RSS
 

بایگانی برای اسفند, ۱۳۹۴

۴۸۱-چرا پیامبر خدا آن همه زن داشته؟+ محبت به زن

۲۸ اسفند

يكى ديگر از اعتراضاتى كه (از سوى كليسا) بر مسأله تعدد زوجات رسول خدا (ص) شده اين است كه (اصحاب كليسا) گفته ‏اند: تعدد زوجات جز حرص در شهوترانى و بى طاقتى در برابر طغيان شهوت هيچ انگيزه ديگرى ندارد و رسول خدا (ص) براى همين جهت تعدد زوجات را براى امتش تجويز كرد و حتى خودش به آن مقدارى كه براى امت خود تجويز نموده (چهار همسر) اكتفاء ننموده و عدد همسرانش را به نه نفر رسانيد.(۱)

اين مساله به آيات متفرقه زيادى از قرآن كريم ارتباط پيدا می كند كه اگر ما بخواهيم بحث مفصلى كه همه جهات مساله را فرا گيرد آغاز كنيم، على القاعده بايد اين بحث را در تفسير يك يك آن آيات بياوريم و به همين جهت گفتگوى مفصل را به محل مناسب خود می گذاريم و در اينجا بطور اجمال اشاره ‏اى می‏ نمائيم:

ابتدا لازم است كه نظر ايراد و اشكال‎كننده را به اين نكته معطوف بداريم كه تعدد زوجات رسول خدا (ص) به اين سادگی ها كه آنان خيال كرده‏ اند نبوده و انگيزه آن جناب از اين كار زياده‎روى در زن دوستى و شهوترانى نبوده است، بلكه در طول زندگى و حياتش هر يك از زنان را كه اختيار می ‏كرده، به طرز خاصى بوده است.al

اولين ازدواج آن حضرت با خديجه كبرا عليها‎السلام بوده، و حدود بيست سال و اندى از عمر شريفش را (كه تقريبا يك ثلث از عمر آن جناب است) تنها با اين يك همسر گذراند و به او اكتفاء نمود، كه سيزده سال از اين مدت بعد از نبوت و قبل از هجرتش از مكه به مدينه بوده.

آن گاه -در حالى كه- هيچ همسرى نداشت، از مكه به مدينه هجرت نموده و به نشر دعوت و اعلاى كلمه دين پرداخت و آن گاه با زنانى كه بعضى از آنها باكره و بعضى بيوه و همچنين بعضى جوان و بعضى ديگر عجوز و سالخورده بودند ازدواج كرد و همه اين ازدواج ‏ها در مدت نزديك به ده سال انجام شد و پس از اين چند ازدواج، همه زنان بر آن جناب تحريم شد، مگر همان چند نفرى كه در حباله نكاحش بودند. و معلوم است كه چنين عملى با اين خصوصيات ممكن نيست با انگيزه عشق به زن توجيه شود، چون نزديكى و معاشرت با اينگونه زنان آن هم در اواخر عمر و آن هم از كسى كه در اوان عمرش ولع و عطشى براى اين كار نداشته، نمیتواند انگيزه آن باشد.

علاوه بر اينكه هيچ شكى نداريم در اينكه بر حسب عادت جارى، كسانى كه زن دوست و اسير دوستى آنان و خلوت با آنانند، معمولا عاشق جمال و مفتون ناز و كرشمه ‏اند كه جمال و ناز و كرشمه در زنان جوان است كه در سن خرمى و طراوتند و سيره پيامبر اسلام از چنين حالتى حكايت نمی كند(۲) و عملا نيز ديديم كه بعد از دختر بكر، با بيوه زن و بعد از زنان جوان با پيره زن ازدواج كرد، يعنى بعد از ازدواج با عايشه و ام حبيبه جوان، با ام سلمه سالخورده و با زينب دختر جحش، كه در آن روز بيش از پنجاه سال از عمرشان گذشته بود ازدواج كرد.

از سوى ديگر زنان خود را اختیار داد بين بهره‏ ورى و ادامه به زندگى با آن جناب و طلاق و در صورت ادامه زندگى با آن حضرت، آنان را بين زهد در دنيا و ترك خود آرايى و تجمل مخير نمود- اگر منظورشان از همسرى با آن جناب، خدا و رسول و خانه آخرت باشد- و اگر منظورشان از آرايش و تمتع و كام گيرى از آن جناب دنيا باشد. آيه زير شاهد بر همين داستان است:

« يا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُلْ لِأَزْواجِكَ إِنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ الْحَياةَ الدُّنْيا وَ زِينَتَها فَتَعالَيْنَ أُمَتِّعْكُنَّ وَ أُسَرِّحْكُنَّ سَراحاً جَمِيلًا وَ إِنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الدَّارَ الْآخِرَةَ فَإِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِناتِ مِنْكُنَّ أَجْراً عَظِيماً »

« هان اى نبى به همسرانت بگو اگر زندگى دنيا و زينت آن را می خواهيد بيائيد تا شما را از دنيا بهرمند كنم و بخوبى و خوشى طلاقتان دهم، و اگر خدا و رسول و خانه آخرت را می خواهيد بدانيد كه خداى عز و جل براى زنان نيكو كار شما اجرى عظيم آماده كرده است. »  سوره احزاب، آيه ۲۹

و اين معنا هم بطورى كه ملاحظه می كنيد با وضع مرد زن دوست و جمال‏ پرست و عاشق وصال زنان، نمی سازد!

پس براى يك دانشمند اهل تحقيق اگر انصاف داشته باشد، راهى جز اين باقى نمی‏ ماند كه تعدد زوجات رسول خدا (ص) و زن گرفتنش در اول بعثت و اواخر عمر را با عواملى ديگر غير زن دوستى و شهوترانى توجيه كند.

و اينك در توجيه آن می ‏گوئيم دلایل ازدواج های پیامبر اسلام را:

رسول خدا (ص) با بعضى از همسرانش به منظور كسب نيرو و به دست آوردن اقوام بيشتر و در نتيجه به خاطر جمع‏ آورى يار و هوادار بيشتر ازدواج كرد.

و با بعضى ديگر به منظور جلب نمودن و دلجويى و در نتيجه ايمن شدن از شر خويشاوند آن همسر ازدواج فرمود

و با بعضى ديگر به اين انگيزه ازدواج كرد كه هزينه زندگيش را تكفل نمايد و به ديگران بياموزد كه در حفظ ارامل و پير زنان از فقر و مسكنت و بى كسى كوشا باشند، و مؤمنين رفتار آن جناب را در بين خود سنتى قرار دهند

و با بعضى ديگر به اين منظور ازدواج كرد كه با يك سنت جاهليت مبارزه نموده و عملا آن را باطل سازد

كه ازدواجش با زينب دختر جحش به همين منظور بوده است، چون او نخست همسر زيد بن حارثه (پسر خوانده رسول خدا (ص)) بود و زيد او را طلاق داد و از نظر رسوم جاهليت ازدواج با همسر پسر خوانده ممنوع بود، چون پسر خوانده در نظر عرب جاهلى حكم پسر داشت، همانطور كه يك مرد نمیتواند همسر پسر صلبى خود را بگيرد، از نظر اعراب ازدواج با همسر پسر خوانده نيز ممنوع بود، رسول خدا (ص) با زينب ازدواج كرد تا اين رسم غلط را بر اندازد، و آياتى از قرآن در اين باب نازل گرديد.(۳)

و ازدواجش با سوده دختر زمعه به اين جهت بوده كه وى بعد از بازگشت از هجرت دوم از حبشه همسر خود را از دست داد و اقوام او همه كافر بودند و او اگر به ميان اقوامش برمی‏‎گشت يا به قتلش می‏ رساندند و يا شكنجه‏ اش می كردند و يا بر برگشتن به كفر مجبورش می‏ كردند لذا رسول خدا (ص) براى حفظ او از اين مخاطر با او ازدواج نمود.

و ازدواجش با زينب دختر خزيمه اين بود كه همسر وى عبد اللَّه بن جحش در جنگ احد كشته شد و او زنى بود كه در جاهليت به فقرا و مساكين بسيار انفاق و مهربانى می‏كرد و به همين جهت يكى از بانوان آبرومند و سرشناس آن دوره بود و او را مادر مساكين ناميده بودند، رسول خدا (ص) خواست با ازدواج با وى آبروى او را حفظ كند (و فضيلت او را تقدير نمايد).

و انگيزه ازدواجش با ام سلمه اين بود كه وى نام اصليش «هند» بود و قبلا همسر عبد اللَّه بن ابى سلمه پسر عمه رسول خدا (ص) و برادر شيرى آن جناب بود و اولين كسى بود كه به حبشه هجرت كرد، زنى زاهده و فاضله و دين دار و خردمند بود، بعد از آنكه همسرش از دنيا رفت رسول خدا (ص) به اين جهت با او ازدواج كرد كه زنى پير و داراى ايتام بود و نمی‏ توانست يتيمان خود را اداره كند.

و ازدواجش با صفيه دختر حى بن اخطب بزرگ يهوديان بنى النضير به اين علت صورت گرفت كه پدرش ابن اخطب در جنگ بنى النضير كشته شد و شوهرش در جنگ خيبر به دست مسلمانان به قتل رسيده بود و در همين جنگ در بين اسيران قرار گرفته بود، رسول خدا (ص) او را آزاد كرد و سپس به ازدواج خودش در آورد، تا به اين وسيله هم او را از ذلت اسارت حفظ كرده باشد و هم داماد يهوديان شده باشد. و يهود به اين خاطر دست از توطئه عليه او بردارند.

و سبب ازدواجش با جويريه كه نام اصليش «برة» و دختر «حارث»، بزرگ يهوديان بنى المصطلق بود، بدين جهت بود كه در جنگ بنى المصطلق مسلمانان دويست خانه ‏وار از زنان و كودكان قبيله را اسير گرفته بودند، رسول خدا (ص) با جويريه ازدواج كرد تا با همه آنان خويشاوند شود، مسلمانان چون اوضاع را چنين ديدند گفتند: همه اينها خويشاوندان رسول خدا (ص) هستند و سزاوار نيست اسير شوند، ناگزير همه را آزاد كردند و مردان بنى المصطلق نيز چون اين رفتار را بديدند تا آخرين نفر مسلمان شده و به مسلمين پيوستند و در نتيجه جمعيت بسيار زيادى به نيروى اسلام اضافه شد و اين عمل رسول خدا (ص) و آن عكس العمل قبيله بنى المصطلق اثر خوبى در دل عرب به جاى گذاشت.

و ازدواجش با ميمونه كه نامش «بره» و دختر حارث هلاليه بود، به اين خاطر بود كه وى بعد از مرگ شوهر دومش ابى رهم پسر عبد العزى، خود را به رسول خدا (ص) بخشيد تا كنيز او باشد، رسول خدا (ص) در برابر اين اظهار محبت او را آزاد كرد و با او ازدواج نمود و اين بعد از نزول آيه ‏اى بود كه در اين باره نازل شد.(۴)

و سبب ازدواجش با ام حبيبه (رمله) دختر ابى سفيان اين بود كه وقتى با همسرش عبيد اللَّه بن جحش در دومين بار به حبشه مهاجرت نمود، شوهرش در آنجا به دين نصرانيت در آمد و خود او در دين اسلام ثبات قدم به خرج داد. و اين عملى است كه بايد از ناحيه اسلام قدردانى بشود، از سوى ديگر پدرش از سر سخت‏ ترين دشمنان اسلام بود و همواره براى جنگيدن با مسلمين لشكر جمع می‏كرد، رسول خدا (ص) با او ازدواج كرد تا هم از عمل نيكش قدردانى شود، و هم پدر او دست از دشمنى با او بردارد و هم خود او از خطر محفوظ بماند.

ازدواجش با حفصه دختر عمر نيز بدين جهت بود كه شوهر او خنيس بن حذافه در جنگ بدر كشته شد و او بيوه زن ماند.

و تنها همسرى كه در دختريش با آن جناب ازدواج كرد عايشه دختر ابى بكر بود.(۵)

بنا بر اين اگر در اين خصوصيات و در جهاتى كه از سيره آن جناب در اول و آخر عمرش در اول بحث آورديم و در زُهدى كه آن جناب نسبت به دنيا و زينت دنيا داشت و حتى همسران خود را نيز بدان دعوت می كرد دقت شود، هيچ شكى باقى نمی ماند در اينكه ازدواج هاى رسول خدا (ص) نظير ازدواج هاى مردم نبوده، به اضافه اينكه رفتار آن جناب با زنان و احياى حقوق از دست رفته آنان در قرون جاهليت و تجديد حرمت به باد رفته‏ شان و احياى شخصيت اجتماعيشان، دليل ديگرى است بر اينكه آن جناب زن را تنها يك وسيله براى شهوترانى مردان نمی ‏دانسته و تمام همش اين بوده كه زنان را از ذلت و بردگى نجات داده و به مردان بفهماند كه زن نيز انسان است حتى در آخرين نفس عمرش نيز سفارش آنان را به مردان كرده و فرمود:" الصلاة الصلاة و ما ملكت ايمانكم لا تكلفوهم ما لا يطيقون، اللَّه اللَّه فى النساء فانهن عوان فى ايديكم" (6)، (تا آخر حديث).

و سيره ‏اى كه آن جناب در رعايت عدالت بين زنان و حسن معاشرتشان و مراقبت حال آنان داشت مختص به خود آن جناب بود كه ان شاء اللَّه در مباحث آينده كه در باره سيره آن جناب بحث خواهيم كرد، رواياتى و اشاره‏اى به اين جهت نيز می آوريم، و اما اينكه چرا براى آن جناب بيش از چهار زن جايز بوده، پاسخش اين است كه اين حكم مانند روزه وصال يعنى چند روز به يك افطار روزه گرفتن، از مختصات آن جناب است و براى احدى از امت جايز نيست، و اين مساله براى همه امت روشن بود و به همين جهت دشمنانش مجال نداشتند كه به خاطر آن و به جهت تعدد زوجات بر آن جناب خرده بگيرند، با اينكه همواره منتظر بودند از او عملى بر خلاف انتظار ببينند و آن را جار بزنند.

ترجمه تفسیر المیزان (علامه طباطبایی ره)، ج ۴ صفحه ۳۰۷ تا ۳۱۱
عنوان مطلب: بحث علمى ديگر مربوط به تعدد زوجات رسول خدا (صلی الله علیه و آله)


توجه: متن پاورقی ها در تفسیر المیزان نیامده است و برای تفیهم بیشتر مظلب است.

۱. لازم به ذکر است که رسول گرامی اسلام تنها ۹ زن دائم داشته اند و این سیره مختص خود ایشان بوده است نه کس دیگری.

۲. یعنی با توجه به زندگی نامه حضرت، چنین اعمالی هیچ گاه از او دیده نشده و در تاریخ ثبت نگردیده است.

۳. در این مورد خاص گفته اند پیغمبر این ازدواج بسیار برایش سخت و سنگین بود، لذا آیه نازل شد و به او دستور داده شد که باید این ازدواج صورت گیرد تا این سنت غلط شکسته شود.

۴. در این مورد اصطلاحاً می گویند آن زن، خود را به پیامبر حبه کرد! یعنی خود را به او بخشید و اظهار کنیزی کرد، آیه آمد و گفت که حالا که خود را به رسول ما بخشیده، با او ازدواج کند.

۵. پيامبر اسلام (ص) در سال دهم بعثت و دوم هجرت عايشه را به همسري گرفت. وى، دختر ابوبكر است و در اواخر سال دوم هجرت به خانه رسول‏ اللَّه‏ صلى الله عليه وآله آمد ؛ هرچند كه در ماه‏هاى پايانى پيش از هجرت، به عقد درآمده بود (سير اعلام النبلاء، ج ۳، ص ۴۳۵ ). دو مسئله‏اى كه در بين مردم مشهور است، از نظر تاريخى ثابت نيست ؛ يكى ۹ ساله بودن عايشه هنگام ازدواج و ديگرى حسن جمال او! بسيارى از مورخان، سن عايشه را در هنگام ازدواج، ۱۷ يا ۱۸ سال ثبت كرده‏اند و از نظر كمالات و زيبايى نيز او را ضعيف شمرده‏اند. ازدواج با عايشه، يك حركت سياسى محسوب مى‏شد ؛ چون پيامبر پس از درگذشت ابوطالب و خديجه، زير فشار فراوان از طرف دشمنانى سرسخت چون ابولهب و ابوجهل بود و به شدّت به حمايت قبايل مختلف ديگر نياز داشت. ابوبكر نيز نفوذ قبيله‏اى بسيارى داشت و نيز خودش از پيامبر تقاضاى ازدواج با عايشه كرد ؛ از اين رو، رد تقاضاى او به مصلحت نبود ؛ زيرا محكم‏ترين رابطه در ميان عرب جاهلى، رابطه خويشاوندى بود و پيامبر، براى شكستن اتحاد دشمنان و جلب حمايت قبايل، به اين كار اقدام نمود. تفاوت سن ميان مرد و زنى كه با هم ازدواج مى‏كنند، در جوامع بدوى، قابل قبول بوده، هيچ قباحت و زشتى نداشته است و آن را يك عمل غير اخلاقى نمى‏دانستند. به طور كلى، رسوم و قواعد اجتماعات قبيله‏اى آن دوران را نبايد با جوامع مدنى و پيشرفته امروز مقايسه كرد. در اين باره بايد دانست با توجه به فرهنگ آن روزگار، گاهي براي اداي احترام به يک شخصيت و يا براي ابراز علاقه يک قبيله به قبيله ديگر ازدواج هايي صورت مي پذيرفت به طوري که اگر طرف مقابل نمي پذيرفت به عنوان رد احترام و گاهي در حد اعلام تنفر و اعلان جنگ بود. به اين نکته هم توجه کنيد که عايشه قبلا شوهر داشته است نه اينکه بي شوهر باشد .اين نکته را در الصحيح من سيره النبي آورده است .

۶. نماز، نماز و بردگانى كه در ملك شمايند زنهار كه ما فوق طاقتشان بر آنان تحميل نكنيد، خدا را خدا را در زنان كه آنان مقهور و زير دست شمايند. (سيره حلبى ج ۳ ص ۴۷۳)


اگر مي خواهيد بيشتر از اين درباره اين موضوعات اطلاعات به دست بياوريد مي توانيد به اين كتاب ها مراجعه كنيد:
۱. ازواج النبي(ص)، دكتر موسي شاهين لاشين. ۲. ازواج النبي(ص) و اولاده، ابوعبيده معمر بن مثني. ۳. همسران رسول خدا، عقيقي بخشايشي. ۴. تعدد نساء الانبياء، احمد عبد الوهاب. ۵. نگرشي كوتاه به زندگي پيامبر، مؤسسه در راه حق. ۶. نساء النبي(ص) و اولاده، محمد جواد سعيدي. ۷. الميزان، ج ۴ عربي. ۸. تفسير نمونه، ج ۱۷، ص ۳۸۱. ۹. الصحيح من سيره النبي الاعظم، سيد جعفر مرتضي عاملي.

 

 

 

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته محبت قهرمان پرور

 

۴۷۹- چشم و حساسیت آن به اشعه مخالف در زنان و مردان

۲۸ اسفند

پـوشـش و مـغـز

« به مردان مؤمن بگو: نگاههای خود را بگيرند (یعنی به همه جای مردم نگاه نکنند) و باسن خود را نيز بپوشانند. اينکار آنها را برجسته ترمی کند. خدا می داند که آنها (يعنی: غير مسلمانها) چه پوشاکهائی را خواهند ساخت ـــ همينطور به زنان مؤمن نيز بگو: نگاه خود را بگيرنـد (یعنی به همه جای مردم نگاه نکنند) و باسن خود را بپوشانند و زيبائی خود را جز آنچه از آن ظاهر شده (یعنی زیبائی پوشاک و زیور آلات) نشان ندهند، و روسری خود را نيز روی گريبان خود بيندازند، و زیبائی ساختگی بدنِ خود را جز به شوهران، پدران، پدران شوهر، فرزندان، فرزندان همسر، برادران، فرزندان برادر، فرزندان خواهر، زنانِ خود (یعنی زنان مسلمانی که با آنها نشست و برخاست دارند)، (زنان) مستخدم خود، مردان همراهی که احساس جنسی ندارند (یعنی مردان پیر، معلول، دیوانه و غیره که توسط خانواده نگهداری میشوند)، و بچه هائی که هنوز از جاهای جنسی زنان چیزی نمی دانند، به کسی دیگر نشان ندهند. و پای خود را زمین نزنند که دیگران بدانند چه زیور آلات پنهانی دارند (یعنی با در آوردن سر و صدای زیور آلات، خود و زیور آلات خود را مطرح نکنند). و با آرزوی رستگاری، همه شما ایمانداران با توبه (یعنی با عوض کردن اینگونه تفکرات و رویه خود) به طرف خدا برگردید». ( نور ۳۰ــ۳۱).

زینت بمعنی «زیبائی ساختگی» است (یعنی زیبائی ای که از خود شئ نیست. مانند تصویر مینیاتوری روی کوزه، که از خودِ کوزه نیست بلکه روی آن نقاشی شده است). و به هر چیزی که چیزی را زیبا می کند و می آراید زینت اطلاق می شود .

 زینتِ اولی در آیه مربوط به زیبائیهای ساختگی روی پوشاک (مانند زیبائی سر آستین که در تصویر می بینیم)، و همینطور زیور آلاتی است که انسان آنها را در دست، گردن، پا، گوش و بینی نصب می کند یا می آویزد. مانند این مدلهای قدیمی که در تصویر می بینیم و سر و صدا ایجاد می کنند. "زینت" دومی در آیه زیبائی ساختگی بدن است. یعنی زیبائی برجستگی سینه توسط سوتین، یا زیبائی چهره  و پا و دستها بشکلی در تصویر  می بینیم). و آخرین زینت در آیه به معنی زیور آلاتی است که در دست و گردن و پاها و گوش و بینی نصب کرده می شود یا آویخته می شود. و فروج جمع فرج است بمعنی شکاف، و از جمله به قسمت باسن بدن انسان که بدن در آنجا شکاف برمیدارد فرج اطلاق شده است. و در آیه به این معنی بکار گرفته شده است.

نکات آيه:

۱ـــ پوشاکهای آينده توسط غير مسلمانها تغيير داده خواهد شد:

آمـدن فعل « يَـصْـنـَعـُونَ» پس از صفت « خَـبـيـرٌ» انجام فـعـل را به آينده موکول می کند. (يعنی اگر گفته بود: اِنَّ اللهَ  بـِما يَـصْـنـَعـُونَ خَـبـيـرٌ» در آنصورت جمله به اين معـنی می شد که: خدا از پوشاکی که تـولـيـد می کـنـند (يعنی در همان زمان گفـتـنِ ايـن آيـه توليد می کرده اند) اطـلاع دارد. ولی وقـتی می گـويـد: «اِنَّ اللهَ خَـبـيـرٌ بـِمـا يَـصْـنـَعـُونَ» به اين معـنی می شود که خدا می داند در آينده چه لباسهائی را خواهند ساخت. و ضـمـير جمع «واو» بـه معـنی «آنها» کـه فـاعـلِ فـعـلِ «يَصْـنـَعـُونَ» به مـعـنـی «مـی سازند» است مربوط به "غـيـر مـسـلـمانان" است. علت اينکه آيه خطاب به محمد می گويد که به "زنـان و مـردان مـؤمـن" بگـويـد نـيز برای بالا بردن شأن آنها است.

در گـذشـتـه مـردم دنـيـا (بـا کـمـی اختلاف ميان لباس زن و مرد) پـوشـاکـهـای گـشـاد می پوشـيده اند (امروزه نيز برخی از اقوام پوشش سنتی خود را همچنان حـفظ کرده اند). به اين خاطر نيز قرآن در رابطه با پوشش آن دوره چيزی نگـفـتـه است. ولی برای عـصـر مـا کـه لـبـاسهای تنگ بکار گرفـته شده و چـنانکه آيه پيش بينی آن نيز کرده توسط غير مسلمانان اختراع شده، برای مؤمنين پوشش تعيين کرده است.

۲ـــ مؤمنين باسن خود را بپوشانند (برجسته نکنند) و عادی نگاه کنند:

هر يک از رهنمودها و تحريمات قرآن دلايلی دارد. مـثلا دلـيـل تـحريم خوردن خون اينست که وقتی خون با هوا تماس پيدا می کند سمی می شود و می تواند بيماری زا باشد. نـوع نـگـاه کـردن و پـوشـشـی کـه (برای زنـان و مـردان مـؤمن) تعيين نموده نيز دليل دارد. دليل آن چيست؟

مسائل جنسی از مسائل غريزی است. دقـيقـاً مانند مسئله گرسنگی و غـذا. رابطه انسان با غذا چگونه است؟ با ديدن غـذا هـمه افکار انسان سريعا  به فـراموشی سپرده می شود. چون وقتی دهان آب می اندازد اشتها بر هوش و فهم و درک انسان پيروز می شود. نگاه به غذا و بوی غـذا حـواس انـسـان را تـحـريک میکـنـد: چـشـم و بـيـنـی سـيگنالهائی را می گيرند که مغز از آنها بهره مند می شود، درست مانند بهره مندی آن از طريق سيگـنـالـهائی که اعصاب سـطـح بدن در اثر تماس با اشياء به مغز می فـرستند و مغز از آنها بهره مند می شود.

چـشـمـهـا نيز در خوردن به سهم خود بنوعی می خورند. به این معنی که عادت در اشـتـها نقش زيادی بازی می کند. يعنی چشمها از طريق اعصاب به مغز اطلاع مـی دهـنـد کـه مثلاً غـذا آشـنـا است يا نه، همينطور غذا چه رنگ درست شـده، و غذا و سـفــره چقدر دلنشين و زيبا چيده شده، و فضا چگونه پرداخته شده، و مواردی از اين قـبيل، و به این ترتیب وعـده لذت داری و لـذت بـخـشـی آن را بـه مـغـز می دهـند.

