RSS
 

بایگانی برای آذر, ۱۳۹۷

۲۰۹۰-ارتباط خلع بدن با محبت حقیقی+ قدرت محبت حقیقی و تفکیک روح از بدن

۰۱ آذر

با عرض سلام و ادب خدمت شما خواهر گرامی
خلع بدن یا تجربه خروج روح از بدن، عبارت از حالتی برای عارف است که در آن می تواند ضمن هوشیاری کامل از قفس تن رهایی جسته و از بالا ناظر بر بدنش بوده و به هر نقطه ای که بخواهد در اندک زمانی سفر کند.
خلع بدن در حقيقت نشانه آن است كه ضربه ي معشوق، بر جنبه بشريت سالك كارگر افتاده است و نفس به چنان لطافت و قوتی راه یافته که میتواند قالبِ كشتي بدن را درهم شكسته و بدون وساطت بدن به شکار معارف الهی بپردازد!
این حالت اختصاص به طیف خاصی از عرفا ندارد بلکه هرکسی می تواند بدان راه یابد. منتهی شرط رسیدن به چنین مقاماتی اولا تقویت بنیه اعتقادی خصوصا مساله توحید صمدی قرآنی و ثانیا عمل دقیق به شرعیات و اخلاقیات است. اگر کسی در مسیر اطاعت از دستورات خداوند همت گمارده و تمامی اوامر و نواهی حق را مراعات فرماید مسلما به چنین کمالاتی راه خواهد یافت.Related image
جناب شهید مطهری درآزادی معنوی می گوید:
«شیخ شهاب الدین سهروردی، معروف به شیخ اشراق عبارتی دارد، می گوید ما حکیم را حکیم نمی شماریم مگر آن وقتی که قدرت داشته باشد بر اینکه روح خودش را از بدنش خلع کند. میرداماد می گوید، ما حکیم را، حکیم نمی شماریم مگر در آن مرحله ای که خلع بدن برایش ملکه شده باشد، یعنی هر وقت که اراده کند بتواند روح خودش را از بدنش مستقل و جدا کند. برای ما خیلی این حرفها زیاد و سنگین است. چنین چیزهایی را باور نمی کنیم؛ حق هم داریم باور نکنیم، برای اینکه ما خیلی از این مراحل پرت هستیم. ولی از آن بدبینی و باورنکردنهای خودتان کمی پایین بیایید. ما که نرفته ایم، ما که راه عبودیت را همان قدم اولش را هم طی نکرده ایم تا ببینیم آیا همین مقدار اثر در عبادت خدا هست؟…»(۱)

پینوشت:
۱-مرتضی مطهری- آزادی معنوی- صفحه ۱۱۵-۱۱۳

 

۲۰۸۹-آنچه در سبد آموزشی متربیان خالی است/ ۲۰ نیاز اولیه حقوق شهروندی+محبت حقیقی شاخص حقوق شهروندی

۱۸ آبان

عاون ستاد همکاری‌های حوزه‌های علمیه و آموزش و پرورش در گفت‌وگو با فارس مطرح کردآنچه در سبد آموزشی متربیان خالی است/ ۲۰ نیاز اولیه حقوق شهروندی

معاون امور استان‌های ستاد همکاری‌های حوزه‌های علمیه و وزارت آموزش و پرورش با بیان اینکه گاهی مشاهده می شود حقوق شهروندی را با نظام غربی در یک ترازو توزین می‌کنند، گفت: خشونت کلامی در مقطع ابتدایی به مربیان اخطار می‌کند که درس راضی بودن به مدیریت خداوند مهربان در سبد آموزشی متربیان خالی است‌.

آنچه در سبد آموزشی متربیان خالی است/ ۲۰ نیاز اولیه حقوق شهروندی

حجت‌الاسلام والمسلمین حسین درودی معاون امور استان‌های ستاد همکاری‌های حوزه‌های علمیه و وزارت آموزش و پرورش در گفت‌وگو با خبرنگار آموزش و پرورش خبرگزاری فارس به بررسی رابطه حقوق شهروندی و حیات طیبه در سند تحول بنیادین آموزش و پرورش پرداخت و اظهار کرد: اگر بخواهیم سطح غنی شده سند تحول بنیادین آموزش و پرورش را به معرض نمایش صاحبنظران بگذاریم، نیاز است آیین همسرداری امام حسن مجتبی(ع) و لقب الرضا که از سوی حضرت حق تعالی به امام هشتم اختصاص داده شده را به عنوان نظام معیار حقوق شهروندی در اختیار داشته باشیم تا به باز بینی سند تحول و نقاط قوت و ضعف آن بتوانیم بپردازیم.

وی ادامه داد: کدام مکتب یا مقررات توسعه یافته در جهان، مقام انسان شناختی را به این سطح می‌رساند که با حفظ حقوق خانواده به گونه‌ای با همسر جاهل خود و اطرافیان خویش رفتار کند که تفسیر آیه به آیه قرآن حکیم را برای بشریت به نمایش بگذارد، چراکه امام حسن مجتبی(ع) در ساعات واپسین عمر خویش با اطلاعاتی که از همسرش جعده به اذن خداوند علیم در اختیار داشت، می دانستند که به دست ایشان مسموم شده‌اند اما اجازه ندادند که او را مورد تعقیب، تفتیش و ضرب و شتم قرار داده و قصاص کنند و دختر اشعث بن قیس کندی را با عذاب وجدان که با خلف وعده معاویه توأم شده بود، آزاد و رها کردند.

حجت‌الاسلام والمسلمین درودی اضافه کرد: حضرت دو بار هرچه داشت به فقرا داد و سه بار مال خود را با خدا دو نیم کرد و نیمی را در راه او انفاق کرد؛ اطرافیان امام حسن(ع) سه دسته بودند گروهی که اکثریت با آنها بود وقتی امام دستور جهاد داد، ساکت بودند و عدم رضایت خود را با این سکوت اظهار کردند؛ گروه دوم دوستان وفادار او بودند ولی چون خطبه او را در مداین که بوی آشتی می‌داد، شنیدند، ملامتش کردند و  گروه سوم کسانی بودند که او را مشرک می‌خواندند و یکی از آنها می‌خواست ایشان را بکشد، این گروه‌‌ همان خوارج بودند.

وی تصریح کرد: دانش‌آموزان ایران زمین نیاز دارند بدانند حقوق شهروندی نزد امام مجبتی(ع) در مقابل خصم درون و برون خانه چیست تا از انفعال و خود باختگی در مقابل دشمنان رویین تن شده و به مقام مدیریت بحران مزین شوند.

معاون امور استان‌های ستاد همکاری‌های حوزه‌های علمیه و وزارت آموزش و پرورش ادامه داد: آیین شهروندی نزد معاویه و معاویه صفتان وعده مالی و نَسبی به جعده با قتل بیگناهان همراه بوده است همچنانکه در حال حاضر عاشقان مکتب معاویه با همین سیاست بر اکثر مسلمانان حکم می‌رانند ولی حقوق شهروندی حضرت امام حسن مجتبی(ع) مدارا و مواسات اخوان بوده، و هم اکنون هم شاهد هستیم که شعیان ایشان چگونه در خدمت مستضعفان جهان هستند.

وی با بیان اینکه سبک زندگی امام مجتبی(ع) اگر برای دانش‌آموزان درسی و رسمی شود، آمار طلاق‌های عاطفی و عینی در سطح کشور تقلیل می‌یابد، گفت: این راه پیشگیرانه باید مسؤولان کتب درسی را بر آن بدارد که سبک همسر‌داری کریم اهل بیت(ع)، سبط اکبر رسول مهربانی‌ها و دیگر امامان معصوم(ع) در کدام بخش کتب دانش‌آموزان باید جاسازی و ساختار بندی شود.

حجت‌الاسلام والمسلمین درودی تصریح کرد: همچنین حضور لقب‌الرضا برای حضرت ثامن الحجج امام رئوف که از سوی خداوند حکیم برای حضرتشان افاضه شده است، باید با معارف اهل بیت پیامبر خاتم، اساس و بنیان آموزش حقوق شهروندی را در مدارس کشور ملموس و محسوس کرد چرا که خشونت کلامی در مقطع ابتدایی به مربیان اخطار می‌کند که درس راضی بودن به مدیریت خداوند مهربان در سبد آموزشی متربیان خالی است‌.

وی اضافه کرد: این خلأ باعث شده که برخی فریاد حقوق شهروندی را در دستور کار مسؤولین فرهنگی کشور قرار دهند ولی افسوس و صد افسوس که نقشه راه را از دست داده‌اند زیرا گاهی مشاهده می شود حقوق شهروندی را با نظام غربی در یک ترازو توزین می کنند که همان مثل فارسی را در بر دارد که از چاله به چاه افتادن را پیام می دهد، چراکه مجبور می شوند خواسته و ناخواسته دستاوردهای ۴۰ ساله انقلاب اسلامی را نادیده گرفته و ناچیز جلوه بدهند.

معاون امور استان‌های ستاد همکاری‌های حوزه‌های علمیه و وزارت آموزش و پرورش اظهار کرد: اگر قرآن به عنوان یک منبع غنی و پایدار حقوق شهروندی در اسناد بالا دستی و قوانین در اختیار مجریان دیده نشود، در بازه ۵۰ سال آینده باید انتظار کدام جامعه در اوراق تاریخ بشر را به شهروندان نوید داد؟ سوال دوم این است که حقوق شهروندی باید از کجا آغاز شود تا پشتوانه قرآنی داشته و حقیقت را در ساختار رفتاری شهروندان به صورت یک سبک زندگی به نمایش بگذارد.

وی افزود: قرآن کریم در سوره نور، حقوق شهروندی دانش‌آموزان را قبل از بلوغ آنها معرفی نموده است «یا ایها الذین ءامنوا لیستئذنکم الذین ملکت أیمنکم و الذین لم یبلغو الحلم منکم ثلث مرت من قبل صلوه الفجر و حین تضعون ثیابکم من الظهیره و من بعد صلوه العشاء ثلث عورت لکم لیس علیکم و لا علیهم جناح بعد هن طوفون علیکم بعضکم علی بعض کذلک یبین الله لکم الایت و الله علیم حکیم(۵۸نور)؛ ای کسانی که ایمان آورده‌اید! بردگان شما و همچنین کودکانتان که به حد بلوغ نرسیده‌اند، در سه وقت باید از شما اجازه بگیرند: پس از نماز صبح، نیمروز هنگامی که لباسهای [معمولی] خود را بیرون می‌آورید، و بعد از نماز عشاء؛ این سه وقت خصوصی برای شماست؛ اما بعد از این سه وقت، گناهی بر شما و بر آنان نیست [که بدون اذن وارد شوند] و گرد یکدیگر بگردید [و با صفا و صمیمیت به یکدیگر خدمت نمایید]. این گونه خداوند آیات را برای شما بیان می کند، و خداوند دانا و حکیم است!» آیا آموزش و پرورش مربی شهروندان و دانشگاهیان مولد علم پیرامون این مهم اندوخته‌ای در اختیار دارند.

حجت‌الاسلام والمسلمین درودی ادامه داد: آیا یکی از دلائل پاردوکس و تضاد در رفتارهای اجتماعی جامعه امروز ما و جهانیان، به تقابل حقوق فطری و حقوق مادی ارجاع داده نمی‌شود. چرا که حقوق مادی باید به تبع حقوق فطری اولویت بندی و راستی آزمایی شود، نه اینکه در مقابل و مقدم بر آن چیدمان و به عنوان سبک زندگی معرفی شود که این خبط و خطا، آثارش بر همگان مشهود است زیرا قتل، غارت و خدعه شاخص حقانیت زور‌مندان ثبت بین‌المللی شده و سر لیست کشورهای به ظاهر توسعه یافته آمده و هم چنین افراد متمدن خود را با این توهم نمایشی می‌نمایند، چرا که از منبع وحی محروم بوده و با خیالات خام روز و شب به هم می‌رسانند.

وی با بیان اینکه حقوق شهروندی در جهان دستخوش تضادها و تزاحم‌هایی شده و می‌شود، گفت: حق از دیدگاه آیات قرآن کریم چگونه تبیین و تشریح شده است. در آیه ۵ زمر آمده است «خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ بِالْحَقِّ» تدبیر امور جهان هستى فقط در اختیار اوست چ زیرا او آسمان‌ها و زمین را به حق آفریده است؛ حقی که در این جاست همان حقی است که در آیه ۶۲ سوره حج آمده است « ذَلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّ مَا یَدْعُونَ مِن دُونِهِ هُوَ الْبَاطِلُ وَأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ؛ این بدان سبب است که خدا حق است و آنچه جز او به خدایی می‌خوانند باطل است و او بلند مرتبه و بزرگ است» حقی است که  قریب به اتفاق نظریه پردازان و مسؤولان فرهنگی در تعلیل حقوق شهروندی به آن توجهی ندارند.

حجت‌الاسلام والمسلمین درودی اضافه کرد: اکثراً مشاهده می‌شود که خداوند بدهکار بندگان خود است در حالی که خداوند به حقی متصف می‌شود که مقابل ندارد که بخواهد باطل یا غیر باطل داشته باشد چرا که مقابل او عدم است که قابل اتصاف به باطل است؛ او واحد قهار است و مقابل ندارد که به موجودی و مخلوقی بدهکار باشد و طرف قیاس ذهن بشری واقع شود. انسان نوعا با خداوند ساختگی ذهن خود به جنگ با خالق هستی اقدام می‌کند و اگر از آموزشی توحیدی محروم نشود می‌یابد که خداوند هستی موضوع سؤال واقع نمی‌شود تا اینکه برای او قضاوت و حکمی صادر شود.

