RSS
 

بایگانی برای بهمن ۱۱ام, ۱۳۹۷

۲۱۱۱- احساس امنیت صهیون از وهابیت+ محبت مجازی مشترک بین وهابیت و صهیون

۱۱ بهمن

استاد الازهر:

اعتقادات وهابی ها متاثر از یهود است

شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶ – ۱۵:۵۴:۲۳
اعتقادات وهابی ها متاثر از یهود است

الکوثرفارسی: شیخ دکتر سامی العساله مسئول بازرسی دینی وزارت اوقاف مصر و از علمای الازهر در گفتگو با شبکه الکوثرتصریح کرد : وهابی ها کتاب های زیادی در دفاع از یزید بن معاویه نوشته اند، اما هیچ اثری در دفاع از اهل بیت پیامبر(ص) ندارند. آنها تمام آثار اسلامی مربوط به پیامبر را تخریب می کنند، اما حتی یک گلوله به سمت دشمنان اسلام شلیک نکرده اند.

یکی از نکاتی که در نقد اعتقادی و عملکرد گروه های افراطی جهان اسلام مانند وهابیت، سلفیت و جنبش های افراطی و خشونت آمیز تکفیری مانند داعش، القاعده، النصره و غیره مورد غفلت واقع شده این است که دشمنی این گروه ها فقط با شیعیان نیست، بلکه اهل سنت نیز جزء قربانیان آنها و بلکه بزرگ ترین قربانی هستند و اعتقادات و عملکرد این گروه های افراطی به گونه ای است که موجب بدنامی اسلام و مسلمانان در جهان شده است و این در حالی است که برخی از این جنبش ها تلاش دارند خود را به اهل سنت منسوب کنند تا آنها را شریک جنایت های خود بگردانند و از طرفی جنایت های خود را نوعی تقابل مذهبی میان شیعه و سنی جلوه دهند، اما جهان اهل سنت از همان ابتدا از این گروه ها و عملکرد آنها اظهار برائت کرد و نهادهای مختلفی مانند الازهر و سایر علمای اهل سنت با اظهار نظر ها و موضع گیری های مختلف خود، افراطیون و عملکرد آنها به دور از اسلام دانستند.

شیخ دکتر سامی العساله مسئول بازرسی دینی وزارت اوقاف مصر و از دانش آموختگان و علمای الازهر از جمله شخصیت هایی است که با تکیه بر آموخته های اسلامی خود در الازهر و مذهب اهل سنت در گفتگو با شبکه الکوثر ایران به نقد منصفانه اعتقادات و عملکرد وهابیت می پردازد. خبرگزاری حوزه این گفتگو را ترجمه و در اختیار خوانندگان محترم قرار می دهد.

شیخ العساله در این بخش از گفتگو به بیان ادله اهل سنت بر عصمت پیامبر اسلام و انگیزه وهابی ها از محدود ساختن عصمت پیامبر می پردازد و در ادامه به بیان شباهت های اعتقادی وهابیت با یهودیت می پردازد و توحید وهابی را متاثر از اعتقادات انحرافی یهود می داند.

 

مظاهر عصمت پیامبر(ص) در سیره نبوی چیست و هدف وهابی ها از محدود ساختن عصمت پیامبر(ص) چه می باشد؟

در ابتدا خوب است تعریف عصمت را در کلام علما بررسی کنیم. عصمت ان گونه که علما آن را تعریف کرده اند، ملکه ای نفسانی است که صاحب خود را از ورود به معصیت و حتی اندیشیدن به گناه باز می دارد. علمای اهل سنت اجماع دارند که تمام انبیا و پیامبران پس از آنکه مبعوث می شوند، مرتکب گناه صغیره و کبیره نمی شوند، اما برخی علما درباره برخی گناهان صغیره از سوی برخی انبیا در زمان پیش از بعثت اختلاف دارند و برخی علما این را جایز می دانند و به عنوان دلیل مثلا به این آیه استناد می کنند که می فرماید: «ِ وَ عَصى‏ آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى‏»[۱] و این آیه که خداوند متعال می فرماید: «وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ فَنادى‏ فِي الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمين‏»[۲] و این ایه که می فرماید «فَوَكَزَهُ مُوسى‏ فَقَضى‏ عَلَيْهِ قالَ هذا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبين‏».[۳]