مـسئله جنسی نيز  دقيقاً مانند مسئله گرسنگی و غذا است. يک نگاه به يک اندام جنسی کافی است که آتش نـيـروی جـنـسی انسان را و شعله ور کند.  بررسی های عـلـمی که با دوربينهای مـخـفی انجام شـده نشان می دهد که مـردان: در اولين نگاه خود به زنان، ابتدا به چشم آنها نگاه می کنند. بعد نگاه خود را به قسمتهای پائين تر بدن می برند (يعنی: به پستانها و باسن نگاه می کنند). با ديدن موارد مزبور بدن بيننده برخی واکـنـشـهـای فـيـزيـولـوژيکـی  نشان می دهد. احساس تحريک شـده توسط نگاه يا بو (يا تماس) به بخـشهای مختـلـف مربوطه در مغز می رود و آنجا روی آن کار می شود. وقـتی آن تحريک مربوط به احساسات، بعنوان يک مسئله جنسی تهييج کننده فهميده می شود، سيستم عصبی  مربوطه وسـيـلـه تحريک و بکار اندازی اندامهای جنسی بعدی را فـراهم می کند. (ايـن مطالب مربوط به مسائل جنسی از کتابِ سوئدی "انسان معجزه گرفته شده که يک کتاب علمی است و توسط محققين در قرن بيستم نوشته شده، و بحث آن بدن انسان است).

نقش چشم در برخورد با مسائل جنسی نيز مانند نـقـش آن در برخورد با غذا است. يعنی چشمها نيز مانند اعصاب حسی در سطح بدن سيگنالهائی به مغز می فرستند و مغز از آنها بهره مند می شود. بنابراين لـخـت بـيرون آمـدن يا برجسته اندام پوشيدن (يعنی مثلا شـلـوار و پيراهـن تنگ پوشيدن و باسن و سينه خود را برجسته نمودن) جز اينکه زن پيش از هر چيز خـود را در مـعـرض بهره وری و استثمار جنسی قـرار بـدهـد و فـضای حسـرت و حسادت  برای ديگران ايجاد کند، هـيچ دسـتاورد ديگری نه برای خود و نه ديگران هـيچکدام ندارد.

پوششی که قرآن برای مؤمنين تعيين نموده چنانکه در ترجمه آيه ديديم: انداختن روسری روی گريبان و انداختن پيراهن روی باسن (يا پوشيدن هـر لـباس ديگری که باسن و بدن برجـسته نباشـد) می باشد که يکی از حالات آن در اين تصوير می بينيم. اين نوع از پوشش چنانکه گفـتيم قـرآن برای زنان مـؤمن تعيين نمـوده است، (يعنی آيه خطاب به مـؤمنين است). و «مؤمنين» يعنی: کسانيکه به خدا و روز رستاخيز ايمان دارند و می خواهند رهنمودهای مذهبی را در زنـدگی خود بکار بگيرند تا رستگار شوند". نه ايـنکه بعنوان يک اجبار مذهبی برای زنان تعيين کرده باشد. و اين آيه نيز از آيات «محکم» است. يعنی هـميشه بقوت خود باقی است و ارتباطی به زمان و و مکان و شرايط ندارد. (پيش از اين گفـتيم که "مسائل جنسی" از مسائل غريزی است. غريزه نـيز "قرن اول و قـرن بيستم" نمی شناسـد،  "شرق و غرب" نمی شناسـد، "انسان وحشی و انسان متمدن" نمی شناسد، "آدم با سواد و بی سواد" نمی شناسد، "آدم با فـرهنگ و بی فـرهنگ" و غيره را نمی شناسـد. بنابر این هر چقدر که دنیا عوض بشود و زندگی و امکانات زندگی عوض بشود، تغییری در غریزه ایجاد نمی شود و معنی و موضوعیت و مبنای علمی این آیه همچنان به قوت خود باقی خواهد بود).

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته محبت قهرمان پرور

 

۴۷۸- انسان کریم با فرشتگان مکرمون چه تفاوتی دارد؟

۲۸ اسفند
با توجه به آيات ۲۶ و ۶ سوره انبياء و تحريم که فرشتگان را فرمان‌بر امر خداوند دانسته و کفته است که از امر او سرپيچي نمي‌کنند و مطالبي که در تفاسير آمده که فرشتگان صرفاً در حال حمد و ثناي پروردگار بدون وقفه هستند، بر چه اساس در برابر دستور خداوند جهت سجده به حضرت آدم سوال کردند و به نوعي در وهله اول سرپيچي کردند؟ آيا اين به معناي تناقض در این آیات نیست؟! آیا این به معنای مختار بودن فرشتگان نیست؟!

چرا ملائکه در وهله اوّل از دستور سجده بر آدم ـ عليه السلام ـ سرپيچي کردند؟ پاسخ اين است که ملائکه به هيچ وجه در مقابل اين دستور سرپيچي نکردند. مطابق متن صريح قرآن_ مذکور در ۷ جاي قرآن ـ ملائکه بلافاصله پس از دستور سجده، بر آدم ـ عليه السلام ـ سجده کردند: فسجد الملائکة۱ يا فسجدوا۲ حتي اين سجده بلافاصله پس از ديدن روح الهي در وجود آدم ـ عليه السلام ـ و پيش از تعليم اسماء الهي بوده است، نه پس از آن (مطابق آيه ۷۲ سوره ص و ۲۹ سوره حجر)، که اگر پس از تعليم اسماء بود، ديگر فخري براي ملائکه نبود.
نتيجه اين که پرسش و پاسخ مطرح شده، پيش از امر به سجده بوده است.
پس: سؤال ملائکه در برابر دستور خداوند جهت سجده بر حضرت آدم ـ عليه السلام ـ بر چه اساسي بود؟ در پاسخ به اين سؤال دو نکته گفتني است: نکته يکم اين که همان گونه که گفته شد سؤال ملائکه در برابر دستور سجده نبود، بلکه درباره چرايي قرار دادن خليفه بر روي زمين بود.
مطابق آيه ۳۰ سوره بقره، سؤال ملائکه پس از اعلام اين مطلب از سوي ذات مقدس پروردگار عرض شد که: من مي‌خواهم بر روي زمين خليفه‌اي قرار دهم. پس هنوز دستور به سجده صادر نشده بود. امّا نکته دوّم: سؤال ملائکه از چه بود؟ از حکمت اين کار؛ در واقع ملائکه با سؤالي استعلامي (و نه انکاري يا اعتراضي) و با اعتراف و تأکيد بر عليم و حکيم دانستن خداوند( انک انت العليم الحکيم (بقره/۳۰))، مي‌خواستند از حکمت اين کار مطلع شوند، که چگونه است که ايشان نمي‌توانند خليفه، خدا شوند، ولي انسان زميني، که ممکن است فساد و خون‌ريزي کند ـ مي‌تواند؟! پس سؤال ملائکه براي آگاهي از حکمت اين کار بود، امّا: آيا ايشان اجازه پرسيدن اين سؤال را داشتند يا خير؟
با عنايت به آيه شريفه "عباد مکرمون، لا يسبقونه بالقول".3 ملائکه بي اذن الهي زبان به سخن نمي‌گشايند. پس قطعا ايشان در طرح اين سؤال از جانب پروردگار مأذون بوده‌اند؛ بلکه مي‌توان گفت اساسا طرح مسأله قراردادن خليفه بر روي زمين، از جانب پروردگار (به صورت ابتدايي) حالتي مثل نظرخواهي از ملائکه را در قبال اين مسأله دارد و گويا از ايشان خواسته مي‌شود که نظر خود را درباره اين مطلب ارائه کنند. شايد بتوان گفت با عنايت به آيه کريمه "و هم بأمره يعملون"( 27/ سوره انبياء) پس از طرح اين مسأله، وقتي اذن الهي مبني بر سخن گفتن ملائکه صادر شده، ديگر شايد ساکت ماندن ايشان بي‌ادبي تلقي شود نه سخن گفتنشان!
آيا اين به معناي اختيار ملائکه است؟ ملائکه هم موجوداتی مختار‌اند. دلايل این امر را در قرآن اینگونه مي‌توان بر شمرد:
۱. متوجه شدن مسئوليت مناسب به فرشتگان: مانند آنچه در امتثال امر خداوند به فرشتگان در سجده به آدم ـ عليه السلام ـ ديده مي شود. اين امر الهي يک مسأله جبري نبوده است. استکبار شيطان و امتناع او از سجده نشان مي‌دهد همان طور که امتناع او اختياري بوده، اطاعت فرشتگان نيز اختياري بوده است؛ چرا که اگر سجده فرشته‌ها جبري بود، شيطان مي‌توانست اعتراض کند که فرشته‌ها مجبور بودند و سجده کردند، اگر مرا هم مجبور مي‌کردي من هم سجده مي‌کردم.
۲. عظمت وجودي فرشتگان: قرآن ملائکه را "عباد مکرمون" يعني اکرام شده معرفي مي‌کند. لذا فرشته‌ها قابل مقايسه با موجودات پايين‌تر از انسان (حيوانات و نباتات و جمادات) نيستند. وقتي موجودات مذکور طبق آيه شريفه "أتينا طائعين" (ما با اختيار امر تو را امتثال کرديم)، اختيار داشته باشند، چه طور فرشتگان بهره از اختيار نداشته باشند، که اگر اين گونه باشد، جمادات از فرشته‌ها اشرف و با عظمت‌تر خواهند بود. اساسا واژه گرامي و اکرام شده براي موجود صاحب اراده و اختيار به کار مي‌رود و موجودي که اراده نداشته باشد و مختار نباشد گرامي و مکرم نخواهد بود. سه عبارت "لا يعصون الله" نيز حکايت از امکان (و محال نبودن) صدور  معصيت از ملائکه دارد و اذعان دارد که ملائکه در عين توانايي بر معصيت، گناه نمي‌کنند؛ و الا براي موجود بي‌اراده و اختيار تعبير "خدا را عصيان نمي‌کند" معنا ندارد. بنابراين هر چند اراده ملائکه فاني در اراده خداست، ولي اين به معناي نفي اراده و اختيار آن‌ها نيست، بلکه معناي حقيقي آن اين است که در عين داشتن اراده، اراده‌اي جز طلب و خواست خداوند ندارند.
 
امّا در روايات:
در چند خطبه از خطبه‌های نهج البلاغه، امير مؤمنان علي ـ عليه السلام ـ درباره ملائکه سخن گفته‌اند که از بعضي عبارات ذکر شده در اين خطبه مفهوم اختيار، درباره فرشتگان استخراج مي‌شود:
از عبارت "لم تثقلهم موصرات الآثام" بارهاي سنگين گناهان، آنان را سنگين نساخته (خطبه ۹۱ نهج البلاغه، خطبه اشباح) مي‌توان استفاده کرد که فرشتگان داراي نوعي اختيار هستند که مي‌تواند منشأ مسؤول قرار گرفتن آن‌ها باشد؛ چنان که از عناوين "مطيع" و "عامل به دستور خداوند بودن" که به فرشتگان نسبت داده شده مي‌توان استنباط کرد که آن‌ها داراي اختيار هستند.
از عبارت "قد اتخذوا ذاالعرش ذخيرة ليوم فاقتهم: لطف خداوند صاحب عرش را براي روز احتياج‌شان ذخيره نموده‌اند، نيز دانسته مي‌شود که فرشتگان نيز مانند آدميان (پس از مرگ) و در آغاز ابديت، درباره استعداد‌ها و نيروها و اعمال خود بايد پاسخ بدهند و از عهده مسئووليت خود برآيند. مقولاتي از قبيل همت و عزم که در خطبه حضرت امير ـ عليه السلام ـ به فرشتگان اسناد داده شده، دلالت بر وجود اراده، مبادي اراده و حتي عزم که از نتايج اختيار است در فرشتگان مي‌نمايد. از مفهوم شفقت نيز که درباره فرشته‌ها به کار رفته: "لم تنقطع أسباب الشفقة منهم" وجود اختيار در فرشتگان فهميده مي‌شود.
شايد آنچه موجب مي‌شود اين سؤال پيش بيايد، اين است که اختيار داشتن ملائکه با معصوم بودن ايشان و ساير ويژگي‌هاي ايشان، که دانسته‌ايم ـ نمي‌سازد. امّا بايد دانست که عصمت نه تنها منافاتي با اختيار ندارد، بلکه مؤکد و مؤيدا اختيار است؛ دقيقا همان گونه که در مورد انبياء و ائمه و ساير معصومان ـ عليهم السلام ـ عصمت ايشان هيچ منافاتي با اختيار شان ندارد، به همان شکل هيچ منافاتي ندارد که ملائکه نيز در عين داشتن اختيار، معصوم هم باشند؛ به ويژه اين که در ايشان قوه شهوت ـ که در انسان قرار داده شده ـ وجود ندارد و اين احتمال عصيان را در ايشان پايين مي‌آورد.
توضيح اين که: يکي از راه‌هاي ترک گناه، نبودن ميل و رغبت به گناه است. وقتي زمينه گناه نبود، مثل فرشتگان که به خاطر نداشتن غضب و شهوت از گناه مصون اند ـ ديگر ارتکاب گناه هم وجود نخواهد داشت. امّا نداشتن ميل به گناه به معني نداشتن قدرت ارتکاب بر آن نيست. مثل اين که هيچ انسان عاقل معتدلي ميل به خوردن نجاست يا لجن ندارد، امّا اين به اين معنا نيست که او قدرت بر اين مطلب هم ندارد بلکه در عين قدرت بر آن، از آن خود داري مي‌کند. ملائکه نيز هر چند ميل و رغبت به ارتکاب گناه ندارند امّا قطعا اراده و اختيار انجام گناه را دارند ولي گناه نمي‌کنند (لا يعصون الله). همان گونه که ظلم نيز با وجود اين که مقدور خداوند متعال است، ولي چون در شأن کمال و الوهيت وي نيست، از او صادر نمي‌شود:  لا يظلم ربک احدا (۴۹ سوره کهف)؛ خداوند بر ظلم قادر است، ولي چون منشأ ظلم در وي نيست ظلم نمي‌کند و در عين حال اختيار نيز بر اين امر دارد. به همين شکل ملائکه هم بر گناه قادرند ولي چون منشأ ارتکاب گناه در ايشان نيست گناه نمي کنند و در عين حال اختيار نيز دارند.
 
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
۱. ترجمه و تفسير نهج البلاغه، علامه محمد تقي جعفري، تهران، دفتر نشر فرهنگي اسلامي، چاپ سوم، ۱۳۶۸ش، ج۱۶، ص۴۵، ج۱۸، ص۱۶۳.
۲. تفسير خطبه ۱ و ۹۱ نهج البلاغه، از تفاسير نهج البلاغه، مانند شرح ابن ابي الحديد.
۳. تفسير تسنيم (تفسير قرآن کريم)، آيت الله جوادي آملي، عبدالله، قم، نشر اسراء، ج۳، ص۶۳ به بعد.
۴. تفسير موضوعي قرآن کريم، ج۶، سيره پيامبران ـ عليهم السلام ـ ، آيت الله جوادي آملي، عبدالله، قم، نشر اسراء، ص۱۳۴ به بعد.
 
پي‌نوشت‌ها:
۱. حجر/۳۰، ص/۷۳.
۲.  بقره/۳۴، اعراف.۱۱، اسراء/۶۱، کهف/۵۰، طه/۱۱۶.
۳. انبياء/۲۶و

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته محبت قهرمان پرور

 

۴۷۷- تفاوت زن و مرد در تعداد سلول های مغزی

۲۸ اسفند

توان يادآوری در زنان می تواند از مردان کمتر باشد

« و دو نفر از مردان خود را به گواهی بگيريد، در صورت نبودن دو مرد، يک مرد و دو زن از ميان حاضرين که طرفين آنها را قبول داريد به گواهی بگيريد، تا اگر يکی از آنها آنرا فراموش کرد ديگری آنرا بياد وی بياورد».

جملات مزبور در آخر آيه ای قرار دارند کـه موضوع آن معامله مدت دار يا قسطی است. در پايان آيه گفـته: "برای معامله خود افرادی را شاهد بگيريد". در رابطه با "شاهـد گرفـتن" نيز گفته: دو تا مرد را شاهد بگيريد، اگر دوتا مرد برای شاهد گرفـتن پيدا نکرديد يک مرد و دو زن را شـاهـد بگـيريد تا اگر يکی از آنها آن را فراموش کرد ديگری آن را بياد وی بياورد.  معنی اين جملات اين است که: توان يادآوری در زنان می تواند از مردان کمتر باشد.

مسئله يادآوری به مغز مربوط می شود. در رابطه با اندازه سلولهای مغز انسان عددهای متفاوتی گفته شده است. ولی آنچه همه گفته اند و بر آن اتفاق نظر دارند اين است که: تعـداد سلولهای مغز زن از مغز مرد کمتر است. کسانيکه تعداد سلولهای مغز مرد را ۱۶ ميليارد برآورد می کنند، تعداد سلولهای مغز زن را ۱۳ ميليارد برآورد می کنند. يعنی مغز زن ۳ ميليارد سلول کمتر از مغز مرد دارد. اين تفـاوتِ کمیِ سلولهای مغز زن و مرد، می تواند "توان يادآوری زنان نسبت به مردان را کمتر بکـند".

برخی از جمله با استناد به این آیه استناد میکنند که حقوق زن در قرآن نقض میشود. که این مسئله البته ارتباطی به حقوق و انسانیت زن ندارد. چنانکه وقتی به دو نفر مرد ضعیف بگوئیم یک طرف میز را بلند کنند و یک مرد قوی یک طرف دیگر آن، این ارتباطی به انسانیت آنها و حقوق انسانی آنها و برابری انسانها و غیره ندارد. بلکه به مسئله توانمندی آنها مربوط میشود.

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته محبت قهرمان پرور

 

۴۷۶-توجه به اقتصاد مقاومتی و آثار آن در شب عید شهروندان

۲۸ اسفند
گروه اقتصاد: در اقتصاد قرآنی، عید با خدمت به فقرا بر پا می‌گردد، به همین سبب در آیات سوره شریفه حج و دیگر سور قرآن کریم، زائر خانه خدا باید در سرزمین منا گوسفند قربانی کند و الا عید قربان به ایشان تعلق نگرفته و مهمانی و میزبانی خداوند مهربان از او سلب می‌گردد.

حجت‌الاسلام والمسلمین حسین درودی، معاون ستاد همکاری حوزه‌های علمیه و وزارت آموزش و پرورش، در یادداشتی که در اختیار خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا)، قرار داده است به بررسی توجه به اقتصاد مقاومتی و آثار آن در شب عید شهروندان پرداخته که متن این یادداشت در ادامه می‌آید:

چکیده:

اکثر شهروندان نجیب ایران اسلامی می‌دانند که ۹۹% مشکلات اقتصادی بشر به جهت بی‌تفاوتی و بی‌توجهی به فقرای جامعه می‌باشد. برای اینکه مردمان پرعاطفه کشور ما در ایام سال نو از هزینه کردن عاطفه خود محروم نشوند نیاز است از اطلاعاتی مرتبط با اقتصاد شب عید و ایام نوروزی خود، با فقرای اطراف‌شان مطلع گردنند، در همین راستا اقتصاد مقاومتی به آن مردمان نجیب آموزش می‌دهد که اقوام و هم‌وطنان خود را در ماهیگیری توانمند نمایند و با دادن ماهی به آنان زمینه استمرار فقر و تحقیرشان را فراهم نکنند. البته فقرا دراین مقاله به معنای عام و افراد زیر خط فقر را در بر می‌گیرد.

سوال: چرا برخی خرید شهروندان در شب عید، باعث ایجاد فقر و عامل خودتحقیری خویش و دیگران را فراهم می نمایند؟

متن:fo
در اقتصاد قرآنی عید با خدمت به فقرا بر پا می‌گردد، به همین سبب در آیات سوره شریفه حج و دیگر سور قرآن کریم، زائر خانه خدا باید در سرزمین منا گوسفند قربانی کند و الا عید قربان به ایشان تعلق نگرفته و مهمانی و میزبانی خداوند مهربان از او سلب می‌گردد. در تمام عیدهای اسلامی به گونه‌ای با ظرافت به فقرای جامعه توجه داده شده و درصدد رفع فقر اقدام می‌گردد، نه برای ساکت کردن تهیدستان که تحقیر آنان را در پی داشته باشد. زندگی رسول اعظم و اهل البیت علیهم السلام از فقرزدایی اقوام و دوستان و مردم مسلمان و جهانیان موج می‌زند. مسؤولان اقتصادی کشور باید بدانند که اکثر مشکلات اقتصادی جامعه با برنامه‌هایی که رویکرد به فقرا داشته باشد قابل رفع و دفع می‌باشد. رهبر فرزانه انقلاب اسلامی در طراحی هوشمندانه اقتصاد مقاومتی، این مهم را صید نموده‌اند و به همین جهت اصرار بر اجرایی شدن اقتصاد مقاومتی در ایران اسلامی را به همگان گوشزد می‌نمایند.

در نظام پزشکی داروهای مسکن و غفلت از درد برای رسیدن زمان جراحی تجویز می‌گردد نه برای ساکت نمودن بیمار که مزاحم اطرافیان نگردد، زیرا بیماری او بعد از مدتی دامن دیگران را برابر قانون تکوین و یک پارچه بودن نظم در جهان طبیعت در آغوش می‌گیرد، و افراد بی‌تفاوت با ابزار بی‌توجهی و مخدرخود پنهانی، قادر به حفظ سلامت خویشتن و لذات زندگی نخواهند بود، و این قانون در سطر سطر تاریخ بشر به رنگ هشدار بر همگان خود نمایی می نماید.

شهروندانی که مالک حقیقی اموال و اولاد خود را خداوند رزّاق یافته‌اند، چون قادر نبوده شهر به شهر و کوچه به کوچه به گونه‌ای با فقرا ارتباط برقرار نموده تا هم حفظ مقام انسانی شده باشد و هم چنین تکلیف برابر آیات قرآن حکیم و سنت نبی اعظم اداء گردد، به همین جهت در انتظار صاحبنظران اقتصادی هسنتد تا آنان را در این مهم یاری نمایند.

ما در این مقاله به روشها و راهکارهای برخی از معضلات و مشکلات اقتصادی و اجتماعی جامعه جهت برنامه ریزی و درمان اشاره می کنیم:
۱- درمان تورم به کمک فقرای جامعه:
اگر تورم چنین تعریف گردد که دستمزد فقرای جامعه با کالایی که تولید شده برای عرضه در بازار و مصرف متقاضیان هم خوانی ندارد، یا پول در دست فقرا با طلا در کشور قابل تبادل نیست، در این مرحله به دو نوع حمایت قلبی وعقلی جامعه محتاج می‌شویم. حمایت قلبی توسط پیوست فرهنگی برای هر صنف و مصرف کالاهای تولیدی آنان لازم بوده، زیرا یکی از دلایل فراموشی فقرا در جامعه آموزش ندیدن شهروندان در نوع دلسوزی علمی به فقرا می‌باشد، چراکه با صرف احساسات به فقرا تسکین بدست می‌آید و لکن تمکین حاصل نمی‌گردد. در حمایت عقلی نیاز است که برنامه‌ریزان اقتصادی کشور از طریق تزریق اندیشه توسط صاحبنظران ساحت اقتصاد نظری غنی گردنند. برای اینکه این موضوع شفاف گردد به چند نمونه در ذیل اشاره می‌گردد:
۱- نیاز شدید است که سازمان بهزیستی برای کاهش تلفات جاده‌ای در ایام نوروز و حتی در طول سال، صدقه دادن علمی را بصورت کارشناسی شده و در تراز اقتصادی برای دفع شیاطین به هنگام سیر و سفر در شهرهای کشور، به کمک وزرات اقتصاد و دارایی تعریف نموده و به شهروندان اطلاع‌رسانی نماید، و در همین راستا نیروی راهنمایی و رانندگی کشور با فرمول‌های علمی اقدام به اجرای آن نماید.
۲- شهروندان تحت تأثیر تبلیغات رسانه‌ها و گمانه‎زنی‌های دالان جهت  گران شدن کالاهای در کشور، در پی اجناس ارزان قیمت به‌صورت غیرمنطقی، به ذخیره سازی اقدام می‌کنند که این خود بستر تورم و به منزل بردن کالاهای مورد نیاز فقرا را به همراه دارد.
۳- افزایش خرید اجناس خارجی با بهانه‌های توجیه شده، تولیدات فقرا را انبار نشین نموده و ورشکستگی را در مقابل تولید‌کنندگان دلسوز داخلی و تورم را پیش پای فقرا قرار می‌دهد.
۴- دادن سبد کالا بصورت مشترک در کشور تورم را از دید عمومی پنهان می‌کند.
۵- هزینه‌های مدیریتی دولت، دررسیدگی به نیازهای فقرا بصورت حزبی و سفارشی تورم را برای مردم آرایش و زینت می‌کند.
۶- حضور سرمایه‌گذاران خارجی در کشور به همراه نیروی انسانی خودشان، تورم را از جاده بیکاری و تبعات آن به درب خانه فقرا فرود آورده و تورم تحمیلی را عادی سازی می‌نماید.
۷- رقابت بانک‌ها در سرمایه‌گذاری و دست چنین نمودن سود حاصل از آن، فقرای جامعه را به قدرت حداقلی خرید و معتاد قرض و معطل وام  تربیت می‌نماید.
۸- تعاریف پیوست‌های فرهنگی اقتصاد کشور به دلیل نزاع بر سر ثروت‌مداری و فقیر همراهی، رأی نهایی تحمل ضرر را به سمت وسوی صاحبان سرمایه ثابت یا همان فقرا سوق می‌دهد.
۹- تشکیل برخی مراکز خرید یا تفریحی که نیاز است فقط با هیئت سرمایه‌داری در آن اماکن حاضر شد عامل رشد تورم و محرومیت فقرا می‌گردد.
۱۰- تبلیغات در سطوح مختلف از رجال اقتصادی و دولتی برای ارتباط با کشورهای سرمایه‌داری و یا سفرهای تفریحی به آن سرزمین‌ها، عامل مصرف کالای بیگانه و دریافت پیوست فرهنگی آنان، برای تحقیر تولیدات فقرا در کشور بوده ومحبویت طبقاتی شدن جامعه را در بردارد که باعث محبوبیت تورم برای افراد با سرمایه متغیر یا همان ثروتمندان می‌گردد.
۱۱- سازمان صدا و سیما با برخی برنامه‌های تولیدی خود شهروندان را به محبت زندگی اشرافی سوق داده که باعث عدم رضایت فرزندان فقرا از والدین خود گردیده و هم چنین عامل ارتباط یخ زده زن و مرد در یک محیط خانوادگی را فراهم می‌نماید. و تورم در یک فضای افسرده خانوادگی، رشد صعودی به خود می‌گیرد.
۱۲- مقبولیت اطلاع‌رسانی شبکه‌های غربی برای برخی از شهروندان توسط ماهواره‌ها و تلفن‌های همراه و مانند آن ، برای ایجاد فضای رقابتی ناسالم در اقتصاد کشور بوده که عامل افزایش تورم در قالب فریبنده بالا بردن قدرت خرید مردم نجیب کارشناسی گردیده که عامل خاک نشنیی فقرا و بالا نشینی ثروتمندان را به همراه دارد.