معاون امور استان‌های ستاد همکاری‌های حوزه‌های علمیه و وزارت آموزش و پرورش افزود: بر اساس این آیه حق منحصرا برای خداوند است؛ تنها خداوند است که حق است و هر چه غیر اوست نمی‌تواند به حق تلقی شود، بنابراین آنچه در نظام هستی یافت می‌شود، حقی است که از خداوند تبارک و تعالی است، این حق که از خداست فعل خداست که آن چه از خداوند غنی حمید است خیر و صواب بوده و هست ولی شهروندان با حقوق ظالمانه‌ای مواجه می شوند که جهان هستی را بدون مدیر عامل قابل و قادر وجدان می‌کنند چرا که میزان و شاخص فعل خداوند به غلط هوا و هوس بشری مصوب شده است که نمونه آن قوانین سازمان بین الملل و قضاوت‌ها و حمایت‌ها آن است.

وی ادامه داد: به همین سبب است که گفته می‌شود که حضرت امیر (ع) حق محور ایشان است، به این معنی اینکه حق بر مدار علی می‌گردد یعنی همان انسان کامل، چرا که ما حق دیگری در خارج وجود خویش نداریم که بخواهیم کار انسان کامل را با آن بسنجیم؛ معصومین(ع) منشأ دین هستند، این گونه نیست که ما قانون شهروندی و شریعتی در خارج داشته باشیم که عملکرد انسان کامل را برابر آن تطبیق کنیم بلکه شریعت ما از قول و فعل و تقریر معصومین استنباط می‌شود،‌ برای فهمیدن اینکه چه چیزی صحیح یا باطل است چه چیزی صدق است چه چیزی کذب چه چیزی حسن و قبح است باید ببینیم معصومین (ع)چه کردند.

معاون امور استان‌های ستاد همکاری‌های حوزه‌های علمیه و وزارت آموزش و پرورش افزود: باید گفت حقی که فعل خداوند متعال است بر مدار انسان کامل می‌چرخد، یعنی اینکه حق معصومین مدار است، پس حقوق شهروندی هم باید بر مدار حق انسان کامل باشد نه اینکه ائمه اطهار بر مدار حق بوده و بشر غیر معصوم برای آنان حقوق شهروندی تبیین و تقریر کنند، چرا که بیان شد حقی که خداوند به آن متصف می‌شود، مقابل ندارد وآنچه مقابل دارد فعل خداوندی است که همه حق از آن اوست؛ در نهایت انسان کامل مقابل دارد که اگر حق آنان نادیده انگاشته شود، باطل و عاطل زندگی بشر را باحضور شیاطین و نفس پلید آدمی اشغال می‌کند و این اشغال ظالمانه مانع از حقوق شهروندی حقیقی در سبک زندگی الهی بشر می‌شود.

وی اضافه کرد: بسیاری از حقوقی که در جهان برای شهروندان طبخ شده به جهت آنکه از تحلیل حق عاجزند مسبب گناه نا بخشوندنی شده‌اند زیرا جامعه را از مواهب آخرت محوری محروم کرده و به سمت و سوی اجتماع مادی سوق داده که مملو از افسردگی در دوران میانسالی و کهنسالی مشهود می‌شود و قضاوت کرسی‌های دادرسی جهان را عاجز از پرداخت حقوق مظلومان کرده‌اند.

حجت‌الاسلام والمسلمین درودی با بیان اینکه یکی از نقاط قوت سند تحول بنیادین توجه دادن به حقوق شهروندی دانش‌آموزان است، اظهار کرد: با توجه به بند۲ـ۶ـ۱ مبانی سند تحول «جایگاه شایسته آدمی در هستی» برای تبیین حقوق شهروندی حقیقی باید شاخص متون آموزشی و زیرنظام‌های سند تحول غایت زیست انـانی یا همان غایت آفرینش باشد که در مباحثی که پیرامون حق عنوان شد تشریح شد که همان آخرت سالاری و معاد باوری است؛  در بند ۶ـ۱سند آمده است «با هم نگری مبانی اساسی» توصیف واقعیت انســان و موقعیت او در هستی، ترســیم جایگاه شایسته و ِمطلوب آدمی در هستی که نیاز زیر بنایی حقوق شهروندی حقیقی را می‌سازد اگر حقوق شهروندی هم نگری مبانی اساسی حق در قرآن را در بر نداشته باشد نوعی فریب کاری را صورت بندی نموده است، چرا که دانش‌آموز با جایگاه شایسته در خلقت چگونه بعد از ۱۲ سال تحصیل علم وادب بیکار و کاسه لیس دیگران می‌شوند.

وی اضافه کرد: در بند۲ـ۱ـ۶ـ۱ مبانی سند آمده است «انسان دارای استعدادهای طبیعی قابل رشد و عواطف وتمـایلات متنـوعـی است»؛ یکی از موانع و مزاحمت‌های حقوق شهروندی، عدم وجود زمینـه تربیتی مناســب جهت رشد اســتعدادهای طبیعی و عواطف و امیال آدمی با وصف متحد و همسو و همه جانبه، به شکل متوازن و متعادل در دوران تحصیل آنان است؛ در بند ۳ـ۱ـ۶ـ۱ مبانی سند داریم که «انسان موجودی همواره در حال شدن، حرکت و دگرگونی است».

معاون امور استان‌های ستاد همکاری‌های حوزه‌های علمیه و وزارت آموزش و پرورش افزود: یکی از علل و اسباب مزاحم توزیع عادلانه حقوق شهروندی در میان مربیان و متربیان این است که مقطعی به حقوق شهروندان نگریسته می‌شود زیرا حقوق شهروندی در دو سطح تبیین و تقریر می‌شود و لذا شهروندان را به دست اول و دوم در حقوق تقسیم می کنند که نمونه ملموس آن کنکور تخیل سالار و موسسات آموزشی لاکچری می‌تواند باشد زیرا اراده و انتخاب انسان را فلج می‌کند.

وی ادامه داد: در بند ۴ـ۱ـ۶ـ۱ داریم «انسان موجودی آزاد دارای قدرت انتخاب و اختیار است»؛ چگونه مربیان و متربیان با دروس و متون اجباری و آزمون‌های تحقیر کننده و برخی تمرکز‌های بی توجه به مناطق کمتر برخوردار، اجازه می‌دهد علم و عقل که از مبادی آزادی و اختیار دانش‌آموزان است با حقوق شهروندی به سبک زندگی توحیدی دست پیدا کنند.

حجت‌الاسلام والمسلمین درودی اضافه کرد: در بند ۵ـ۱ـ۶ـ۱ آمده است «انسان توانایی شناخت جهان هستی و ابعاد مختلف آن را دارد»خداوند به انسان  نیرویی عطا کرده است که به واسطه آن می‌تواند از هستی و موقعیت خویش در آن آگاهی یابد و آن عقل است که حقوق شهروندی را ابتدا درک نموده، سپس انسان یا همان دانش‌آموز در آموزشگاه با تربیت دینی قابلیتی را در خود احساس می‌کند که به وسیله آن می‌تواند در صدد ادراک واقعیت‌ها و حقائق هســتی در همه مراتب و جلوه‌های آن، با کســب انواع علوم حقیقی و اعتباری در حد وسع خود برآید، حق و باطل و صلاح و فساد و صدق و کذب را از هم تمیز دهد، به حقیقت و ارزش‌هــای حــق بگرود و در مقام عمل اختیاری نیز به لــوازم درک و باور خویش ملتزم شود و پیوســته با ابداع روش‌ها و ابزار مؤثر، تدابیر مناســب اتخاذ کند، اعمال صالح انجام دهد و جامعه صالح را بسازد و موقعیت خود و دیگران را بهبود بخشد؛ این تعریف حقوق شهروندی است که اگر پستی‌های نفس و شیطان و دیگر موانع پنهان و آشکار در مدارس در مقابل آنان قد علم نکنند حقوق شهروندی حیات طیبه را توسط دانش آموزان برای صادرات آماده سازی می‌کنند.

معاون امور استان‌های ستاد همکاری‌های حوزه‌های علمیه و وزارت آموزش و پرورش گفت: بند ۶ـ۱ـ۶ـ۱ مبانی سند تحول می‌گوید «انسان همواره در موقعیت قرار دارد و می‌تواند آن را درک کند و تغییر دهد» منظور از موقعیت، حقوق گوناگونی است که از جمله آن همان حقوق شهروندی خود و دیگران را وجدان نمودن است یعنی نســبت مشــخص، پویا، قابل درک و تغییری توســط خود و دیگران که حاصــل تعامل پیوســته فرد به منزلــه عنصــری آگاه، آزاد و دارای قدرت انتخــاب- با خداوند و گسترهایی از جهان هستی خود، طبیعت و جامعه در محضر خداوند متعال است بنابراین درک و تغییر موقعیت- با توجه به ویژگی آزادی و توانایی انتخاب انسان- می‌تواند در جهت صعود یا سقوط آدمی باشد، لذا حقوق شهروندی یک دانش‌آموز همان انتخاب و اختیار اوست که در تعامل با خود و خداوند و جامعه و جهان طبیعت در متون درسی و فعالیت‌های آموزشی دریافت کرده باشد.

نیازهای اولیه حقوق شهروندی:

۱- استخراج تعریف حق از قرآن کریم۲- درک و دریافت حق انسان کامل۳- آزادی و انتخاب در خدمت عقل۴- مقررات تربیتی در بستر هدف غایی خلقت۵- تحصیل علم رقابت گریز۶- تربیت متوازن و متعادل استعداد های طبیعی و امیال و عواطف آدمی۷- معاون اخلاق شهروندی بودن۸–موقعیت آفرین۹-آخرت گرایی و معاد باوری۱۰-حفظ روابط دوسویه جسم و جان آدمی۱۱-عزیز کردن شرایط جنسیت افراد۱۲- ایجاد قدرت تعامل توأمان مادی و معنوی۱۳- توانمندی تبادل روابط فردی و جمعی۱۴-باور به ماندگاری آثار تبادل افکار و رفتار۱۵-اطمینان قلبی از حمایت محرومین۱۶-ندامت از تضیع انتخاب و آزادی خود و دیگران و جبران آن۱۷- فهم تقرب الی الله۱۸-استنباط اتحاد تسبیح در مخلوقات۱۹- الزام بر حضور انسان کامل از الهام فطری۲۰-مولد تربیت ۶ ساحتی
انتهای پیام/

 

۲۰۸۸- ۷ مناظره معروف امام رضا(ع) با علمای ادیان و پیروان مکاتب+ محبت حقیقی در دین اسلام

۱۷ آبان

۷ مناظره معروف امام رضا(ع) با علمای ادیان و پیروان مکاتب

حضرت امام رضا(ع) در مدت اقامت کوتاه خویش در مرو با عالمان ادیان دیگر مناظرات متعددی داشتند که از جمله مشهورترین آن‌ها مناظره با «جاثلیق» مسیحی و «رأس‌الجالوت» یهودی است.

۷ مناظره معروف امام رضا(ع) با علمای ادیان و پیروان مکاتب

به گزارش خبرنگار آیین و اندیشه خبرگزاری فارس، مناظرات امام على بن موسى الرضا ـ علیه‌السلام ـ فراوان است، ولى از همه مهمتر هفت مناظره است.

این مناظرات را شیخ صدوق، در کتاب عیون اخبار الرضا آورده و مرحوم علامه مجلسى نیز در جلد ۴۹ بحار الانوار از کتاب عیون نقل کرده و در کتاب مسند الامام الرضا جلد ۲ نیز آمده است.

این مناظرات عبارتند از:

۱ـ مناظره با جاثلیق (عالم بزرگ مسیحی) (۱)

۲ـ مناظره با رأس الجالوت (پیشواى بزرگ یهودیان) (۲)

۳ـ مناظره با هربز اکبر (۳)

۴ـ مناظره با عمران صابى (۴)

این چهار مناظره در یک مجلس و با حضور مامون و جمعى از دانشمندان و رجال خراسان صورت گرفت.

۵ـ مناظره با سلیمان مروزى (۵) که مستقلاً در یک مجلس با حضور مامون و اطرافیانش صورت گرفت.

۶ـ مناظره با على بن محمد بن جهم (۶)

۷ـ مناظره با ارباب مذاهب مختلف در بصره

هر یک از این مناظرات داراى محتواى عمیق و جالبى است که امروزه هم با گذشت حدود هزار و دویست سال از آن تاریخ رهگشا و بسیار آموزنده و پر بار است، هم از نظر محتوا و هم از نظر فن مناظره و طرز ورود و خروج در بحثها به عنوان نمونه به سراغ مناظره با جاثلیق که در یکى از جلسات بزرگ مامون واقع شده، مى رویم.

مناظره با چند عالم ادیان

هنگامى که على بن موسى الرضا ـ علیه‌السلام ـ وارد بر مامون شد او به فضل بن سهل، وزیر مخصوصش، دستور داد که پیروان مکاتب مختلف را مانند جاثلیق (عالم بزرگ مسیحى) و راس الجالوت (پیشواى بزرگ یهودیان) و نسطاس رومى (عالم بزرگ نصرانى) و همچنین علماى دیگر علم کلام را دعوت کند تا سخنان آن حضرت را بشنوند.

فضل بن سهل آنها را دعوت کرد، هنگامى که جمع شدند نزد مامون آمد و گفت: همه حاضرند.

مامون گفت: همه آنها داخل شوند. پس از ورود، به همه خوش آمد گفت، سپس افزود: من شما را براى کار خیرى دعوت کرده‌ام، و دوست دارم با پسر عمویم که اهل مدینه است و تازه بر من وارد شده، مناظره کنید. فردا همگى نزد من آیید و احدى از شما غیبت نکند. همه گفتند: چشم، همه سر بر فرمانیم ! و فردا صبح همگى نزد تو خواهیم آمد.

حسن بن سهل نوفلى مى‌گوید: ما خدمت امام على بن موسى الرضا مشغول صحبت بودیم که ناگاه یاسر خادم که عهده‌دار کارهاى حضرت بود، وارد شد و گفت مامون به شما سلام مى‌رساند و مى‌گوید برادرت به قربانت باد! اصحاب مکاتب مختلف و ارباب ادیان و علماى علم کلام از تمام فرق و مذاهب جمعند، اگر دوست دارید قبول زحمت فرموده فردا به مجلس ما آیید و سخنان آنها را بشنوید و اگر دوست ندارید اصرار نمى‌کنم، و نیز اگر مایل باشید ما به خدمت شما مى‌آییم و این براى ما آسان است.

