌داد.

برایم سؤال شده بود این تانک از کجا آمده است! می‌دانستیم عراق قبل از جنگ ۱۰ لشگر داشت و پس از قطعنامه صاحب ۱۱۰ لشگر شده است. با این حال طی ۸ سال، این مدل تانک استفاده نشده بود. 

به سرعت به عقب برگشتیم و به اتوبوس حامل نیروها که تازه رسیده بودند گفتم برگردید و در مقر تنگه سرپل ذهاب مستقر شوید.

با محاسبات عقلی حضور چنین تانکی در این مکان به معنای محاصره کامل لشگر کرمانشاه بود! مشکل اصلی این بود که در هرصورت به دلیل پذیرش قطعنامه، حق تیراندازی نداشتیم و نمی‌‌توانستیم از خود دفاع کنیم… تمام این‌ها خلاف مقررات بود! به سرعت با فرماندهی لشگر تماس گرفتیم و وضعیت را توضیح دادم.

 

 

 

 

نفر ایستاده مرتضی رنجبر در حال آموزش نیروهای تخریب

 

 

 

 

*وقتی دفاع ممنوع بود!

گویا عراق ۳ سپاه خود را به کرمانشاه آورده بود؛ یعنی حدود ۱۰ -۱۲ لشگر. خط مرز دست تیپ کرمانشاه بود که ظاهراً عراق از آنها جلوتر آمده بود… کاملاً غافلگیر شده بودیم و همانطور که اشاره کردم شرایط پذیرش قطعنامه دست‌مان را بسته بود… آنقدر بی‌دفاع بودیم که طی آن روزها، تعداد زیادی از نیروهایمان به اسارت درآمدند. عراق تقریباً یک فضای هلالی شکل را به اشغال درآورده بودند و در تعدادی از ارتفاعات سرپل ذهاب را در اختیار گرفته بودند.

*۳ گردان در برابر ۳ سپاه!

در برابر ۳ سپاه آنها، ما تنها ۳ گردان نیرو داشتیم! واقعاً وضعیت قابل مقایسه نبود. از سویی فرمانده لشگر، سردار نوری، دستور داده بود اقدامات لازم انجام شود. از طرفی اطلاعاتی مبنی بر میزان پیشروی دشمن به خرمشهر، سوسنگرد، بستان، دهلران و موسیان تا پل کرخه در دست نداشتیم. جانشین فرماندهی خود را به مقر ما رساند تا تصمیمات رده‌های بالا را به اطلاع ما برساند. گفت که نیروها همه به جنوب رفته‌اند و باید با همین ۲ گردان کار خود را پیش ببریم!

 

 

 

 

مرتضی رنجبر در حال توجیه و اعزام نیروها

 

 

 

 

نمی توانستیم با نیروی پیاده در مقابل تانک بایستیم. تنها اقدام ممکن در این وضعیت استقرار هر یک از گردان‌ها در سمتی از گردنه بهترین تدبیر به نظر می‌آمد. از آْنجا که موقعیت ما صخره‌ای بود، گلوله تانک به بچه‌ها آسیبی نمی‌رساند. بچه‌ها دوشکاها را روی ارتفاعات بلند مستقر کردند با ورود نخستین تانک و انهدام آن، سریع به عقب برگشتند.

یک تانک با تعداد محدودی گلوله در اختیار ما بود که یک استوار کنترل آن را به عهده داشت. قرار شد هر از چند گاه گلوله‌ای شلیک کند تا بدانند ما اینجا تانک داریم!

*اشغال کشور بعد از پذیرش قطعنامه!

طی ۴ روز با عملیات چریکی شبانه برای کسب اطلاعات از ارتفاعات پایین می‌رفتیم و در مناطق مختلف نزدیک به آنها از پشت سر چند گلوله شلیک می‌کردیم تا احساس ناامنی کنند. به نظر می‌رسید موفق شدیم چون بعد آن عراق زمین‌گیر شد. گویا بنا بود ارتش عراق منطقه را برای ورود منافقین پاکسازی و آماده کند.