 

۴۷۵-استانی ازتکلم فضه خادمة الزهراباآیات قرآنی

۲۶ اسفند


در «بحار» از بعضى از كتب، حديث مفصّلى ورقة بن عبداللّه ازدى از خود فضّه

در تكلّم نكردن فضّه در بيست سال جز به آيات قرآنى و ذكر بعضى تكلّمات آن به آيات قرآن در راه مكّه معظّمه

و ذكر تباين مراد او از آيات مجلسى رحمه اللَّه در «بحار» مى فرمايد:

ابوالقاسم قشيرى نقل كرده كه بعضى از حاجّ گفتندكه:

در راه مكّه معظّمه از قافله بازماندم، در بين راه زنى را ديدم ، گفتم: كيستى؟ پس گفت:

قَلْ سَلامٌ فَسَوْفَ تَعْلَمُون (زخرف_۸۹)

بگوسلام پس خواهیددانست

كنايه از اينكه سلام گو تا بعد از اين بدانى. پس سلام كردم و گفتم:

گفتم:در اين بيابان چه مى كنى؟ گفت:

من يهدى اللَّه فماله من مضلّ(زمر: ۳۷)

هرکه راخداهدایت کندپس گمراه کننده ای برای اونیست.

كنايه از اينكه خداوند مرا در اين مكان آورده.

گفتم: آيا از جنّى يا از انس؟ گفت:

يا بنى آدم خُذُوا زينَتَكُم( اعراف: ۳۱)

ای بنی ادم زینت خودرابگیرید.

كنايه از اينكه از انس هستم.

گفتم: از كجا آمده اى؟ گفت:

يُنادُونَ مِن مَكانٍ بَعيد( فصّلت: ۴۴)

آنها همچون كساني هستند كه از راه دور صدا زده مي‏شوند.

كنايه از اينكه از راه دور آمده ام.

گفتم: كجا اراده كردى؟گفت:

و للَّه عَلىَ الناسِ حِجُّ البَيْت(آل عمران: ۹۷)

وبرای خدابرعهده ی مردم حج خانه اوست.

کنایه ازاینکه به سفرحج می روم. faze


پس گفتم: چه زمانى از قافله بازماندى؟ گفت:

وَ لَقَدْ خَلَقْنا السَّموات و الأَرْض فى سِتّةِ ايَّام(ق_۳۸)

وآسمانهاوزمین رادرشش روزخلق کردیم

كنايه از اين كه شش روزاست.

گفتم: آيا غذا ميل دارى؟ گفت:

وَ ما جَعَلْناهُمْ جَسَداً لا يَأكُلُون الطّعام( انبياء_ ۸)

وماآنهاراجسدی که مایل به غذانباشدقرارندادیم.

كنايه از اينكه مايل هستم.

پس غذا به او دادم. پس گفتم: تندتر حركت كن. گفت:

لا يُكَلِّفُ اللَّه نَفْساً الّا وُسعَها (بقره: ۲۸۶)

خداوندکسی رابیشترازتوانش تکلیف نمی کند

كنايه از اينكه نمى توانم تندتر از اين حركت كنم.

پس گفتم: مى خواهى تو را رديف خود سوار كنم؟گفت:

لَوْ كانَ فيهِما الهَةَ الَّا اللَّه لَفَسَدتا (انبیا_۲۲)

اگردرآنهاخدایی جزخداباشدفاسدمی شوند.

كنايه از اينكه نمى خواهم با تو سوار شوم.

پس پياده شدم و او را سوار كردم. پس گفت:

سُبْحانَ الَّذى سَخَّرَلَنا هذا(زخرف_ ۱۳)

ستایش خدایی راکه این رامسخرماکرد.

كنايه از شكرگزارى حق تعالى به جهت سوارى بر مركب.

در «بحار» از بعضى از كتب، حديث مفصّلى ورقة بن عبداللّه ازدى از خود فضّه [ در تكلّم نكردن فضّه در بيست سال جز به آيات قرآنى و ذكر بعضى تكلّمات آن به آيات قرآن در راه مكّه معظّمه و ذكر تباين مراد او از آيات:مجلسى رحمه اللَّه در «بحار» مى فرمايد: ابوالقاسم قشيرى نقل كرده كه بعضى از حاجّ گفتند: كه در راه مكّه معظّمه از قافله بازماندم، در بين راه زنى را ديدم ، گفتم: كيستى؟ پس گفت: (قَلْ سَلامٌ فَسَوْفَ تَعْلَمُون) زخرف: ۸۹)، كنايه از اينكه سلام گو تا بعد از اين بدانى. پس سلام كردم و گفتم: در اين بيابان چه مى كنى؟ گفت: (من يهدى اللَّه فلا مضلّ له) (آيه ى شريفه در قرآن چنين است (من يهدى اللَّه فماله من مضلّ) زمر: ۳۷).
كنايه از اينكه خداوند مرا در اين مكان آورده.
گفتم: آيا از جنّى يا از انس؟ گفت: (يا بنى آدم خُذُوا زينَتَكُم) اعراف: ۳۱).
كنايه از اينكه از انس هستم.
گفتم: از كجا آمده اى؟ گفت: (يُنادُونَ مِن مَكانٍ بَعيد) فصّلت: ۴۴). كنايه از اينكه از راه دور آمده ام.
گفتم: كجا اراده كردى؟ گفت: (و للَّه عَلىَ الناسِ حِجُّ البَيْت) آل عمران: ۹۷) ، كنايه از اينكه به حجّ خانه ى خدا مى روم.
پس گفتم: چه زمانى از قافله بازماندى؟ گفت: (وَ لَقَدْ خَلَقْنا السَّموات و الأَرْض فى سِتّةِ ايَّام) ق: ۳۸). كنايه از اين كه شش روزاست.
گفتم: آيا غذا ميل دارى؟ گفت: (وَ ما جَعَلْناهُمْ جَسَداً لا يَأكُلُون الطّعام) انبياء: ۸)، كنايه از اينكه مايل هستم.
پس غذا به او دادم. پس گفتم: تندتر حركت كن. گفت: (لا يُكَلِّفُ اللَّه نَفْساً الّا وُسعَها) بقره: ۲۸۶). كنايه از اينكه نمى توانم تندتر از اين حركت كنم.
پس گفتم: مى خواهى تو را رديف خود سوار كنم؟ گفت: (لَوْ كانَ فيهِما الهَةَ الَّا اللَّه لَفَسَدتا) انبياء: ۲۲). كنايه از اينكه نمى خواهم با تو سوار شوم ، پس پياده شدم و او را سوار كردم. پس گفت: (سُبْحانَ الَّذى سَخَّرَلَنا هذا) زخرف: ۱۳). كنايه از شكرگزارى حق تعالى به جهت سوارى بر مركب.
پس چون به قافله رسيديم، گفتم: آيا كسى را در قافله دارى؟ گفت: (يا داود انَّا جَعَلْناكَ خَليفَةً فِى الأَرْضِ) صاد: ۲۶). (وَ ما مُحمّدً اِلَّا رَسُول) آل عمران: ۱۴۴).
(يا يَحْيى خُذِ الكِتاب بِقُوَّة) مريم: ۱۲). (يا موسى انّى انا اللَّه) طه: ۱۱- ۱۴).
كنايه از اينكه چهار نفر در قافله دارد: داود و محمد و يحيى و موسى.
پس اين چهار نفر را صدا زدم، ناگاه چهار نفر جوان روى به طرف آن زن آوردند.
پرسيدم از آن زن اينها كيانند؟ گفت: (المالُ وَ الْبَنُون زينَة الحَيوة الدُّنيا)كهف: ۴۶).m
كنايه از آنكه اينها اولادهاى من هستند.
پس چون نزديك آن زن رسيدند، گفت: (يا أَبتِ استَاجِرهُ إنَّ خَيرَ مَنِ اسْتأجرتَ القوىّ الامين) قصص: ۲۶).
كنايه از اينكه چيزى به جهت حق سوارى من، به اين شخص بدهند. پس آن چهار نفر در عوض، بعضى چيزها به من دادند. پس گفت: (وَاللَّهُ يُضاعفُ لِمَنْ يَشاء) بقره: ۲۶۱).
كنايه از اينكه بيشتر بدهيد. پس افزودند بر عطاى خويش.
پس از ايشان سؤال كردم از آن زن. گفتند: اين مادر ما، «فضّه» جاريه حضرت زهرا (عليهاالسلام) مى باشد بيست سال است كه تكلّم نكرده است مگر به قرآن مجيد.

مناقب: ۳/ ۳۴۳- ۳۴۴، بحار: ۴۳/ ۸۶- ۸۷ ح ۸. ] نقل مى فرمايد كه اجمال آن اين است: و رقه مى گويد: سالى به حجّ خانه ى خدا رفته بودم، در بين طواف جاريه اى را ديدم خوشرنگ، نمكين، شيرين كلام و در نهايت فصاحت، دعا مى كرد كه خداوند او را محشوره فرمايد با سادات طاهرين و ابناء ميامين. بعد مى گفت:
اى جماعت حاجّ و معتمرين (اِنَّ مَوالِىَّ خِيرَةُ الْأَخْيار وَ صَفْوَةُ الْأَبْرارِ». و رقه مى گويد: گفتم: اى جاريه گمانم اين است كه از دوستان اهل بيت باشى؟ گفت:
بلى.
گفتم: كيستى؟ گفت: فضّه خادمه ى فاطمه ى زهرا دختر محمّد (صلى اللَّه عليه و آله).
گفتم: «مَرْحَباً بِكِ اَهْلاً وَ سَهْلاً» من مشتاق كلام تو بودم. الحال خواهشى از تو دارم كه بعد از طواف در بازار «سوق الطّعام» توقف كنى تا من بيايم.
چون از اطراف فارغ شدم، آمدم بازار «سوق الطّعام» ديدم كناره اى پيدا كرده و نشسته. هديه اى خدمت او دادم پس گفتم: اى فضّه! خبر ده مرا از خانم خودت فاطمه ى زهرا (عليهاالسلام) به آنچه ديدى از آن معصومه بعد از وفات پيغمبر (صلى اللَّه عليه و آله). و رقه مى گويد: چون كلام مرا شنيد هر دو چشم او پر از اشك شد و شروع كرد به هاى هاى گريه كردن و گفت: اى ورقه حزن و اندوه مرا تازه كردى، پس بشنو آنچه از آن معصومه ديدم.
بدان بعد از وفات رسول خدا (صلى اللَّه عليه و آله) جميع طبقات مردم از صغير و كبير و اصحاب و اقرباء و اولياء و احباب و انساب مشغول عزادارى و گريه و سوگوارى بودند و همه ى مردمان، گريان و نالان بودند و احدى گريه و حزن و ندبه و سوگواريش بيش از فاطمه (عليهاالسلام) نبود و روز به روز حزن و گريه ى او زيادتر و تازه تر مى شد.
هفت روز مشغول عزادارى بود و هر روز گريه اش زيادتر مى شد، تا روز هشتم (كه) عزادارى را كامل كرد و از خانه بيرون رفت و فرياد و فغان و ناله و ندبه مى كرد. گويا كه رسول خدا بود.
زنان و اطفال و مردان از خانه ها بيرون آمدند و صداها به گريه و زارى و ناله بلند شد و گمان كردند كه رسول خدا (صلى اللَّه عليه و آله) زنده شده و مردم به دهشت و وحشت و حيرت افتادند و حضرت صدّيقه (عليهاالسلام) فرياد «يا اَبَتاه، يا مُحَمَّداه، يا اَبَا الْقاسِماه» بلند كرده، افتان و خيزان مى رفت و از شدّت گريه و زارى چشمش جائى را نمى ديد، تا نزديك قبر رسول (صلى اللَّه عليه و آله) رسيد.
نگاه كرد به حجره ى مقدّسه، نظرش افتاد به گلدسته ى مسجد، گامها را كوچك برداشت و صدا را به گريه بلند كرد. اينقدر گريه و زارى و نوحه و سوگوارى كرد تا بيهوش شد.
زنان دور او جمع شدند و آب بر سر و صورت و پهلويش ريختند، چون به هوش آمد برخاست و گفت:
«رُفِعَتْ قُوَّتى وَ خانَنِى جِلْدى، وَ شَمِتَ بى عَدُوّى و الكَمَدُ قاتِلى، يا اَبَتاه بَقيْتُ و الِهَةً وَحيدَةً، وَ حَيْرانَةً فَريدَةً، فَقَدِ انْخَمَدَ صَوْتى وَ انْقَطَعَ ظَهْرى، وَ تَنَفّصَ عَيْشى، وَ تَكَدَّرَ دَهْرَى، فَما اَجِدُ يا اَبَتاهُ بَعْدَكَ أَنيساً لِوَحْشَتى، وَ لا رادّاً لِدَمْعَتى وَ لا مُعيناً لِضَعْفى». [ «نيرويم از من گرفته شده، سختى ها بر من آكنده گشته ، دشمن از رنج من شاد بوده و دردها مرا مى كشد، پدر جان! تنها و اندوهگين و سرگردان و بى كس شدم، صدايم به خاموشى گرائيده و پشتم شكسته شد، زندگى ام دگرگون و روزگارم واژگون گشته است.
پدر جان! پس از تو براى وحشتم مايه ى انسى، براى اشكم دلدارى دهنده اى و براى ضعفم جبران كننده اى نمى يابم…». م. ] گفت و گفت و گفت تا آنكه: «ثُمَّ زَفَرَتْ زَفْرَةً وَ اَنَّتْ اَنَّةً، كادَتْ رُوحُها اَنْ يَخْرُجَ».
بعد چند شعرى نوحه سرائى فرمود، پس گفت:
«يا اِلهى عَجِّلْ وَفاتى سَريعاً، فَلَقَدْ تَنَغَّصَتِ الْحَيوة يا مَوْلائى» [ بحار: ۴۳/ ۱۷۴- ۱۷۷. ] اين يك هيجده ساله بود از خانواده ى رسالت كه شكايت حال خدمت پدر بزرگوار نمود، يك هيجده ساله ى ديگر هم زمين كربلا شكايت حال، خدمت پدر بزرگوار نمود:
«قالَ السَّيِّدُ رَحمه اللَّهُ فِى اللّهُوفِ: فَلَمَّا لَمْ يَبْقَ مَعَهُ سِوى اَهْلِ بَيْتِهِ، خَرَجَ عَلِىُّ بْنُ الْحُسَيْنِ وَ كانَ مِن اَصْبَحِ النَّاسِ وَجْهاً وَ اَحْسَنِهِمْ خُلْقاً، فَاسْتَأذَنَ اَباهُ لِلْقِتالِ ، فَاَذِنَ لَهُ ثُمَّ نَظَرَ اِلَيْهِ نَظَر آيسٍ وَ اَرْخى (عليه السلام) عَيْنَهُ وَ بَكى، ثُمَّ قالَ: اَللَّهُمَّ اشْهَدْ فَقَد بَرَز اِلَيْهِمْ غُلامٌ اَشْبَهُ النَّاسِ خَلْقاً وَ خُلْقاً وَ مَنْطِقاً بِرَسُولِكَ (صلى اللَّه عليه و آله) [ از تعلّق پرده ى ديگر نماند- سدّ راهى جز على اكبر نماند آمد و افتاد از ره، با شتاب- همچو طفل، اشك بر دامان باب كى پدر جان، همرهان بستند بار- ماند بار افتاده، اندر رهگذار دير شد هنگام رفتن اى پدر- رخصتى گر هست بارى زودتر در جواب از تنگ شكر، قند ريخت- شكر از لبهاى شكر خند ريخت گفت: كاى فرزند مقبل آمدى- آفت جان، رهزن دل آمدى كرده اى از حق تجلّى اى پسر- زين تجلّى فتنه ها دارى به سر را ست بهر فتنه قامت كرده اى- وه، كز اين قامت قيامت كرده اى نرگست با لاله در طنازى است- سنبلت با ارغوان در بازى است از رخت مست غرورم مى كنى- از مراد خويش دورم مى كنى گه دلم پيش تو، گاهى پيش اوست- رو كه با يك دل نمى گنجد دو دوست پشت پا بر ساغر حالم مزن- نيش بر دل، سنگ بر بالم مزن خاك غم بر فرق بخت دل مريز- بس نمك بر لخت لخت دل مريز همچو چشم خود به قلب دل متاز- همچو زلف خود پريشانم مساز بيش از اين بابا دلم را خون مكن- زاده ى ليلى مرا مجنون مكن حايل ره مانع مقصد مشو- بر سر راه محبّت سد مش و لن تنالوا البر حتّى تنفقوا- بعد از آن ممّا تحبّون گويد ا و نيست اندر بزم آن والا نگار- از تو بهتر گوهرى بهر نثار هر چه غير از اوست سد راه من- آن بت است، غيرت من بت شكن لاجرم آن كوكب برج جلال- تاخت اندر رزمگه بهر قتال با عدو جنگ نمايانى نمود- داد بر باد فناشان تار و پود پس بيامد العطش گويان ز راه- از ميان رزمگه تا پيش شاه كى پدر جان از عطش افسرده ام- مى ندانم زنده ام يا مرده ام اين عطش رمز است و عارف واقف است- سرّ حق اين است و عشقش كاشف است. ] فَتَقَدَّمَ نَحْوَ الْقَوْمِ، فَقاتَلَ قِتالاً شَديداً وَ قَتَلَ جَمْعاً كَثيراً، ثُمَّ رَجَعَ اِلى اَبيهِ، وَ قالَ: يا اَبَتِ الْعَطَشُ قَد قَتَلَنى وَ ثِقْلُ الْحَديدِ قَدْ اَجْهَدَنى، فَهَلْ اِلى شَرْبَةٍ مِنَ الْماءِ سَبيلٌ؟ فَبَكى الْحُسَيْنُ (عليه السلام) وَ قالَ: وا غَوْثاهُ يا بُنَىَّ، قاتِلْ قَليْلاً فَما اَسْرَعَ ما تَلْقى جَدَّكَ مُحَمَّداً، فَيَسْقيكَ بِكَاْسِهِ الْاَوْفى.
فَرَجَعَ اِلى مَوْقِفِ النَّزالِ، وَ قاتَلَ اَعْظَمَ الْقِتالِ، فَرَماهُ مُنْقَذ بْنُ مُرَّةِ الْعَبْدِى بِسَهْمٍ فَصَرَعَهُ، فَنادى: يا اَبَتاه عَلَيْكَ مِنّى السَّلامُ هذا جَدّى يَقْرَئُكَ السَّلامُ وَ يَقُولُ لَكَ: عَجِّلِ الْقُدُومَ عَلَيْنا، ثُمَّ شَهِقَ شَهْقَةً فَماتَ. فَجاءَ الْحُسَيْنُ (عليه السلام) حَتَّى وَقَفَ عَلَيْهِ وَ وَضَعَ خَدَّهُ عَلى خَدِّهِ وَ قالَ: قَتَلَ اللَّهُ قَوْماً قَتَلُوكَ ، ما اَجْراَهُمْ عَلَى اللَّهِ وَ عَلى اِنتِهاكِ حُرْمَةِ الرَّسُولِ، عَلَى الدُّنْيا بَعْدَكَ الْعَفا». [ اللّهوف: ص ۴۹، مثير الاحزان: ص ۶۸.
سيد در كتاب «لهوف» مى فرمايد:
«پس چون با آن حضرت جز خاندانش كسى نماند، على اكبر بيرون آمد، همو كه زيباترين مردم و خوشخوترين آنان بود، از پدر براى نبرد اجازت خواست، او را اجازه فرمود و سپس نگاهى نوميدانه بر او افكند، چشمان بر زمين دوخته و گريست، سپس فرمود:
بار پروردگارا! تو خود شاهد باش كه جوانى بر اين مردمان به جنگ روى كرده كه همانندترين مردمان در آفرينش و خوى و نطق به پيامبر توست!
روى به ميدان آورده، نبردى سخت پرداخت و گروه بسيارى را به خاك هلاكت انداخت، سپس نزد پدر باز آمده گفت: اى پدر تشنگى مرا كشته و سنگينى آهن مرا به رنج افكنده، آيا راهى بر جرعه ى آبى هست؟!
حضرت حسين (عليه السلام) بگريست و فرمود: واى از بى پناهى! فرزندم! اندكى بجنگ كه چيزى نمانده تا به ملاقات جدت محمّد نايل شوى و از جام لبريز او سيراب گردى.
به رزمگاه بازگشت و به برترين نبردها پرداخت، تا آنكه منقذ بن مره عبدى تيرى بر او افكنده و او را بر زمين انداخت، آنگاه بود كه فرياد برآورد: اى پدر جان! درود من بر تو باد، اين جدم است كه تو را سلام مى گويد و مى فرمايد:
به سوى ما شتاب گير، آنگاه ناله اى جانكاه نموده و جان تسليم فرمود.
حسين (عليه السلام) به سوى او شتافت تا وقتى كه به او رسيد، گونه بر گونه ى على گذارده و گفت:
بكشد خداوند گروهى كه تو را كشته اند، چه گستاخ گشته اند بر خداوند و بر شكستن حريم پيامبر! پس از تو خاك بر سر دنيا…». م-. ]
و َ فى «البِحارِ» قالَ حُمَيْدُ بْنَ مُسْلِمٍ:
«فَكَاَنّى اَنْظُرُ اِلَى امْرَئَةٍ خَرَجَتْ مُسْرِعَةً كَاَنَّها الشَّمْسُ الطَّالِعَةُ، تُنادِى بِالْوَيْلُ وَ الثُّبُورِ، وَ تَقُولُ: يا حَبيباهُ يا ثَمَرَةَ فُؤاداه، يا نُورَ عَيْناهُ! فَسَاَلْتُ عَنْها فَقيلَ:
هِىَ زَيْنَبُ بِنْتَ عَلِىٍّ (عليه السلام) وَ جاءَت وَ انْكَبَّتْ عَلَيْهِ.
فَجاءَ الْحُسَيْنُ (عليه السلام) فَاَخَذَ بِيَدِها فَرَدَّها اِلَى الفُسْطاطِ وَ اَقْبَلَ (عليه السلام) بِفْتِيانِهِ وَ قالَ: اِحْمِلُوا اَخاكُمْ، فَحَمَلُوهُ مِنْ مَصْرَعِهِ، فَجاؤُا بِهِ حَتَّى وَضَعَوهُ عِنْدَ الْفُسْطاطِ الَّذى كانُوا يُقاتِلُونَ اَمامَهُ». [ بحار: ۴۵/ ۴۴، مناقب: ۴/ ۱۰۹، مقاتل الطالبيين: ص ۱۱۵- ۱۱۶، ارشاد: ۲/ ۱۰۶. و در «بحار» چنين آمده كه حميد بن مسلم گفت:
«انگار مى ديدم كه بانوئى شتابان از خيمه بيرون شد كه گويا خورشيد طلوع نموده، او فرياد به ويل و ثبور داشته و مى گفت:
اى حبيب من! اى ميوه ى دل من! اى نور چشم من! پس از او پرسيدم، گفتند: او زينب دختر على (عليه السلام) است، آمد تا آنكه خود را بر بدن بى جان على اكبر افكند. پس حسين (عليه السلام) آمده دست او را بگرفت و به خيمه گاه بازگردانيد و سپس با جوانان خويش (بنى هاشم) به طرف ميدان آمده و به آنها فرمود:
برداريد برادرتان را، او را از قتلگاهش برگرفتند و به طرف خيمه گاهى بردند كه در برابر آن به نبرد مى پرداختند…». م. ] اَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الْقَوْمِ الظَّالِمينَ وَ سَيَعْلَمُ الَّذينَ ظَلَمُوا اَىَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ.