امام ـ علیه‌السلام ـ در یک گفتار کوتاه و پر معنا فرمود:

«سلام مرا به او برسان و بگو مى‌دانم چه مى‌خواهى؟ من ان شاء الله صبح نزد شما خواهم آمد» (۷)

نوفلى که از یاران حضرت بود مى‌گوید: وقتى یاسر خادم از مجلس امام بیرون رفت، امام ـ علیه‌السلام ـ نگاهى به من کرد و فرمود: تو اهل عراق هستى و مردم عراق ظریف و باهوشند، در این باره چه مى‌اندیشى؟ مامون چه نقشه‌اى در سر دارد که اهل شرک و علماى مذاهب را گرد آورده است؟

نوفلى مى‌گوید: عرض کردم او مى‌خواهد شما را به محک امتحان بزند و بداند پایه علمى شما تا چه حد است؟ ولى کار خود را بر پایه سستى بنا نهاده، به خدا سوگند طرح بدى ریخته و بناى بدى نهاده است.

امام ـ علیه‌السلام ـ فرمود: چه بنایى ساخته و چه نقشه‌اى طرح کرده؟

نوفلى (که گویا هنوز نسبت به مقام شامخ امام معرفت کامل نداشت و از توطئه مامون گرفتار وحشت شده بود) عرض کرد: علماى علم کلام اهل بدعتند و مخالف دانشمندان اسلامند، چرا که عالم، واقعیتها را انکار نمى‌کند، اما اینها اهل انکار و سفسطه‌اند، اگر دلیل بیاورى که خدا یکى است مى‌گویند این دلیل را قبول نداریم، و اگر بگویى محمد رسول الله است مى‌گویند رسالتش را اثبات کن، خلاصه (آنها افرادى خطرناکند و…) در برابر انسان دست به مغالطه مى‌زنند، و آن قدر سفسطه می‌کنند تا انسان دست از حرف خود بردارد، فدایت شوم از اینها برحذر باش!

امام ـ علیه‌السلام ـ تبسمى فرمود و گفت: اى نوفلى، تو مى‌ترسى دلائل مرا باطل کنند و راه را بر من ببندند؟

نوفلى (که از گفته خود پشیمان شده بود) گفت: نه به خدا سوگند من هرگز بر تو نمى‌ترسم، امیدوارم که خداوند تو را بر همه آنها پیروز کند.

امام فرمود: اى نوفلى، دوست دارى بدانى که مامون از کار خود پشیمان مى‌شود؟

عرض کرد: آرى

فرمود: هنگامى که استدلالات مرا در برابر اهل تورات به توراتشان بشنود، و در برابر اهل انجیل به انجیلشان، و در مقابل اهل زبور به زبورشان، و در مقابل صابئین به زبان عبریشان، و در برابر موبدان به زبان فارسیشان، و در برابر اهل روم به زبان رومى، و در برابر پیروان مکتبهاى مختلف به زبان خودشان، آرى هنگامى که دلیل هر گروهى را جدا گانه ابطال کردم به طورى که مذهب خود را رها کنند و قول مرا بپذیرند، آنگاه مامون مى‌داند مقامى را که او در صدد آن است مستحق نیست! آن وقت پشیمان خواهد شد، و هیچ حرکت و قوه‌اى جز به خداوند متعال عظیم نیست: «وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَةاِلا بِالله ِ الْعَلِىِّ الْعَظِیْمِ»

نوفلى مى‌گوید: هنگامى که صبح شد فضل بن سهل خدمت امام ـ علیه‌السلام ـ آمد و عرض کرد: فدایت شوم پسر عمویت (مامون) در انتظار شماست و جمعیت نزد او حاضر شده‌اند، نظرتان در این باره چیست؟

امام فرمود: تو جلوتر برو، من هم ان شاء الله خواهم آمد، سپس وضو گرفت و شربت سویقى (۸) نوشید و به ما هم داد نوشیدیم، سپس همراه حضرت بیرون آمدیم تا وارد بر مامون شدیم.

مجلس پر از افراد مشهور و سرشناس بود و محمد بن جعفر (۹) با جماعتى از بنى هاشم و آل ابى طالب و جمعى از فرماندهان لشگر نیز حضور داشتند.

هنگامى که امام ـ علیه‌السلام ـ وارد مجلس شد مامون برخاست، محمد بن جعفر و تمام بنى هاشم نیز برخاستند.

امام ـ علیه‌السلام ـ همراه مامون نشست، اما آنها به احترام امام ـ علیه‌السلام ـ همچنان ایستاده بودند تا دستور جلوس به آنها داده شد و همگى نشستند. مدتى مامون بگرمى مشغول سخن گفتن با امام ـ علیه‌السلام ـ بود، سپس رو به جاثلیق کرد و گفت:

اى جاثلیق! این پسر عموى من على بن موسى بن جعفر است، من دوست دارم با او سخن بگویى و مناظره کنى، اما طریق عدالت را در بحث رها کن.

جاثلیق گفت: اى امیرمومنان! من چگونه بحث و گفتگو کنم که (با او قدر مشترکى ندارم) او به کتابى استدلال مى‌کند که من منکر آنم و به پیامبرى عقیده دارد که من به او ایمان نیاورده‌ام.

مناظره با جاثلیق (عالم بزرگ مسیحی)

در اینجا امام ـ علیه‌السلام ـ شروع به سخن کرد و فرمود: اى نصرانی! اگر به انجیل خودت براى تو استدلال کنم اقرار خواهى کرد؟ جاثلیق گفت: آیا مى‌توانم گفتار انجیل را انکار کنم؟ آرى به خدا سوگند اقرار خواهم کرد هر چند بر ضرر من باشد.

امام ـ علیه‌السلام ـ فرمود: هر چه مى‌خواهى بپرس و جوابش را بشنو!

جاثلیق: درباره نبوت عیسى و کتابش چه مى‌گویى؟ آیا چیزى از این دو را انکار مى‌کنى؟

امام ـ علیه‌السلام ـ : من به نبوت عیسى و کتابش و به آنچه به امتش بشارت داده و حواریون به آن اقرار کرده‌اند، اعتراف مى‌کنم، و به نبوت  آن عیسى که اقرار به نبوت محمد(ص) و کتابش نکرده و امتش را به آن بشارت نداده کافرم.

آیا به قضاوت از دو شاهد عادل استفاده نمى‌کنى؟

امام ـ علیه‌السلام ـ آرى

جاثلیق: پس دو شاهد از غیر اهل مذهب خود از کسانى که نصارى شهادت آنان را مردود نمى‌شمارند بر نبوت محمد(ص) اقامه کن و از ما نیز بخواه که دو شاهد بر این معنا از غیر اهل مذهب خود بیاوریم.

امام ـ علیه‌السلام ـ هم اکنون انصاف را رعایت کردى اى نصرانى، آیا کسى را که عادل بود و نزد مسیح، عیسى بن مریم مقدم بود مى‌پذیرى؟

جاثلیق: این مرد عادل کیست، نامش را ببر

امام ـ علیه السلام ـ درباره «یوحناى» دیلمى چه مى‌گویى؟

جاثلیق: به به ! محبوبترین فرد نزد مسیح را بیان کردى

امام علیه‌السلام: تو را سوگند مى‌دهم آیا انجیل این سخن را بیان مى‌کند که یوحنا گفت: حضرت مسیح مرا از دین محمد عربى باخبر ساخت و به من بشارت داد که بعد از او چنین پیامبرى خواهد آمد، من نیز به حواریون بشارت دادم و آنها به او ایمان آوردند؟

جاثلیق گفت: آرى ! این سخن را یوحنا از مسیح نقل کرده و بشارت به نبوت مردى و نیز بشارت به اهل بیت و وصیش داده است، اما نگفته است این در چه زمانى واقع می‌شود و این گروه را براى ما نام نبرده تا آنها را بشناسیم.

امام علیه‌السلام: اگر ما کسى را بیاوریم که انجیل را بخواند و آیاتى از آن را که نام محمد(ص) و اهل بیتش و امتش در آنها است، تلاوت کند آیا ایمان به او مى‌آورى؟

جاثلیق: بسیار خوب است.

امام علیه‌السلام: به نسطاس رومى فرمود: آیا سِفْرِ سوم انجیل را از حفظ دارى؟

نسطاس گفت: بلى، از حفظ دارم

سپس امام به راس الجالوت (بزرگ یهودیان) رو کرد و فرمود: آیا تو هم انجیل را مى‌خوانى؟ گفت آرى به جان خودم سوگند.

فرمود سِفْرِ سوم را بر گیر، اگر در آن ذکرى از محمد و اهل بیتش بود به نفع من شهادت ده و اگر نبود شهادت نده.

سپس امام ـ علیه‌السلام ـ سِفْرِ سوم را قرائت کرد تا به نام پیامبر(ص) رسید، آنگاه متوقف شد و رو به جاثلیق کرد و فرمود: اى نصرانى ! تو را به حق مسیح و مادرش آیا قبول دارى که من از انجیل باخبرم؟

جاثلیق: آرى

سپس امام ـ علیه‌السلام ـ نام پیامبر(ص) و اهل بیت و امتش را براى او تلاوت کرد، سپس افزود: اى نصرانى ! چه مى‌گویى، این سخن عیسى بن مریم است؟ اگر تکذیب کنى آنچه را که انجیل در این زمینه مى‌گوید، موسى و عیسى هر دو را تکذیب کرده‌اى و کافر شده‌اى.

جاثلیق: من آنچه را که وجود آن در انجیل براى من روشن شده است انکار نمى‌کنم و به آن اعتراف دارم.

امام علیه‌السلام: همگى شاهد باشید او اقرار کرد، سپس فرمود: اى جاثلیق: هر سوال مى‌خواهى بکن

جاثلیق: از حواریان عیسى بن مریم خبر ده که آنها چند نفر بودند و نیز خبر ده که علماى انجیل چند نفر بودند؟

امام علیه‌السلام: از شخص آگاهى سوال کردى، حواریون دوازده نفر بودند و اعلم و افضل آنها لوقا بود. اما علماى بزرگ نصارى سه نفر بودند: یوحناى اکبر در سرزمین باخ، یوحناى دیگرى در قرقیسا و یوحناى دیلمى در رجاز، و نام پیامبر و اهل بیت و امتش نزد او بود، و او بود که به امت عیسى و بنى اسرائیل بشارت داد.

سپس فرمود: اى نصرانى به خدا سوگند ما ایمان به آن عیسى داریم که ایمان به محمد(ص) داشت، ولى تنها ایرادى که به پیامبر شما عیسى داریم این بود که او کم روزه مى‌گرفت و کم نماز مى‌خواند!

جاثلیق ناگهان متحیر شد و گفت: به خدا سوگند علم خود را باطل کردى، و پایه کار خویش را ضعیف نمودى، و من گمان مى‌کردم تو اعلم مسلمانان هستى!

امام علیه‌السلام: مگر چه شده؟

جاثلیق: به خاطر اینکه مى‌گویى عیسى ضعیف و کم روزه و کم نماز بود، در حالى عیسى حتى یک روز را افطار نکرد و هیچ شبى را (به طور کامل) نخوابید و صائم الدهر و قائم اللیل بود.

امام علیه‌السلام: براى چه کسى روزه مى‌گرفت و نماز مى‌خواند؟

جاثلیق نتواتنست پاسخ گوید و ساکت شد (زیرا اگر اعتراف به عبودیت عیسى مى‌کرد با ادعاى الوهیت او سازگار نبود) (دقت کنید)

امام علیه‌السلام: اى نصرانى، سوال دیگرى از تو دارم.

جاثلیق، با تواضع، گفت: اگر بدانم پاسخ مى‌گویم.

امام ـ علیه‌السلام ـ: تو انکار مى‌کنى که عیسى مردگان را به اذن خداوند متعال زنده مى‌کرد؟

جاثلیق در بن بست قرار گرفت و به ناچار گفت: انکار مى‌کنم، چرا که آن کس که مردگان را زنده کند و کور مادرزاد و مبتلا به برص را شفا دهد او پروردگار است و مستحق الوهیّت!

امام علیه‌السلام: حضرت الیسع نیز همین کار را مى‌کرد و او بر آب راه رفت و مردگان را زنده کرد و نابینا و مبتلا به برص را شفا داد، اما امتش قائل به الوهیت او نشدند و کسى او را عبادت نکرد.

حزقیل پیامبر نیز همان کار مسیح را انجام داد و مردگان را زنده کرد، سپس رو به راس الجالوت کرده فرمود: اى راس الجالوت، آیا اینها را در تورات مى‌یابى که بخت النصر اسیران بنى اسرائیل را در آن زمان که حکومت با بیت المقدس مبارزه کرد به بابل آورد، خداوند حزقیل را به سوى آنها فرستاد و او مردگان آنها را زنده کرد؟ این واقعیت در تورات مضبوط است، هیچ کس جز منکران حق از آن را انکار نمى‌کنند.

راس الجالوت: ما این را شنیده‌ایم و مى‌دانیم.

امام علیه‌السلام: راست مى‌گویى، سپس افزود: اى یهودى این سِفْر از تورات را بگیر، و آنگاه خود شروع به خواندن آیاتى از تورات کرد، مرد یهودى تکانى خورد و در شگفت فرو رفت.

سپس امام ـ علیه‌السلام ـ رو به نصرانى کرد و قسمتى از معجزات پیامبر اسلام (ص) را درباره زنده شدن بعضى از مردگان به دست او و شفاى بعضى از بیماران غیر قابل علاج را به برکت او برشمرد و فرمود: با اینهمه ما هرگز او را پروردگار خود نمى‌دانیم، اگر به خاطر این گونه معجزات، عیسى را خداى خود بدانید باید «الیسع» و «حزقیل» را نیز معبود خویش بشمارید، زیرا آنها نیز مردگان را زنده کردند و نیز ابراهیم خلیل پرندگانى را گرفت و سر برید و آنها را بر کوههاى اطراف قرار داد، سپس آنها را فرا خواند و همگى زنده شدند، موسى بن عمران نیز چنین کارى را در مورد هفتاد نفر که با او به کوه طور آمده بودند و بر اثر صاعقه مردند انجام داد، تو هرگز نمى توانى این حقایق را انکار کنى، زیرا تورات و انجیل و زبور و قرآن از آن سخن گفته‌اند، پس باید همه اینها را خداى خویش بدانیم.