ارتش بعث در ۲۷-۲۶ تیر قصر شیرین، سومار و سرپل ذهاب را اشغال کرده بود، ، یعنی ۴-۳ روز قبل از عملیات مرصاد. با این روند منطقه برای ورود منافقین پاکسازی شده و پشتیبانی و تأمین منافقین فراهم می‌شد.

*تسلط بر پاتاق!

در این منطقه گردنه‌ پیچیده‌ای به نام پاتاق قرار داشت که به لحاظ موقعیت مکانی، منطقه حساس و مهمی به شمار می‌آمد و البته موجبات اشرافیت ما به منطقه را فراهم می‌کرد. بیش‌تر نگرانی عراق هم از تسلط ما به گردنه پاتاق بود.

بعد از زمین‌گیر شدن عراق، وضعیت را به قرارگاه اطلاع دادیم. قرار شد خط را تا رسیدن ارتش نگهداری کنیم. از اصابت گلوله‌های تانک به صخره‌های محل استقرار، بسیاری از بچه‌های گروه دچار موج‌گرفتگی شدند.

دیده‌بان‌ها کنار نیروهای ارتش روی ارتفاعات مستقر بودند و با دوربین‌های بزرگ منطقه را زیر نظر داشتند تا هر لحظه تحرکات عراق را رصد کنند. گردان‌ها توجیه شده بودند که در مواقع اضطراری روی خط مستقر شوند تا دشمن نتواند از تنگه عبور کند. تنگه نقطه استراتژیک بود.

*ناهار نخوردنی!

حدوداً ۴ ماه بود که به خانه نرفته بودم. این چند روز هم غذای کاملی به ما نرسیده بود. با بچه‌های اطلاعات عملیات و تخریب بودیم و تا حدی ضعف بر همه ما غالب شده بود. قرار شد از روستاهای اطراف چند مرغ بخریم و از آن استفاده کنیم. هم غذای گرم به‌حساب می‌آمد و هم پس از چند مدت انرژی و قوت‌مان تأمین می‌شد. بچه‌ها مرغ‌ها را خریداری کردند و تا آماده‌شدن غذا،  برای استراحت رفتم.

هوا بسیار گرم بود شاید ۵۰ درجه. یادم هست شلوار شش جیب سفید پایم بود و بلوزی که از سنگر عراقی‌ها برداشته بودم. از شدت کثیفی و چرک‌مردگی انگار رنگ و جنس لباس‌هایم عوض شده بود! شهید "زمان" گفت «بلوزت را دربیاور تا برات بشورم. یقه‌ات آن‌قدر کثیف شده که مثل چوب خشک شده!!» اصلاً فرصت نکرده بودم لباس‌هایم را عوض کنم. حمام و سلمانی که هیچ!

 

 



 

 

 

از راست، مرتضی رنجبر، شهید زمان کرمی در حال خنثی‌کردن مین

 

 


 

 

از اصرار "زمان" نتوانستم فرار کنم! البته حق داشت چون تمام لباس‌هایم کثیف بود و همه را انبار کرده بودم، فرصت نداشتم بشویم! آنقدر که دائماً بین بانه، سردشت، شاخ شمیران و … در حال چرخش بودم وقتی برایم نمی‌ماند!

همیشه عادت داشتم مدارک شناسایی‌ام را در جیب روی سینه‌ام بگذارم. ۲ حکم فرمانده گردان تخریب را هم که تازه از تهران برایم فرستاده بودند با کارت‌هایم بود. همه را روی داشبورد لندکروز قدیمی گذاشتم ، بلوز را به "زمان" دادم و روی زمین سکوی مدرسه‌ای که محل مقرمان بود، دراز کشیدم.

*دانه‌پاشی گلوله پس از صلح!

یکی از بچه‌ها به نام حمزه دهقان را که برای شناسایی به منطقه فرستاده بودم، برگشت. گفت که «تحرکاتی از سمت عراق در کمربندی (جاده فرعی) دیده می‌شود…» در حال توضیح بود که دقایقی بعد یک گلوله توپ به فاصله نزدیکی از ما اصابت کرد!