 

۴۷۴- حضرت حافظ و کنایه گویی از فضائل اهل البیت علیهم السلام

۲۶ اسفند

مهدی دین پناه رسید

m

بیــا که رایـتِ منصـور پادشــاه رسـیــد

نویـد فتـح و بشـارت به مهر و مـاه رسـید

جمالِ بخت ز رویِ ظفر نقـاب انداخـت      

 کمـال عــــدل بـه فریــادِ دادخــواه رســید

سپهرِ دور خوش اکنون کند که ماه آمـد

جهان بِکام دل اکنون رسد که شاه رسید 

ز قاطعـان طریق این زمان شـوید ایمـن

قـوافـلِ دل و دانـش کــه مـردِ راه رســـید

عزیـزِ مصـــر بـه رغــم برادران  غیــــور

ز قعــــر چـاه بـرآمـد به اوج مــــاه رســید

کجاست صوفیِ دجّـال فعل مُلحد شکل

بگــو بسـوز که مهــدیّ دین پنـاه رســید

صبا بگو که چها بر سرم درین غم عشق

ز آتــش دل ســــوزان  و  دود آه رســـید

زشـوق روی تو شاها بدین اسیرِ                               

همـان رســید کز آتش ببرگِ کـاه رســید

مـرو بخـواب که حـافظ به بارگـاهِ قبـــول 

ز وردِ نیم شب و درسِ صبحـگاه رســید
 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته محبت قهرمان پرور

 

۴۷۳-فطرت یعنی چه؟ چرا خداوند به انسان فطرت داده است؟

۲۵ اسفند

GAV

فطرت یعنی چه؟ چرا خداوند به انسان فطرت داده است؟


پاسخ از مشاوره و پاسخگویی نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها

(www.porseman.org):

فطرت نیز مثل عقل ، ذاتی انسان است ؛ لذا فطرت دادن معنی ندارد. خلقت انسان ، عین خلقت فطرت است ؛ همانگونه که کشیدن شدن یک مربّع عین کشیده شدن چهار گوشه قائمه است. چون چهار گوشه قائمه داشتن وصف ذاتی مربّع است.
فطرت یعنی چه؟
درباره ی فطرت سخنان فراوانی در کتب اندیشمندان آمده ، که حتماً برخی از آنها را شما بزرگوار نیز در کتب درسی یا غیر درسی ملاحظه نموده اید. لکن آنچه از این نوشته ها و تحقیقات درباره ی فطرت رواج عمومی یافته بیشتر مربوط به گرایشهای فطری می باشد نه خود فطرت و دین فطری. همچنین ، اکثر این نوشتارها بیشتر از نگاه کلامی و برای اثبات فطرت یا از نگاه روانشناسانه و روبنایی به مطلب پرداخته اند نه از نگاه هستی شناسانه. لذا با آن مقدار معلومات از فطرت که در حدّ خود درست و ارزشمند می باشند ، نمی توان از فطری بودن کلّ دین دفاع نمود و بلکه بالاتر ، نمی توان وجود فطرت در تمام موجودات عالم را به اثبات رساند. لذا در این نوشته بر آن خواهیم بود که مسأله ی فطرت را از نگاه هستی شناسانه مورد توجّه قرار داده از این زاویه فطری بودن کلّ دین را تبیین نماییم.
قبل از این که وارد این بحث شویم ابتدا لازم است که معنای لغوی و اصطلاحی فطرت و دین را مورد واکاوی قرار دهیم تا معلوم شود که چه معنایی از دین به کدام معنا از فطرت ، فطری است.
ــ معنای فطرت
معنای اوّلی کلمه ی فطرت شکاف و شکافتن است . طبرسی فرموده است :« اصل الفطر الشّقّ ــ اصل معنای فطر ، شکافتن است» و راغب اصفهانی در المفردات ، آن را شکافتن طولی معنا کرده است . این واژه در آیات قرآن کریم نیز به این معنا زیاد به کار رفته است.
« اِِذَا السَّماءُ انْفَطَرَتْ ـــ آن زمان که آسمان شکافته شود.» (الانفطار:۱(
« السَّماءُ مُنْفَطِرٌ بِهِ کانَ وَعْدُهُ مَفْعُولاً ـــ و آسمان از هم شکافته مى‏شود، و وعده او شدنى و حتمى است.» (المزمل:۱۸)
« تَکادُ السَّماواتُ یَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَ تَنْشَقُّ الْأَرْضُ وَ تَخِرُّ الْجِبالُ هَدًّا ـــ نزدیک است به خاطر این سخن آسمانها شکاف بردارند و زمین پاره شود، و کوه‏ها بشدّت فرو ریزد.» (مریم:۹۰)
صیغه های مختلف واژه ی فطرت در مقام استعمال ، معانی ثانوی نیز پیدا کرده اند. اکثر لغویین معانی ثانوی آن را خلق ، ابداع (خلقت ابتدایی و بدون سابقه) و اختراع گفته اند . در قرآن کریم نیز مشتقّات این واژه به معنای خلق و ابداع به کار رفته است .
« قُلِ اللَّهُمَّ فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْض‏ ـــ بگو: خداوندا! اى آفریننده آسمانها و زمین .» (الزمر:۴۶)
‏ « قالَتْ رُسُلُهُمْ أَ فِی اللَّهِ شَکٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْض‏ ـــ رسولان آنها گفتند:آیا در خدا شکّ است؟! خدایى که آسمانها و زمین را آفریده‏. »(إبراهیم:۱۰)
« وَ قالُوا أَ إِذا کُنَّا عِظاماً وَ رُفاتاً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَدیداً قُلْ کُونُوا حِجارَةً أَوْ حَدیداً أَوْ خَلْقاً مِمَّا یَکْبُرُ فی‏ صُدُورِکُمْ فَسَیَقُولُونَ مَنْ یُعیدُنا قُلِ الَّذی فَطَرَکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ ـــــ و گفتند: آیا هنگامى که ما استخوانهاى پوسیده و پراکنده‏اى شدیم، دگر بار آفرینش تازه‏اى خواهیم یافت؟! بگو: شما سنگ باشید یا آهن یا هر مخلوقى که در نظر شما ، از آن هم سختتر است. آنها به زودى مى گویند:چه کسى ما را باز مى‏گرداند؟! بگو: همان کسى که نخستین بار شما را آفرید.» ( الاسراء:۴۹ ،۵۱)
صیغه ی فطرت ــ که در قرآن کریم در مورد خلقت خاصّ انسان به کار رفته است ــ بر وزن فِعلَة می باشد که دلالت بر نوع می کند ؛ لذا صیغه ی فطرت به معنی نوع خاصّی از خلقت خواهد بود.
با توجه به مطالب فوق می توان گفت که فطرت عبارت است از نوع خاصّی از خلقت که بی سابقه و همراه با نوعی شکافتن است. این معنا حتّی مورد تعابیری چون « فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْض » نیز جاری می باشد ؛ یعنی تمام موجودات خلقتشان به نحو شکافتن بوده است.
در اقرب الموارد از ابن عباس نقل شده که گفته است من معنی آیه ی « أَ فِی اللَّهِ شَکٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْض» را نمی دانستم تا اینکه دو نفر عرب بادیه نشین مرا در مورد چاهی قاضی قرار دادند. یکی از آنها چاه را برای بار اول حفر کرده بود ، ولی بعد از خشک شدن چاه ، دیگری آن را کنده و دوباره به آب رسانده بود ؛ و حال هر کدام مدّعی بودند که چاه آب مال اوست. در ضمن این دعوا ، آنکه چاه را اوّل بار کنده بود می گفت:« اَنا فطرتُها » و مقصودش این بود که من آن را اوّل بار حفر کرده ام . ابن عباس می گوید من از این کلام عرب فهمیدم که معنی فطرت خلقت ابتدایی و بدن و سابقه است.
ابن عباس از این جریان به خوبی متوجّه شده که لغت فطرت در کلام عرب به معنی خلقت ابتدایی است ، ولی متوجّه این نکته نشده که آن عرب این کلمه را در مورد چاه به کار برده است و مقصودش این بوده که من این چاه را برای اوّلین بار شکافته ام (کنده ام ).
برخی از صاحب نظران برای اینکه بتوانند معنی شکافتن را در واژه فطرت و فاطر و امثال آن لحاظ کنند گفته اند موجودات همه با شکافتن پدید آمده اند. مثلا گیاهان از شکافته شدن دانه پدید آمده اند. « إِنَّ اللَّهَ فالِقُ الْحَبِّ وَ النَّوى‏ ـــ خداوند، شکافنده ی دانه و هسته است. »(الأنعام:۹۵) ؛ و هرجانوری ــ اعمّ از گیاه و حیوان و انسان ــ ابتدا یک سلول نطفه بوده اند و در اثر تقسیمات سلولی ( شکافته شدن سلولها ) به وجود آمده اند. آسمانها و زمین نیز در ابتدا موادّی به هم پیوسته بوده اند که خداوند متعال آنها را در طول میلیاردها سال از هم باز کرده و به شکل امرزیشان در آورده است و استناد می کنند به این آیه که:« أَ وَ لَمْ یَرَ الَّذینَ کَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ کانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما ـــ آیا کافران ندیدند که آسمانها و زمین به هم پیوسته بودند ، و ما آنها را از یکدیگر باز کردیم‏ ؟» (الأنبیاء:۳۰)
امّا باید توجّه داشت که این تحلیل از فطرت عامّ و فراگیر ، اگر چه در مورد موجودات مادّی می تواند درست و قابل دفاع باشد ، ولی در مورد موجودات مجرّد (غیر مادّی) قابل دفاع نیست. چرا که موجودات مجرّد ، فاقد اجزاء هستند و موجودی که جزء ندارد شکافتن آن به آن معنی که در مادّیات متصوّر است معنی ندارد.
بنا بر این ، معنای فطرت بعید است که آن چیزی باشد که این گونه افراد گفته اند.
ــ فطرت در نگاه حکمت متعالیه:
در حکمت متعالیه (مکتب فلسفی ملاصدرا) اثبات می شود که همه ی موجودات عالم ، از عقل اوّل( مخلوق اوّل ) گرفته تا مادّه ی اولی وجود رابطند ، نه وجود مستقلّ ؛ یعنی مخلوقات عالم ، بدون در نظر گرفتن علّتشان که خداست عدمند ؛ و با وجود او موجودند. رابطه ی مخلوقات با خدا مثل رابطه ی صور ذهنی انسان است نسبت به خود انسان . لذا حکما گفته اند: « إن صفحات نفس الأمر و صحائف الأعیان بالنسبة إلى الحق تعالى کصفحات الأذهان بالنسبة إلینا ــــ صفحات نفس الامر و صحایف اعیان ، نسبت به او – تعالى- چون صفحات اذهان‏اند، نسبت به ما» (شرح المنظومة ، ج‏1 ،ص۳۷۳ و اسرار الحکم ،ص۶۷۱ ). بنابر این همان طور که صور ذهنی قائم به وجود انسانند و بدون در نظر گرفتن انسان وجود ندارند ، موجودات عالم نیز قائم به خدا هستند و بدون در نظر گرفتن خدا وجود ندارند . به تعبیر دیگر ، همانگونه که صور ذهنی انسان ، چیزی جز ظهور اراده ی او نبوده و خارج از مملکت وجودی او نیستند ولی در عین حال ، جزء وجود انسان هم نیستند ، مخلوقات نیز ظهور اراده ی خدا می باشند و چیزی خارج از اراده ی او نیستند ؛ امّا عین اراده ی او هم نیستند. برای مثال ، وقتی انسان سیبی را اراده می کند ، سیب در ذهن او وجود می یابد ؛ لکن این سیب از خارج وجود انسان نمی آید و خارج از وجود او نیست ؛ امّا سیب اراده هم نیست بلکه سیب است. مخلوقات نیز جدا از خدا نیستند ولی نه عین خدایند و جزء او.
خدا وجود محض ، مطلق و بدون قید و به اصطلاح قرآنی وجود احدی وصمدی است ــ صمد یعنی موجودی که تو خالی نیست ــ و این همان وجودی است که تمام هستی را پر کرده است و هیچ موجودی از او خالی نیست . موجوداتی مثل انسان ، درخت ، فیل ، پشه ، جنّ ، فرشته و … وجود دارند ولی وجود نیستند . لذا نمی توان گفت انسان وجود است ؛ ولی می توان گفت انسان وجود دارد . انسان و درخت و فرشته و جنّ و… ماهیّتند نه وجود ؛ و ماهیّت به خودی خود نه اقتضای وجود دارد نه اقتضای عدم ؛ اگر به او وجود داده شود ماهیّت موجوده می شود و الّا معدوم خواهد بود . به ماهیت انسان و درخت و فرشته وجود افاضه شده است لذا موجود شده اند ولی به ماهیّت دیو و سیمرغ و اژدهای هفت سر وجود افاضه نشده لذا موجود نشده اند. و آن که وجود را افاضه می کند خود وجود است که دارای ماهیّت نیست و خودِ وجود نیاز به علّتی ندارد ، چون معنی ندارد که گفته شود « وجود به وجود آمد ؛ یا به وجود ، وجود افاضه شد. » پس خدا عین وجود است و مخلوقات متّصف به وجود و دارای وجودند ؛ یعنی مخلوقات دارای خدا هستند . وقتی گفته می شود انسان و درخت و فرشته وجود دارند ؛ این وجود همان وجود محض جاری در هستی است و آن خداست . « هو معکم این ما کنتم ــــ او با شماست هر کجا که باشید »
بنابر این بدون در نظر گرفتن وجود جاری در هستی (خدا) چیزی وجود ندارد و آنگاه که هستند با خدا هستند . موجودات نبودهایی هستند که با بود (خدا) هستی یافته اند ؛ لذا بود نیستند بلکه نمودند . وجود نیستند بلکه وجود نما هستند. به قول جناب مولوی « ما عدمهاییم هستی ها نما ــ تو وجود مطلق و هستیّ ما.»
موجودات عالم مانند چاه هستند که در نظر اوّل بود می نماید ولی آنگاه که با نظر دقیق به آن می نگریم می یابیم که چاه در ذات خود عدم است . چاه با خاکی که اطراف آن را احاطه کرده است وجود می یابد یا بهتر است بگوییم نمود می یابد. بدون خاک اطراف ، چاهی هم نخواهد بود .چاه به خودی خود هیچ است ، یک شکاف است ، یک عدم است ، یک نبود است ؛ امّا با خاک اطرف همین شکاف و نبود ، بود می نماید . موجودات عالم نیز چنین هستند ؛ یعنی به خودی خود ، ذاتشان تهی از وجود است ولی آنگاه که وجود محض آن را به احاطه ی قیّومی احاطه کرد ، وجود نما می شود. « یا أَیُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمیدُ ـــــ اى مردم شما (همگى) سراپا محتاج خدایید ؛ و تنها خداوند است که ‏دارایی محض و شایسته ی هر گونه حمد و ستایش است.» (فاطر:۱۵) آمدن این آیه در سوره ی فاطر خود لطیفه ای است نورانی ، که می گوید: وجود شما مخلوقات عین ناداری و فقر و تهی بودن است و خدا عین دارایی و غِنی و صمدیّت است . و فطرت همین خلقت خاصّ چاه گونه می باشد که گاه از آن به وجود ظلّی نیز تعبیر می شود چرا که ظلّ( سایه ) نیز در واقع عدم نور است ، ولی در نگاه عرفی و غیر دقیق ، انسان آن را چیزی می پندارد . ظلّ (سایه ) با وجود نورِ اطرافش نمود پیدا می کند و اگر نوری نباشد سایه ای نیز خواهد بود. ولی ما انسانها اکثراً از نور اطراف سایه ، که وجود است ، غفلت می کنیم و سایه را که نبود است بود تلقی می کنیم . این سایه در عین این که خود نبود است ولی بود نماست ؛ لذا ما می توانیم با دیدن سایه به صاحب سایه پی ببریم . یا با نظر دقیقتر ، بهتر است بگوییم :« ما با ندیدن سایه می توانیم صاحب سایه را ببینیم » ؛ چون سایه عدم نور است و عدم نور دیده نمی شود. ما آنگاه که خیال می کنیم سایه را می بینیم در واقع داریم نور اطراف آن را می بینیم ولی از این امر غافلیم . ما با هر موجودی خدا را می بینیم چرا که وجود اشیاء از آنِ خداست ، ولی ما از این امر در غفلتیم و انبیاء آمده اند تا با تعالیم دینی ما را از دیدن سایه که شکافی است در محیط پر از نور به دیدن خود نور متوجّه کنند. اینکه خداوند متعال فرمود: « اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ » (النور:۳۵) ، و فرمود: « أَ لَمْ تَرَ إِلى‏ رَبِّکَ کَیْفَ مَدَّ الظِّلَّ وَ لَوْ شاءَ لَجَعَلَهُ ساکِناً ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَیْهِ دَلیلاً ـــــ آیا ندیدى چگونه پروردگارت سایه را گسترده ساخت؟! و اگر مى‏خواست آن را ساکن قرار مى‏داد ؛ سپس خورشید را بر وجود آن دلیل قرار دادیم» (الفرقان:۴۵) ، نزد اهل حکمت باز اشاره به همین حقیقت متعالی است.
بر این اساس ، می گوییم تمام مخلوقات مانند چاه و مانند سایه وجود فطری دارند ؛ یعنی همانگونه که چاه و سایه ، بودشان عین نبودشان می باشد و با وجود دیگری نمود یافته اند ، مخلوقات نیز عین نبود و شکاف می باشند که با وجود محض ، ظهور و نمود می یابند. همچنین موجودات ، نظیر صور ذهنی انسان می باشند ؛ یعنی همانطور که بود صور ذهنی بند به اراده ی انسان است و بدون اراده ، قالب تو خالی بیش نیستند ، مخلوقات نیز بدون اراده ی خدا ماهیّاتی تو خالی اند و با وجود خداست که موجود می شوند. لذا تمام وجود مخلوقات آیه ی خدا و خدانماست. امّا اکثر انسانها همانگونه که سایه و چاه را وجودات مستقلّی قلمداد می کنند ، خود و دیگر مخلوقات را هم موجود مستقلّ می پندارند و از وجود مفطور خویش دور افتاده اند و هر چه انسان از هویّت سایه وار خویش به دور باشد ، روشن است که خدا را هم نخواهد دید ، کما اینکه اگر از خدا غافل شود ، هویّت سایه وار خود را در نخواهد یافت. لذا حضرت نور السّموات و الارض فرمود: « وَ لا تَکُونُوا کَالَّذینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولئِکَ هُمُ الْفاسِقُون‏ ـــــ و نباشید همچون کسانى که خدا را فراموش کردند و خدا نیز آنها را به «خود فراموشى» گرفتار کرد ، آنها فاسقانند.» (الحشر:۱۹)
ــ کلّ دین فطری است.
حال بر می گردیم به دین ، تا ببینیم فطری بودن دین به چه معناست. دین الهی از یک سو در حقیقت چیزی نیست مگر نقشه ی وجودی انسان کامل ؛ لذا اهل بیت (ع) خود را قرآن و دین مجسّم معرّفی می نمودند. لذا دین ، حدّ و حدود وجود سایه ای انسان را به او می نمایاند و او را به هویّت سایه ای و چاهی و مفطور خود متوجّه می کند تا از غفلت به در آمده هویّت سایه وار و چاه گونه ی خود را وجود مستقلّ نپندارد. همانگونه که ما در متن فوق پرده از راز چاه و سایه برداشتیم و نشان دادیم که بر خلاف نگاه عرفی ، این دو امر ، نمودند و نه بود ؛ پس آنچه ما گفتیم فطری بود ؛ یعنی حقیقت سایه و چاه را نشان داد که بودشان عین نبودشان بود. دین نیز فطری است ؛ یعنی هویّت سایه وار و چاه گونه ی انسان را به او می نمایاند.
از سوی دیگر ، انسان کامل ، وجه الله و مظهر تامّ اسماء الله می باشد و دین ، نقشه ی وجودی اوست. لذا دین ظهور وجه الله و اسماءالله می باشد. و وجه الله و اسماء الله ، که به وجهی عین ذات خدا می باشد ، همان حقیقتی است که در کلّ مخلوقات جاری است ؛ لذا فرمودند: « وَ أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الْأَحَدِ الصَّمَدِ الَّذِی مَلَأَ أَرْکَانَ کُلِّ شَیْ‏ءٍ ــــ خدایا! از تو می خواهم به حرمت اسم احد و صمدت که ارکان هر چیزی را پر نموده است. » (بحارالأنوار،ج۹۵،ص ۳۵۹) . لذا دین در همان حین که هویّت سایه وار انسان را به او نشان می دهد ، نور الهی تعیّن بخش هویّت سایه ای او را هم نمایان می سازد.
حاصل کلام اینکه دین در حقیقت همان اسماء الهی و نور خدا است که در قالب کلام ظهور یافته تا از یک سو حدّ و حدود قالب توخالی انسان را بنمایاند و از سوی دیگر اسماء الله را ظاهر سازد. البته این دو امر در حقیقت یکی بوده توأمان رخ نشان می دهند. همانطور که نور اطراف سایه ، هم حقیقت نوری خویش را ظاهر می کند ، هم هویّت عدمی سایه را نمایان می سازد.
پس اگر کسی مثل اهل بیت (ع) به تمام دین نائل گشت به هویّت سایه ای و چاهی خود پی برده ، متوجّه می شود که تمام هستی او بند به وجود خدا و اسماء اوست و چون بند بودن خود را به وجود محض می یابد ، او را بنده می گویند. در این صورت تمام دین برای شخص فطری خواهد بود و با تمام وجود خواهد یافت که مثلاً نماز صبح جز دو رکعت نمی تواند باشد. امّا برای کسانی که هنوز به فطرت خود بار نیافته و خود را وجود مستقلّ می پندارند ، روشن است که تمام دین وضوح فطری نخواهد داشت. برای اکثر مردم ، آنچه از دین ، بالفعل فطری شده ، این است که خالقی دارند ؛ یعنی همین اندازه هویّت خود را یافته که خودش خودش را نساخته است. در عدّه ی کثیری اصل پرستش آن خالق نیز فطری شده است ؛ یعنی یافته اند که ، نه تنها منشاء پیدایش دارند ، بلکه بقاء آنها نیز به دست همان خالق آنهاست ؛ لذا همواره در عمق وجودشان بقاء خویش را از او التماس می کنند و این یعنی پرستش. برخی بالاتر از این رفته ، یافته اند که از یک طرف نمی دانند معبودشان چه چیزی را می پسندد و از طرف دیگر یافته اند که باید نسبت به معبود خو ادب خاصّ نگه دارند ، لذا به خود اجازه نمی دهند که شکل پرستش را خودشان انتخاب کنند ؛ پس اجمالاً یافته اند که شکل پرستش نیز باید توسّط معبود بیان شود. و … . به همین ترتیب ، هر چه انسان به حدود عدمی خویش ، که آنها را می توان عیوب ذاتی و نقص امکانی نامید ، پی می برد ، ابعاد بیشتری از دین و شریعت الهی برای او فطری می شود ، تا آنجا که شخص به فناء محض رسیده جز خدا نبیند ؛ در این صورت تمام دین برای فطری خواهد بود و چنین شخصی فطرت بالفعل و انسان کامل خواهد گشت. در روایات اهل بیت (ع) نیز راه رسیدن به عمیقترین معرفت دینی معرفت نفس معرّفی شد ؛ و معرفت نفس یعنی یافتن هویّت سایه وار و چاه گونه ی خویش و پی بردن به عیوب ذاتی و امکانی بشر.
نبیّ اکرم (ص) فرمودند: « یَا أَبَا ذَرٍّ إِذَا أَرَادَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِعَبْدٍ خَیْراً فَقَّهَهُ فِی الدِّینِ- وَ زَهَّدَهُ فِی الدُّنْیَا وَ بَصَّرَهُ بِعُیُوبِ نَفْسِه‏ ـــــ ای ابوذر! زمانی که خدا خیر بنده ای را بخواهد ، او را ژرف اندیش در دین و بی رغبت درباره ی دنیا قرار می دهد و او را به عبوب خودش بینا می کند.» (بحار الأنوار ، ج‏74 ،ص۸۲ )
و امیر مومنان فرمودند: « مَعْرِفَةُ النَّفْسِ أَنْفَعُ الْمَعَارِفِ ـــ شناخت خویشتن پر فایده ترین شناختهاست .» و فرمودند: « مَعْرِفَةُ الْمَرْءِ بِعُیُوبِهِ أَنْفَعُ الْمَعَارِف ــــ شناخت شخص نسبت به عیبها و نقایص خویش ، برترین شناختهاست. » (تصنیف غرر الحکم و درر الکلم ،ص۲۳۲ و ۲۳۵)

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

وع مقاله: مقاله پژوهشی
نویسندگان
آیت ا.. جوادی آملی
استاد حوزه علمیه قم
چکیده
انسان موجودی ذو ابعاد و ودیعه­ای بی­همتا در آفرینش است. و در کنار برخورداری از عقل و تمایل به مباحث برهانی، در عمق جان واجد خصیصه فطرت است که در صورت قرار گرفتن در مسیر صحیح و نزاهت از انحرافات فکری و عملی، حقیقت­گرایی و حق­جویی و تمایل به دین و خدا در او شکوفا می­شود و از چاه طبیعت به افق اعلی می­رسد. در این مقاله با توجه به برخی آیات قرآن، مفهوم فطرت، جایگاه آن در حیات اصیل انسانی و مختصات امور فطری بیان شده­است. افزون بر آن، وجه امتیاز قرآن در تبیین فطرت و لوازم آن در مقاله نمایانده شده است.
کلیدواژگان
فطرت الهی؛ امور فطری؛ دین فطری؛ معارف حقه
عنوان مقاله [English]
Human natural instinct in Quran
چکیده [English]
Human being is of multiple dimensions and is unique in creation. Being equipped with the ability for reasoning, he has a natural instinct and, given his being in the right way of life and purified of mental distortion, the sense for truth seeking and the tendency toward religion and God would grow in him. Such being the case, man would be able to leave the darkness of nature. In this paper, the meaning of natural instinct, its part in human life along with the properties of instinctive affairs has been described on the basis of Quranic verses. In addition, the preference of Quranic explanation has been well shown.
کلیدواژگان [English]
natural instinct, instinctive affairs, instinctive religion, true knowledge
اصل مقاله

مقدمه

فطرت از مقوله­های بحث­انگیز و کانون توجه انسان­شناسان متأله است. با نگاهی اجمالی به تشتّت آرا و تعدد انظار روشن می­شود که شناخت این پدیده و بررسی آثار و خواص، معیار تأثیر و تأثر و نیز احکام و اوصاف فراوان آن تا چه میزانی امروزه در جوامع فکری و فرهنگی مورد توجه و نظر است.         

بحث فطرت از یک سو بحثی فلسفی است زیرا موضوعات مهم فلسفه، سه موضوع خدا، جهان و انسان­اند و شاخه­ای از بحث فطرت به انسان باز می­گردد چنان­که شاخه دیگرش به خدا باز می­گردد، و از طرف دیگر در قرآن و سنّت بر مسأله فطرت فراوان تأکید شده است و این نشان­دهنده بینش خاصی در مورد انسان است، یعنی قرآن برای انسان قائل به فطرت است. حال، بررسی می­کنیم که فطرت چه کلمه­ای است و آیا قبل از قرآن کسی این کلمه را در مورد انسان به کار برده است یا نه؟ در پاسخ به این پرسش، با ادلّه­ای ثابت خواهیم کرد که قبل از قرآن کسی این کلمه را برای انسان به کار نبرده است.

نگرش مختلف روان­شناسانه، فلسفی و قرآنی در خصوص این امر نهادینه شده در جان انسانی، راه پر پیچ و تاب معرفت به آن را دشوار ساخته است.

 

واژه فطرت

فطرت از ماده "فطر" در لغت به معنای شکافتن (حسینی زبیدی، ۱۳۸۷، ج۱۳، ۳۲۵)، گشودن شیء و ابزار آن (ابن فارس، ۱۴۰۴، ج۴، ۵۱۰)، ابتدا و اختراع (جوهری، ۱۳۶۸، ج۲، ۷۸۱)، شکافتن از طول و ایجاد و ابداع (اصفهانی، ۳۹۶) آمده است و از آنجا که آفرینش و خلقت الهی به منزله شکافتن پرده تاریک عدم و اظهار هستی امکانی است یکی از معانی این کلمه، آفرینش و خلقت است؛ البته آفرینشی که ابداعی و ابتدایی باشد. لذا از ابن­عباس نقل شده که می­گفت: من معنای «فاطر السموات و الارض» را نمی­دانستم تا این­که دو تن از بادیه نشینان که درباره مالکیت چاهی با یکدیگر مخاصمه داشتند نزد من آمدند و یکی از آن دو گفت :"أنا فطرتها"، یعنی ابتدا من آن را حفر کردم (ابن اثیر، ج۳، ۴۵۷).