جاثلیق پاسخى نداشت بدهد، تسلیم شد و گفت: سخن، سخن توست و معبودى جز خداوند یگانه نیست، سپس امام ـ علیه‌السلام ـ در باب کتاب اشعیا از او و راس الجالوت سوال کرد.

او گفت: من از آن بخوبى آگاهم. فرمود: این جمله را به خاطر دارید که اشعیا گفت: من کسى را دیدم که بر دراز گوشى سوار است و لباسهایى از نور در تن کرده (اشاره به حضرت مسیح) و کسى را دیدم که بر شتر سوار است و نورش مثل نور ماه (اشاره به پیامبر اسلام (ص)) گفتند: آرى اشعیا چنین سخنى را گفته است.

امام ـ علیه‌السلام ـ افزود: اى نصرانى، این سخن مسیح را در انجیل به خاطر دارى که فرمود: من به سوى پروردگار شما و پروردگار خودم مى‌روم و «بارقلیطا» مى‌آید و درباره من شهادت به حق مى‌دهد (آن گونه که من درباره او شهادت داده‌ام) و همه چیز را براى شما تفسیر مى‌کند؟ (۱۰)

جاثلیق: آنچه را از انجیل مى‌گویى ما به آن معترفیم.

سپس امام ـ علیه‌السلام ـ سوالات دیگرى درباره انجیل و از میان رفتن نخستین انجیل و بعد نوشته شدن آن به وسیله چهار نفر: مرقس، لوقا، یوحنا و متّى که هرکدام نشستند و انجیلى را نوشتند (انجیلهایى که هم اکنون موجود و در دست مسیحیان است)، سخن گفت و تناقضهایى از کلام جاثلیق گرفت.

جاثلیق به کلى درمانده شده بود، به گونه‌اى که هیچ راه فرار نداشت. لذا هنگامى که امام رضا ـ علیه‌السلام ـ بار دیگر به او فرمود: اى جاثلیق، هر چه مى‌خواهى سوال کن، او از هر گونه سوالى خود دارى کرد و گفت: اکنون شخص دیگرى غیر از من سوال کند، قسم به حق مسیح که گمان نمى‌کردم در میان مسلمانان کسى مثل تو باشد. (۱۱) و (۱۲)

———————————————————————————————————————————

۱- جاثلیق (به کسر «ث» و «لام») لفظى یونانى است به معناى رئیس اسقف‌ها و پیشواى عیسوى، لقبى است که به علماى بزرگ نصارى داده مى‌شد و نام شخص خاصى نیست (المنجد) و شاید معرَّب کاتولیک بوده باشد.

۲- راس الجالوت، لقب دانشمندان و بزرگان ملت یهود است (این نیز اسم خاص نیست)

۳- هربز اکبر، یا هیربد اکبر، لقبى است که مخصوص بزرگ زردشتیان بوده، به معناى پیشواى بزرگ مذهبى و قاضى زردشتى و خادم آتشکده.

۴- عمران صابى چنانکه از نامش پیداست، از مذهب صابئین دفاع مى کرد. صابئین گروهى هستند که خود را پیرو حضرت یحیى مى دانند ولى به دو گروه موحد و مشرک تقسیم شده‌اند:

گروهى از آنان رو به ستاره پرستى آورده‌اند، لذا آنها را گاه به عنوان ستاره پرستان مى‌نامند. مرکز آنها سابقا شهر حران در عراق بود، سپس به مناطق دیگرى از عراق و خوزستان روى آوردند. آنها طبق عقاید خود بیشتر در کنار نهرهاى بزرگ زندگى مى‌کنند و هم اکنون گروهى از آنان در اهواز و بعضى مناطق دیگر به سر مى‌برند.

۵- سلیمان مروزى مشهورترین عالم علم کلام در خطه خراسان در عصر مامون بود براى او احترام زیادى قائل مى‌شد.

۶- على بن محمد بن جهم، ناصبى و دشمن اهل بیت بوده است. مرحوم صدوق روایتى از على بن محمد بن جهم نقل کرده که از آن استفاده مى‌شود که وى نسبت به حضرت رضا ـ علیه‌السلام ـ محبت داشته است.

۷- صدوق، همان کتاب، ج ۱ ص ۱۵۵

۸- سویق شربت مخصوصى بوده که با آرد درست مى‌کردند.

۹- فرزند امام صادق ـ علیه‌السلام ـ و عموى امام على بن موسى الرضا ـ علیه‌السلام

۱۰- مقصود از «بارقلیطا» یا «فارقلیطا»، که حضرت مسیح از آمدن او خبر داده است، حضرت محمد(ص) مى‌باشد و این پیشگویى در انجیل «یوحنّا» در ابواب ۱۴و ۱۵و ۱۶ وارد شده است، و قرآن مجید نیز در آیه ۶ از سوره صَف ّ، این معنا را از قول حضرت عیسى ـ علیه‌السلام ـ نقل کرده است (براى اطلاع بیشتر در این زمینه رجوع شود به کتاب «احمد موعود انجیل»، تالیف آیت الله جعفر سبحانى، انتشارات توحید، قم، ۱۳۶۱هـ. ش، ص ۹۷ـ ۱۳۳)

۱۱- مجموعه آثار دومین کنگره جهانى حضرت رضا ـ علیه‌السلام ـ، ۱۳۶۶هـ.ش، ج ۱ ص ۴۳۲ـ ۴۵۲ مقاله آیت الله ناصر مکارم شیرازى، با تلخیص

۱۲- مهدی پیشوایی، سیره پیشوایان، انتشارات امام صادق علیه‌السلام.

 

۲۰۸۷-مناظره افشاگرانه و کوبنده امام حسن علیه‌السلام با معاویه و یارانش+ غلبه محبت حقیقی بر محبت شیطانی

۱۲ آبان
مناظره افشاگرانه و کوبنده امام حسن علیه السلام با معاویه و یارانش

متن مناظره افشاگرانه و کوبنده امام حسن(ع) با معاویه و یارانش را در ذیل می‌خوانید:

عمرو بن عاص به معاویه گفت: چرا به دنبال حسن بن علی نمی‌فرستی تا او را بیاورند، زیرا او روش پدر خویش را زنده کرده و گروهی را به دنبال خود به راه انداخته است. اگر دستوری دهد اطاعت می‌شود و اگر سخنی بگوید مورد تأیید قرار می‌گیرد، این دو موضوع مقام حسن را بسیار بالا می‌برد. ای کاش به سراغ وی می‌فرستادی تا مقام او و پدرش را پایین بیاوریم، به وی و پدرش ناسزا بگوییم و قدر و قابلیت او و پدرش را کاهش دهیم، ما به همین قصد این جا نشسته‌ایم تا این موضوع را تأیید کنی. معاویه در جواب آنان گفت: من از این می‌ترسم که او  قلاده‌های عیب و عاری را بر گردن شما بیندازد که تا زمانی که شما را داخل قبر کنند همچنان دامنگیر شما باشد.
به گزارش خبرگزاری تسنیم مرحوم طبرسی در کتاب ارزشمند حدیثی خود، احتجاج، به نقل مناظره‌ای پرداخته است که بین امام حسن علیه السلام و معاویه و چند تن از خواص یارانش رخ داد. این مناظره به درخواست و توطئه معاویه و به‌منظور تحقیر و منکوب کردن امام حسن علیه السلام صورت گرفت، اما نتیجه آن چیزی جز رسوایی معاویه و اطرافیانش نبود. متن روایت کتاب احتجاج چنین است:
«از شعبی و ابو مخنف و یزید‌بن ابی حبیب روایت شده است که گفتند: در اسلام روزی نبود که در آن محفلی برقرار و گروهی در آن جمع شوند و در مشاجره و فریاد و مبالغه سخت‌تر از آن روزی  باشد که معاویة‌بن ابو سفیان، عمرو‌بن عثمان‌بن عفان، عمرو‌بن عاص، عتبة‌بن ابوسفیان، ولید‌بن عتبة‌بن ابی معیط و مغیرة‌بن شعبه در آن جمع شده و بر سر یک موضوع توطئه چیدند.
عمرو بن عاص به معاویه گفت: چرا به دنبال حسن‌بن علی نمی‌فرستی تا او را بیاورند، زیرا او روش پدر خویش را زنده کرده و گروهی را به‌دنبال خود به راه انداخته است. اگر دستوری دهد اطاعت می‌شود و اگر سخنی بگوید مورد تأیید قرار می‌گیرد، این دو موضوع مقام حسن را بسیار بالا می‌برد. ای کاش به سراغ وی می‌فرستادی تا مقام او و پدرش را پایین بیاوریم، به وی و پدرش ناسزا بگوییم و قدر و قابلیت او و پدرش را کاهش دهیم، ما به همین قصد این جا نشسته‌ایم تا این موضوع را تأیید کنی.
معاویه در جواب آنان گفت: من از این می‌ترسم که او  قلاده‌های عیب و عاری را بر گردن شما بیندازد که تا زمانی که شما را داخل قبر کنند همچنان دامنگیر شما باشد. به خدا قسم من هیچ وقت حسن را ندیده‌ام مگر اینکه از وی کراهت داشته و از عتاب او حساب می‌برده‌ام، اگر من به دنبال وی بفرستم، بین او و شما به انصاف رفتار می‌کنم. عمرو‌بن عاص گفت: آیا می‌ترسی که ادعای باطل او بر حق ما و مرض او بر صحت ما برتری یابد؟ گفت: نه. عمرو‌بن عاص گفت: پس به دنبال وی بفرست.
عتبه گفت: من با این نظر موافق نیستم، به خدا قسم شما نمی‌توانید با قدرتی بیشتر و بزرگ‌تر از آنچه در نفس خود می‌بینید با وی ملاقات و مجادله کنید، ولی او با بزرگ‌ترین قدرتی که در خود می‌بیند با شما خصومت خواهد کرد، زیرا او از اهل بیتی است که مرد مبارزه و جدال هستند.
هنگامی که به‌دنبال امام حسن علیه السّلام فرستادند و فرستاده ایشان به امام حسن گفت: معاویه تو را می‌خواهد. فرمود: چه افرادی نزد معاویه هستند؟ گفت: فلان و فلان و نام آنان را یکی یکی گفت. امام حسن علیه السّلام فرمود: آنان چه منظوری دارند؟ خدا کند سقف بر سر ایشان خراب شود و عذاب از جایی که انتظار آن را ندارند به سراغ آن‌ها بیاید! آنگاه پس از اینکه به کنیز خود فرمود: لباس‌های مرا بیاور گفت: «اللهمانی أدرأ بک فی نحورهم، و أعوذ بک من شرورهم، و أستعین بک علیهم، فاکفنیهم بما شئت و أنی شئت من حولک و قوتک یا أرحم الراحمین.» {خدایا من با توکل به تو شر آن‌ها را از خود دور می‌کنم و از شر آن‌ها به تو پناه می‌برم و در برابر آن‌ها از تو یاری می‌جویم، پس با هرچه و هر کجا که می‌خواهی، با قدرت و قوت خودت آن‌ها را نابود کن. ای مهربان‌ترین مهربانان.} سپس به فرستاده معاویه فرمود: این کلمات فرج است که من خواندم.
هنگامی که امام حسن علیه السّلام نزد معاویه آمد، معاویه به وی خوش آمد و تحیت گفت و با آن حضرت مصافحه نمود. امام حسن علیه السّلام به معاویه فرمود: این تحیتی که به من گفتی، دلیل بر سلامتی و این مصافحه‌ای که کردی نشانه امنیت خواهد بود؟ معاویه گفت: آری، این گروه سخن مرا نشنیدند و به دنبال تو فرستاده‌اند تا از تو اقرار بگیرند که عثمان مظلومانه کشته شد و پدر تو او را کشت، اکنون سخن ایشان را گوش بده و آنان را مجاب کن، بدون اینکه جایگاه من مانع از پاسخ دادن تو شود.
امام حسن علیه السّلام فرمود: سبحان اللّه! خانه خانه تو است. در این خانه باید اجازه از طرف تو باشد. به خدا قسم اگر من ایشان را در مورد مطلبی که در نظر دارند مجاب کنم، از ناسزا گفتن تو خجالت می‌کشم، و اگر آنان بر تو غالب شوند من از ضعف تو خجل می‌شوم. تو به کدام یک از این دو مطلب اقرار می‌کنی و از کدام یک از آن‌ها پوزش می‌طلبی؟ آیا نه چنین است که اگر می‌دانستم اینان توطئه و اجتماع کرده‌اند، به تعداد آن‌ها از بین بنی‌هاشم به همراه خویش می‌آوردم. گرچه تنها بودن من و اجتماع آن‌ها، برای من ترس‌آور است، ولی در عین حال خداوند عزّ و جلّ، هم امروز و هم بعد از امروز سرپرست و یاور من است. اکنون ایشان سخن بگویند می‌شنوم، هیچ قدرتی والاتر از قدرت خداوند بزرگ و بلندمرتبه نیست.