گلوله بعدی نزدیک کامیون مهمات سبک و سنگینی که برای پشتیبانی گردان در آشیانه مستقر بود اصابت کرد و گلوله بعدی روی کامیون مهمات وارد شد! دور و آتش آن حدوداً تا ارتفاع۵۰۰-۴۰۰  متر رسید.

گردان زیر صخره‌های گردنه پاتاق مستقر شده و نصب چادرها را شروع کرده بودند. گلوله ای هم نزدیک مقر اصابت کرد.

بعد از آن آتش توپخانه عراق شروع شد و انگار زمین و زمان به هم دوخته شده بود! حدود ۱۱ صبح روز یک یا دوم مرداد بود. آن‌قدر گلوله به زمین خورد که انگار برای پرنده‌ها دانه‌پاشی شده باشد، جایی خالی نمانده بود! سریع به گردان‌ها اعلام کردم که خودتان را به جان‌پناه برسانید که اطلاع دادند نیروها زیر صخره پناه گرفته‌اند. این گردان بچه‌های پشت بازار خرم‌آباد بودند که سرحالی، شجاعت و لوتی‌منشی مشهور بودند.

به سرعت لباس‌هایم را که تا حدی هم نمناک بود پوشیدم و سوار لندکروز شدم. باید از نزدیک وضعیت را رصد می‌کردم. بی‌سیم‌چی با ۲ بی‌سیم با من همراه شد، یکی برای ارتباط با فرماندهی لشگر و دیگری برای ارتباط مواقع اضطراری با قرارگاه نجف. چون آنتن بی‌سیم بلند بود، بی‌سیم‌چی پشت لندکروز سوار شد.

 

 

 

 

مرتضی رنجبر

 

 

 

 

* زهرا و زینب منتظرند…

داریوش کریمی مسئول اطلاعات هم حضورش نیاز بود. زمان کرمی مسئول تخریب بود، و علی‌القائده نیازی به حضور او نداشتیم، اما به‌خاطر رفاقت دیرینه، او هم با من همراه شد.

حتی آن روز یکی از بچه‌ها به "زمان" گفت حالا که کاری ندارد، با هم برگردند. گفته بود «چون مرتضی اینجا هست با او می‌مانم.» هرچه تلاش کردم او را راضی کنم که برود، حتی گفتم «زهرا و زینب منتظرت هستند، برو!» قبول نکرد! به شوخی گفتم «از جان من چه می‌خواهی؟ برو!» نرفت!

* تمام جاده پوشیده از تانک و نفربر است

من کلت ماکاروف روسی داشتم، "داریوش" و "زمان" هم هر کدام یک کلاشینکف. از کف ‌دره، مدرسه‌ای که در آن مستقر بودیم تا جاده کرند، حدوداً ۷۰۰-۶۰۰ متر فاصله بود. با سرعت بالا آمدیم و به جاده رسیدیم. ناگهان دیدم نفربر فرماندهی ارتش به همراه ۲۰-۱۰  افسر ژاندارمری به سمت عقب درحال حرکت‌اند! از افسر پرسیدم چه خبر؟ هرچند خبرهایشان خوشایند نبود اما با حجم آتشی که بر سر ما ریخته بودند مطابقت داشت.

گویا بادیدن حجم تانک‌ها به سمت عقب برگشتند! البته اگر می‌ماندند حتماً قتل‌عام می‌شدند!

تانک قدیمی و سنگین ۴۹MP  با سرعت کندتر عقب این گروه حرکت می‌کرد. استواری که هدایت آن را به عهده داشت سرش را از برجک بیرون آورد و گفت « پشت سر من تا چشم کار می‌کند تانک در حال حرکت است!»