در مقابل اینها برخی دیگر از علما هم هستند که می گویند پیامبران حتی گناه صغیره هم مرتکب نمی شوند و این نمونه ها و مثال ها برای آموزش دادن به دیگران و یا برای امری است که خداوند به آن آگاه است، اما همه بر وجوب عصمت پیامبر اسلام قبل و بعد از بعثت ایشان اعتقاد دارند و برای ادعای خود به ادله عقی و نقلی استدلال می کنند که از جمله ادله نقلی آنها این آیه است که می فرماید: «وَ النَّجْمِ إِذَا هَوَى‏ مَا ضَلَّ صَاحِبُكم وَ مَا غَوَى‏ وَ مَا يَنطِقُ عَنِ الهَوَى إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْىٌ يُوحَى‏»[۴]. و این آیه که می فرماید: «وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئاً قَليلا».[۵]

اما دله عقلی علما بر لزوم عصمت پیامبر(ص) قبل و بعد از بعثت عبارتند از: اگر جایز بود پیامبران پیش از بعث خود مرتکب گناه یا اشتباه بشوند در این صورت بعد از بعثت هم این گناه و اشتباه درمورد آنها جایز و ممکن خواهد بود.

دلیل دیگر آنها این است که ما مامور به اطاعت از پیامبر هستیم و اگر صدور گناه از پیامبر در دوره پیش از بعثت جایز باشد ممکن است برخی از مردم در این گناهان از وی پیروی کنند.

امام احمد بن حنبل از عروة از پدرش روایت می کند که از پیامبر شنیدم که به حضرت خدیجه گفت: به خدا سوگند که من هرگز لات و عزّی را نمی پرستم. این نمونه ای از ادله اهل سنت بر عصمت پیامبر(ص) در برابر عبادت غیر خداوند می باشد.

همچنین در داستان بحیرای راهب آمده که او می خواست پیامبر را به لات و عزی قسم دهد که پیامبر از امر خود به او خبر دهد اما پیامبر به او فرمود: مرا به این دو سوگند مده که به خدا سوگند من از این دو به شدت بیزارم.

همچنین از قاضی عیاض روایت شده که خداوند متعال پیامبر را از تصرف ظاهری و باطنی شیطان مصون و محفوظ داشته است.

تصرف ظاهری شیطان همان جنون است و فریب باطنی شیطان همان وسوسه است که پیامبر از آن معصوم شده است همان گونه که پیامبر حتی از اینکه عریان دیده شود معصوم است. هنگامی که عباس عموی پیامبر می خواست در بنای کعبه از پیامبر کمک بگیرد، از ایشان خواست ازار خود را بلند کند و هنگامی که پیامبر خواست ازار خود را بلند کند، ناگهان بر زمین نشست و در روایتی آمده که پیامبر ناگاه بیهوش شد تا اینکه چیزی از بدن مبارک پیامبر برای دیگران نمایان نشود.

همچنین روایت شده هنگامی که پیامبر(ص) چوپانی می کرد، یکی از بچه های قریش با ایشان همراه بود. روزی پیامبر آن کودک را نزد گوسفندان گذاشت و به مکه رفت و در آنجا صدای موسیقی و مجلس طرب شنید و درباره آن سؤال کرد، به ایشان گفتند صدا از فلان مجلس عروسی می آید و پیامبر فرمود: در آن هنگام گوش هایم ناشنوا شد گویی خداوند متعال خواب را بر من مسلط کرد تا صدای غنا را نشنوم.

این مثال ها در کنار نمونه های دیگر عصمت پیامبر را ثابت می کند و به طور خلاصه ابن هشام می گوید: خداوند متعال همواره حافظ و نگهبان پیامبر در برابر آلودگی های جاهلیت بود که اینها نشان دهنده عصمت پیامبر قبل و بعد از بعثت می باشد.