شروع مناظره با سخنان فرزند عثمان‌بن عفان

عمرو‌بن عثمان‌بن عفان به سخن درآمد و گفت: من هرگز چنین روزی را نمی‌دیدم که بعد از قتل عثمان‌بن عفان که خلیفه بود، احدی از فرزندان عبد‌المطلب در روی زمین باقی باشند، در حالی که عثمان فرزند خواهر آنان بود و جایگاه با فضیلتی در اسلام و مقام و منزلت مخصوصی نزد پیغمبر خدا داشت. چه بد کردند که کرامت خدا را مراعات ننموده و خون وی را از سر سرکشی و فتنه و حسودی ریختند، آن‌ها طالب چیزی بودند که شایستگی آن را نداشتند، با آن همه سوابق و منزلتی که عثمان نزد خدا و رسولش و اسلام داشت! وای! این چه ذلتی است که حسن و دیگر فرزندان عبد‌المطلب که قاتلان عثمان هستند بر روی زمین راه بروند و عثمان در خون خویش غلطان باشد! علاوه بر اینکه خون نوزده نفر از بنی‌امیه که در جنگ بدر کشته شدند بر گردن شماست.

سخنان عمرو عاص
پس از عمرو‌بن عثمان، عمرو‌بن عاص به سخن درآمد و پس از اینکه حمد و ثنای خدا را به جا آورد، گفت: آری، ای پسر ابوتراب! ما به دنبال تو فرستادیم تا از تو اقرار بگیریم که پدرت، ابوبکر صدیق را مسموم کرد و در قتل عمر فاروق دست داشت و عثمان ذو‌النورین را مظلومانه کشت، پدرت ادعای چیزی را کرد که حق وی نبود و سزای آن را دید. آنگاه فتنه کشته شدن عثمان را شرح داد و او را ملامت نمود و سپس گفت: ای فرزندان عبد‌المطلب! خدا مقام حکومت در این سرزمین را به شما نخواهد داد تا در آن اعمالی را انجام دهید که برای شما حلال نیست. ای حسن! تو به گمان خود خویش را امیر‌المؤمنین می‌دانی، در حالی که تو  چنین عقل و درایتی نداری. چطور خود را امیر‌المؤمنین می‌نامی در حالی که این مقام از تو سلب شده و تو نادان قریش قلمداد شدی؟ این سرنوشت شما به‌خاطر کارهای بدی است که پدرت انجام داد. ما تو را بدین خاطر خواستیم که به تو و پدرت ناسزا بگوییم، تو این قدرت را نداری که ما را عتاب کرده و درباره این موضوع تکذیب نمایی، اگر می‌پنداری که ما به تو دروغ گفته و در مورد تو سخن باطل می‌گوییم و ادعایی به‌خلاف حق داریم سخن بگو، و الا بدان که تو و پدرت بدترین خلق خدایید.
اما پدرت، که خدا ما را از کشتن او بی‌نیاز کرد و خود خدا او را کشت. اما تو فعلاً در دست ما اسیری و ما مختاریم هر تصمیمی که بخواهیم در مورد تو بگیریم، به خدا قسم اگر ما تو را به قتل برسانیم، نه نزد خدا گناهکار هستیم و نه نزد مردم عیبی به شمار می‌رود.
سخنان عتبة‌بن ابوسفیان
سپس عتبة‌بن ابوسفیان شروع به سخن نمود، اولین کلامی که گفت این بود: ای حسن! پدر تو بدترین قریش برای قریش بود. پدرت بیش از هر کس با قریش قطع ارتباط کرد و بیش از هر کس خون آنان را ریخت. تو نیز از قاتلین عثمان هستی، حق این است که تو را به جرم قتل عثمان بکشیم، بر اساس قرآن قصاص تو لازم است، ما تو را به خاطر قتل عثمان خواهیم کشت. پدر تو را خدا کشت و ما را از کشتن او بی‌نیاز کرد. تو امید مقام خلافت را داری، در حالی که شایستگی آن را نداشته، لایق تدبیر امور خلافت نیستی و در مقابل دیگران برتری نداری.
سخنان ولید‌بن عقبة
پس از عتبه، ولید بن عقبة بن ابی معیط نظیر یاران خود سخنرانی کرد و گفت: ای بنی‌هاشم! شما اولین کسانی بودید که از عثمان عیب‌جویی نمودید و مردم را علیه وی جمع کردید، تا اینکه وی را به خاطر حرصی که به سلطنت داشتید کشتید و با او قطع ارتباط نمودید. امت را به خاطر حرصی که برای رسیدن به مقام سلطنت داشتید و محبت و علاقه‌ای که به دنیای پست و بی‌ارزش داشتید، دچار هلاکت کرده و خون آن‌ها را ریختید. ….

سخنان مغیرة‌بن شعبه

سپس مغیرة بن شعبه شروع به سخن نمود، سخنان او به طور کلی ناسزا گفتن به حضرت علی علیه السّلام بود. بعد گفت: ای حسن! عثمان مظلومانه کشته شد. پدرت علی برای آن که خود را از قتل عثمان تبرئه کند و پوزش بخواهد، عذری ندارد. بلکه ما گمان می‌کنیم، پدرت که قاتلان عثمان را با خود همراه کرده و آنان را جای می‌داد و از ایشان دفاع می‌کرد، به قتل عثمان راضی بود. پدرت دارای شمشیر و زبانی دراز بود، شخص زنده را می‌کشت و از اموات عیب‌جویی می‌کرد. بنی‌امیه برای بنی‌هاشم بهتر بودند از بنی‌هاشم برای بنی‌امیه. ای حسن! معاویه برای تو، بهتر است از تو برای معاویه.

پدرت در زمان حیات پیامبر خدا با آن حضرت دشمنی می‌کرد، قبل از فوت پیامبر خدا، پدرت مردم را علیه آن حضرت تحریک می‌نمود و تصمیم گرفت که پیامبر را بکشد، و رسول خدا هم از این رفتارها آگاه بود. پس از آن پدرت اکراه داشت که با ابوبکر بیعت کند تا اینکه او را به زور نزد ابوبکر آوردند، آنگاه دسیسه نمود و زهری به ابوبکر داد و او را کشت. سپس با عمر جدال کرد تا اینکه تصمیم گرفت گردن او را بزند، آنگاه برای قتل او تلاش کرد. پس از این جریان به عثمان طعنه زد تا او را به قتل رسانید. پدرت در قتل کلیه این افراد شرکت داشته، بنابراین پدرت چه مقام و منزلتی نزد خدا خواهد داشت؟! خدا در قرآن مجید فرموده است که اختیار و قدرت در دست صاحب مقتول می‌باشد، و معاویه ولیّ مقتولی است که به‌ناحق کشته شده است (یعنی عثمان). پس اگر ما تو و برادرت را به قتل برسانیم به حق رفتار کرده‌ایم، زیرا اهمیت خون علی از خون عثمان بیشتر نخواهد بود. ای فرزندان عبد‌المطلب! چنین نیست که خدا مقام سلطنت و نبوت را در خاندان شما جمع نماید. این را گفت و ساکت شد.

پاسخ امام حسن علیه‌السلام

امام حسن علیه السّلام سخن آغاز کرد و فرمود: سپاس مخصوص خدایی است که نسل اول شما را به وسیله نسل اول ما، و نسل آخر شما را به واسطه نسل آخر ما هدایت کرد. درود خدا بر سید ما محمّد و خاندان آن حضرت باد. اکنون سخن مرا گوش کنید و به من بگویید که چه فهمیدید.

خطاب به معاویه
ای معاویه! در ابتدا با تو سخن می‌گویم. ای ازرق! (کبود رنگ) در این مجلس غیر از تو کسی به من ناسزا نگفت، اینان به من فحش و ناسزا نگفتند بلکه تو گفتی، ایشان مرا فحش ندادند، ولی تویی که به من فحش و ناسزا گفتی. این فحش‌ها از طرف تو بود، این سوء‌قصد از جانب توست، تویی که به ما ستم، دشمنی و حسادت می‌کنی. تویی که هم پیش از این و هم الآن با حضرت محمّد صلّی اللّه علیه و آله دشمنی می‌کنی. ای ازرق! به خدا قسم اگر من و اینان در مسجد پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله سخن می‌گفتیم و مهاجرین و انصار در اطراف ما بودند، ایشان این قدرت را نداشتند که این چنین سخنانی را که گفتند بگویند و این طور از من استقبال کنند که کردند.
ای گروهی که بر علیه من اجتماع و با یکدیگر همکاری کرده‌اید! حقی را که  از آن آگاهید پنهان نکنید و اگر سخن باطلی گفتم تأیید مکنید.

ای معاویه! در ابتدا به تو می گویم، و هر چه بگویم کمتر از آن است که در وجود تو هست.
شما را به خدا قسم می‌دهم! آیا می دانید آن مردی که به او ناسزا می‌گویید به طرف دو قبله نماز خواند، و تو ای معاویه آن‌ها را گمراهی فرض می‌کردی و در آن موقع، لات و عزی را می‌پرستیدی. حضرت علی علیه السّلام دو بیعت کرد، یکی بیعت رضوان و دیگری بیعت فتح، و تو ای معاویه! نسبت به بیعت اول کافر شدی و در بیعت دوم پیمان‌شکنی کردی.
سپس فرمود: شما را به خدا قسم می‌دهم، آیا اینکه من می‌گویم حق است یا نه! آیا نه چنین است که حضرت علی علیه السّلام در جنگ بدر در حالی بیرق پیامبر اسلام را در دست داشت و در رکاب آن حضرت بود و شما را ملاقات نمود که بیرق مشرکین با تو بود. ای معاویه! تو بودی که بت لات و عزی را می‌پرستیدی و جنگ با پیامبر اسلام و مؤمنین را واجب و لازم می‌دانستی؟ علی علیه السّلام بود که در جنگ احد در حالی که بیرق پیامبر خدا را در دست داشت شما را ملاقات نمود، در صورتی که تو علمدار مشرکین بودی؟ علی بود که در جنگ احزاب در حالی که علمدار پیامبر ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ  بود شما را ملاقات کرد و تو ای معاویه پرچم مشرکین را در دست داشتی. خدا به وسیله این شواهد حجت خود را بر شما تمام و دعوت خویش را ثابت می‌کند، سخن خود را تصدیق و پرچم خویش را پیروز خواهد کرد. این مطالب گواهی می‌دهد که رسول خدا از علی در تمام این موقعیت‌ها راضی بوده است.

بعد از آن فرمود: شما را به خدا قسم می‌دهم! آیا می دانید که پیامبر خدا ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ بنی‌قریظه و بنی‌نضیر را محاصره نمود، آنگاه عمربن خطاب را که پرچمدار مهاجرین بود و سعدبن معاذ را که پرچمدار انصار بود، برای جنگ فرستاد. سعد‌بن معاذ را در حالی که مجروح شده بود بازگردانیدند. عمر در حالی بازگشت که یاران خود را دچار ترس کرده بود و یارانش نیز او را دچار ترس کرده بودند. پس از این جریان بود که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: «لأعطین الرایة غدا رجلا یحب اللَّه و رسوله و یحبه اللَّه و رسوله، کرّار غیر فرّار». فردا پرچم را به دست مردی می‌دهم که خدا و رسولش را دوست داشته باشد و خدا و رسولش هم وی را دوست داشته باشند، او مردی است جنگجو که بسیار حمله کرده و هرگز فرار ننموده است. آن مرد باز نخواهد گشت تا اینکه خداوند فتح و پیروزی را نصیب وی نماید. آنگاه ابوبکر و عمر و دیگران از مهاجرین و انصار خواهان آن پرچم شدند ولی پیامبر علی را که چشمانش درد می‌کرد خواست و آب دهان خود را در میان چشمان او ریخت و شفا یافت. رسول خدا بعد از این جریان پرچم را به علی داد، علی رفت و پرچم را باز نگردانید تا اینکه خدا به منت و لطف خود فتح و پیروزی را نصیب وی کرد. ای معاویه! تو در آن روز در مکه و دشمن خدا و رسولش بودی. آیا مردی که خالصانه دوستدار خدا و رسول اوست، با مردی که دشمن خدا و رسولش است یکسانند!؟

به خدا قسم که قلب تو هنوز اسلام نیاورده است، ولی زبان تو ترسان است، زبان تو سخنی می‌گوید که در قلبت نیست.
شما را به خدا قسم می‌دهم! آیا می دانید هنگامی که پیغمبر خدا ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ برای جنگ تبوک می‌رفت، علی ـ علیه السّلام ـ را در مدینه جانشین خویش قرار داد، بدون اینکه غضب و کراهتی داشته باشد. آنگاه منافقین علی را برای این موضوع سرزنش نمودند و او به رسول خدا گفت: مرا در مدینه مگذار، زیرا من در هیچ جنگی تو را تنها نگذاشته ام. پیامبر خدا فرمود: تو وصی و خلیفه من در میان اهل بیتم هستی همان طور که هارون برای موسی بود، سپس پیامبر خدا دست علی را گرفت و فرمود: ای مردم! هر کس مرا دوست داشته باشد خدا را دوست داشته و هر کس علی را دوست داشته باشد مرا دوست داشته است، هر کس که مرا اطاعت کند خدا را اطاعت نموده و هر کس علی را اطاعت کند مرا اطاعت کرده است، هر کس که به من محبت ورزد، به خدا محبت ورزیده و هر کس به علی محبت بورزد به من محبت ورزیده است.

امام حسن علیه السلام سپس فرمود: شما را به خدا قسم می‌دهم! آیا می‌دانید که پیامبر خدا ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ در حجّة الوداع فرمود: ای مردم! من قرآن را در میان شما نهادم تا پس از آن هرگز گمراه نشوید، پس حلال آن را حلال و حرام آن را حرام بدانید، به حکم آن عمل کنید، به آیات متشابه آن ایمان داشته باشید و بگویید به قرآنی که خدا بر ما نازل کرده ایمان داریم. نسبت به اهل بیت و عترت من محبت داشته باشید! دوست بدارید کسی را که ایشان را دوست داشته باشد و آنان را در مقابل دشمنانشان یاری کنید. این قرآن و عترت من همیشه در میان شما هستند تا روز قیامت نزد حوض کوثر بر من وارد شوند. آنگاه در حالی که بالای منبر بود، علی‌بن ابی طالب را خواست و دست آن حضرت را گرفت و فرمود: بار خدایا! دوست بدار کسی را که علی را دوست دارد و دشمن بدار شخصی را که علی را دشمن بدارد. پروردگارا! هر کس که با علی دشمنی کند نه در زمین جایگاهی برایش قرار ده و نه در آسمان جایی برای بالا رفتن به وی عطا کن و او را در پایین‌ترین طبقات جهنم قرار بده.
شما را به خدا قسم می‌دهم! آیا می‌دانید که پیامبر خدا به علی ـ علیه السلام ـ می‌فرمود: تو در روز قیامت نا اهل‌ها را از نزد حوض من دور می‌کنی همان‌طور که یکی از شما شتر غریب را از میان شتران خود دور می‌کند.
شما را به خدا قسم می‌دهم! آیا می‌دانید علی در آن بیماری که پیامبر خدا در اثر آن از دنیا رحلت کرد، نزد پیامبر رفت و رسول خدا گریست، علی به پیامبر گفت: برای چه گریه می‌کنی ای رسول خدا! فرمود: برای این گریه می‌کنم که می‌دانم بغض و کینه‌هایی از تو در دل امت من است که آن را آشکار نمی‌کنند تا آن هنگام که من از نزد تو بروم.