کلمه "فطرت"بر وزن "فِعلَه" است که بر نوع ویژه دلالت می­کند و در لغت به معنای سرشت و نحوه خاصی از آفرینش است. در قرآن­کریم مشتقات کلمه "فطر" به صورت­های گوناگون به کار رفته و کلمه فطرت تنها یک­بار استعمال شده است (روم، ۳۰). بنابراین فطرت به معنی سرشت خاص و آفرینش ویژه انسان است و امور فطری، اموری ­است که نوع خلقت و آفرینش انسان اقتضای آن را داشته و مشترک بین همه انسان­ها باشد.

خاصیت امور فطری آن است که اولاً مقتضای آفرینش انسا ن است و اکتسابی نیست، ثانیاً در عموم افراد وجود دارد و همه انسان­ها از آن برخوردارند، ثالثاً تبدیل یا تحویل­پذیر نیست گرچه شدت و ضعف می­پذیرد.

 

فطرت، فطریات، غریزه و طبیعت

امور فطری مطرح شده در قرآن غیر از فطریات و اموری­ است که در منطق و فلسفه از آن­ها بحث می­شود. همچنین "فطرت" که سرشتی ویژه و آفرینشی خاص است، غیر از طبیعت است که در همه موجودهای جامد یا نامی و بدون روح حیوانی یافت می­شود و غیر از غریزه است که در حیوانات و انسان در بعد حیوانیش موجود است. این ویژگی فطرت از آن جهت است که با بینش شهودی نسبت به هستی محض و کمال نامحدود همراه است و با کشش و گرایش حضوری نسبت به مدبّری که جهل و عجز و بخل را به حریم کبریایی او راه نیست، آمیخته و هماهنگ است. فطرت انسانی "مطلق بینی علمی" و "مطلق خواهی عملی" است.

"فطرت" که همان بینش شهودی انسان به هستی محض، گرایش آگاهانه، کشش شاهدانه و پرستش خاضعانه نسبت به حضرت اوست، نحوه خاصی از آفرینش است که حقیقت آدمی به آن نحو سرشته شده و جان انسانی به آن شیوه خلق شده است. فصل اخیر انسان را همان هستی ویژه "مطلق بینی" و "مطلق خواهی" او تشکیل می­دهد.

عناوین یاد شده به لحاظ مفهومی از یکدیگر جدا و از نظر مصداقی عین یکدیگرند به طوری که اگر انسانیت انسان محفوظ بماند، هم آن بینش شهودی به حضرت حق تعالی محفوظ است و هم این انجذاب و پرستش خاضعانه؛ و اگر این خضوع عملی و آن شهود علمی نباشد، فصل اخیر انسان هم نخواهد بود. زیرا هویت انسانی انسان به "سیرت انسانی" اوست نه به "صورت انسانی" او؛ و لذا مولی­الموحدین علی­بن­ابی­طالب(ع) فرمود: « فالصورة صورة انسان و القلب قلب حیوان، لا یعرف باب الهدی فیتّبعه، و لا باب العمی فیصدّ عنه، فذلک میّت الأحیاء» (نهج­البلاغه، خطبه۸۷)؛ یعنی چهره او چهره انسان است و قلبش قلب حیوان! راه هدایت را نمی­شناسد که از آن پیروی کند و به طریق خطا پی نبرده تا آن را مسدود سازد و از آن منصرف شود و دیگران را مصروف دارد، پس او مرده­ای است میان زندگان.

منظور از قلب همان روح ملکوتی است که موجود زنده با آن ادراک می­کند زیرا فطرت به معنای بینش شهودی و انجذاب و بندگی، سرشت ویژه انسانی است نه صفتی از صفات او که با زوال وصف، بقای موصوف ممکن باشد، بلکه این شهود و گرایش نحوه خاص وجودی اوست که با آن آفریده شده است.

گفتنی است که فطرت، زوال­پذیر نیست لیکن ضعف، وهن، ونی و در نتیجه سترپذیر است و اگر فطرت کسی مستور و مدسوس شد، وی مصداق کلام سیدالموحدین(ع)خواهد شد که: «فالصوره صوره انسان و…».

فطرت از سنخ هستی است نه از سنخ ماهیت؛ از این­رو دارای مفهوم و از قبیل معقول ثانی فلسفی است و چون ماهیت ندارد فاقد تحلیل و تعریف ماهوی است، نه تحدید و تعریف دارد و نه تعریف رسمی بلکه تعریف شرح اسمی دارد، یعنی همان خلقت ویژه انسان که در نهاد او گرایش و شهودی خاص نهفته است.

 

ویژگی­های فطرت

چنان­که گذشت، فطرت، نحوه خاص هستی انسان است. انسان هم موجودی متفکر و مختار است که برابر علم و اندیشه کار می­کند و رفتاری متأثر از علم و اندیشه خویش دارد، متفکری است که آگاهانه کاری را انتخاب کرده سپس آن را انجام می­دهد. چنین موجودی از گزارش­های علمی و گرایش­های عملی برخوردار است، یعنی گزارش­های علمی و گرایش­های عملی در نهاد او تعبیه شده و از بیرون بر او تحمیل نشده و قابل زوال هم نیست. با توجه به این موارد روشن می­شود که فطرت ویژگی­هایی دارد که عبارتند از:

۱. معرفت و آگاهی و بینش فطری و نیز گرایش­های عملی انسان، تحمیلی نیست بلکه در نهاد او تعبیه شده است نه مانند علم حصولی که از بیرون آمده باشد. پس او خدا و دین را می­شناسد و می­خواهد؛

۲. با فشار و تحمیل نمی­توان آن را زایل کرد، لذا تغییرپذیر نخواهد بود و به عبارت دیگر ثابت و پایدار است، «لا تبدیل لخلق الله» (روم، ۳۰)گرچه ممکن است تضعیف شود؛

۳. فراگیر و همگانی است. چون حقیقت هر انسانی با این واقعیت سرشته شده است و در همه آدمیان به ودیعت نهاده شده و هیچ بشری بدون فطرت الهی خلق نشده است؛

۴. چون بینش و گرایش انسان متوجه هستی محض و کمال مطلق است، از ارزش حقیقی برخوردار بوده و ملاک تعالی اوست؛ و از این رهگذر، تفاوت انسان با دیگر جانداران باز شناخته می­شود.

 

فطرت به معنای خاص و عام

ناگفته نماند که فطرت به معنای عام شامل طبیعت نیز می­شود و هر موجود طبیعی، مفطور خداست. زیرا "فاطر" بودن خداوند، به آفرینش موجود مجرد اختصاص ندارد. ظاهر آیه اول سوره "فاطر" که فرمود: «الحمد لله فاطر السّموات والارض» (فاطر، ۱) ناظر به برخورداری موجودهای مجرد و مادی از فطرت است. یعنی خداوند فاطر آسمان­ها و همه آسمانی­ها و زمین و همه زمینی­ها است.

فطرت به معنای خاص که در برابر طبیعت مطرح می­شود، یعنی انسان مرکب از بدن مادی و روح مجرد است که طبیعت به بدن مادی او برمی­گردد و فطرت به روح مجرد او، زیرا آنچه که ادراک می­کند و فراطبیعی را می­فهمد و موجودهای غیبی را با چشم ملکوتی خود مشاهده می­کند و با آن­ عهد ­می­بندد و خود را غریم و بدهکار و مورد معاهده غیبی می­داند و به ربوبیت خدا اعتراف می­کند و به عبودیت خویش نسبت به ذات اقدس الهی معترف است، همان روح مجرد انسانی است و اصالت این موجود مولّف از بدن طبیعی و روح فراطبیعی از آن روح مجرد است که تدبیر بدن و اداره آن را بر عهده دارد.

 

مفاهیم و حقایق فطری و تفاوت آنها

مفاهیم فطری، تصوری باشند یا تصدیقی؛ از خارج توسط ذهن انتزاع می­شوند. برخی مفاهیم بدون واسطه هستند مانند معقول اول و بعضی باواسطه هستند مانند معقول ثانی منطقی و فلسفی. این مفاهیم، معلوم به علوم حصولی هستند که همراه با تولد انسان آفریده نشده­اند.

بنابراین معنای فطری بودن بعضی از قضایای بدیهی این است که ذهن بعد از فهمیدن مفاهیم تصوری اشیا از رهگذر حس، از درون یا بیرون پیوند ضروری یا طرد ضروری بین بعضی از آنها را بدون نیاز به دلیل درک می­کند زیرا آن پیوند وجودی و یا طرد عدمی ذاتاً روشن است به طوری­که نه تنها احتیاج به دلیل ندارد بلکه دلیل­پذیر نیست.

اما حقایق فطری، یعنی درجات عینی وجود مشهود و مراتب خارجی هستی معلوم، عین ذات آدمی و متن روح­آگاه وی هستند و هر روح مجردی به اندازه تجرد خاص خویش، آن حقایق عینی را بالفطره داراست و از این رهگذر مستوی­الخلقه خواهد بود، زیرا استوای خلقت نفس به آگاهی وی از همین حقایق فطری است. این حقایق عینی که همراه با روح او خلق شده­اند همانند آگاهی حضوری از ذات خود و علم به مبدأ فاعلی خویش، به اندازه­ای که فیض می­تواند فیاض خود را درک کند، خواهد بود و نیز از قبیل حقایق فطری روح است که با علم حضوری معلوم اوست و با تعلیم حصولی شکوفا می­گردد.

با توجه به مطالب یاد شده، منظور از "فطری بودن" بعضی مفاهیم حصولی و حقایق ذهنی کسبی نبودن آنهاست. یعنی ذهن بشر همین که به مرحله ادراک رسید، بعضی از مفاهیم را به اندک توجه می­فهمد و در فهم آنها نیازمند به فراگیری از غیر نیست. به عبارت دیگر قضایای فطری، قضایای روشنی هستند که هرچند ثبوت محمول برای موضوع در آنها نیازمند به دلیل است، لیکن دلیل آنها در کنار قضیه و همراه با آن در ذهن موجود است.

 

ملاک فطری بودن در حکمت نظری و عملی

ملاک فطری بودنِ ادراک بودها و نبودها و هست­ها و نیست­ها، به بدیهی یا اولی بودن حکمت نظری مربوط به آن است و ملاک فطری بودن ادراک بایدها و نبایدها به بدیهیات حکمت عملی، یعنی حسن عدل و قبح ظلم مرتبط است. به عبارت دیگر ما در حکمت نظری اصلی بدیهی داریم که امتناع تناقض است و در حکمت عملی نیز اصلی بدیهی داریم که حسن عدل و قبح ظلم است.

گرچه بدیهی بودن حسن عدل و قبح ظلم مانند بدیهی بودن اصل امتناع جمع نقیضین و بداهت ضرورت ثبوت شیء برای نفس شیء و امتناع سلب شیء از نفس شیء و مانند آن نیست، زیرا در هست­ها و نیست­ها، اگر حتی اجتماع و روابط اجتماعی هم نباشد، ثبوت شیء برای خود شیء ضروری است و اجتماع نقیضین یا سلب شیء از نفس خود محال است. اما در مسایل عملی در صورتی معنای عدل و ظلم و معانی اجتماعی و اخلاقی و حقوقی و عاطفی آنها روشن می­شود که اجتماعی باشد و روابط اجتماعی وجود داشته باشد تا در این روابط مفهوم عدل و ظلم روشن شود، مثلاً متاعی از فردی ربوده شود یا حقی به کسی ادا گردد تا این مفهوم، خودش را در ضمن مصداق نشان دهد.

به عبارت دیگر ضرورت­های حکمت عملی زمانی ادراک­پذیرند که جامعه­ای وجود داشته باشد و انسان در آن جامعه زندگی کند و حقی در آن برای همگان در نظر گرفته شود، در این صورت اگر افراد به حق خودشان نایل شوند، از این عمل، عدل انتزاع می­شود و اگر بعضی از این حق بر اثر تجاوز محروم شوند، ظلم انتزاع می­گردد و ادراک عدل و ظلم در فرض یاد شده بدیهی و ضروری است و بدون این­که به انسان بیاموزند آن را درک می­کند، یا با اندک تنبیه و توجه دادن، آن را می­یابد و ادراک می­کند.

با توجه به بیان اصطلاح حکمت نظری و حکت عملی و مصطلح عقل نظری و عقل عملی-و این­که حکمت نظری و عملی هر دو با عقل نظری ادراک می­شوند، زیرا عقل نظری کاری جز ادراک ندارد و عقل عملی کارش ادراک نیست، بلکه گرایش است- از این بیان روشن می­شود که ملاک فطری بودن مفاهیم یا قضایا در مسائل مربوط به حکمت نظری و حکمت عملی که با عقل نظری ادراک می­شوند بدیهی و اولی بودن آنهاست ولی ملاک فطری بودن در عقل عملی به آن است که انسان بالطبع به طرف آن کارها گرایش دارد، کارهایی که اوّلاً با ساختار درونی انسان هماهنگ و ثانیاً با هدفی که در پیش دارد مناسب و سازگار است.

بنابراین عدل از اموری است که نهاد انسان به طرف آن گرایش دارد و ظلم از اموری است که نهان انسان از آن گریزان است. زیرا عدل هم با ساختار درونی انسان هماهنگ است و هم با هدف بیرونی انسان سازگار؛ برخلاف ظلم که هم تحمیلی بر ساختار درونی انسان است و هم با هدف بیرونی ناسازگار، چنان که سمّ و غذای مسموم هم با جهاز هاضمه انسان ناسازگار است و هم با هدف آفرینش وی مخالف است، لذا موجب هلاکت یا رنج او می­گردد و یا اگر باعث هلاکت و رنج او نشود و یا از رشد او نکاهد حداقل در رشد و نمو او تأثیری ندارد.

این­که گفته­اند: بایدهای اخلاقی و حقوقی و فقهی فطری هستند، ملاک فطری انسان بودن در آن­ها به این است که با شهوت و غضب و عقل او هماهنگ باشد و در جایی­که محور اراده و تصمیم و عزم و اخلاص است، تعادل آن­ها را حفظ کرده و رسیدن به هدف را برای او تسهیل کند؛ و اگر باید و نبایدها از اموری باشد که با نظام داخلی انسان و ساختار درونی او هماهنگ نباشد و تعادل قوای او را برهم بزند و بین شهوت و عقل یا غضب و عقل اختلاف رخ دهد و یا مانع غایی انسان باشد و نگذارد انسان به هدف نایل شود، فطری وی نخواهد بود.

 

برهان­پذیری امور فطری

یکی از مسائل مربوط به فطرت، نسبت بین فطرت و برهان است؛ یعنی آیا امور فطری برهان بردارند یا نه؟ و اگر برهان بردارند، برهان آنها چیست؟

در پاسخ به این پرسش می­توان گفت که امور فطری دو بخش دارند: بخشی از آن که به دانش­ها مربوط است از امور بدیهی و برهان­پذیر بوده و برهان آن از اولیات است ولی اولیات برهان­بردار نیست، چنان­که امور نظری همچون جهان­بینی توحیدی، وجود مبدأ، وحدت مبدأ، اسمای حسنی، مبدأ علم، مبدأ قدرت و امثال آن برهان­پذیرند و براهین آن­ها نیز در کتب حکمت و کلام بازگو شده است.

بخشی از آن به باید و نباید و حکمت عملی مربوط می­شود و به صورت باید و نباید ظهور می­کند. باید و نباید گرچه امر اعتباری است اما دسته­ای از این بایدها و نبایدها، اعتباری و قرارداد اجتماعی محض است که بر اساس تغییر شرایط زمانی و مکانی و تغییر عصرها و نسل­ها و اعصار و امصار تغییر می­کند و دسته­ای از آنها امور اعتباری است که با نظام تکوین هماهنگ است، همانند دستور طبیب که به انسان می­گوید: از سم پرهیز کن و فلان دارو برای فلان بیماری مؤثر است، باید از آن استفاده شود، پشتوانه این دستور پزشکی ساختار هستی انسان است. زیرا آن سم باعث هلاکت انسان، یا آن دارو باعث هماهنگی ساختار داخلی انسان می­شود یا همانند دستور ولی کودک به کودک بازی­گوش خود که به او می­گوید: با آتش بازی نکن، به تکوین تکیه دارد.

باید و نباید دین از همین قبیل است یعنی باید و نبایدها پشتوانه تکوینی دارند. اگر ذات اقدس اله فرمود: « ولا تأکلوا اموالهم الی اموالکم انّه کان حوباً  کبیراً» (نساء، ۲) اموال یتیمان را با اموال خودتان نخورید، زیرا گناه بزرگی است. گناه خوردن مال مردم که انسان نباید آن را انجام دهد برای این است که تکیه­گاه تکوینی دارد و آن تکیه­گاه مضمون این آیه است که می­گوید: «انّ الذین یأکلون اموال الیتمی ظلماً انّما یأکلون فی بطونهم ناراً» (نساء، ۱۰) آنان که اموال یتیمان را به ظلم و ستم می­خورند، تنها آتش می­خورند!

با توجه به آنچه گفته شد که فطری بودن به معنای بدیهی بودن و بی­نیازی از دلیل است آیا عقل سلیم می­پذیرد یکی از طرفین بحث در اموری که مورد اختلاف است مدعای خود را به بهانه فطری بودن بی­نیاز از دلیل بداند؟ خیر، چنین ادعایی پذیرفته نیست. این­که می­گویند فلان چیز فطری است و به دلیل فطری بودن نیاز به دلیل ندارد، به این معناست که فلان چیز واسطه در ثبوت نمی­خواهد نه واسطه در اثبات؛ اما ممکن است بر اثر نظری بودن در مقام اثبات نیاز به علت داشته باشد.

امور فطری با سرشت انسان هماهنگ بوده و ذاتی انسان است – البته ذاتی به معنای هویت، نه ذاتی به معنای ماهیت- یعنی چون همراه با ذات انسان است، نیاز به دلیل و علّت به معنای علت ثبوتی ندارد اما همین امر فطری در مقام اثبات، اگر نظری بود احتیاج به دلیل دارد. لذا با این که قضایایی همچون: "خدا وجود دارد" فطری انسان است، یعنی گرایش به آن با ذات انسان همراه است اما چنین نیست که در مقام اثبات نیاز به دلیل نداشته باشد، باید آن را با برهان اثبات کرد.

 

رفع ابهام از خطاناپذیری فطرت

درباره خطاناپذیری فطرت اشکالی پیش می­آید با این بیان که تلقی ظاهری در پاره­ای موارد موهم گرایش کاذب در فطرت است و این امر با اصل خطاناپذیری فطرت سازگار نیست. چرا که فطرت از سنخ گرایش عینی است نه از سنخ مفهوم؛ و علم حصولی که از سنخ مفهوم است در معرض خطا قرار می­گیرد نه گرایش عینی.

پاسخ اشکال این­که؛ گرایش­های انسان مسبوق به گزارش­های علمی اوست و انسان به چیزی گرایش پیدا می­کند که پیش از آن به نحو حصولی یا حضوری نسبت به آن آگاه باشد. انسان ابتدا چیزی را درک می­کند و می­فهمد، سپس به آن گرایش پیدا می­کند. گرایش و محبت انسان به چیزی نظیر جاذبه آهن­ربا و آهن، یا نظیر کشش یک گیاه به سمت مواد غذایی نیست که مسبوق به علم نباشد.

اگر گرایش، محبت و میل انسان مسبوق به علم نبود و به طور مستقیم با خارج مرتبط بود، متعلق گرایش و حب نیز در خارج بود؛ اما انسان موجودی عالم و مختار است و تمام گرایش­های عملی او، به امامت گزارش­های علمی او شکل می­گیرد. او نخست چیزی را می­فهمد و سپس به آن عشق می­ورزد. تمام اعمال انسان از ایمان، اخلاص، اراده، عزم، تولی و تبری و همه گرایش­های عملی او، به دنبال علم و آگاهی او شکل می­گیرد. پس هرگاه خطایی در گرایش­ها و امیال احساس شود، در اصل مربوط به علم سابق بر آن گرایش است.

بر همین اساس به اشکال کسانی پاسخ داده می­شود که می­گویند در صورت فطری بودن خداشناسی و خداجویی، نیازی به راهنما نیست. زیرا با چنین فرضی انسان بالفطره می­کوشد خدایی را جستجو کند که در فطرت با او آشناست.

پاسخ اشکال این­که؛ طلب بر دو قسم است: یکی طلب برخاسته از تلقین، تقلید، عادت، رسوم، فرهنگ­ها و سنن مردمی و دیگری طلب فطری. طلب فطری مسبوق به شهود واقعیت است و طالب فطری، با علم شهودی از حقیقتی آگاه می­شود و می­کوشد تا آن را بیابد و یافته خود را بر معلوم خویش منطبق سازد لذا گفته­اند: کلمه "الّا" در "لا اله الّا الله"به معنای غیر است و این مجموعه یک جمله است. یعنی خدایی غیر از الله که دلپذیر و مقبول و معقول است، نیست. وجود "الله" اثبات و برهان نمی­خواهد فقط باید غیر او را نفی کرد؛ نه این که کلمه "لا اله الا الله" دو جمله باشد که یکی نفی کند و دیگری اثبات، به گونه­ای که انسان بعد از شناخت مطلوب واقعی، شرک را نفی و توحید را اثبات کند. از این منظر این­گونه نیست که از قبل لوح دل او نانوشته باشد و بعد از نفی شرک و اثبات توحید، توحید را به دل راه دهد و از ورود شرک به دل مانع شود. پس معنی "لا اله الا الله" این است که غیر از "الله" که معقول و مقبول و مفطور علیه و ثابت است، هیچ موجودی الوهیت نخواهد داشت.

اما اگر طلب برخاسته از تلقین، تقلید، فرهنگ، سنن و عادت باشد ممکن است طلب صادق یا کاذب باشد، چنین طالبی ممکن است به مقصد برسد یا نرسد، با تلقین ممکن است کسی را طالب باطل و حرام کنند و یا طالب حق و مباح؛ و این انسان هم بر اساس آن تلقین چیزی را طلب کند. لذا طلب تلقینی گاهی مطلوبش واقعی و گاهی سراب است، گاهی ممکن است به مقصد برسد و گاهی به مقصد نرسد. پس پیامبران و هادیان، انسان­ها را در برابر این گونه خطرها حفظ می­کنند.

 

حق گرایی فطرت

انسان همان­طور که به خدا و حق گرایش دارد به طرف کفر و باطل نیز تمایل دارد. یعنی قوه خداجویی و حقیقت­طلبی در انسان هست و این قوه اگر به فعلیت برسد فطرت در او شکوفا شده است. همچنین قوه گرایش به کفر و باطل در انسان هست، و ممکن است به فعلیت برسد؛ اگر قوه باطل در او نبود هیچ­کس نمی­توانست باطل پیشه کند. از اینجا این سؤال پیش می­آید که اگر فطرت انسان به حق گرایش دارد چرا گرایش به باطل نیز در آن وجود دارد؟

جواب آن است که انسان چون لوح نانوشته­ای نیست که هر چه را بر آن تحمیل کنند بپذیرد؛ انسان فاقد علم حصولی است و هر چه به او بیاموزند یاد می­گیرد و این فراگیری بر پایه اصول فطری، سرمایه اولی و عقل مایه­ای چون استحاله جمع نقیضین و امثال آن است.

انسان در بدو تولد امین و صادق است و پس از آن تحت تأثیر عوامل مختلف خانواده یا محیط به آلودگی متمایل می­شود. دلیل این مطلب آن است که حتی تبهکاران نیز از مقتضیات فطرت از قبیل عدالت سخن می­گویند. هنگامی که غارت­گران، اموالی را غارت می­کنند اگر یکی از آنان فزون­طلبی و بیش از سهم خود مطالبه کند، از طرف بقیه مورد اعتراض واقع می­شود.

انسان گرایش به کمال مطلق و خیر و پاکی دارد و اگر بر اثر تربیت غلط در مسیر فجور و شرّ قرار گرفت این سیر و حرکت در واقع تحمیلی بر حقیقت اوست. لذا اگر همین انسان تحت تربیت صحیح قرار گیرد فطرت حق­طلبی و کمال­خواهی در او شکوفا می­گردد. پس فطرت انسان متمایل به حق است و گرایش به باطل تحت تأثیر شرایط بر او عارض می­شود. از این­رو قرآن­کریم گرایش به حق را برای نهاد انسان اصل می­داند و میل به هرگونه تباهی را انحراف از صراط مستقیم می­شمرد.

 

آیه فطرت

قرآن در سوره روم پس از استدلال بر اثبات مبدأ و ضرورت معاد، می­فرماید: «فاقم وجهک للدّین حنیفا»؛ چهره جانت را به سمت دین الهی و مجموعه معارف و قوانین الهی که حنیف است، متوجه نما و استوار بدار. زیرا دین موجه الهی، اسلام است و غیر از اسلام نه راه صحیحی وجود دارد و نه هدف انسان تأمین می­شود. از منظر قرآن نه تنها دین اسلام تحمیل بر فطرت نیست. بلکه پاسخ مثبت به ندای فطرت است: «فطرت الله التی فطر الناس علیها» (روم، ۳۰).

تمام توجه باید به طرف دین حنیف باشد و «حنیف در برابر جنیف» است. کسی را که در حال حرکت، پاهایش به سمت حاشیه و بیرون متوجه است و به خطر سقوط تهدید می­شود جنیف گویند. «متجانف لاثم» (مائده، ۳) یعنی متمایل به گناه. اما "حنیف" آن است که در موقع رفتن، پا را متوجه وسط راه کند و لذا حنیف را مایل به وسط معنا کرده­اند.

کلمه "فطرت" در آیه مورد بحث، منصوب به فعل محذوفی است. یعنی بگیر فطرت الهی را، درونت را مواظب باش؛ و این "اغراء" است که متضمن هشدار به مطلب مهمی است که جذب یا دفع آن دارای اهمیت است. بر این اساس در آیه مورد بحث "فطرت الله" یعنی "الزم فطرة الله" یا "خذ فطرة الله". گاهی خدای سبحان می­گوید: «خذوا ما اتیناکم بقوة» (بقره، ۶۳ و۹۳) کتاب آسمانی و دین الهی را که به شما داده­ایم با قدرت فکری و بدنی بگیرید؛ گاهی دیگر می­فرماید: «یا یحیی خذ الکتاب بقوة» (مریم، ۱۲) و گاهی نیز می­گوید «فطرت الله التی فطر الناس علیها» دین الهی را که همان فطرت خداست بگیر. اخذ دین خدا و دعوت به آن به منزله ترغیب به فطرت و دریافت فطرت خداخواه و خداجوی آدمی است، چنان­که اخذ فطرت و نگهبانی از آن، همان دریافت اسلام و نگهداری آن است.