 

ابن تیمیه و وهابی ها عصمت پیامبر را محدود و مخدوش می کنند. هدف آنها از حمله به عصمت پیامبر چیست؟

در واقع باید به یک واقعیت مهم اشاره کنم که قائل شدن به عدم عصمت پیامبران از نتایج قائل شدن به تجسیم و تشبیه در توحید خداوند است، زیرا تکفیری ها هنگامی که حق خداوند را در تنزیه و توحید رعایت نمی کنند و قائل به جسمانیت و شبیه داشتن خداوند متعال می شوند، به طریق اولی حق انبیا و پیامبران را نیز در نبوت و اعتقادات مربوط به آن رعایت نخواهند کرد.

مساله دوم که مورد اتفاق علما است این است که قائل شدن به عدم عصمت پیامبران، امتداد اندیشه یهودیان است، زیرا یهودیان عصمت پیامبران را قبول ندارند و امور شرم آوری را به پیامبران نسبت می دهند که برای همه ما روشن است و ما برخی از این امور را به مجرمان نیز نسبت نمی دهیم.

من در اینجا شواهد زیادی از سخنان تکفیری ها در ردّ عصمت پیامبران دارم و اینکه وهابی ها ضمن مخدوش و محدود ساختن عصمت پیامبر، انواع اشتباه و گناه را در مورد پیامبر اسلام جایز و ممکن دانسته اند که این اعتقادات موجب آزار و اهانت به پیامبر است و متاسفانه در این زمینه به آیات قرآن نیز استناد می کنند.

 

وهابیت در کدام اعتقادات خود متاثر از اعتقادات یهودی هستند؟

کسی که اسفار و اعتقادات یهودیان را مطالعه کرده باشد با اعتقاداتی همچون تجسیم و تشبیه مواجه می شود و می بیند یهودیان صفاتی را به خداوند متعال نسبت می دهند که به بشر هم نمی توان نسبت داد تا چه رسد به خداوند و آفریننده آسمان ها و زمین!

من به خوانندگان پیشنهاد می کنم در این زمینه کتاب “الاسفار المقدسة في الأديان السابقة للإسلام” اثر دکتر علی عبدالواحد وافی را مطالعه کنند. این کتاب یکی از کتب دوره دکترای الازهر است که تمام اعتقادات یهودیان را بررسی می کند. اینها اعتقاداتی است که زبان از بیان آنها شرم می کند و به عنوان مثال به این نمونه اشاره می کنم که خداوند نزد آنها خدایی است که آدم در بهشت از او پنهان می شود و او مکانش را نمی داند و خدایی است که یعقوب با او کشتی می گیرد و بر او پیروز می شود و ویژگی های دیگری که ذکر آنها لازم نیست.

اما برجسته ترین اعتقادات یهودیان که به اندیشه وهابی ها راه یافته عقیده تجسیم است مانند اعتقاد آنها به نشستن خداوند بر عرش خود و داشتن پیشانی و انگشت و دست است که تمام اینها از طریق برخی فرقه های مجسمه مانند کرامیه به اسلام راه یافته است و همان طور که ایجی در کتاب المواقف ذکر کرده آنها معتقدند خداوند بر روی عرش و مماس با صفحه بالایی آن ایستاده و برخی از آنها می گویند خداوند متعال موازی با عرش ایستاده و با آن تماس ندارد.

آنها همچنین بر این باورند که خداوند متعال طول و عرض و جهت و مکان و وزن و چشم و دست دارد و فراموش می کند و عصبانی می شود و متاسفانه در این زمینه به برخی آیات قرآن هم استناد می کنند. به عنوان مثال وهابی ها آیه «و جاء ربک و الملک صفا صفا» را آمدن حقیقی و جسمانی خداوند تفسیر می کنند و در تفسیر آیه «و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام» نیز وجه حقیقی و جسمانی برای خداوند قائل شده اند و همچنین آیه «یدالله فوق أیدیهم» را به دست واقعی مادی در خداوند تفسیر می کنندو آیه «یا حسرتی علی ما فرطوا فی جنب الله» را این گونه تفسیر می کنند که خداوند واقعا پهلو دارد و آیات دیگری که آن را به گونه ای تفسیر می کنند که تناسبی با ذات خداوند ندارد و این برگرفته از اعتقادات فاسد آنها در تجسیم است.