شما را به خدا قسم می‌دهم! آیا می‌دانید هنگامی که اجل رسول خدا ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ فرا رسید و اهل بیت آن بزرگوار جمع شدند، فرمود: پروردگارا! اینان اهل بیت و عترت من هستند. بار خدایا! دوست بدار هر کسی که ایشان را دوست دارد و آنان را در برابر دشمنانشان یاری کن. آنگاه فرمود: مَثل اهل بیت من در میان شما مانند کشتی نوح است، کسی که داخل آن شود نجات پیدا می‌کند و کسی که از آن عقب بماند غرق خواهد شد.

شما را به خدا قسم می‌دهم! آیا می دانید اصحاب پیامبر خدا در زمان حیات آن حضرت بر علی سلام و تبریک ولایت گفتند.
شما را به خدا قسم می‌دهم! آیا می دانید علی‌بن ابی‌طالب در میان اصحاب رسول خدا اولین کسی بود که کلیه خواستنی‌ها را بر خود حرام کرد، بعد از آن خداوند عزّ و جلّ این آیه را نازل کرد: «یا أیها الّذین آمنوا لا تحرّموا طیّبات ما أحلّ الله لکم و لا تعتدوا إنّ الله لا یحبّ المعتدین. و کلوا مما رزقکم الله حلالا طیّبا واتّقوا الله الّذی أنتم به مؤمنون» (مائده/ ۸۷، ۸۸) «ای کسانی که ایمان آورده‌اید، چیزهای پاکیزه‌ای را که خدا برای [استفاده] شما حلال کرده، حرام مشمارید و از حدّ مگذرید، که خدا از حدّ گذرندگان را دوست نمی‌دارد. و از آنچه خداوند روزی شما گردانیده، حلال و پاکیزه را بخورید، و از آن خدایی که به او ایمان دارید بپرهیزید».

علی ـ علیه السّلام ـ دارای علم منایا، علم قضاوت، علم تشخیص حق از باطل، علم ثابت و علم نزول قرآن بود. علی در میان گروهی بود که ده نفر بودند و خدا به آن‌ها خبر داده بود که به خدا ایمان آورده‌اند. ولی شما در میان گروهی با عده کمی بودید که با زبان رسول خدا لعنت شدند. من برای شما و بر علیه شما شهادت می‌دهم که خدا تمامی شما را با زبان پیامبر خود لعنت کرده است.
شما را به خدا قسم می‌دهم! آیا می‌دانید رسول خدا ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ در آن هنگام که خالد‌بن ولید به قبیله بنی‌خزیمه مسلط شده بود به دنبال تو {معاویه} فرستاد که برای آنان نامه‌ای بنویسی، فرستاده پیامبر خدا بازگشت و گفت: معاویه مشغول غذا خوردن است. سه مرتبه آن بزرگوار به دنبال تو فرستاد و در هر سه مرتبه فرستاده آن حضرت بازگشت و گفت: معاویه مشغول غذا خوردن است، رسول خدا تو را نفرین کرد و فرمود: پروردگارا! شکم معاویه را سیر منمای…

شما را به خدا قسم می‌دهم! آیا می‌دانید که این سخن من حق است یا نه؟! ای معاویه! تو بودی که با پدرت بر شتر قرمزی سوار بودی، تو آن را می‌راندی و این برادرت که این جا نشسته مهار آن را می‌کشید. این داستان در جنگ احزاب بود و پیامبر شخص سواره و آن کس که مهار شتر را می‌کشید و شخصی که آن شتر را میراند لعنت کرد. پدر تو همان سوار بود، و تو ای کبودرنگ! همان کسی هستی که آن شتر را می‌راندی و همین برادرت که اینجا نشسته مهار آن را می‌کشید.
شما را به خدا قسم می‌دهم! آیا می‌دانید که رسول خدا ابوسفیان را هفت جا لعنت کرد: اولین بار هنگامی که آن حضرت از مکه خارج و متوجه مدینه شد و ابوسفیان از شام آمد. ابو سفیان به حضرت رسول پرخاش کرد و ناسزا گفت و آن بزرگوار را تهدید به قتل نمود و قصد داشت که به پیامبر حمله کند ولی خداوند شرّ او را از رسول خود دور کرد.
بار دوم آن روزی بود که ابوسفیان کاروان را طرد نمود و آن را از دست رسول خدا درآورد.
و بار سوم در جنگ احد بود که پیامبر فرمود: خدا مولای ما است، و شما مولایی ندارید و ابوسفیان گفت: ما بت عزی را داریم و شما بت عزی ندارید. در این هنگام بود که خدا، فرشتگان، پیامبر و جمیع مؤمنین ابوسفیان را لعنت کردند.
بار چهارم در جنگ حنین بود، آن روزی که ابو سفیان گروه قریش و هوازن و عیینه و گروه غطفان و یهود را آورد. آنگاه خداوند عزّ و جلّ ایشان را در حالی باز گردانید که خشمناک بودند و خیری ندیدند. این قول خداوند سبحان است که در سوره احزاب و فتح، ابو سفیان و یاران وی را کافر معرفی نموده است.

ای معاویه! تو در آن روز در مکه، موافق با نظر پدرت و مشرک بودی. ولی علی در آن روز بر رأی و دین پیامبر خدا ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ  بود.

بار پنجم در این آیه است که خداوند می‌فرماید: «و الهَدی مَعکُوفاً أَن یبلُغَ مَحلَّه» (فتح /  ۲۵) «و نگذاشتند قربانی شما که بازداشته شده بود به محلش برسد.» ای معاویه! در آن روز تو و پدرت و مشرکین قریش راه بر رسول خدا بستید و خدا پدرت را به نحوی لعنت کرد که آن لعنت تا قیام قیامت شامل حال او شد.
دفعه ششم در جنگ احزاب بود که ابوسفیان جمع قریش و عیینة بن حصن ابن بدر گروه غطفان را آورد و پیامبر اکرم راهنمای آنان، تابعین ایشان و کسی که آن را به جلو می راند را تا روز قیامت لعنت کرد. به پیامبر خدا گفته شد: یا رسول اللّه! آیا نه چنین است که در میان تابعین ایشان مؤمن وجود دارد؟ فرمود: لعنت  شامل حال مؤمن نمی‌شود. اما احدی در میان راهنمایان آنان نیست که مؤمن، اجابت کننده دعوت و رستگار باشد.
هفتم در جنگ ثنیه است که دوازده نفر به رسول خدا هجوم آوردند، هفت نفر آنان از بنی امیه و پنج نفر از قریش بودند. خدای تعالی و رسولش غیر از پیامبر، افرادی را که در جنگ ثنیه وارد شدند و نیز اشخاصی که آنان را پیش می‌بردند و راهنمای ایشان بودند، لعنت کردند.
شما را به خدا قسم می‌دهم! آیا می دانید هنگامی که مردم با عثمان بیعت کردند، ابو سفیان در مسجد رسول خدا نزد عثمان رفت و گفت: ای پسر برادر! آیا کسی هست که علیه ما باشد؟ گفت: نه. ابوسفیان گفت: پس مقام خلافت را بین جوانان بنی امیه دست به دست منتقل کنید، قسم به حق آن کسی که جان ابو سفیان به دست او است، نه بهشتی در کار است و نه دوزخی.
شما را به خدا قسم می‌دهم! آیا می دانید در آن هنگام که مردم با عثمان بیعت کردند، ابو سفیان دست حسین را گرفت و به وی گفت: ای برادرم! بیا با من تا به بقیع برویم. وقتی به وسط قبرها رسیدند، ابوسفیان حسین را کشانید و با بلندترین صدا فریاد زد: ای اهل قبور! آن مقام خلافتی که شما بر سر آن با ما می‌جنگیدید اکنون نصیب ما شده و شما استخوان پوسیده شده‌اید. حسین به او فرمود: خدا پیری تو را به رسوایی ببرد و صورت تو را زشت نماید! آنگاه دست خود را کشید و ابو سفیان را رها کرد…
این عیب و عاری است که تو داری. آیا تو می‌توانی عیبی از ما بگیری!؟ ای معاویه! از جمله مطالبی که موجب لعن تو می‌شود این است که پدرت ابوسفیان تصمیم گرفت اسلام بیاورد ولی تو آن شعری که نزد قریش معروف است را برای وی فرستادی و او را از اسلام آوردن باز داشتی. از جمله موجبات لعن تو این است که عمر بن خطاب تو را والی شام کرد و تو به وی خیانت کردی. زمانی که عثمان تو را والی قرار داد در انتظار مرگ او بودی. بزرگ‌تر از همه اینها که گفته شد، تو با علی ـ علیه السّلام ـ جنگیدی در حالی که از سوابق نیک و فضیلت و علم وی خبر داشتی. علی نزد خدا و مردم از تو برای امر خلافت برتر و پیش تر بود، نه پست‌تر. تو بودی که مردم را شبانه پایمال نمودی، خون گروهی از خلق خدا را با خدعه و مکر و چهره حق به جانب خویش ریختی. عمل تو نظیر عمل کسی بود که به روز قیامت ایمان نداشته و ترسی از عذاب ندارد.
هنگامی که مدت عمرت به پایان برسد به بدترین جایگاه بازخواهی گشت، ولی بازگشت علی ـ علیه السّلام ـ در بهترین جایگاه است. عذاب خدا در انتظار تو خواهد بود.
ای معاویه! این‌ها همه ننگ و عارهای تو بود و من به خاطر طولانی نشدن سخن از  بیان مابقی عیوب و پست فطرتی های تو دست می‌کشم.
اما تو ای عمرو‌بن عثمان! تو به خاطر حماقتی که داشتی نمی‌توانستی پی به این گونه رفتارهای زشت معاویه ببری. مَثل تو نظیر آن پشه‌ای است که به درخت خرما گفت: مراقب باش که من می‌خواهم از بالای تو پایین بیایم و درخت خرما در جوابش گفت: من اصلاً متوجه بالا آمدن تو نشدم، تا چه رسد به اینکه پیاده شدن تو برای من مشقتی داشته باشد! به خدا قسم  من فکر می‌کنم به نفع تو نیست با من دشمنی کنی تا چه رسد به اینکه برای من مشقت و زحمتی داشته باشد. اکنون جواب سخنانی را که گفتی خواهم داد.
آیا علت اینکه تو به علی ناسزا می‌گویی، به خاطر نقصی است که در حسب و نسب اوست؟! یا اینکه وی را از رسول خدا دور می‌دانی؟ یا اینکه به سبب رفتار بدی است که در دین اسلام داشته است؟ یا اینکه به ظلم و ستم حکم کرده است؟ یا اینکه به دنیا رغبت داشته است؟ اگر تو یکی از اینها را بگویی دروغ گفته‌ای. اما جواب اینکه گفتی خون نوزده نفر از بنی‌امیه در جنگ بدر به گردن ما است؛ آنان را خدا و رسولش کشتند… .

پیامبر ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ  فرمود: هنگامی که تعداد فرزندان وزغ (منظور از وزغ بنی امیه است، چنان که در چند سطر بعد معلوم خواهد شد)  به سی نفر رسید، مال خدا را بین خود دست به دست می‌کنند، بندگان خدا را خوار و ذلیل و در قرآن، کتاب خدا، فساد ایجاد می‌کنند. موقعی که تعداد آنان به  سیصد و ده نفر رسید، نفرین بر علیه این‌ها و به نفع آن‌ها محقق شد. وقتی تعداد آنان به  چهار صد و هفتاد و پنج نفر رسید، هلاکت ایشان از جویدن خرما سریع‌تر خواهد بود. پس از این جریان، حکم‌بن ابوالعاص جلو آمد و تصمیم گرفت که در این باره سخن بگوید، ولی پیامبر فرمود: صدای خود را آهسته کنید، زیرا وزغ می‌شنود.