گفتم: «یعنی چه؟ چقدر با ما فاصله دارد؟» گفت: «نمی‌دانم! شاید ۵۰۰ متر، شاید یک یا ۲ کیلومتر. نمی دانم! فقط می‌دانم که روی جاده تماماً تانک و نفربر است! برای این تانک ۴۹MP ما هم تنها یک گلوله باقی مانده بود! و واقعاً‌ این ۲۰ افسر به تنهایی هیچ کاری نمی‌توانستند بکنند!» استوار ادامه داد «من الآن چه کاری می‌توانم بکنم؟» گفتم: «تنها کاری که می‌توانی انجام دهی این است که بروی روی گردنه پاتاق (چون دژبانی ارتش روی گردنه پاتاق بود و خط دست آن‌ها بود). روی پیچی که یک سمت آن صخره و سمت دیگرش پرتگاه است مستقر شوی. بجز این مورد کار دیگری نمی‌توانی انجام دهی… نهاتاً اگر اتفاقی افتاد با چند نارنجک تانک را منهم کن!»

چون آن نقطه محل عبور بود، با این کار در صورتی پیشروی حداقل ۱۰ دقیقه زمان لازم داشتند تا تانک را از مسیر بردارند و همین فرصت کم هم غنیمت بود. منتها هنوز نمی‌دانستیم با چه کسی طرف هستیم! فقط ۸۰۰-۷۰۰ تانک مستقر در منطقه را می‌دیدیم!

 

 

 

 

نقشه ترسیمی مرتضی رنجبر به‌منظور تشریح وضعیت نیروهای داخل و منافقین در مرصاد

 

 

 

 

*تانک کاسکاول!

به گردان اعلام کردیم که به سمت بالا حرکت کنند. از دره تا بالای گردنه حدوداً یک ساعت زمان لازم بود. برای کسب اطلاعات بیش‌تر حرکت کردیم. من پشت فرمان بودم، داریوش کنار من، زمان کرمی کنار در و بی‌سیم‌چی پشت لنکروز. با حالت شتابی، دنده ۲ و ۳ سرعت ۹۰-۸۰ کیلومتر حرکت کردیم. جاده سراشیبی بود و پیچ‌های ۸۰ و ۹۰ درجه داشت. ترمز گرفتم تا اتومبیل چپ نشود. از پیچ که خارج شدیم به فاصله حدود ۲۰ متر رودرروی تانک اول قرار گرفتیم! برخلاف تانک‌های عراقی که ۷۲T بودند، این تانک کاسکاول بود! تفاوت این تانک‌ها با ۷۲T  چرخ‌های‌شان است که به‌جای زنجیری شکل بودن، لاستیکی است! یعنی با سرعت ۸۰ کیلومتر به‌ راحتی حرکت می‌کند، اما تانک چیفتن به‌دلیل داشتن شنی سرعت کمی دارند. شاید تمام این حرف‌ها در عرض ۲۰ ثانیه در ذهنم تجزیه و تحلیل شد.

به محض روبرو شدن، رگبار را سمت ما گرفتند! ترمز کردم. از شدت تیراندازی، تنها تصورم این بود که با ادامه رگبار کشته می‌شویم اما اصلاً به اسارت فکر نمی‌کردم. با ترمز زدن ما، تیراندازی قطع شد. راهی برای برگشت نبود. فقط به فرکانس‌های بی‌سیم فکر می‌کردم. سریع به عقب برگشتم، دیدم بی‌سیم‌چی نیست! گویا وقتی سر پیچ دور زدیم، بی‌‌سیم‌چی از ماشین پرت شده بود… سریع کانال بی‌سیم را تغییر دادم.

*شهادت داریوش

"زمان" از ماشین پیاده شد و کنار لاستیک ماند. داریوش هم پیاده شد و به سمتی رفت که من می‌دانستم پرتگاه است. حدسم این بود که داریوش می‌خواهد خودش را از پرتگاه پرت کند تا تیر نخورد.

با پیاده‌شدن داریوش، یکی از سربازان تانک کاسکاول به فاصله ۸-۷ متر رگبار را روی داریوش گرفت! می‌دیدیم که گلوله‌ها به داریوش می‌خورد و داریوش از شدت اصابت گلوله‌ها می‌لرزید… داریوش همان‌جا در کنار جاده افتاد… هنوز از "زمان" خبری نداشتم… با کلت نمی‌شد از خودم دفاع کنم. رگبار را به طرف من گرفتند، انگشتم قطع شد. سر، دست، پا، کتف و… هم مورد اصابت گلوله قرار گرفت. من هم روی زمین افتادم.