فطرت همان دین شکوفا شده است. زیرا فطرت هر راهی را نمی­طلبد و به هر سمتی حرکت نمی­کند بلکه در راه خاص و به سمت کمال لایزال در حرکت است؛ آن راه مشخص که انسان را به هدف متعالی می­رساند همان دین الهی است و سرشت انسان نیز همین دین الهی را می­جوید.

ممکن است گفته شود با توجه به این­که آیه فطرت بعد از اقامه استدلال برای اثبات مبدأ و معاد با کلمه "فاء" تفریع آمده: «فاقم وجهک للدین حنیفا» معلوم می­شود خلقت انسان قبل از رسیدن به مرحله تعقل، او را به دین دعوت نمی­کند بلکه در صورتی او را به دین توجه می­دهد که وی به بلوغ و رشد عقلانی برسد و آنگاه دین را مطابق فطرت می­یابد. پس انسان تا به مقام تدبیر و تعقل نرسد دین را مطابق با فطرت نمی­یابد و طلب نمی­کند و نباید از فطری بودن دین سخن به میان آورد.

برای پاسخ به این اشکال باید به بیان صحیح مسأله فطرت توجه نمود و آن این­که انسان تا به مقام تعقل نرسد، دین را مطابق با فطرت نمی­یابد؛ مقصود آن است که انسان، با این­که فطرتاً به توحید و دین گرایش دارد به این «گرایش فطری» علم ندارد و برای علم به آن می­بایست مراحلی از تعلیم و رشد فکری و تذکر را طی نماید. چنین تقریری از فطرت صحیح است. بر این اساس بوده است که پیامبران الهی همواره می­کوشیدند تا انسان را متوجه فطرت نمایند.

اما این صحیح نیست که گفته شود انسان قبل از تعقل، هیچ گرایشی به سوی دین و کمال مطلق و توحید ندارد و هنگام بلوغ فکری و رشد عقلی چنین گرایشی پدید می­آید زیرا آیات تذکر، نسیان، میثاق و آیات دیگر مربوط به فطرت، همگی حاکی از آن است که انسان با شهود فطری، خدا را می­یابد و به کمال مطلق و دین گرایش دارد، ملهم به فجور و تقواست، فجور و تقوا را از هم باز شناخته و به تقوا متمایل و از فجور گریزان است.

مطلب دیگر مستفاد از آیه فطرت، عمومیت و شمول فطرت نسبت به همه انسان­ها و فطری بودن دین اسلام برای انسان است. از آنجا که دین­دارای وحدت فراگیر و جهان شمول است باید اثبات شود که انسان واقعیت فارد و نوع واحد اما دارای اصناف و افراد گوناگون است، این­طور نیست که انسان دارای حقایق گوناگون و انواع متعدد باشد. اگر انسان دارای حقایق گوناگون دانسته شود نمی­توان دین اسلام را برخوردار از وحدت فراگیر و جهان شمول دانست؛ چون حقایق گوناگون و متباین تکوینی را نمی­توان با قانون واحد تشریعی یا ذهنی، هم­فکر، هم­دل، هم­سان و متحد ساخت. اما از آن­جا که انسان دارای حقیقت واحد است و همگان به طور تکوینی طالب یک راه و یک هدف­اند می­توان با قانون فارد و دین واحد، وی را به راه و مقصد واحد که فطری اوست، هدایت کرد.

 

باید و نبایدهای فطری

همان­طور که هست و نیست­های دین مثل اعتقاد به خدا و ابدیت­خواهی، فطری انسان است، باید و نبایدهای دین نیز این­گونه است؛ یعنی مقتضیات تکوینی و خواسته­های نفس است که خدا به وی الهام کرده است: «و نفس و ما سویها، فالهمها فجورها و تقویها» (شمس، ۷ و ۸) قسم به نفس انسان و آن کس که او را مستوی و بدون نقص بیافرید و به او فجور و تقوا را الهام کرد.

بر اساس این آیه، انسان یک سلسله بدی­ها و خوبی­های معین دارد، چون در آیه: "الفجور و التقوی" ذکر نشد و به جای آن: "فجورها وتقویها" به کار رفت. از این رو نمی توان همه کارها را برای انسان یکسره روا یا ناروا دانست. پس انسان دارای فجور و تقواست و این فجور و تقوا همان باید و نبایدهای فطری است.

ریشه باید و نباید­ها همان فجور و تقوای نفس است که خدا اصول اولیه آن را از راه الهام غیبی به انسان یاد داده و با وحی نازل، همه آن خطوط اعم از اصلی و فرعی را تبیین فرموده است. بر این اساس است که خطاب به او می­گوید: "فطرت را بگیر" یعنی فجور و تقوایی را که به خوبی برای تو توجیه کرده­ایم، مغتنم شمار که با خواسته ذاتی تو هماهنگ است.

 

توهم ناهماهنگی آیه فطرت با برخی آیات دیگر

گاهی ممکن است معنای برخی دیگر از آیات قرآن با مفهوم آیه فطرت در تنافی پنداشته شود از جمله مفهوم این آیه که می­فرماید «کلّ یعمل علی شاکلته» (اسراء، ۸۴). بر پایه آیه فطرت، انسان­ها در اصل و سرشت هستی خویش همسانند اما از آیه "شاکله" برمی­آید که انسان­ها شاکله­هایی گوناگون دارند و بر اساس آن­ها اعمال مختلفی انجام می­دهند و اصل مشترکی ندارند.

برای تبیین نسبت بین این دو آیه باید آنها را با آیات قبل و بعدشان منظور داشت و سپس با توجه به مفردات دو آیه، نسبت بین آنها را نشان داد.

قبل از آیه شاکله آمده است: «و ننزل من القرآن ما هو شفاءٌ و رحمةٌ للمؤمنین و لا یزید الظالمین الا خساراً» (اسراء، ۸۲)؛ آنچه را از قرآن نازل می­کنیم برای اهل ایمان شفا و رحمت است و ظالمان را جز خسارت و زیان نخواهد افزود. از این آیه استفاده می­شود که مؤمنان از قرآن بهره می­برند و ظالمان فزونی خسران می­یابند.

به دنبال این آیه می­فرماید: «واذا انعمنا علی الانسان اعرض و نا بجانبه و اذا مسّه الشر کان یئوسا» (اسراء، ۸۳)، هرگاه به انسان نعمتی عطا کردیم، (کفران کرده) از آن روی گرداند و دوری جست و هرگاه شر و بلایی به او روی آورد، یکسره از خدای مهربان آیس و نا­امید شد.

این آیه و آیات دیگر در بیش از پنجاه مورد، ناظر بر بسیاری از ویژگی­های منفی ناشی از طبیعت انسان است؛ ویژگی­هایی همچون هلوع، جزوع، منوع، قتور، ظلوم و جهول. همراهی این صفات با انسان از آن جهت است که بدن او در نشئه طبیعت با لذایذ طبیعی همراه است و به حکم حس و وهم و خیال به آن گرایش دارد. در برابر این آیات، آیات فراوانی از قبیل آیه فطرت در تمجید و ستایش انسان نازل شده است.

یکی دیگر از نکات مستفاد از آیه فطرت، تبدیل و تغییرناپذیری فطرت است: «لاتبدیل لخلق الله» اما از بعضی آیات دیگر قرآن و نیز روایات استفاده می­شود که در فطرت و خلقت تغییر و تبدیل راه می­یابد. این تغییر گاهی به خود انسان اسناد داده می­شود، گاهی به شیطان و گاهی به پدر و مادر.

در آیه­ای چنین آمده است: «ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم» (رعد، ۱۱) و در آیه دیگری آمده است: «ذلک بان الله لم یک مغیرا نعمة انعمها علی قوم حتی یغیروا ما بانفسهم» (انفال، ۵۳) (حکم ازلی خدا) این است که خدا نعمتی را که به قومی عطا کرد، آن را تغییر نداده، به عذاب تبدیل نمی­کند تا وقتی که آنها حال خویش را تغییر دهند. از این دو آیه استفاده می­شود که بین تحولات نفسانی انسان و حوادث روز، ارتباط مستقیم برقرار است، به طوری که انسان­ها با تغییر اوضاع و احوال درونی خود، سبب تحول رخ­دادهای بیرونی می­شوند.

در آیه­ای نیز از زبان شیطان این گونه نقل شده است: «و لأمرنهم فلیغیرن خلق الله» (نساء، ۱۱۹) من به آنها امر می­کنم که خلقت خدا را تغییر دهند. در ذیل این آیه روایتی وارد شده مبنی بر این­که مراد از "خلق الله" دین الهی است و مفسران نیز یکی از مصادیق آن را "دین الله" ذکر کرده­اند (طوسی، ج۳، ۳۳۴). آنان برای تأیید این معنا به آیه فطرت استشهاد کرده و گفته­اند: مقصود از "خلق الله"(فطرة الله) است.

در روایت امام صادق(ع) نیز تغییر خلقت و فطرت به والدین اسناد داده شده چنان­که فرمود: «ما من مولد ولد الا علی الفطرة فابواه یهوّدانه و ینصّرانه و یمجّسانه» (مجلسی، ج۹۷، ۶۵) پدر و مادر در تغییر فطرت الهی نقش اساسی دارند.

در این سه مورد، سخن از تغییر حال و خلق و فطرت است. محتوای این ادلّه با مضمون آیه فطرت که می­گوید: خلق الهی تبدیل و تغییرپذیر نیست، چگونه جمع­پذیر است؟

برای حل این مشکل برخی چاره­اندیشی­ها شده است؛ بعضی در عبارت «لا تبدیل» تصرّف کرده و می­گویند گرچه حرف "لا" در این­جا به صورت نفی و در جمله خبری قرار گرفته است ولی افاده نهی می­کند؛ به تعبیر دیگر، از این جمله خبری معنای جمله انشایی اراده شده و مقصود آن است که خلقت خدا را تغییر ندهید، از این­رو اگرچه شیطان می­گوید: من به شما امر می­کنم تا خلقت را تغییر دهید، اما خدا فرمان می­دهد در برابر شیطان مقاومت کنید و خلقت خدا را تغییر ندهید. هم­چنین به ابن­عباس نسبت داده­اند که «خلق الله» را خصاء دانسته است.

این راه حل از دو جهت نقد شده است: یکی این­که این معنا با سیاق آیه سازگار نیست و دیگر این­که دلیلی نیست که مقصود از خلق، دین باشد. افزون ­بر آن آیاتی وجود دارد که از تغییرناپذیری سنت الهی سخن می­گوید: «فلن تجد لسنت الله تبدیلا و لن تجد لسنت الله تحویلا» (فاطر، ۴۳)، هرگز در سنت الهی تبدیل نمی­یابی و تحویل در آن راه ندارد. سنت الهی بر آن است که انسان مفطور به توحید باشد. آن­چه به ابن­عباس نسبت داده شده که مراد از "خلق الله" خصاء است، نیز سخن صحیحی نیست. چون دلیلی بر آن نداریم، گرچه ممکن است آن­چه که در مورد آیه سوره نساء آمده بر خصاء و مانند آن انطباق­پذیر باشد.

برخی نیز خروج از مشکل را در تحلیل معنای تبدیل و تغییر و بیان تفاوت بین آن دو دانسته­اند. از این منظر تبدیل، یعنی چیزی بدل به چیزی شود که مغایر با شیء اول باشد اما تغییر به هر نوع دگرگونی گفته می­شود؛ پس ممکن است تغییر و دگرگونی به تقلیل، یا تضعیف، یا تدسیس و یا تدفین باشد. این امور با اختیار انسان تحقق پیدا می­کند، از این­رو اگر سخن از تغییر حال یا تغییر خلق یا تغییر فطرت به وسیله پدر و مادر مطرح است در واقع به این معناست که انسان با اختیار خود، با انجام گناه و پیروی هوای نفس، فطرت را تدسیس یا تضعیف می­کند. از این­رو خداوند فرمود: «وقد خاب من دسیها» (شمس، ۹). زیان کرد کسی که نفس و فطرت خود را با دسیسه مدفون کرد. و چون امکان مدفون کردن فطرت با غرایز و هواها و تمایلات وجود دارد خداوند انبیای الهی را مبعوث کرد تا این دفینه­ها و گنجینه­های فطرت را شکوفا کنند. چنان­که حضرت امیرمؤمنان(ع) فرمود: «فبعث فیهم رسله و واتر الیهم انبیائه لیستادوهم میثاق فطرته و یذکروهم منسی نعمته و یحتجوا علیهم بالتبلیغ و یثیروا لهم دفائن العقول» (نهج­البلاغه، خطبه۱) خدا پیامبران را در بین مردم مبعوث کرد و رسولان خود را پی­در­پی فرستاد تا پیمان فطرت را ادا کنند و نعمت­های فراموش شده را به یاد آنها بیاورند و با ابلاغ پیام الهی حجت را بر آنان تمام کنند و گنجینه­های عقل­ها را شکوفا و آشکار سازند.

گاهی هم ممکن است تغییر از باب مشتبه و مخفی شدن امر بر انسان باشد. یعنی ممکن است انسان در اثر تغافل یا فریب دیگران، امور فطری را غیر فطری و امور غیر فطری را فطری انگارد چنان­که قرآن می­فرماید: «و هم یحسبون انهم یحسنون صنعا» (کهف، ۱۰۴) بر این پندارند که کار خوب می­کنند، لیکن در واقع کار خوب انجام نمی­دهند.

 

فطرت در دیگر آیات

افزون بر آیه فطرت، از آیات دیگر قرآن نیز می­توان برای فطری بودن حقایق علمی و عملی استفاده کرد:

۱. آیات تذکر

مقصود از آیات تذکر آیاتی است که مسأله تذکر را مطرح می­کند، از جمله آیاتی که پیامبر را مذکّر (غاشیه، ۲۱)، قرآن را تذکره (مدثر، ۵۴) و دین را ذکری خوانده است.

ذکر و تذکره و مانند آن در جایی به­کار می­رود که انسان نسبت به چیزی سابقه معرفت داشته و نسیانی متخلل شده باشد و این نسیان وسط، پرده­ای بر معرفت پیشین افکنده باشد؛ تذکر و یادآوری، آن معرفت پیشین را شکوفا می­کند و دوباره همان مطلب در ذهن بارور می­شود. خداوند در سوره "غاشیه" به پیامبر(ص) می­فرماید: «فذکر انما انت مذکر، لست علیهم بمصیطر» (غاشیه، ۲۲-۲۱) یادآوری نما، چون کار تو تنها یادآوری است و جز این کاری نداری. این لسان که لسان حصر است درباره تعلیم وارد نشده و نفرموده: "ان انت الا معلم" ولی در مورد یادآور بودن حضرت رسول­اکرم(ص) تعبیر «انما انت مذکر» وارد شده که افاده حصر می­کند.

قرآن گاهی به پیامبر می­گوید: تو وکیل و مسیطر نیستی، و گاهی می­گوید: تو سِمتی جز تذکره نداری. با این که قرآن برای هدایت همه مردم نازل شده و قلمرو رسالت رسول الله(ص) تمام جوامع بشری است. خداوند به پیامبر(ص) می­گوید: کار تو فقط تذکره جهانیان است، معلوم می­شود در نهاد بشر فطرت توحیدی و گرایش به عالم ابد، به نام معاد، تعبیه شده است؛ زیرا خدا این کتاب را جهانی می­داند که برای هدایت بشریت است و مهم­ترین محتوای آن اصول اعتقادی است. سپس به پیامبر(ص) می­گوید: تو فقط یادآوری کننده­ای و هیچ­گونه سیطره و هیمنه­ای بر مردم نداری. بازگشت آنها به سوی ما و حسابرسی آنان نیز بر ماست، سمت تو فقط تذکره است.

وقتی سمت پیامبر تذکره باشد، روشن می­شود با گفتار و یادآوری آن حضرت، پرده نسیان کنار رفته، آنگاه مردم آن معارف معهود قبلی را به یاد آورده و می­یابند. زیرا از طرفی کار وحی کنار زدن پرده غفلت است و وقتی پرده غفلت کنار رفت انسان حقایق را می­بیند و از طرف دیگر انسان تا گرفتار حجاب سهو و نسیان است از مشاهده مبانی و مبادی اعتقادی و دینی محروم است. از این­رو باید آن حجاب را با تلاش علمی و کوشش فکری شناخت و با دست دانش کنار زد تا پشت پرده نمایان گردد، یا لطف الهی شامل حال انسان شده، نسیمی الهی وزیدن گیرد، حجاب را کنار زند تا ورای آن آشکار شود.

به بیان دیگر انسان یا از راه استدلال و تفکر و تحصیل علوم حصولی به غیب راه یافته و آن را فهمیده و به آن ایمان می­آورد و یا از راه ریاضت و تهذیب نفس و تذکره در تذکیه عقول و تزکیه نفوس می­کوشد تا غیب را مشاهده کرده و به آن معتقد شود.

۲. آیات نسیان

گروه دیگر از آیات مرتبط با فطرت، آیات نسیان است. آیاتی که در آنها عنوان نسیان اخذ شده  و بر این مطلب دلالت می­کند که تبه­کاران و مشرکان و ملحدان، عقاید دینی مانند مبدأ و معاد را فراموش کرده­اند. می­فرماید: «نسواالله فانسیهم انفسهم» (حشر، ۱۹) «نسوا الله فنسیهم» (توبه، ۶۷) «و ضَربَ لَنا مثلاً وَ نَسی خَلقَه قال من یُحی العِظام و هی رَمیم» (یس، ۷۸). مستفاد از این آیات آن است که معرفت خداوند سابقه فطری داشته و کافران، ملحدان، مشرکان و تبه­کاران بر اثر آلودگی به طبیعت آن را فراموش کرده­اند. کافری که جز طبیعت و ماده به چیزی معتقد نیست و می­گوید: «ما هی الا حیاتنا الدنیا نموت و نحیا و ما یهلکنا الا الدهر» (جاثیه، ۲۴) زندگی ما جز زندگی دنیا نیست، می­میریم و زنده می­شویم و ما را جز روزگار، هلاک نمی­کند؛ خدا و معاد را فراموش کرده است. از کلمه نسیان استفاده می­شود که گرایش به خدا و عالم ابد در نهاد هر انسانی نهفته است، ولی گاهی انسان آن را فراموش می­کند. خداوند نسیان را فقط درباره مؤمنان یا اهل کتاب به کار نمی­برد، بلکه آن را به هرکسی که مبدأ و معاد را نمی­پذیرد نسبت می­دهد.

۳. آیات میثاق

گروه سوم آیات مرتبط با فطرت، آیات میثاق است که بر عهد و میثاق تکوینی دلالت می­کند نه اعتباری؛ آیاتی به این مضمون که خدا از بشر پیمان گرفته و بشر به خدا میثاق سپرده تا موّحد بوده، مطیع خدا باشد و غیر خدا را عبادت نکند. از آنجا که این میثاق و عهدگیری تمام انسان­ها را شامل است، سابقه گرایش به حق در نهان همه آنها وجود دارد و گرنه اخذ تعهد تکوینی و بستن پیمان روا نبود.

یکی از آیاتی که مسأله توحید فطری را بیان کرده و حاکی است که انسان در موطنی خاص شاهد وحدانیت حق بوده و ربوبیت خدا و عبودیت خود را مشاهده نموده به طوری که با توجه به آن مجالی برای غفلت و نسیان نیست، آیه میثاق است که می­فرماید:

«و اذ اخذ ربّک من بنی آدم من ظهورهم ذرّیتهم و اشهدهم علی انفسهم الست بربکم قالوا بلی شهدنا ان تقولوا یوم القیمة انا کنا عن هذا غافلین، او تقولوا انما اشرک اباونا من قبل و کنا ذریة من بعدهم افتهلکنا بما فعل المبطلون» به یاد بیاور زمانی را که پروردگارت از پشت و صلب فرزندان آدم، ذریه آنها را برگرفت و آنها را گواه برخویشتن ساخت و فرمود: آیا من پروردگار شما نیستم؟ گفتند: آری، گواهی می دهیم،-خداوند-چنین کرد. مبادا روز رستاخیز بگویید: ما از این غافل بودیم و از پیمان فطری توحید بی خبر ماندیم یا بگویید پدرانمان پیش از این مشرک بودند، ما هم فرزندانی بعد از آنها بودیم، آیا ما را به آنچه باطل گرایان انجام داده اند مجازات می کنی؟ (اعراف، ۱۷۳-۱۷۲)

مفاد اجمالی این آیات آن است که خدای سبحان در موطنی حقیقت انسان را به وی نشان داد و در آن حالت که او شاهد حقیقت خود بود، ربوبیت حق تعالی و عبودیت خویش را مشاهده کرد. خداوند در آن موطن شهودی با انسان­ها میثاق برقرار کرد و از آنان اقرار گرفت که آیا من پروردگار شما نیستم؟ همگان گفتند: بلی تو ربّ مایی. در آن موطن علمی همگان ربوبیت حق و عبودیت خویش را پذیرفتند.

در این معاهده، میثاق گیرنده خداوند است و میثاق دهنده انسان. شاهد بر این میثاق نیز انسان بوده است. «اشهدهم علی انفسهم»، خدا انسان را شاهد بر خود وی قرار داد و به او گفت: ببین که بر ربوبیت خدا و به عبودیت خویش میثاق می­بندی. شاهد بودن انسان یعنی مشاهده کردن حقیقت خویشتن. منظور از مشاهده حقیقت خویشتن، همان شهود ربط وجودی است و این عین اطلاع او بر چیزی است که در تمام ذات خود به خدای سبحان مرتبط است. به بیان دیگر وقتی انسان حقیقت خود را در آن موطن مشاهده کرد، دریافت که حقیقت وی جز بنده خدا بودن، چیز دیگری نیست. مشاهده حقیقت عبد بدون مشاهده ربوبیت الله، ممکن نیست؛ زیرا بنده حقیقتی جز وابستگی ندارد.

اگر حقیقت انسان در وجود خارجی، مرتبط به خداست و او با علوم حضوری چنین حقیقتی را یافته، حتماً خدا را هم با چشم دل دیده است، زیرا باطن انسان، ذات و هویتی جز ربط به خدا ندارد و خدا هم قیّم اوست. وقتی انسان هم حقیقت خود را و هم خدا را با دل دید، در آن موطن شهودی به ربوبیت خدا و عبودیت خود اقرار کرده، به ربوبیت خدا میثاق سپرده و شاهد آن میثاق هم بوده است.

۴. توجه به خدا هنگام احساس خطر 

بعضی آیات مشعر به آن است که انسان هنگام احساس خطر به خدا توجه می­کند و او را می­خواند. یکی از مواضع خطر سفرهای دریایی است: «فاذا رکبوا فی الفلک دعوا الله مخلصین له الدین فلمّا نجیهم الی البرّ اذا هم یشرکون» (عنکبوت، ۶۵)، از این آیه استفاده می­شود که اعتقاد به خداوند در فطرت انسان ریشه دارد و با قطع امید از علل مادی، پرده غفلت کنار می­رود، انسان معبود فطری را مشاهده می­کند و از او یاری می­طلبد. مشرکی که توحید ربوبی را انکار می­کند در حال احساس خطر موحد می­شود.

از برخی آیات چنین برمی­آید که انسان نه تنها در سفرهای پرخطر دریایی بلکه هرگاه که خطری متوجه او شود علل و اسباب ظاهری را فراموش کرده به سوی خداوند توجه می­کند و حضرتش را می­خواند. این خصلت در تمام افراد بشر وجود دارد و به مؤمنین اختصاص ندارد؛ معتقد و ملحد در این وصف برابرند. در آیه­ای این­گونه می­خوانیم: «و ما بکم من نعمة فمن الله ثمّ اذا مسّکم الضرّ فالیه تجئرون» (سوره نحل، ۵۳)، نعمت­های شما همه از ناحیه خداست، هنگامی که ناراحتی به شما می­رسد او را می­خوانید. این لابه رفاه­طلبی و این ناله نجات­خواهی و بانگ فریادرسی و استغاثه خطرزدایی مخصوص که «جُؤار» نامیده می­شود، کاشف از بینشی شهودی و گرایشی خاضعانه در پیشگاه هستی محض، علیم صِرف و قدیر نامحدود است که نه چیزی از علم بی­کران او غایب و نه چیزی از توانمندی نامحدودش خارج است.

وجه تصریح به نقش سفر دریایی در بیداری فطرت از آن جهت است که در سفر دریایی به هنگام بروز حادثه و خطر هیچ­گونه دسترسی به عوامل نجات وجود ندارد و انسان یکسره از اسباب و علل مادی قطع امید می­کند. در چنین موقعیتی انسان با تمام وجود و از عمق جان به قادر مطلق توجه می­کند و از او یاری می­طلبد.

بدین طریق از منظر قرآن گرفتاری­های نهایی موجب می­شود که پرده پندار از مؤثرهای پوچ برداشته شود و باطن آنها که فقدان صلاحیت تأثیر است، آشکار گردد و آن مؤثر حقیقی که همان حق محض است به وضوح روشن شود و بطلان هر چیز که غیر اوست، هویدا گردد و بفهمدکه «ذلک بانّ الله هو الحقّ و انّما یدعون من دونه هو الباطل و انّ الله هو العلی الکبیر» (حج، ۶۲). خداوند حق است و آنچه غیر از او می­خوانند باطل.

پیمودن راه فطرت در حل «ضرّا» و احساس خطر آسان­تر است. لذا قرآن حالت خطر را به صورت مبسوط مطرح می­کند و می­گوید: شما در حال خطر متوجه خدا می­شوید، درحال خطر به مبدئی تکیه می­کنید که بتواند تمام علل و اسباب را مهار کند و خود هرگز در معرض زوال نباشد. از این­رو در قرآن آمده است: «و له ما فی السموات و الارض و له الدین واصبا افغیر الله تتقون» (نحل، ۵۲) آنچه در نظام آفرینش است، مِلک و مُلک خداست و دین خالص و تام نیز همواره از آن اوست، آیا از غیر او پروا دارید؟

۵. آیات ناظر به محبت الهی

گروهی از آیات از راه محبت الهی به تبیین فطری بودن دین و معارف حقه رهنمون می­سازند. قرآن­کریم خدا و به طور کلی دین را محبوب انسان معرفی می­کند و می­کوشد تا به انسان­ها بفهماند که دین امری تحمیلی بر بشر نیست، زیرا اگر دین تحمیل بر بشر بود هرگز اشتیاق نفسانی و جذبه به آن حاصل نمی­شد. برای این که کشش ذات هر موجودی همواره به سمت چیزی که بیگانه از ذات آن باشد معقول نیست. اگر انسان دین الهی را دوست دارد از آن جهت است که احکام آن، پاسخ مثبت به خواسته­های درونی او است همان­گونه که در قرآن آمده است: «و لکنّ الله حبّب الیکم الایمان و زَیَّنهُ فی قلوبکم» (حجرات، ۷) خدا ایمان را محبوب شما گردانید و آن را در دلهاتان نیکو بیاراست. انسانی که دین الهی را پذیرفت، با پذیرش آن راه محبت را طی می­کند تا به محبوب ذاتی خود برسد: «والذین امنوا اشد حبا لله» (بقره، ۱۶۵)، شدت ایمان مؤمنان به خدا بیشتر است.