وقتی پیغمبر در خواب دید که بنی‌امیه بعد از پیامبر مالک امر این امت خواهند شد و بسیار ناراحت گردید، خداوند عزّ و جلّ این آیه شریفه را نازل کرد: «لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ»، یعنی (درک نمودن) شب قدر بهتر است از هزار ماه (که خلفای بنی امیه خلافت کردند). من به نفع و بر علیه شما شهادت می‌دهم که بعد از قتل حضرت علی علیه السّلام، مدت خلافت شما چنان که خداوند سبحان در قرآن تعیین نموده است، بیشتر از هزار ماه نخواهد بود.
خطاب به عمروعاص
اما تو ای عمرو‌بن عاص! که بغض علی را داری و لعین و ابتر هستی، تو جز سگ چیزی نیستی. اولین عیب و ننگ تو این است که مادرت زنی زنا کار بود. تو در رختخوابی که بین چند نفر مشترک بود متولد شدی، آنگاه گروهی از مردان قریش بر سر تو با یکدیگر دشمنی کردند، که از جمله آنان ابوسفیان ابن حرب، ولید‌بن مغیره، عثمان‌بن حارث، نصر‌بن حارث‌بن کلده و عاص‌بن وائل بودند که هر کدام گمان می‌کرد تو پسر او هستی. در نهایت کسی که از لحاظ حسب و نسب از همه پست‌تر و از نظر منصب خبیث‌تر و از جهت زناکاری از همه گناه کار تر بود بر ما بقی غلبه یافت و تو را به عنوان پسرش تصاحب نمود. با این سوابقی که داری بر می‌خیزی و می گویی: من بغض و کینه محمّد را دارم!؟

عاص‌بن وائل به پیامبر خدا – صلی‌الله علیه و سلم –  نسبت کسی را داد که ابتر و مقطوع‌النسل است و هرگاه بمیرد اسم و رسم وی نابود خواهد شد؛ لذا خداوند سبحان آیه ذیل را نازل کرد که می‌فرماید: «إِنَّ شانِئَکَ هُوَ الْأَبْتَرُ» یعنی یا محمّد! آن کس که بغض و کینه تو را دارد، خود مقطوع‌النسل است. مادر تو همان زنی بود که برای زنا نزد قبیله عبد قیس می‌رفت و برای این عمل وارد خانه و مکان‌ها و گودی درّه‌های ایشان می‌شد. تو همان کسی هستی که رسول خدا هر جا مقابل دشمن قرار می‌گرفت از همه بیشتر با آن بزرگوار عداوت و از همه بیشتر آن حضرت را تکذیب می‌کردی.

سپس یکی از افرادی بودی که سوار کشتی شده و نزد نجاشی رفتند. همان افراد بی و سر و پایی که به سوی حبشه خارج شدند و خون جعفر‌بن ابی طالب و آن مردانی را که به طرف نجاشی هجرت کرده بودند در معرض ریختن قرار دادید، ولی مکر و حیله تو دامنگیر خودت شد. جد و جهد تو پایمال گردید، آرزو و خواسته تو برآورده نشد، سعی و کوشش تو بی‌ثمر شده و سخنان تو دروغ از آب درآمد، سخن افراد کافر پایمال و کلام خداوند برتری یافت و ثابت گردید.

اما سخنی که درباره عثمان گفتی: ای بی‌حیای بی‌دین! تو بودی که آتش جنگ را بر علیه عثمان شعله‌ور کردی و به طرف فلسطین فرار نمودی و عاقبت بد او را انتظار می‌کشیدی. وقتی خبر قتل وی به تو رسید نزد معاویه پناهنده شدی. ای خبیث! تو دین و ایمان خود را برای دنیای دیگری فروختی. ما تو را به خاطر بغضی که به ما دارای ملامت نمی‌کنیم و تو را به این خاطر که به ما محبت نداری عتاب نخواهیم کرد، چرا که تو چه در زمان جاهلیت و چه اسلام، دشمن بنی‌هاشم بوده و هستی. تو بودی که رسول خدا را با هفتاد بیت از شعرت هجو نمودی. آنگاه آن بزرگوار فرمود: بار خدایا! من نمی‌توانم شعر بگویم و شعر گفتن سزاوار من نیست، پس تو عمرو بن عاص را به تعداد هر بیتی که در هجو من گفته است هزار بار لعنت کن.

ای عمرو‌بن عاص که دنیای دیگری را بر دین و ایمان خود مقدم داشته‌ای، هدیه‌هایی برای نجاشی فرستادی و برای دومین بار به سوی او رفتی و رفتن اول تو مانع از رفتن دوباره تو نشد. منظور تو از این رفت و آمدها که هر بار با حسرت و ناامیدی باز می‌گشتی، ریختن‌ خون جعفر‌بن ابیطالب و یاران وی بود. هنگامی که به آمال و آرزوی خود نرسیدی، برای رفیق خودت یعنی عمارة بن ولید توطئه چیدی.

خطاب به ولید‌بن عقبة

اما تو ای ولید‌بن عقبه! به خدا قسم من تو را به این خاطر که بغض علی را داری ملامت و سرزنش نمی‌کنم، زیرا آن حضرت هشتاد تازیانه برای اینکه تو میگساری کرده بودی به تو زد و پدر تو را در جنگ بدر کشت. تو چگونه به علی ناسزا می‌گویی و حال آنکه خدا در ده آیه از قرآن او را مؤمن و تو را فاسق معرفی نموده است!؟ از جمله این آیات در سوره سجده است که می‌فرماید: «أفمن کان مؤمنا کمن کان فاسقا لا یستوون» (سجده/ ۱۸)  «آیا کسی که مؤمن است همچون کسی است که فاسق و نافرمان است؟ یکسان نیستند.» همچنین در سوره حجرات می‌فرماید: «إن جاءکم فاسق به نبأ فتبیّنوا أن تصیبوا قوما بجهالة فتصبحوا علی ما فعلتم نادمین» (حجرات/ ۶) «ای کسانی که ایمان آورده‌اید، اگر فاسقی برایتان خبری آورد، نیک وارسی کنید، مبادا به نادانی گروهی را آسیب برسانید و [بعد،] از آنچه کرده‌اید پشیمان شوید.» تو را چه به این که نام قریش را به زبان آری، جز این نیست که تو پسر علیج هستی که از اهل صفوریّه بود و نام او ذکوان بود.
اما اینکه گمان می‌کنی ما عثمان را کشته‌ایم؛ به خدا قسم این سخنی که در مورد علی ـ علیه السّلام ـ می‌گویی، طلحه و زبیر و عایشه نتوانستند بگویند، تو چگونه این تهمت را به علی می‌زنی!؟ اگر تو از مادرت جویا می‌شدی که پدرت کیست، او ذکوان را رها می‌کرد و تو را به عقبة‌بن ابی معیط می‌بست و از این حسب و نسب رفعت و مقامی به دست می‌آورد. در حالی که خداوند برای تو و پدر و مادرت در دنیا و آخرت این همه عیب و ننگ شماره کرده است. و حال آنکه خداوند هرگز به بندگان خود ستم نمی‌کند.
ای ولید! به خدا قسم تو از نظر سن و سال از آن کسی که گمان می‌کنی پسر او هستی و حسب و نسبت به وی می‌رسد بزرگ‌تری، پس چگونه به علی ناسزا می گویی! اگر تو متوجه خویش می‌شدی و نسبت خود را با پدرت می‌یافتی و می‌فهمیدی که با آن که ادعا می‌کنی نسبتی نداری، در صورتی که مادرت به تو گفت: ای پسرم! به خدا قسم که پدرت از عقبه ناکس‌تر و پلیدتر بود.

خطاب به عتبة‌بن ابی سفیان

اما تو ای عتبة‌بن ابی سفیان! تو عقل درست و حسابی نداری که من جواب تو را بگویم. تو اصلاً عقل نداری تا من تو را سرزنش کنم، خیری نداری که کسی به آن امیدوار باشد و شری نداری که کسی از آن بترسد. اگر تو به علی ناسزا بگویی من آن را عجیب و بعید نمی‌دانم. زیرا من تو را هم کفو غلام غلام علی بن ابی طالب هم نمی‌دانم تا جواب تو را بدهم و تو را مورد سرزنش قرار دهم. اما بدان که خدا در انتظار عذاب کردن تو و پدر و مادر و برادرت است. تو فرزند همان پدرانی هستی که خدا در قرآن مجید راجع به آنان فرموده: «عاملة ناصبة. تصلی نار حامیة. تسقی من عین آنیة ـ تا آن جا که می‌فرماید ـ من جوع» (غاشیة / ۳- ۷) «که تلاش کرده، رنج [بیهوده] برده‌اند. [ناچار] در آتشی سوزان درآیند. از چشمه‌ای داغ نوشانیده شوند. خوراکی جز خار خشک ندارند، [که] نه فربه کند، و نه گرسنگی را باز دارد.»
تو مرا به قتل تهدید می‌کنی!؟ پس چرا آن کسی را که در رختخواب با زنت زنا می‌کرد نکشتی؟! در صورتی که روی فرج وی بر تو غلبه یافته بود و در تولید فرزند با تو شریک شد و فرزندی را به تو بست که مال تو نبود! وای بر تو! اگر تو از او انتقام می‌گرفتی سزاوارتر بود از اینکه مرا تهدید به قتل کنی.
من تو را به این خاطر که به علی ناسزا می‌گویی ملامت نمی‌کنم، زیرا او برادر تو را در جنگ کشت. علی و حمزه ـ علیهما السّلام ـ در کشتن جد تو شرکت داشتند تا اینکه به‌خاطر نابکاری خویش مستحق آتش جهنم و عذاب دردناک گردید. علی بود که عموی تو را به دستور رسول خدا ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ تبعید نمود. اما اینکه گفتی من آرزوی خلافت دارم، به خدا قسم اگر من آرزوی خلافت داشته باشم جا دارد، زیرا مردم به من التماس می‌کنند که خلیفه باشم. ولی تو نظیر برادرت (معاویه) و خلیفه پدرت نیستی، زیرا برادرت بیشتر از هر کسی از امر خدا تمرّد می‌کرد و بیش از هر کس طالب ریختن خون مسلمان‌ها و نیز خواهان مقامی بود که شایستگی آن را نداشت. وی مردم را فریب می‌داد، در حالی که خدا مکر می‌کند و او بهترین مکر کنندگان است.
اما اینکه گفتی: علی برای قریش بدترین فرد قریش بود، به خدا قسم که علی هیچ مرحومی را تحقیر نکرد و هیچ مظلومی را نکشت.
خطاب به مغیرة‌بن شعبه
اما تو ای مغیرة بن شعبه! تو حقیقتاً دشمن خدایی، که هم قرآن و هم رسول او را تکذیب می‌کنی. تویی که زنا کاری، واجب است که حد خدا بر تو جاری شود، زیرا شهود عادل و نیکوکاری بر زناکاری تو شهادت داده‌اند، ولی سنگسار نمودن تو به تأخیر افتاده و حق به وسیله باطل و صداقت به واسطه غلط اندازی پایمال شد. این گونه حقوق از دست رفت در حالی که خداوند عذاب دردناک و رسوایی دنیا را برای تو مهیا کرده بود، ولی رسوایی عذاب آخرت به مراتب بیشتر است.
تو بودی که فاطمه زهرا ـ سلام الله علیها ـ را زدی و خون او را ریختی، به طوری که ایشان جنین خود را سقط کرد. تو این عمل را برای اینکه پیامبر خدا را ذلیل و با امر آن حضرت مخالفت کرده باشی و نیز حرمت او را هتک کنی انجام دادی. و این در حالی است که پیامبر خدا به زهرا ـ سلام الله علیها ـ فرموده بود: تو بزرگ زنان اهل بهشت هستی. به خدا قسم که بازگشت تو به سوی آتش است و وبال سخنانی که گفتی بر علیه تو خواهد بود.
برای کدام یک از این سه موضوع به علی ناسزا می‌گویی؟ آیا به خاطر نقصان حسب و نسب او؟ یا برای اینکه از پیغمبر اسلام دور است؟ یا عمل ناشایستی در قبال دین اسلام انجام داده است؟ یا به این دلیل که حکم به جور و ستم داده است؟ یا اینکه به دنیا رغبتی داشته است؟ اگر چنین سخنانی بگویی دروغ گفته‌ای و مردم تو را تکذیب خواهند کرد.
آیا تو گمان می‌کنی علی عثمان را مظلومانه کشت؟ به خدا قسم که علی پرهیزکارتر و پاک‌تر از کسی است که او را سرزنش می‌کند. به جان خودم قسم اگر این‌طور باشد که علی عثمان را مظلومانه کشته باشد، به تو هیچ ربطی ندارد، زیرا تو عثمان را در زمانی که زنده بود یاری نکردی و پس از مرگ وی هم تعصبی نسبت به وی نداشتی. خانه تو همیشه در طائف بود. تو همیشه خواهان زنان زناکار و طرفدار امور زمان جاهلیت و نابودکننده اسلام بودی، تا اینکه هر چه نباید بشود شد.
اما جواب اعتراض تو به بنی‌هاشم و بنی‌امیه؛ مقصود تو این است که خود را نزد معاویه محبوب کنی. اما جواب سخن تو درباره امارت و گفته یارانت راجع به مقام سلطنتی که به دست آورده‌اید این است که، فرعون مدت چهار صد سال سلطنت کرد و موسی و هارون دو پیامبر بودند که وی را به راه حق دعوت می‌کردند و چه صدماتی که از فرعون دیدند. مقام خلافت مقامی است که خدا به افراد نیکو کار و تبهکار عطا می‌کند. لذا خداوند می‌فرماید: «و إن أدری لعله فتنة لکم و متاع إلی حین» (انبیاء / ۱۱۱){و نمی‌دانم، شاید آن برای شما آزمایشی و تا چندگاهی [وسیله] برخورداری باشد.} و نیز می‌فرماید: «و إذا أردنا أن نهلک قریة أمرنا مترفیها ففسقوا فی‌ها فحقّ علیها القول فدمّرناهم تدمیراً» (اسراء /  ۱۶)  {و چون بخواهیم شهری را هلاک کنیم، خوش گذرانانش را وا می‌داریم تا در آن به انحراف [و فساد] بپردازند، و در نتیجه عذاب بر آن [شهر] لازم گردد، پس آن را [یک سره] زیر و زبر کنیم.}