*و "زمان"…

تانک حرکت کرد! منتظر بودم از روی من عبور کند! به سمت شانه جاده غلت زدم. "زمان" تا مرا دید از پشت لاستیک بیرون آمد و به سمت من شروع به دویدن کرد. "زمان" را با تیر بارگرینوف روی تانک زدند… دیدم صحنه‌ای را که گلوله به پشت کتف او خورد و از جلو خارج شد و گلوله‌ای که روی پیشانی نشست و از آن خون پاشیده می‌شد! همان‌جا "زمان" روی زمین افتاد.

 

 

 

 

شهید زمان کرمی

 

 

 

 

* لحظاتی قبل از عبور تانک از بدنم…

تانک به حرکت ادامه داد. خودم را به مردن زدم… خون‌ریزی دست و صورتم شدید بود! تانک اول، دوم، سوم، چهارم، پنجم رد شدند! بعد آن یک لندکروز رسید و از ستون خارج شد. با اینکه خودم را به مردن زده بودم، به خاطر دویدن زیاد سینه‌ام بالا و پایین می‌رفت… صدای زن می‌آمد! آن هم با زبان فارسی! سردرگمی‌ام صد برابر شده بود. اگر اینها عراقی‌اند، چرا با زبان فارسی حرف می‌زنند؟ یک زن در بین سربازان چه می‌کند؟ تا جایی که اطلاع داشتم، عراقی‌ها با خودشان زن‌ها را نمی‌آوردند. گاهی به‌عنوان بی‌سیم‌چی، زن کنارشان بود، اما آن هم تنها در سنگر!

*پرچم ایران، حضور زن‌ها؟

نمی‌توانستم تحمل کنم این بی‌خبری را! چشم‌هایم را یک لحظه باز کردم. تعجبم صدها برابر شد، پرچم ایران روی لندکروز بود! انگار باد خورده بود و علامت شیر و خورشید بین آن مانده بود.

هنگ کرده بودم. این اتفاقات به هیچ‌یک از داده‌های ذهنی من نمی‌خورد! فقط یک لحظه دیدم روی ماشین نوشته «ارتش آزادی‌بخش» سازمان مجاهدین خلق ایران. باز هم تصور می‌کردم بعثی‌ها منافقین را چون زبان فارسی بلدند، آورده‌اند تا از این طریق اسیر بگیرند! دوباره چشم‌هایم را بستم! شنیدم یکی از آن‌ها درمورد من می‌گوید «او زنده است! به رگبار بگیرید!» در دلم گفتم «خدایا اگر قرار است بمیرم، کمکم کن تا روی پایم بایستم و بمیرم تا از خودم شرمنده نشوم!»

آن لحظه به فکر هیچ‌کس نبودم. نه دنیا، نه خانواده، نه هیچ چیز دیگر! حس قشنگی بود! گلنگدن را کشید تا شلیک کند… یکی از بین خودشان مانع شد و گفت: «نزن!»

می‌گفتند او را نکش تا اطلاعات بگیریم. آن لحظه به مرگم راضی‌تر بودم… با خود می‌گفتم «خدایا، مرا بکشد بهتر است از اینکه بفهمند پاسدارم! آن‌ وقت حتما زجرکش‌ام می‌کنند…» دلم می‌خواست حرکتی انجام دهم تا مرا به رگبار ببندند، اما خودکشی حساب می‌شد! خودم را به خدا سپردم…

دیگر چشم‌هایم باز بود. می‌دیدم  تعداد خانم‌ها خیلی زیاد است. مانتوی بالای زانو تن‌شان بود و پوتین‌های مخصوص به پای‌شان. همه یک رنگ بودند. آستین‌هایی مانند ساق دست که بالا و پایین آن کش بود به رنگ سفید در دست همه مردها و زن‌ها بود، تقریباً از مچ تا آرنج.