چنان­که اصل دین الهی محبوب انسان است، خداوند سبحان هم که اعتقاد به توحید او در رأس دین است، محبوب انسان است و هر چه ذاتاً محبوب انسان باشد، فطرت انسان به او گرایش دارد، پس معلوم می­شود دین و خدا، هر دو فطری انسان است.

برای تبیین این حقیقت که خدا و دین الهی محبوب انسان است احتجاج حضرت ابراهیم(ع) شاهد خوبی است. آن حضرت در مقام احتجاج می­فرماید: «لا احب الافلین» (انعام، ۷۶)، عدم محبت نسبت به آفلین نشان می­دهد که در این بیان حد وسط برای رسیدن به خدا، محبت است و حضرت خلیل(ع) از این طریق به جایی می­رسد که می­فرماید: «انی وجهت وجهی للذی فطر السموات و الارض» (انعام ، ۷۹)، به خدای فاطر آفرینش توجه کردم.

بر این اساس محبت به خدا و دین او راهی برای تبیین فطرت است. زیرا در طرز تفکر فلسفی و مسائل عقلی محض هرگز محبت حد وسط قرار نمی­گیرد، چون محبت از شئون عقل عملی است و در اسلوب منطقی که از شئون عقل نظری است نمی­گنجد. افزون بر آن،  استعانت به محبت قابل عرضه به خصم نیست، زیرا آنچه مستدل دوست دارد ممکن است محبوب خصم نباشد.

اما این که محبت را نمی­توان حد وسط برهان قرار داد از این جهت است که محبت، مانند اراده، عزم، تصمیم، کراهت، انزجار و تبری، از خواسته­ها و سنت­های عقل عملی است و جهان­بینی و حکمت نظری به طور مستقیم با اندیشه­های عقل نظری در ارتباط است. لذا با حد وسط قرار دادن محبت نمی­توان آن را مبرهن ساخت و به اثبات و نفی آن نظر داد.

 

نتیجه

آیات قرآنی بر فطرت و امور فطری در انسان دلالت دارد. ویژگی امور فطری آن است که در همگان وجود دارند گرچه ممکن است تحت تأثیر محیط و عوامل دیگر پنهان شده باشند. گرایش­های فطری مسبوق به دانش بوده و جریان خطا در دانش می­تواند سبب گرایش نادرست گردد وگرنه در گرایش فطری خطایی نیست. معارف حقه از قبیل توحید، معاد و مانند آن­ها اموری فطری­اند که پیامبران عظام الهی با تذکر آنها را نمایان می­سازند. در مجموع چنین به نظر می­رسد که قرآن در یک نگاه جامع و دقیق اصل فطرت و امور فطری را به تصویر کشیده و این امر ما را به روشی مؤثر و کارآمد در توسعه نفس و نیل به معارف الهی رهنمون می­سازد. از این منظر غفلت از فطرت الهی انسان سبب ناکامی در شناخت انسان و به دنبال آن، باعث زیان­های جبران­ناپذیر بر انسانیت می­شود. از جمله چنین زیان­ها این­که در تعلیم و تربیت تمرکز روح و ذهن انسان تنها مصروف عالم طبیعت شود و دنیای ژرف درون در حاشیه قرار گیرد. این امر به معنای انحراف انسان از مقتضای هستی خویشتن و تنزل وی در سطح پدیده­های مادی و حیوانات است.

 

 

 

 

 

مراجع

–     قرآن.

–     نهج البلاغه.

–     الامام جعفر الصادق(ع)، مصباح الشریعه، بیروت: منشورات مؤسسه­الاعلمی­للمطبوعات، ۱۴۰۰ ه.ق.

–     ابن­اثیر، مبارک­بن­محمد، نهایة فی غریب الحدیث و الاثر، قاهره: دار الاحیاء الکتب العربیه، بی­تا.

–     ابن­بابویه­قمی، محمد(شیخ صدوق)، معانی الاخبار، تصحیح علی­اکبر غفاری، بی­جا: مؤسسه نشر اسلامی، بی­تا.

–     ابن­فارس­بن­زکریا، ابوالحسین، معجم مقاییس اللغة، بی­جا: مرکز نشر مکتب اعلام اسلامی، ۱۴۰۴ ه.ق.

–     اصفهانی، راغب، معجم مفردات الفاظ قرآن، تحقیق ندیم مرعشلی، بی­جا: مکتبة مرتضویة الاحیاء الآثار الجعفریة، بی­تا.

–     جوهری، اسماعیل ابن قمار، صحاح اللغة، بی­جا: امیری، ۱۳۶۸.

–     الحویزی، عبدالعلی ابن­جمعة، تفسیر نور الثقلین، بی­جا: المنطبة، بی­تا.

–     حسینی زبیدی، سیدمحمدمرتضی، تاج العروس، بی­جا: دارالهدایة، ۱۳۸۷ه.ق.

–     رازی، ابوالفتوح، تفسیر روح الجنان و رَوح الجنان، قم: کتابخانه آیه­الله مرعشی­نجفی، ۱۴۰۴.

–     رومی، جلال­الدین محمد، مثنوی معنوی، بی­جا: راستین، ۱۳۷۵.

–     سبزواری، حاج­ملاهادی، شرح منظومه، با تعلیق آیه­الله حسن­زاده­آملی، بی­جا: نشر ناب، ۱۴۱۶ه.ق.

–     طباطبایی، سیدمحمدحسین، تفسیر المیزان، قم: مؤسسه مطبوعات اسماعیلیان، ۱۴۱۲ ه.ق.

–     طوسی، ابوجعفر محمدبن­حسن، التبیان فی تفسیر القرآن، بیروت: دار الاحیاء التراث العربی، بی­تا.

–     کلینی ، محمدبن­یعقوب، اصول کافی، تحقیق علی­اکبر غفاری، بیروت: بی­نا، ۱۴۰۱ه.ق.

–     مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، بیروت: دارالاحیاء التراث العربی، ۱۴۰۳ه.ق.

–     نیشابوری، فریدالدین عطار، تذکرة الاولیاء، تصحیح رنولد آلن نیکلسون، تهران: انتشارات مولی، بی­تا.

 

 

 

 

 

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته محبت قهرمان پرور

 

۴۷۲-روایت شهید مطهری درباره «مسخ شدن» و تبدیل شدن انسان به حیوان

۲۵ اسفند
چه چشمی را در من بینا كرد كه وقتی به من گفت حالا نگاه كن، دیدم‏ صحرایی است پر از حیوان، یك باغ‌وحش‏ كامل كه فقط یك عده انسان در لابلای این حیوا‌ن‌ها دارند حركت می‏‌كنند.

  برنا: در گذشته برخی از مردم اعتقاد به موضوعی داشتند که آن را مسخ شدن می‌نامیدند و آن را پدیده‌ای می‌دانستند که انسانها به یکباره توسط برخی از نیروهای ماورا تبدیل به حیوانات می‌شدند. شهید مطهری با تایید این مطلب و عقیده مردم ، آن را واقعی می‌داند که اسلام آن را تایید نموده است اما در این میان تفاوتی اساسی میان معنی مسخ شدن وجود دارد. آنچه در ادامه می‌خوانید نظر ایشان درباره این موضوع است.

مسئله مسخ شدن خیلی مهم است. مسخ یعنی چه؟ شنیده‌‏اید كه می‏‌گویند در میان امم سالفه مردمی بودند كه در اثر اینكه مرتكب گناهان زیاد شدند، مورد نفرین پیغمبر زمان خود واقع، و مسخ شدند، یعنی به یك حیوان تبدیل‏ شدند، مثلا به میمون، گرگ، خرس و یا حیوانات دیگر. این را " مسخ‏ " می‏‌گویند. 

 

m1
حال، این مسخ به چه صورت است؟ آیا "انسانها مسخ شدند". یعنی واقعا حیوان شدند؟ توضیحش را عرض می‏‌كنم: یك مطلب مسلم‏ است و آن این است كه انسان اگر فرضا از نظر جسمی مسخ نشود تبدیل به‏ یك حیوان نشود به طور یقین از نظر روحی و معنوی ممكن است مسخ شود تبدیل‏ به یك حیوان شود و بلكه تبدیل به نوعی حیوان شود كه در عالم، حیوانی به‏ آن بدی و كثافت وجود نداشته باشد.

 

 

 

قرآن از «بل هم اضل» سخن می‏‌گوید، یعنی از مردمی كه از چهارپا هم پست‏تر هستند. مگر می‏‌شود انسان واقعا از نظر روحی تبدیل به یك حیوان‏ شود؟ بله، چون شخصیت انسان به خصائص اخلاقی و روانی اوست. اگر خصائص اخلاقی و روانی یك انسان، خصائص و اخلاقی یك درنده بود، خصائص و اخلاقی یك بهیمه بود، او واقعا مسخ شده است، یعنی روحش‏ حقیقتا مسخ و تبدیل به یك حیوان شده است. جسم خوك با روح آن تناسب‏ دارد و انسان ممكن است تمام خصلت‌هایش خصلت‌های خوك باشد. اگر انسانی‏ اینگونه باشد، از انسانیت منسلخ شده و در معنی و باطن و نزد چشم‏ حقیقت‏‌بین و در ملكوت، واقعا یك خوك است و غیر از این چیزی نیست. پس انسان معیوب، گاهی به مرحله انسان مسخ شده می‏‌رسد. ما اینها را كمتر می‏‌شنویم و شاید بعضی خیال كنند اینها مجاز است و دیرتر باورشان‏ بیاید، ولی حقیقت است.

شخصی می‏‌گوید: با امام زین‌‏العابدین (ع) در صحرای عرفات بودیم. از آن بالا كه نگاه كردم، دیدم صحرا از حاجی موج می‏‌زند. به امام عرض كردم‏: ما اكثر الحجیج. الحمد لله چقدر امسال حاجی زیاد است. امام فرمود: « ما اكثر الضجیج و اقل الحجیج » " چقدر فریاد زیاد است و چقدر حاجی كم است. آن شخص می‏‌گوید من نمی‏‌دانم امام چه كرد و چه بینشی به من‏ داد و چه چشمی را در من بینا كرد كه وقتی به من گفت حالا نگاه كن، دیدم‏ صحرایی است پر از حیوان، یك باغ وحش‏ كامل كه فقط یك عده انسان هم در لابلای این حیوانها دارند حركت می‏‌كنند. فرمود: حالا می‏‌بینی؟ باطن قضیه‏ این است.

از نظر اهل باطن و اهل معنی، این مسئله، امری به واضحی این‏ چراغهاست، حال اگر ذهن متجدد ماب بعضی از ما نمی‏‌خواهد قبول كند، اشتباه می‏‌كنیم. در زمان خود ما افرادی بوده و هستند كه می‏‌توانند حقیقت‏ انسانها را درك كنند و ببینند. انسانی كه مانند یك بهیمه و چهارپا جز خوردن و خوابیدن و جز عمل جنسی‏ فكر دیگری ندارد و فقط در فكر این است كه بخورد و بخوابد و لذت‏ جنسی ببرد، اصلا روحش یك چهارپاست و غیر از این چیزی نیست. واقعا باطن چنین انسانی مسخ شده است، فطرتش مسخ شده است، یعنی خصلتهای‏ انسانی كه درباره آن توضیح خواهیم داد و انسانیت، به كلی از او گرفته‏ شده است و به جای آنها خودش برای خودش خصلتهای حیوانی و خصلتهای‏ بهیمه‌‏ای و درندگی كسب كرده است.

در سوره مباركه نبأ می‏‌خوانیم: «یوم ینفخ فی الصور فتانون افواجا و فتحت السماء فكانت ابوابا و سیرت الجبال فكانت سرابا». در روز قیامت مردم گروه گروه مبعوث و محشور می‏‌شوند. مكرر در مكرر پیشوایان دین گفته‌‏اند كه فقط یك گروه از مردم به صورت انسان محشور می‏‌شوند. گروه‌هایی به صورت مورچگان، گروه‌هایی به صورت بوزینگان، گروه‌هایی به صورت عقربها، گروه‌هایی به صورت مارها و گروه‌هایی به صورت‏ پلنگها مبعوث می‏‌شوند. چرا ؟ مگر ممكن است خدا انسانی را بی‏‌جهت به‏ صورت آنها درآور؟ آنكه در دنیا جز گزندگی كاری نداشته و تمام لذتش آزار رسانی است، به‏ صورت واقعی خودش كه عقرب است، محشور می‌‏شود، و آن كس كه در دنیا كاری جز میمون صفتی ندارد.

در قیامت قطعا به صورت یك میمون محشور می‏‌شود و كسی كه در دنیا مانند یك سگ است، به صورت یك سگ محشور می‏‌شود. « یحشر الناس علی نیاتهم » مردم در قیامت مطابق‏ منویات و مقاصد و خواسته‏‌ها و مطابق خصلتها و صفات واقعی‏شان محشور می‏‌شوند. شما در این دنیا چه هستید؟ چه می‏‌خواهید باشید؟ چه چیز را می‏خواهید؟ آیا خواسته‏‌های شما خواسته‏‌های یك انسان است یا خواسته‏‌های یك‏ درنده است؟ یا خواسته‏‌های شما خواسته‌‏های یك چرنده است؟ هر چه كه‏ خواسته شما باشد، شما همان هستید، و همان محشور می‏‌شوید كه هستید.

این است كه ما را از همه پرستشها، جز خداپرستی منع می‏‌كنند. هر چه را كه ما بپرستیم همان چیز می‏‌شویم. اگر پول پرست شویم، پول جزء ماهیت ما و جزء وجود ما می‌‏شود. این پول در قیامت، همان فلز گداخته است. قرآن‏ به این موجودهایی كه در دنیا، این فلز جزء وجودشان شده و غیر از پرستش‏ این فلز، كار دیگری نداشته‌‏اند، می‏‌گوید: « الذین یكنزون الذهب و الفضة و لا ینفقونها فی سبیل الله فبشرهم بعذاب الیم. یوم یحمی علیها فی‏ نارجهنم فتكوی بها جباههم و جنوبهم و ظهورهم هذا ما كنزتم لانفسكم ». همین پولها او را در آن دنیا داغ می‏كنند، آتشهای جهنم او هستند. این یكی از چیزهایی‏ است كه انسان را مسخ می‌‏كند.

من در این جلسه خواستم اجمالا مسئله انسان معیوب و انسان سالم را طرح‏ كرده باشم. انسان عقده‏‌دار، انسان معیوب است، انسانی كه یك ماده از مواد این عالم را پرستش می‏‌كند نه اینكه ماده‌‏ای را مورد استفاده قرار می‏‌دهد یك انسان معیوب و یك انسان مسخ شده است.

 

 

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته محبت قهرمان پرور

 

۴۷۱-همه موجودات عالم مشغول تسبیح خدا هستند

۲۵ اسفند

طبق بیان قرآن و جهان بینی الهی نه تنها انسان بلکه تمام حیوانات و کائنات و ذرات به نوعی دارای شعورند و به ستایش و تسبیح و سجود برای خدای متعال مشغولند. خداوند متعال در آیه ۱۸ سوره حج می فرمایند: «أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یَسْجُدُ لَهُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ وَ النُّجُومُ وَ الْجِبالُ وَ الشَّجَرُ وَ الدَّوَابُّ وَ کَثیرٌ مِنَ النَّاسِ؛ آیا ندیده ای که هر کس در آسمانها و هر کس که در زمین است و آفتاب و ماه و ستارگان و کوه ها و درختان و جنبندگان و بسیاری از مردم خدا را سجده می کنند؟»

همچنین در آیه ۴۴ سوره إسرا آمده است: «تُسَبِّحُ لَهُ السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَن فِیهِنَّ وَ إِن مِّن شیَ ءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بحَِمْدِهِ وَ لَکِن لَّا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ إِنَّهُ کاَنَ حَلِیمًا غَفُورًا؛ هفت آسمان و زمین و هر چه در آنهاست تسبیحش می کنند و هیچ موجودی نیست جز آنکه او را به پاکی می ستاید، ولی شما ذکر تسبیح شان را نمی فهمید. او بردبار و آمرزنده است.»

دلایل علمی تسبیح خداوند متعال توسط تمامی عالم هستی

با توجه به آیاتی که در بالا به آن ها اشاره شد فهمیده می شود که هر ذره‌ای در عالم هستی دارای ادراک و درک و فهم و شعور بوده و هوشمندانه و با زبان ویژه خود خدای متعال را تعظیم و تسبیح می‌کند و همچنین آن ها در ازای تک تک اتفاقاتی که در عالم اتفاق می‌افتد از خودشان واکنش نشان می‌دهند.

تحقیقات دانشمندان و پژوهشگران نیز ثابت کرده است که در میان موجودات عالم حتی گیاهان نیز دارای اعصاب بوده و حتی فریاد هم می کشند به نحوی که محققان لابراتوار علائم کشاورزی «مسکو»، فریاد و گریه های ریشه گیاهی را که در آب گرم قرار گرفته بود ضبط کرده اند.

آن ها دریافته اند که دلفین ها، جیرجیرک ها، پرندگان، زنبورها و حتی ویروس ها نیز صداهایی از خود صادر می کنند از این رو آن ها در تلاشند که راه جدیدی برای کشف زودهنگام بیماری ها با پیروی از صدای میکروب ها و ویروس ها در جسم بیابند.

mo

موجودات چگونه خدا را تسبیح می گویند؟

به عقیده شیعیان یکی از شرایط انسان کامل، دانستن زبان همه موجودات است. این موضوع در روایات متعددی نیز مطرح شده است؛ و آنچه از این دست از روایات بر می آید این است که اگر انسان در مسیر صراط مستقیم حرکت کند و آلوده به دنیا نشود به حقایق عالم ماده پی می برد. لذا آنجاست که چشم و گوش انسان باز می شود و صدای موجودات را می شنود که می گویند:

ما سمیعیم و بصیریم و هُشیم

با شما نامحرمان ما خامُشیم

 

و به همین خاطر است که در آیات قرآنی انسان های گناهکار پست تر از حیوانات معرفی شده اند، آنگونه که در آیه ۱۷۹ سوره اعراف می خوانیم: «وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ کَثِیرًا مِّنَ الْجِنِّ وَالإِنسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاَّ یَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْیُنٌ لاَّ یُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لاَّ یَسْمَعُونَ بِهَا أُوْلَـئِکَ کَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُوْلَـئِکَ هُمُ الْغَافِلُونَ؛ بی تردید گروه بسیاری از جن و انس را برای دوزخ آفریده ایم، آنها دل هایی دارند بی ادراک و چشمانی که با آن نمی بینند و گوش هایی که با آن نمی شنوند، آنان مانند چارپایانند حتی گمراه تر؛ آنان همان غافلانند.»

در کتاب «خرائج و جرائح» قطب راوندی روایتی طولانی از امام حسین علیه السلام در ارتباط با معنای صدای حیوانات آورده شده است. این روایت بیان می دارد که در سنین کودکی از امام حسین علیه السلام در ارتباط با آوای حیوانات و اینکه آن ها هنگامی که صدا می کنند چه می گویند سؤال شد و آن حضرت در جواب فرمودند:

هر گاه کبک صدا کند، می گوید: حق نزدیک است، نزدیک.

هر گاه درنا صدا کند، می گوید: بار الها! مرا از دشمنم نگهدار.

هر گاه اردک صدا کند، می گوید: آمرزش تو، ای خدا! آمرزش تو.

هر گاه شتر مرغ صدا کند، می گوید: هیچ معبودی جز خدا نیست.

هر گاه قمری صدا کند، می گوید: ای دانای نهان ها و رازها، ای خدا.

هر گاه کلاغ صدا کند، می گوید: ای روزی رسان! روزی حلال برسان.

هر گاه درّاج صدا کند، می گوید: خدای رحمان، بر عرش استیلا یافت.

هر گاه کلاغ سبز صدا کند، می گوید: ای مولای من! از آتش رهایم کن.

هر گاه باز صدا کند، می گوید: به خدا و روز پسین(قیامت)، ایمان آوردم.

هر گاه عقاب صدا کند، می گوید: هر که خدا را فرمان برد، به سختی نیفتد.

هر گاه جغد صدا کند، می گوید: دوری از مردم، انس(با خدا و خرمی) است.

هر گاه مرغ گوشت ربا صدا کند، می گوید: برخدا توکل کن تا روزی داده شوی.

هر گاه هدهد صدا کند، می گوید: چه بدبخت است آنکه نافرمانی خدا کند!

هر گاه چکاوک صدا کند، می گوید: سرورا! توبه هر مومن گنهکاری را بپذیر.

هر گاه شاهین صدا کند، می گوید: پاک و منزه است خدا بطور قطع، بطور قطع.

هر گاه بلدرچین صدا کند، می گوید: ای فرزند آدم! چه قدر از مرگ غافلی؟!

هر گاه لک لک صدا کند، می گوید: هر که از مردم خلوت گزیند از آزارشان می رهد.

هر گاه باز شکاری صدا کند، می گوید: ای دانای پنهانیها، ای بر طرف کننده گرفتاریها!.

هر گاه خروس صدا کند، می گوید: هرکه خدا را بشناسد، یاد او را فراموش نمی کند.

هر گاه طوطی صدا کند، می گوید: هر که پروردگارخود را یاد کند، گناهش بخشوده شود.

هرگاه مرغ قدقد کند، می گوید: ای خدای حق، تو حق! و سخن تو حق است، ای الله! ای حق!

هر گاه کرکس صدا کند، می گوید: ای فرزند آدم! هرچه می خواهی زندگی کن که سر انجام آن مرگ است.

هر گاه بلبل صدا کند، می گوید: هیچ معبود بحقّی جز خدا نیست، این حق است، این حق است.

هر گاه گنجشک صدا کند، می گوید: از هر چه خدا را خشمگین کند، از او بخشایش می خواهم.(یا از او بخشایش بخواه)

هر گاه فاخته(کوکو) صدا کند، می گوید: ای یکتا! ای یگانه! ای بی همتا! ای بی نیاز پاینده!

هرگاه چلچله صدا کند، سوره ی حمد را می خواند و می گوید: ای توبه پذیر توبه کنندگان! ای خدا! ستایش از آن توست.

هر گاه طاووس صدا کند، می گوید: ای مولای من، به خودم ستم کردم و به زیبایی و آراستگی خود مغرورشدم، مرا ببخشای.

هرگاه آهو صدا کند، می گوید: خدایا! مرا از آزارها برهان.

هرگاه شیر غرّش کند، می گوید: امر خدا مهمّ است، مهم.

هرگاه بره صدا کند، می گوید: مرگ، برای پند آموزی بس است.

هرگاه روباه صدا کند، می گوید: دنیا، خانه غرور(و فریب) است.

هرگاه سگ صدا کند، می گوید: گناهان، برای خوار کردن بس است.

هرگاه عقرب تسبیح گوید، می گوید: شرّ، پدیده وحشت آوری است.

هرگاه زرّافه صدا کند، می گوید: هیچ معبود بحقّی جز خدای یگانه نیست.

هرگاه یوز پلنگ صدا کند، می گوید: ای عزیز! ای چیره! ای سرافراز! ای الله!

هرگاه فیل صدا کند، می گوید: هیچ توان و تدبیری، جانشین مرگ نمی شود.

هرگاه گرگ صدا کند، می گوید: هرچه را خدا نگه دارد، هرگز تباه نخواهد شد.

هرگاه کرگردن صدا کند، می گوید: سرورا! به فریادم رس وگرنه، هلاک می شوم.

هرگاه اسب شیهه کند می گوید: پاک و منزّه است پروردگار ما، پاک و منزّه است او.

هرگاه بزغاله صدا کند، می گوید: مرگ مهلتم نمی دهد، ازاین رو گناهم اندک است.

هرگاه مار تسبیح گوید، می گوید: چه بدبخت است آنکه تو را نافرمانی کند، ای بخشنده!

هرگاه گوزن صدا کند، می گوید: خدا مرا بس است و او، خوب وکیلی است، او مرا بس است.

هرگاه خرگوش صدا کند، می گوید: ای خدا! مرا با حوادث ناگوار ممیران، ستایش از آن توست.

هرگاه پلنگ صدا کند، می گوید: پاک و منزه است آنکه با توانمندی خود عزیز است، پاک ومنزه است او.

هرگاه شغال صدا کند، می گوید: وای، وای، وای، وای، برگنهکاری که در گناه خود، پافشاری کند.

هرگاه شتر نر صدا کند، می گوید: پاک و منزّه است کسی که سرکشان را ذلیل می کند، پاک و منزّه است او.

هرگاه گاو نر صدا کند، می گوید: آرام، آرام، ای فرزند آدم! تو در محضرکسی قرار داری که می بیند و خود، دیده نمی شود و او، خداست.

سپس آن حضرت فرمودند: خدای متعال هیچ پدیده ای را نیافریده، مگر آنکه تسبیحی دارد که با آن، پروردگار خود را می ستاید، آنگاه در ادامه آیه ۴۴ سوره اسراء را تلاوت فرمودند.(بحارالانوار، ج۶۱، باب عموم أحوال الحیوان و أصنافها، حدیث ۸)

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته محبت قهرمان پرور

 

۴۷۰-التوحید (ترجمه کتاب توحید شیخ صدوق پیرامون صفات و نشانه های خداوند متعال)

۲۵ اسفند

۱۰. حدثنا أبو أحمد القاسم بن محمد بن أحمد السراج الهمدانی، قال: حدثنا أبو القاسم جعفر بن محمد بن ابراهیم السرندیبی، قال: حدثنا أبو الحسن محمد بن عبدالله بن هارون الرشید بحلب، قال: حدثنا محمد بن آدم بن أبی ایاس قال: حدثنا ابن أبی ذئب، عن نافع، عن ابن عمر، قال:
قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): لا تضربوا أطفالکم علی بکائهم فان بکاءهم أربعة أشهر شهادة أن لا اله الا الله، و أربعة أشهر الصلاة علی النبی و آله، و أربعة أشهر الدعاء لوالدیه.

k
۱۰. ابن عمر از رسول خدا درود خداوند بر او و خاندانش باد نقل می کند که آن حضرت فرمودند: کودکان خود را به خاطر گریه کردن آنها نزنید،

زیرا گریه آنها در چهار ماه اول شهادت دادن به این است که خدایی جز خدای یگانه نیست

و چهار ماه بعدی درود فرستادن بر پیامبر و خاندان اوست

و چهار ماه (سوم) دعا کردن بر پدر و مادرش می باشد.