خروج امام از جلسه مناظره

امام حسن علیه السّلام پس از اینکه عموم آنان را مجاب نمود، برخاست و لباس های خود را تکانید، در حالی که این آیه را تلاوت می‌کرد: «الخبیثات للخبیثین و الخبیثون للخبیثات»، به خدا قسم ای معاویه، مقصود از این آیه تو و یارانت و ایشان و پیروانشان هستند، «و الطیبات للطیبین و الطیبون للطیبات أولئک مبرّون مما یقولون لهم مغفرة و رزق کریم» (نور/ ۲۶) و مقصود از این قسمت آیه علی بن ابی طالب و یاران و پیروانش هستند.
سپس امام حسن علیه السّلام در حالی خارج شد که به معاویه می‌فرمود: عاقبت بدی را که به خاطر اعمال و جنایاتت نصیبت شد بچش و برای عذاب‌هایی که خدا برای تو و یارانت از قبیل رسوایی دنیوی و عذاب دردناک اخروی آماده کرده است، مهیا باش!
پس از این جریان، معاویه به یاران خویش گفت: شما نیز کیفر جنایت‌هایی را که مرتکب شده‌اید، بچشید! ولید‌بن عقبه در جوابش گفت: به خدا قسم ما نچشیدیم مگر آن‌طور که تو چشیدی، امام حسن تنها به تو گستاخی کرد.
معاویه گفت: آیا من نگفتم شما نمی‌توانید از این مرد انتقام بگیرید؟ ای کاش شما اطاعت امر مرا می‌کردید، یا از این مرد که شما را رسوا کرد انتقام می‌گرفتید! به خدا قسم امام حسن برنخاست مگر اینکه این خانه در نظر من تاریک گردید، من تصمیم داشتم به وی آسیبی بزنم، نه امروز و نه بعد از این، خیر و فایده‌ای در وجود شما نخواهد بود.
ورود مروان به ماجرا
راوی می‌گوید: وقتی این مناظرات و مکالمات به گوش مروان‌بن حکم رسید و شنید معاویه و یارانش به وسیله امام حسن رسوا شدند، نزد آنان رفت. زمانی که به آنجا رسید، آنان در خانه معاویه نزد او بودند. مروان پرسید، چه توهینی از امام حسن به شما وارد شده!؟ گفتند: هر چه شنیدی صحیح است. مروان گفت: پس چرا مرا احضار نکردید! به خدا قسم که من حسن و پدر و اهل بیت او را به نحوی فحش می‌دادم که ورد زبان غلامان و کنیزان شود. معاویه گفت: این گروه در مورد تو غافلگیر نمی‌شوند، آن‌ها از سوابق مروان در بد زبانی و فحاشی خبر دارند. مروان به معاویه گفت: پس به دنبال حسن بفرست تا بیاید. وقتی معاویه به سراغ امام حسن علیه السّلام فرستاد، آن حضرت به فرستاده معاویه فرمود: این شخص عصیان گر از من چه می‌خواهد؟ به خدا قسم اگر بخواهد زبان درازی کند گوش او را از ننگ و عارهایی که دارد به نحوی خسته می‌کنم که تا قیام قیامت باقی بمانند.

بازگشت امام به جلسه مناظره
هنگامی که امام حسن علیه السّلام برخاست و متوجه آنان شد، دید ایشان در همان حالی که بودند در مجلس معاویه حضور دارند و مروان هم به ایشان اضافه شده است. امام حسن علیه السّلام رفت و نزد معاویه و عمرو بن عاص بر سر تخت نشست و به معاویه فرمود: برای چه به دنبال من فرستادی؟ معاویه گفت: من سراغ تو نفرستاده‌ام بلکه مروان تو را خواسته است.
مروان به امام حسن گفت: تو به مردان قریش فحاشی کرده‌ای!؟ فرمود: اکنون چه تصمیمی داری؟ مروان گفت: به خدا قسم من تو و پدر و اهل بیت تو را به نحوی ناسزا و فحش خواهم گفت که ورد زبان غلامان و کنیزان شود. امام حسن در جوابش فرمود: من به تو و پدرت فحش نداده‌ام، ولی خداوند عزّ و جلّ تو، پدر و اهل بیت و ذریه تو را لعنت کرده است و هر کسی را که از صلب پدر تو تا قیام قیامت به وجود بیاید، به زبان پیغمبر خویش لعنت نموده است.
ای مروان! به خدا قسم نه تو و نه احدی از آن اشخاص که در زمانی که پیامبر خدا ـ صلّی اللّه علیه و آله ـ تو و پدرت را لعنت می‌کرد حضور داشتند، منکر این مطلب نخواهید شد. خدا تو را می‌ترساند، ولی به تو جز طغیان و سرکشی چیزی اضافه نخواهد شد. خدا و رسول راست می‌گویند، چرا که در قرآن آمده است: «و الشجرة الملعونة فی القرآن و نخوّفهم فما یزیدهم إلا طغیاناً کبیراً» (اسراء / ۶۰) «و [نیز] آن درخت لعنت شده در قرآن را جز برای آزمایش مردم قرار ندادیم و ما آنان را بیم می‌دهیم، ولی جز بر طغیان بیشتر آن‌ها نمی‌افزاید.» ای مروان! تو و ذریه تو از همان شجره ملعونی هستید که در قرآن یاد شده. ناگاه معاویه برجست و دست خود را بر دهان امام حسن نهاد و گفت: ای ابا محمّد! تو که فحاش نبودی!؟ پس از این جریان بود که امام حسن برخاست و لباس خود را تکان داد و از مجلس خارج شد. سپس آن گروه برخاستند و با صورتی سیاه و خشم بسیار و اندوهی شدید از آن مجلس خارج شدند.
منبع: احتجاج طبرسی، ترجمه بهراد جعفری، ج ۱ ص ۲۶۹ تا  ۲۷۶، بحار الانوار ج ۴۴، ص ۷۰ تا ۷۷

انتهای پیام/

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته محبت قهرمان پرور

 

۲۰۸۶-جای کتاب «اربعین حسینی» در آموزش و پرورش خالیست+ محبت حقیقی عینی در رفتار زائران اربعین

۱۲ آبان
۱۲:۲۸ – ۱۳۹۷/۸/۸

معاون ستاد همکاری‌های حوزه‌های علمیه و آموزش و پرورش در گفت‌وگو با فارس اعلام کرد جای کتاب «اربعین حسینی» در آموزش و پرورش خالیست/ ۲۲ چرخش نظام اجتماعی اربعین بر زندگی بشر

معاون امور استان‌های ستاد همکاری‌های حوزه‌های علمیه و وزارت آموزش و پرورش گفت: در آموزش و پرورش و دانشگاه و هم چنین حوزه‌های علمیه، جای کتاب اربعین حسینی(ع) بسیار خالی است، چرا که دروس محبت و منزلت انسانی این کتاب گرانسنگ، داروی درد بی مهری و آثار خشونت جامعه نژادی و استثماری امروز بشر است.

جای کتاب «اربعین حسینی» در آموزش و پرورش خالیست/ ۲۲ چرخش نظام اجتماعی اربعین بر زندگی بشر

حسین درودی معاون امور استان‌های ستاد همکاری‌های حوزه‌های علمیه و وزارت آموزش و پرورش در گفت‌وگو با خبرنگار آموزش و پرورش خبرگزاری فارس اظهار کرد: در آموزش و پرورش و دانشگاه و هم چنین حوزه‌های علمیه، جای کتاب اربعین حسینی(ع) بسیار خالی است، چرا که دروس محبت و منزلت انسانی این کتاب گرانسنگ، داروی درد بی مهری و آثار خشونت جامعه نژادی و استثماری امروز بشر است.

وی ادامه داد: اجتماع بی‌نظیر اربعین از جامعه‌ای است که بر روی نمودن به خدا در حالت تسلیم و رضا استوار شده نه بر روابط نژادی، خویشاوندی یا قبیله‌ای و یا روابط انتفاعی و ستمگرانه جامعه ماتریالستی یا روابط قراردادی که رویکرد استخدامی و استعماری داشته و متکی بر منفعت‌های مادی یک طرف یا دو طرف قرارداد هستند.

حجت‌الاسلام والمسلمین درودی با بیان اینکه در جامعه اسلامی مظهر عدالت اجتماعی تحقق بعد اجتماعی حیات طیبه در سوره نحل به شمار خواهد آمد، گفت: پیوندهای خشونت آمیز ناشی از [تحمیر- ترس -تهدید وارعاب] یا انتفاعی ناشی از [سودگرایی – استثمار یا استخدام دیگران] نیست بلکه ارتباط میان اعضای  جامعه به ارزش‌های انسانی واخلاقی، معرفت، محبت و اطاعت از خدا [پیروی آگاهانه و اختیاری از نظام معیار دینی] معطوف است.

وی اضافه کرد: در چنین جامعه‌ای، روابط ظالمانه و تعصبات نژادپرستانه طرد می‌شود و بر اصل توحید به عنوان اساس تکوین و گسترش روابط اجتماعی عاطفی تأکید می‌شود؛ تعریف مذکور قادر است جامعه شناسنان جهان را برای اجتماع اربعین حسینی به قضاوت فراخوان دهد، چرا که وضع مطلوب زندگی بشر در همه ابعاد و مراتب، بر اساس نظام معیار اسلامی مبانی و ارزش‌های  مقبول دین الهی است که تحقق آن باعث دستیابی به غایت زندگی یعنی قرب الی الله یا همان خدایی شدن خواهد بود،

معاون امور استان‌های ستاد همکاری‌های حوزه‌های علمیه و وزارت آموزش و پرورش ادامه داد: این عنصر قیم تقرب در راهپیمایی همه جانبه نگر اربعین امام حسین(ع) مشهود و ملموس است. این گونه زندگانی مستلزم ارتباط آگاهانه و اختیاری با حقیقت هستی و تشدید رابطه با او در همه شئون فردی و اجتماعی زندگی است که باید بر اساس انتخاب و اسلام باشد. مناسب با دینِ ملتزم آگاهانه و آزادانه­ نظام معیار؛ بنابراین یکی از مشخصات اصلی حیات طیبه، تکیه بر ارزش غایی زندگی ( قرب الی الله ) و نظام معیار متناسب با آن یعنی اسلام ناب محمدی است.

وی با بیان اینکه با توجه به مبانی دین و ارزش‌های مقبول، لزوم پذیرش ربوبیت خداوند متعال به عنوان یگانه رب حقیقی جهان و انسان، توسط بشر استقبال می‌شود، افزود: در اجتماع بی نظیر اربعین حسینی، یگانه پرستی در محبت مثل زدنی زائران حسینی موج می زند، همان محبتی که جامعه بشری در قحطی آن گرفتار آمده است. این نظام معیار، جهت اساسی و روش تحقق حیات طیبه را در همه مراتب و ابعاد زندگی که در عناصر تشکیل دهنده اجتماع اربعین حاضر و ظاهر است با عنصر تقوا وجه تمایز اساسی حیات طیبه از زندگی غیردینی یا همان سکولار رایج محسوب می‌شود که نقطه اوج و حقیقت آن در جامعه جهانی مهدوی محقق می‌شود.

حجت‌الاسلام والمسلمین درودی با تأکید بر اینکه اجتماع اربعین بخشی از جامعه مهدوی را از ذهن به عین می آورد و از چهره رئالیسم آن نزد برخی متفکرین پرده برداری نموده و پاسخ غنی برای کسانی دارد که برخی از منابع دینی را کاربردی نیافته یا نمی یابند، گفت: داوطلبان در زیارت اربعین نعمت گرانقدر تقوای عملی یا خویشتن بانی رفتاری را در تشکیل جامعه مهدوی به نمایش می‌گذارند و در ادامه آن جشن اخلاق ملکوتی بر پا می‌کنند.

وی اضافه کرد: این اجتماع آزمایشی جامعه مهدوی پاسخی برای نظام سکولار دارد که دین حقیقی طبقه‌ساز و ساز طاق ندارد، بلکه قاعده و قانون احسان و عدالت در نظام آموزشی مهدوی را از آرمان و آمال به افعال و رفتار آورده که از سراسر جهان در این مدرسه فطرت با قلم رغبت ثبت‌نام کرده‌اند.

معاون امور استان‌های ستاد همکاری‌های حوزه‌های علمیه و وزارت آموزش و پرورش با بیان اینکه نظام اجتماعی اربعین چرخش‌هایی را در ابعاد مختلف زندگی بشر به نمایش بین المللی نهاده است که به ذکر آنها پرداخت.

۱- چرخش از مهر و محبت فردی به احسان و اطعام جمعی

۲- چرخش از زندگی اشرافی و تفاخری به زندگی ساده و تعاملی

۳- چرخش ازپاداش مادی و سودگرا به پاداش معنوی خدمت رسان

۴-چرخش از آموزش طبقاتی به آموزش همگانی

۵- چرخش از پرستش خدایان به پرستش خداوند عالمیان

۶- چرخش از کنترل اداری و اجباری به خود کنترلی و خویشتن بانی

۷- چرخش از رقابت و انتقام به رفاقت و استکمال

۸- چرخش از قبیله گرایی و نژاد پرستی به معرفت گرایی و فرشته خویی

۹- چرخش از ظلم پذیری و انفعال به ظلم ستیزی و عدالت پذیری

۱۰- چرخش از ظاهر گرایی و حس پرستی به معنویت طلبی و عقل مداری

۱۱- چرخش از دیوزدگی و دین گریزی به هم‌نشینی با فرشتگان و دین سالاری

۱۲- چرخش از زیباشناختی خیالی به هنر و زیباشناختی عقلی و شهودی

۱۳- چرخش از بخل و ذخیره سازی مادی به بخشش و ایثار قرآنی

۱۴- چرخش از بهره‌برداری تک بعدی به تعامل و تبادل همه جانبه

۱۵- چرخش از برتری جنسی و قومی به عدالت اجتماعی و تساوی حقوق انسانی

۱۶- چرخش از تبلیغ ظاهری حقوق بشری به تأمین و توزیع عملی حقوق همه موجودات

۱۷- چرخش از مسؤولیت پذیری فردی به مسؤولیت پذیری جمعی و تشکیل خانواده

۱۸- چرخش از تقدم قدرت و ثروت بر تحمل افتخاری نیاز مستنمدان

۱۹- چرخش از گرایش به علم مادی و تجربی به علم معنوی و ماندگار

۲۰- چرخش از تحدید سن آموزش و توقف آن به تعمیم آموزش همه جانبه و بدون توقف

۲۱- چرخش از درمان مادی آلام بشری به پیش‌گیری آسیب ها و آفات روحی و روانی

۲۲- چرخش از جامعه برده محور و بهره سالار به جامعه بی طبقه و خدمت رسان

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته محبت قهرمان پرور