 

 

 

 

 

 

 

 

*جرم سنگینی به نام کارت بسیجی!

مرا کمی آن طرف‌تر بردند و بنا کردند به بازرسی من! تا دست‌هایش سمت جیب بلوزم رفت، از لحظه‌ای که خشاب‌ را روبرویم گرفته بود سخت‌تر گذشت، خیلی سخت‌تر! دست‌هایش را به جیبم برد، اما چیزی پیدا نکرد! نفس راحتی کشیدم… کارت و حکم‌ها نبود… این لحظه را مدیون محبت "زمان" بودم که لحظاتی قبل از دستش دادم…

۱۰ نفر از سربازان ژاندارمری خط هم اسیر شده بودند. ستون اسرا حرکت کرد!

علی‌اصغر عباسی، برادر دکتر حسن عباسی، مسئول قبضه مینی کاتیوشا هم جزء اسرا بود که البته او را در اتومبیل نگه‌داشتند. علی‌اصغر ۱۶-۱۷ ساله را در حال شلیک کاتیوشا دستگیر کرده بودند. جرم سنگی‌نتر او همراه داشتن کارت بسیجی بود که موجب می‌شد با حفاظت بیشتر او را در اتومبیل حبس کنند.

عباسی در اتومبیل نشسته بود. هیکل درشتی داشت، اما تصور می‌کنم آن‌قدر کتک خورده بود که انگار پوست و استخوان شده بود! از آن هیکل رشید و ورزیده خبری نبود.

منافقین با لگد او را از قبضه مینی‌کاتیوشا جدا کرد بودند. علی‌اصغر هم با تصور اینکه آنها نیروهای خودی‌اند و قصدشان شوخی است، بلند شده بود تا با مشت جواب آنها را بدهد که دستگیرش می‌کنند. علی‌اصغر را به ماشین انتقال دادند و آن ۱۰ سرباز ژاندارمری خارج از اتومبیل منتظر بودند. مرا کنار او نشاندند! با اینکه قبلاً همدیگر را دیده بودیم، و قیافه‌اش بسیار آشنا بود، اول نشناختمش! او هم مرا نشناخت! به او گفتم حرفی نزدی؟ گفت: «نه بابا! خیالت راحت! اما نامردها کارت شناسایی‌ام را از جیبم درآوردند! گفتم: «توکل به خدا!» روحیه دادن به هم تنها کاری بود که در این وضعیت گنگی از دستمان برمی‌آمد. هنوز هم نمی‌دانستیم چه اتفاقی افتاده!

لندکروز برگشت و ما را در تنگه سرپل ذهاب نگه داشت. تنگه‌ای که پادگان ابوذر آنجا بود و ما چند روز در آنجا جلوی عراق را گرفته بودیم. از بین اسرا فقط ما ۲ نفر را برگرداند. در آنجا ۱۰ نفر دیگر از نیروهای ژاندارمری به همراه ۲ استوار اسیر شده بودند.

 

 

 

 

 

 

 

 

*پانسمان زخم با خاک!

گویا منافقین یک تیپ از نیروهایشان آنجا استقرار دادند. از ظواهر اینگونه برمی‌آمد که هنوز از گردنه پاتاق عبور نکرده بودند و قرار بود یک گروهان راه را باز کنند و بعد بقیه نیروهای‌شان بروند.

از زمانی‌که به آنجا رسیدیم، شاید بین ۲۶-۲۵ فروند هلی‌کوپتر عراقی گردنه پاتاق را بمباران کرد. مطمئن بودم تا کرمانشاه هیچ نیرویی وجود ندارد که بخواهد جلوی اینها را بگیرد. تنها گردان حاضر در آنجا، گردان خود ما بود.

خانم‌ها و آقایانی که آنجا بودند همه اسم‌های اصلی خودشان را داشتند نه مستعار! به ما تنها یک بطری آب دادند و دیگر هیچ!