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته محبت قهرمان پرور

 

۴۶۹-معنویت یعنی تکراری نبودن زندگی

۲۵ اسفند
واژه معنویت در ادبیات دینی و محاورات اجتماعی جزو واژه های ارزشی است، اما درباره این واژه ارزشی و مفهوم آن کمتر به بحث پرداخته شده است.

شناخت معنویت و مفهوم قدر، جایگاه انسان و انس با قرآن و شرط بهره مندی از لحظات ماه مبارک رمضان مباحثی است که سرویس علمی و فرهنگی خبرگزاری حوزه در گفت وگو با حجت الاسلام والمسلمین سید علی طباطبایی از اساتید حوزه و دانشگاه به آن پرداخته است.

یکی از واژگانی که در ادبیات دینی و محاورات اجتماعی ما جزو واژه های ارزشی می باشد واژه " معنویت " است، اما اینکه این واژه به چه معناست و راه های رسیدن به آن چگونه است، کمتر مورد توجه قرار می گیرد لطفا توضیحی دراین عرصه داشته باشید ؟

man

واژه معنویت در  ادبیات دینی و محاورات اجتماعی جزو واژه های ارزشی است،  اما درباره این  واژه ارزشی و مفهوم آن کمتر به بحث پرداخته شده است، اصلا معنویت چیست ؟ در عین حالی که این واژه ارزشی است، اما معنای آن و راه های رسیدن به معنویت مورد بررسی قرار نگرفته است  و کمتر از آن بحث شده است و در این مجال، کمی به این مطلب باید پرداخت.

 به عنوان یک اصل مقدماتی این اصل  مطرح است که انسان  بدون معنویت احساس تنهایی و پوچی می کند، معنویت به زندگی معنا می دهد و انسان را از منجلاب پوچی و بی هویتی نجات می دهد، خصوصا در شرایط دشوار زندگی شخصی که احساس معنویت نمی کند، زندگی او رفته رفته به سوی پوچی می گراید و هویت و  شخصیت انسان گم می شود و در قرون اخیر و دنیای کنونی, تفکر پوچ گرایی و نهلیستی زائیده همین  پدیده می باشد .

بدترین آسیبی که پدیده پوچ گرایی برای انسان به ارمغان آورده است، نبود معنویت است و اگر معنویت باشد

در بلا هم می‌چشم لذات او*****مات اویم مات اویم مات او

در بلا هم می گوید «می چشم لذات او»  یعنی به یک ملجائی رسیده است که اگر سختی هم پیش آید او به آن حقیقت دلخوش است، لذا بابد دید معنویت در زندگی به چه معناست ؟ هر یک از این اصول در جای خود نیاز به قلم فرسایی دارد و ما در اینجا تنها این اصول را فهرست وار نقل می کنیم:

برخی از اصول معنویت:

معنویت یعنی در مسیر جاذبه ربوبی قرار گرفتن .

 معنویت یعنی اسرار عالم را جلوه ایی از تجلی ربوبی دیدن.

 معنویت یعنی فروغ حرارت بخش الهی را در درون یافتن.

 معنویت یعنی بیداری وجدان انسانی.

معنویت یعنی تکاپوی آگاهانه در راه کمال مطلق .

معنویت یعنی تمام جهان را مظهر جلال و جمال الهی دیدن .

 معنویت یعنی انانیت و خود خواهی را متلاشی کردن .

معنویت یعنی تعدیل جوشش غرائز حیوانی و طبیعی .

معنویت یعنی موجودیت را در بعد حیوانی و طبیعی خلاصه نکردن.

معنویت یعنی افق ماورا طبیعی را دیدن و بسوی آن عروج کردن .

معنویت یعنی به ثمر رسانیدن شخصیت انسانی در راه تکامل حقیقی.

معنویت یعنی شادمان بودن دل در طوفان های غم انگیز .

معنویت یعنی روح تازه یافتن و در جهان تازه ای با نشاط انسانی زندگی کردن.  

معنویت یعنی تکراری نبودن زندگی .

معنویت یعنی ابدیت خویش را باور کردن و اینکه بدانی مسافر هستی .

معنویت یعنی به حفر ه های لای و لجن طبیعت انس نداشتن .

معنویت یعنی بند و زنجیر علایق مادی را از خود دور ساختن .

معنویت یعنی رابطه خود را با خدا دریافتن .

معنویت یعنی آگاهی از هندسه تکوین عالم و آدم .

معنویت یعنی هبوط فرشتگان رحمت در حریم قلب انسان .

معنویت یعنی مراقبت جدی از تمام احوال و اطوار خویشتن

معنویت یعنی مواظب واردات و صادرات دل بودن

و مانند این اصول که معنای معنویت است .

اهمیت ایجاد معنویت در روح و جان آدمی تا چه اندازه ای است؟

اگر می گوییم انسان باید معنویت داشته باشد، یعنی او از زندگی حیوانی خارج شده و در منطقه ارزش ها زندگی می کند و اگر کسی به این شکل معنویت دارد، برای او زندگی انسانی معنا پیدا کرده است و اگر اینگونه شد زندگی را شوخی نمی گیرد می فهمد که حیات انسان جلوه ای از ملکوت است و با این زندگی شوخی نمی شود کرد و هر یک از این اصول، خود فصولی است در بیان معنای معنویت و  در ماه رمضان باید این معنویت را در خود ایجاد کند .

بهجت و سرور حاصل از معنویت و عبادت آدمی در چیست و  چگونه به دست می آید  ؟

عبادت و اطاعت واقعی میوه و ثمره ای دارد و آن احساس نشاط و سرور است لذا ماه رمضان ما سرور و بهجت انسان است و اگر انسان از آن جهت که انسان است فهمید بهجت چیست می فهمد بهجت انسانی از خوردن و آشامیدن نیست بهجتی که خوردن و آشامیدن برای انسان می آورد بهجت حیوانی است لذا اهل معرفت این پیام را به ما داده اند : که ای انسان که در پذیرش حکمت،  روح لقمانی داری اسیر لقمه مباش آنان که به مقام وصل رسیده اند و انسان را فهمیدند و معنای زندگی را چشیده اند می گویند اسیر لقمه مباش .

 و دیگر اینکه باز اهل معرفت می فرمایند اگر عبادت با آگاهی و عرفان باشد تحمل گرسنگی و تشنگی به مراتب از خوردن و آشامیدن آسانتر است، کسانی که به حقیقت معرفت رسیدند می گویند : تحمل تشنگی در رمضان و گرمایی تابستان به مراتب شیرین تر از آشامیدن آب است و این ها همه از  آثار معنویت است، یکی از آن اصول و معنای مربوط به معرفت این است که معنویت یعنی در مسیر جاذبه ربوبی قرار گرفتن و اگر این معنا محقق شد زندگی و برخورد او و منش او طور دیگر می شود  و این انسان ها به فکر خود طبیعی نیستند و او را در حد ابزار نگاه می دارد و ایشان کسانی اند که         لب فرو بسته و بدل شورش دريا دارد .

گر مخيّر بكنندم به قيامت كه چه خواهى             دوست ما را و همه جنّت و فردوس شما را

چون در مسیر جاذبه الهی قرار دارند چیزی جز خدا نمی خواهند و به این اصل رسیده اند که تا معبود معروف نشود عبادت منتج نیست اولین شرط عبادت این است که معبود معروف شود و اگر خدا را شناختند و در مسیر جاذبه الهی قرار گرفتند نور توحید در تمام وجودشان پرتو افکن خواهد شد.

دل گفت مرا علم لدنّى هوس است             تعليمم كن اگر تو را دسترست‏

گفتم كه الف گفت دگر، گفتم هيچ             در خانه اگر كسست يك حرف بسست‏

چگونه از  ماه رمضان بیشتر بهره بگیریم  ؟

 ماه رمضان ماه فکر و ذکر است و این مطلب را اگر به عنوان اصل تلقی کنیم که تا معبود معروف نشود عبادت منتج نیست لذا انسان سعی کند در ماه رمضان معرفت الهی پیدا کند و اگر معرفت حاصل شد محبت او بیشتر می شود اگر معرفت بیشتر شد نتیجه های خوبی می گیرد و ادعیه ماه رمضان سراسر توحید و ربوبیت است منتهی اگر انسان, درون آشفته ای داشته باشد حظ کاملی نمی برد دعاهای ماه رمضان زمانی لذت بخش است که معرفت ربوبی حاصل شود چه سعادتمند هستند کسانی که با مناجات های ماه رمضان می توانند درون تفدیده خویش را سیراب کنند لذا کسی که این معانی را چشیده است وداع با این ماه برای او سخت است .

 انسان باید در مقام توحید علمی و جذبه کار کند که بر اثر طهارت جان و مواظبت آن جذبه، حاصل می شود مبارک بودن رمضان محصول مراقبت های ویژه است و اگر مدتی مراقبه داشت از درون آن، جذبه برای انسان به وجود می آید، صرف نخوردن انسان را به به معنویت نمی رساند .

 از سفارشات اساتید و بزرگان در این زمینه برای استفاده بیشتر از ماه رمضان مطلبی به خاطر دارید ؟

انس خاص با قرآن در ماه رمضان از سفارشات مورد تاکید بزرگان بوده است و حلقه مفقوده در جامعه ما  «قرآن شناسی» است و این مطلب خود یک اصل است که چند مطلب نتیجه می دهد ؛ مقدمه نخست: در مباحث فلسفی می گویند : حرکت بر دو نوع است: حرکت طبیعی و حرکت قسری، در حرکت طبیعی شی متحرک به مقصد خود که رسید می آرامد اما در حرکت قسری شی متحرک به جای اول خویش بر می گردد منتهی بعد از اینکه نیروی مخالف تمام شود و این یک اصل فلسفی ثابت شده است .

مقدمه دوم : انسان ذاتا و طبیعتا لذت گرا و دنبال خوشی است و هر جا خوشی بود حرکت او طبیعی است و نیاز به قسر و زور ندارد و اگر حرکت این انسان به سوی معنویت و تلاوت قرآن  با حرکت قسری مانند امر و نهی و شرایط اجتماعی محقق شده چون لذت نمی برد دوباره به جای خود بر می گردد ؛ تلاوت قرآن وحشر ونشر با قرآن باید برای انسان لذت بخش باشد و اگر انسان بسوی قرآن می رود حرکت او طبیعی است اما اگر لذتی احساس نکرد و بر اساس جو و شرایط اجتماعی بسوی قرآن رفت او قرآن می خواند اما بعد از مدتی دوباره بجای اول خویش که لذت های طبیعی و مادی است بازمی گردد؛ حلقه مفقوده این است که این قرآن چیست؟!  اینکه می گویند خواندن قرآن لذت دارد ! حقیقت قرآن چیست که عده ای می گویند در محضر قرآن که هستیم شیرینی و حلاوت دارد ! این قرآن شناسی به معنای خاصی است که از خود قرآن می توان فهمید.

اینکه قرآن نور است یعنی چه ؟ پس تلاوت قرآن چنین واقعیتی است . در ماه مبارک رمضان اگر روی این جهات کار شود نتیجه اش این است که حرکت من اگر قسری است بفهمم مشکل از من است نه اینکه بگویم چیزی نیست …

چگونه شب قدر را  درک کنیم ؟

یکی از فرمایشات بزرگان اصل شب قدر است اگر کسی بخواهد قدر را درک کند باید شب قدر را درک کند باید معنویات ماه قبل را درک کند ماه رجب ماه تخلیه است و باید غبار روبی کرد و لباس عوض کرد و دعا های ماه رجب و روزه های ماه رجب مستعدند تا انسان روح و باطن خود را تخلیه کند و ماه شعبان ماه تحلیه است و این صلوات شعبانیه و … مثل عطر است که بر جان انسان می زند کسی که ماه رجب را درک نکرده نمی تواند بر لباس کثیفش عطر بزند  و انسانی که به میهمانی می رود باید در ماه رجب و شعبان خود را آماده سازد  و ماه رمضان ماه میهمانی است و اصل ضیافت شب قدر است و اگر کسی این مسیر را طی کرد شب قدر او می شود شب قدر و الا شب قبر اوست .

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته محبت قهرمان پرور

 

۴۶۸-استقبال بی‌سابقه مردم آمریکا از روز درهای باز مساجد

۲۵ اسفند

هزار تن از مردم شهر ناپرویل در ایالت ایلینویز آمریکا از مرکز اسلامی این شهر بازدید به عمل آورده، جزوات و بروشورها درباره اسلام را برای مطالعه برداشته و درباره خدمات اعراب و مسلمانان به علم و هنر اطلاعات بدست آوردند. am2

به گزارش سرویس بین الملل خبرگزاری «حوزه» به نقل از  شیکاگو تریبون، تقریبا ۱۰۰۰ تن از مردم شهر ناپرویل در ایالت ایلینویز آمریکا از مرکز اسلامی این شهر بازدید به عمل آورده، جزوات و بروشورها درباره اسلام را برای مطالعه برداشته و درباره خدمات اعراب و مسلمانان به علم و هنر اطلاعات بدست آوردند.

در این مراسم همچنین بعضی از آثار و محصولات هنری اعضای مرکز اسلامی نیز به نمایش گذاشته شد.

گفتمان میان ادیانی

شرکت کنندگان در این تجمع همچنین غذاهای ناحیه مدیترانه اسلامی را چشیدند، اما غذای اصلی این نشست، گفگتوهای مذهبی میان مسلمانان و پیروان ادیان دیگر بود که منصور سید امام جماعت این مسجد را برای ساعت‌ها در این گفتگوها درگیر کرد و او حدودا ۴ ساعت به ارائه اطلاعات درباره دین اسلام و حضرت محمد (ص) با صدها تن از بازدیدکنندگان مشغول بود.

سید در این باره گفت: نه تنها از حضور و ملاقات بیشمار غیرمسلمانان از مسجد خرسند هستیم، بلکه بیشتر از همه خوشحالیم که توانسته‌ایم فرصتی داشته باشیم تا درباره اعتقادات و عقاید مذهبی مان درباره اسلام به مباحثه پرداخته و تصورات غلط و پیش‌داوری‌های ذهن ملاقات کنندگان بسیاری را درباره آیین اسلام برطرف کنیم. عده‌ زیادی امروز به اینجا آمده و با رضایت تمام درباره اسلام به پرس و جو می‌پرداختند. ایده درهای باز به ما کمک می‌کند بتوانیم درباره اعتقادات و نقشمان درجامعه با مردم عادی صحبت کنیم. بهترین بحثی که من داشتم با یک زن یهودی بود که  پیش‌فرض‌های نادرستی درباره اسلام داشت و نظراتش را با من درمیان گذاشت و بحث خوبی در این باره داشتیم. این گفتگو مرا بسیار به وجد آورد و باعث شد تمام روز احساس خوبی داشته باشم.

قربانیان اصلی تروریسم

سید که از هندوستان به آمریکا مهاجرت کرده است، درباره اهمیت روز درهای باز در مساجد گفت: این مراسم به ما فرصت گفتمان میان دینی با دیگر مردم اجتماع را می‌دهد. اگرچه امروزه حملات خشونت آمیزی توسط عده‌ای که نام خود را مسلمان گذاشته‌اند رخ داده است، اما صلح و دوستی از اصول بنیادین اسلام است و در حقیقت بسیاری از قربانیان اصلی این خشونت‌ها نیز مسلمانانی هستند که به این ایدئولوژی‌های افراط‌گرایانه از اسلام تن نمی‌‌دهند.

رسانه‌های غربی رویکرد درست شناخت اسلام نیستندam

رضوان علی که معلم دبیرستان و از  روحانیون مرکز اسلامی ناپرویل است نیز در خصوص تبلیغات رسانه‌ای علیه اسلام در رسانه‌های آمریکایی خصوصا در بحبوحه انتخابات ریاست جمهوری آمریکا گفت: من و سایر روحانیون این مراسم را برگزار کردیم که تا به سئوالات و نگرانی‌های ایجاد شده در مردم درباره اسلام پاسخ درست بدهیم. قصد ما این بود که برخلاف آنچه رسانه‌ها تبلیغ می‌کنند، یک گفتمان درست و حقیقی در خصوص اسلام داشته باشیم.

علی و سایر روحانیون مذهبی و اعضای مرکز اسلامی شرکت کننده در این مراسم به سئوالات مردم درباره تروریسم، مسائل مربوط به زنان، قوانین شرعی، ازدواج میان ادیانی، پوشش و حجاب اسلامی، غذاهای حلال و غیره پاسخ دادند. آئودی مک گی یک زن مسیحی  از اهالی آرورا بود که با روحانیون مسجد از جمله علی درباره دیدگاه مسلمانان از مسیح به عنوان پیامبر خدا و غلط بودن تصور مسیحیان از عیسی به عنوان فرزند خدا به گفتگو نشست. این زن مسیحی پس از یک گفتگوی طولانی با علی درخصوص عقاید اسلامی به خبرنگاران گفت: مسلمانان مردمی خوش برخورد هستند و من برای این به اینجا آمده‌ام تا درباره اسلام بیشتر بدانم. و در آخر به این نتیجه رسیدم که برای شناخت اسلام به جای گوش دادن به اخبار رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی باید از خود مسلمانان پرس و جو کنم.

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته محبت قهرمان پرور

 

۴۶۷-شیوه های تبلیغی و سفرهای امام صدر به کشورهای عربی و آفریقایی

۲۵ اسفند

در آن زمان تبلیغات دینی شیعیان را اشخاص غیرمسئول برعهده داشتند. امام موسی صدر به این موضوع اعتراض کرد و تصویب شد که همة برنامه‌های دینی که از رادیو و تلویزیون لبنان پخش می‌شود، باید به تأیید مجلس اعلای شیعیان برسد…

به گزارش خبرگزاری «حوزه»، به نقل از روابط عمومی مؤسسۀ فرهنگی تحقیقاتی امام موسی صدر، گزارش تفصیلی نهمین جلسۀ دورۀ مطالعاتی «شناخت لبنان معاصر بر اساس سیره و سرگذشت امام موسی صدر» در سایت موسسه منتشر شدsa.

دکتر محمدعلی مهتدی، مدرس دوره «شناخت لبنان معاصر بر اساس سیره و سرگذشت امام موسی صدر» در نهمین جلسه آن به مبارزات امام موسی صدر در سال‌های ۱۹۷۰ تا ۱۹۷۴ میلادی و بررسی مهم‌ترین تحولاتی که در آن سال‌ها در لبنان روی داده، پرداخته است.

مهتدی مهم‌ترین اهداف امام در مبارزات سیاسی را به چهاردسته تقسیم کرده است: «مبارزه با فئودالیسم سیاسی در لبنان؛ مبارزه با تعصب و فرقه‌گرایی؛ ادامۀ جنش محرومان برای حمایت از محرومان همه فرقه‌ها و نه فقط شیعیان؛ و مهم‌تر از همه، تلاش برای دفاع از جنوب لبنان در برابر حملات ارتش صهیونیستی

اقدام دیگر امام موسی صدر در سال ۱۹۷۰ میلادی دربارۀ برنامه‌های رادیویی بود. دکتر مهتدی در این باره گفته است: «تا آن زمان رادیو لبنان که متعلق به همة فرقه‌ها بود و زبان دولت محسوب می‌شد، برنامه‌هایی مطابق با سلیقه و عرف هر فرقه‌ای اجرا می‌کرد. برای مثال تبلیغات دینی شیعیان را اشخاص غیرمسئول برعهده داشتند. امام موسی صدر به این موضوع اعتراض کرد و تصویب شد که همة برنامه‌های دینی که از رادیو و تلویزیون لبنان پخش می‌شود، باید به تأیید مجلس اعلای شیعیان برسد و مجلس در جایگاه نهاد سیاسی و اجتماعی و مذهبی در این زمینه اشراف کامل و نظر داشته باشد. این اقدام هم دستاورد بسیار مهمی در زمینة امور تبلیغاتی بود

در این جلسه همچنین به سفرهای مختلف امام موسی صدر به کشورهای مراکش، نیجریه، مصر و عربستان در این سال ها اشاره شد. مهتدی درباره سفر به عربستان و کشورهای همسایه آن عنوان کرده است: «اتفاق مهم دیگر سال ۱۹۷۳ میلادی که محبوبیت امام موسی صدر را نشان می‌دهد، سفر ایشان به مکه است. مقامات بلند پایۀ عربستان از امام موسی صدر استقبال کردند. امام پس از حج به کشورهای بحرین، امارات، قطر و کویت می‌رود. در همة این کشور‌ها مقامات رسمی و نخبگان و شیعیان استقبال بی‌نظیری از ایشان می‌کنند. در ‌‌نهایت، ایشان از کویت با هواپیمای اختصاصی به بیروت باز می‌گردد. بازگشت ایشان پس از دو ماه به بیروت با استقبال کم‌نظیر مردم همراه است. این استقبال در تاریخ لبنان بی‌سابقه است و شاید تا به امروز نیز تکرار نشده باشد. ده‌ها هزار نفر در فرودگاه منتظر امام بودند. سالن‌ها و باند و بام فرودگاه مملو از لبنانیان بود

تأسیس جنبش محرومان در سال ۱۹۷۴ میلادی توسط امام موسی صدر از دیگر نکاتی بود که در این جلسه مورد بررسی قرار گرفت.

گزارش تفصیلی این جلسه به همراه فایل صوتی آن در بخش «دوره‌های آموزشی و سیر مطالعاتی امام موسی صدر» منتشر شده است.

دوره «شناخت لبنان معاصر بر اساس سیره و سرگذشت امام موسی صدر» از سری دوره‌های «سیر مطالعاتی امام موسی صدر» است که با حضور علاقه مندان به مباحث لبنان شناسی از پاییز سال ۱۳۹۴ آغاز شده و در بهار سال ۱۳۹۵ نیز ادامه خواهد داشت.

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته محبت قهرمان پرور

 

۴۶۶-باید حساب وهابیت از اهل سنت جدا شود.

۲۵ اسفند

حضرت آیت الله مکارم شیرازی گفتند: وهابیت با خوارج قابل مقایسه نیست زیرا کشتار وهابیت در سطح جهان گسترش یافته است؛ خطر آنها بر مسلمین، همان کشتارهایی است که به جای می گذارند ولی خطرآنان برای اسلام آن است که سعی دارند اسلام را دینی خشن معرفی کنند.M

به گزارش خبرگزاری «حوزه»، حضرت آیت الله مکارم شیرازی عصر امروز در مراسم رونمایی از «پایگاه تخصصی نقد وهابیت» گفتند: وهابیت، در حال حاضر بزرگترین بلای جهان است؛ داعش و النصره و… فرزندان شوم وهابیت هستند؛ کسانی که در این عرصه مطالعات داشته اند می دانستند که چنین روزهایی برای جهان اسلام قابل پیش بینی بود.

ایشان افزودند: وهابیت با خوارج قابل قیاس نیست، زیرا کشتار وهابیت در سطح جهان گسترش یافته؛ خطر وهابیت  تنها برای  مسلمین  نیست بلکه اصل  اسلام را هدف گرفته اند؛ خطر آنها بر مسلمین، همان کشتارهایی است که به جای می گذارند، ولی خطرشان برای  اسلام آن است که آنها سعی دارند، اسلام را دینی خشن معرفی کنند و ابزاری به دست اسلام ستیزان در سطح دنیا خواهند داد.

این مرجع تقلید بیان کردند: این در حالی است که دنیا امروز آماده روی آوردن به اسلام هستند؛ همانگونه که دانشمند آمریکایی گفته بود با این رشد فزاینده گرایش به اسلام اگر روزی دیدید که مردم آمریکا صبح ها با اذان از خواب بیدار می شوند تعجب نکنید.

حضرت آیت الله  مکارم شیرازی اظهارکردند: در این مساله بیش از هرچیزدلمان برای اسلام می سوزد که آنها همیشه بدنبال تخریب چهره اسلام هستند.

معظم له گفتند: نکته دیگر آن است که در مقابل این هجوم افکار، باید هجمه قوی انجام شود و صرفا با حالت انفعالی  علیه افکار ضد انسانی و ضد اسلامی هجمه وارد کنیم  باید کار را به جایی برسانیم که مسلمانان و غیر مسلمانان باور کنند این افراد مسلمان نیستند و خارج از جمعیت مسلمانان هستند.

ایشان افزودند: در این زمینه باید حساب وهابیت از اهل سنت جدا شود، زیرا وهابیون گروهی بدعت گزار هستند که ابزار دست مخالفان اسلام گردیده اند؛ فایده این امر نیز آن است که در این میان می توانیم از یاری اهل سنت برای کوبیدن این افراد استفاده کنیم.

این مرجع تقلید بیان کردند: کتاب هایی که از سوی اهل سنت بر رد وهابیت نوشته شده است، بسیار بیشتر از کتبی است که شیعیان در رد وهابیت نگاشته اند و به همین دلیل باید آنها را در این مبارزه شرکت دهیم.

حضرت آیت الله مکارم شیرازی اظهارکردند: در حال حاضر در سه جبهه با این افراد مبارزه می شود که شامل جبهه سیاسی، نظامی و فرهنگی است؛ حوزه ها وظیفه دارند که در جبهه فکری و فرهنگی با این گروه ها مبارزه کنند و اثبات شود که این افراد عوامل بیگانه هستند و افکار آنها خلاف اسلام است.

معظم له گفتند: چه کسانی به این وهابیون چنین اجازه ای داده است که حس کنند قیم همه مسلمانان هستند؛ همین قیمومیت خیالی باعث شده است که با تمام علمای  اسلام  به مبارزه بپردازند و بگویند که اگر افکار ما را نپذیرید، باید جان خود را از دست بدهید.

ایشان افزودند: آینده این گروه بسیار تاریک است که خوشبختانه روز به روز در حال بدبختی بیشتر هستند و دنیا امروز بیش از پیش این گروه را می شناسد و حتی در آمریکا هم سیاستمدارانی وجود دارند که بیان می کنند هسته مرکزی این تفکرات خطرناک در عربستان است و باید در آینده نزدیک منتظر ریشه کن شدن آنها باشیم.

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته محبت قهرمان پرور