زخم‌هایم هنوز باز بود و خونریزی ادامه داشت… از عباسی خواستم کمی خاک بیارورد و روی زخم‌هایم بریزد. بچه‌های ژاندارمری هم به کمک‌ آمدند و زخم‌هایم را با خاک پوشاندند. حتی یکی از آن‌ها انگشت دستم را کشید تا شکستگی‌اش صاف شود! زخم‌هایم مثلاً با خاک پانسمان شد! عباسی به تندی به آن‌ها گفت: «نمی‌بینید خونریزی دارد؟ کاری کنید!» گفت: «خب داشته باشد! بذارید بمیرد! به درک!»

از من سؤال کردند «چه‌ کاره‌ای؟» گفتم «من پاسدار وظیفه‌ام!» گفتند «پاسدار وظیفه یعنی چه؟» گفتم «یعنی سرباز سپاه‌ام، آخوندها مرا به زور آورده‌اند! وگرنه به ژاندارمری یا ارتش می‌رفتم! به زور مرا به سپاه آوردند…» اگر مرا می‌فهمیدند رسمی سپاه هستم احتمالاً بی سؤال دخلم را می‌آوردند…

* مانور ۹ ساعته ماشین‌ آلات منافقین

پس از انتقال به پادگان، حد فاصل ۱۲ ظهر تا ۹ شب، تقریباً ۹ ساعت، تصور کنید با فاصله یک تا ۲ متر و سرعت ۵۰-۶۰ کیلومتر در ساعت، تانک، نفربر و ماشین به سمت کرمانشاه حرکت کردند! این کاروان ماشین‌ آلات سبک و سنگین از تنگه پاتاق عبور کردند و به کرند، سرپل ذهاب، سه‌راهی اسلام‌آباد تا تنگه مرصاد پیش رفتند.

این در حالی است که هیچ نیرویی به جز ۲ گردان ما در این مسیر نبود و هیچ پیش‌بینی هم برای این وضعیت نداشتیم!

*نیروی مطیع بی‌اراده

طی این ۹ ساعت، با نگهبان‌ها صحبت می‌کردیم. البته آنها از موضوع قدرت با ما حرف می‌زدند و ما بیشتر برای اینکه بفهمیم چه خبر است! دو نفر از نگهبان‌های ما خانم و تبریزی بودند. من ترکی را در تهران یاد گرفته بودم. به من گفتند «تو اهل کجایی؟» گفتم «لرم» . تا ساعت ۳ عصر بساط و صحبت و بگو بخند بین آن‌ها به راه بود.

میان نیروها قوانین بسیار عجیب و غریب حاکم بود. به‌عنوان مثال یکی از نگهبانان ما آقایی بود که فوق‌لیسانس ادبیات داشت. آن خانم‌های ترک مسئول او بودند. اگر آنها دستوری به او می‌دادند، واقعاً مثل یک چوب‌ خشک و حتی بی‌اراده‌تر از یک تکه چوب، دستور را اطاعت می‌کرد. آن‌قدر مطیع بود که من حتی در جو خشن و خفقان گارد شاهنشاهی ندیده بودم!

*بند از بندم پاره شد!

حرف‌های آن ۲ خانم ترک را متوجه می‌شدم. هر لحظه از اخبار جدید که به آن‌ها می‌رسید بسیار شادی می‌کردند. می‌گفتند «الآن رسیدند کرند!» بعد از مدتی می‌گفتند «رسیدند اسلام‌آباد» باز گفتند «رسیدند گردنه حسن‌آباد!»

فقط خدا از حالم خبر داشت… با هر خبررسانی آنها به یکدیگر، بند از بندم پاره می‌شد! تصور اینکه اگر به کرمانشاه برسند هم عذاب‌‌آور بود و واقعاً کار سخت می‌شد!

 

 

 

 

 

 

 

 

* عشقم خمینی است

آن‌ها از روی خوشحالی شروع به صحبت با ما کردند. البته تنها خوشحالی نبود، انگار که بخواهد به ما فخر فروشی کنند… به عباسی گفتند «تو برای چه به اینجا آمده‌ای؟» گفت: «برای دفاع از مملکتم!» عباسی واقعاً‌ سرنترسی داشت. ازآن جوان‌های پرشوری بود که پای آرمان‌هایشان از هیچ‌چیز کوتاه نمی‌آیند حتی جانش! حسابی کله‌شق بود. بعد ادامه داد: «من برای خمینی آمدم بجنگم. عشقم خمینی است. کافی است خمینی بگوید جان بده! خودم که هیچ، پدر و مادرم را هم سر می‌برم جلوی خمینی. عشقم این است که به مملکت خدمت کنم.»

عباسی بیخیال نمی‌شد! انگار که دنبال بهانه‌ای بوده تا حرف‌هایش را بزند! توپ را به زمین آنها انداخت و ادامه داد «من و تو باید در یک جبهه باشیم. تو اصلاً چرا آنجا هستی؟» سن‌اش اصلاً به این حرف‌ها نمی‌خورد. دائماً با اشاره و فشار دست می‌خواستم ساکتش کنم. می‌دانستم اینها اگر از کوره در بروند یک خشاب را روی او خالی می‌کنند. بی‌توجه به علامت‌هایم که شاید به التماس شباهت داشت رو به من گفت «من نمی‌توانم! باید جواب اینها را بدهم!» باز رو به آنها کرد و گفت: «خب تو برای چه آمده‌ای بجنگی.» گفت: «من هم برای مملکتم!» عباسی گفت: «کدام مملکت؟ مملکتی که با عراقی‌ها همراه شدید؟»

آن وقت افسران عراقی‌ هم به پادگان رسیدند. تانک‌های عراقی زیادی هم به فاصله نزدیک آنجا رسیده بودند، این را هم از حرف‌هایشان با منافقین فهمیدیم. خانم‌ها در ملاقات افسران عراقی به آنها دست می‌دادند! عباسی سریع رو به آن خانم‌ها کرد و گفت: «نگاه کن! نگاه کن! تو اصلاً شعور و ادب نداری! این‌ها نامحرم‌اند! تو راحت با آن‌ها دست می‌دهی بعد می‌گویی می‌خواهم از مملکت دفاع کنم؟! اگر واقعاً دفاع می‌کردید باید الآن در یک جبهه باشیم!»

یکی از آن‌ها گفت: «این خیلی زبان دراز است. اگر یک خشاب روی مغزش خالی شود حساب کار دستش می‌آید…»

تا این را شنید، انگار پوزخند بزند گفت: «تو چه می‌گویی؟ من روزی که از مادرم خداحافظی کردم آرزوی شهادت داشتم و دنبال این بودم!» بعد مثل یک مرد پرقدرت و صلابت ادامه داد: «اگر مردی بزن…!»

عباسی دست‌بردار نبود… رو به آن نگهبان گفت: «تو دبیری و لیسانس داری. به نظر شما خمینی انقلاب کرد یا شما؟» گفت: «معلوم است که ما! ما پادگان‌ها را تصرف کردیم.»

انگار که من هم نطقم باز شده باشد، سریع گفتم: «شاید شما نقش داشتید، اما اسلحه پادگان را تصرف نکرد! شما فکر می‌کنید سقوط پادگان‌ها از زور اسلحه شما بود؟ من آن زمان سرباز گارد بودم. گارد اگر می‌خواست پادگان را خالی کند مردم را قتل عام می‌کرد.» یک لحظه فهمیدم نباید این را می‌گفتم! خدا خدا می‌کردم نفهمیده باشد… خدا را شکر نفهمید؛ پادگان و سربازی را!

عباسی اما پرشورتر ادامه داد: «تو دروغ می‌گویی! مگر نمی‌گویی شما انقلاب را پیروز کرده‌اید؟ در ایران می‌ماندی و در جایگاه معلم، به منِ شاگرد اثبات می‌کردی که امام به ما خیانت می‌کند تا همان طور که پشت امام را پر کرده بودیم، پشت امام را خالی می‌کردیم. به حساب حرف شما!» تا در توجیهات کم می‌آوردند، خانم‌ها فریاد می‌زدند «خفه شو، خفه شو! نفسشو ببند!»…

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته محبت قهرمان پرور