ابن بطوطه در سفرنامه خود نقل می کند که ابن تیمیه را دیدم که در دمشق از منبر پایین آمد در حالی که این حدیث را می خواند که خداوند به آسمان دنیا می آید همان طور که من هم اکنون از منبر پایین می آیم و سپس پایین آمد.

از ابن تیمیه روایت شده که روی صندلی می نشست و این آیه را تلاوت می کرد «الرحمن علی العرش استوی» و می گفت خداوند مانند همین نشسته من بر روی عرش خود نشسته است این سخنان او برای برخی مسلمانان تا اندازه ای عجیب بود که او را با کفش می زدند.

ابن تیمیه در کتاب “بیان تلبیس الجهمیة فی تاسیس بدعهم الکلامیة” در پاسخ به سخنان و نظریات امام رازی از علمای اهل سنت ابتدا این حدیث را ذکر می کند که حاملان عرش خدا از شدت سنگینی وزن عرش و خداوند ناله می کنند و سپس می گوید علمای اهل سنت که نام آنها در سند حدیث آمده هیچ کدام سنگینی وزن خداوند را که در این حدیث آمده، منکر نشده اند.

در تاریخ ابی الفداء نیز آمده ابن تیمیه از دمشق به مصر دعوت شد و برای او مجلسی برپا کردند تا از او درباره اعتقادات عجیبی که دارد سؤال کنند و سپس به خاطر اعتقاداتش بازداشت و زندانی شد، زیرا قائل به تجسیم بود.

ابن تیمیه در تلبیس الجهمیه می گوید: هیچ موجودی نیست مگر اینکه جسم یا قائم به جسم باشد و در صفحه ۹۳ جلد اول می گوید و معلوم است اینکه خداوند جسم نباشد مورد قبول فطرت نیست.

ابن تیمیه همچنین در مجموعه فتاوای خود می گوید: خداوند بر روی عرش نشسته و فقط چهار انگشت از عرش بلندتر است و تمام اینها اعتقادات یهودیان است که علمای ما آن را رد کرده اند و با آن مخالفند.

اما در مورد اعتقادات اسلامی صحیح در مورد خداوند متعال همین سخن امام علی(ع) بس است که فرمود: خداوند بود و هیچ مکانی نبود و اکنون نیز خداوند همان گونه است که در قدیم بود.

امام صادق(ع) نیز درباره توحید و نفی جسمیت خداوند متعال می فرماید: اگر بگوییم خداوند بالای چیزی است محمول است و اگر بگوییم پایین چیزی است مقهور آن می شود و اگر بگوییم وسط است او را محصور دانسته ایم و اگر از چیزی باشد حادث و مخلوق است». یعنی تمام این وجوه در مورد خداوند منتفی و باطل است.

امام ابوالعزائم از علمای اهل سنت نیز در مورد خداوند متعال می فرماید: خداوند عزوجل نه در چیزی است و نه روی چیزی است و نه قائم به چیزی است و نه نیاز به چیزی دارد و هیچ چیز مانند او نیست همان طور که خودش فرموده «لیس کمثله شیء».

ما نیز در اینجا در مورد اعتقاد به تجسیم هشدار می دهیم چراکه چه بسا چنین اعتقادی موجب خروج انسان از دین بشود.

 

وهابی ها و سعودی ها آثار مربوط به یهودیان را در عربستان به خوبی حفظ و نگهداری می کنند، اما آثار مربوط به پیامبر(ص) را تخریب و نابود می کنند. آیا این اقدام آنها سؤال برانگیز نیست؟

البته سؤال ها و اشکالات زیاید متوجه وهابی ها است؛ به عنوان نمونه آنها تا کنون کتاب های زیادی در دفاع از یزید بن معاویه نوشته اند، اما هیچ اثری در دفاع از اهل بیت پیامبر(ص) ندارند. این یک علامت سؤال بزرگ است که وهابیت از قاتلان امام حسین(ع) دفاع می کند، اما در دفاع از اهل بیت کاری نکرده اند.

گفتیم که پیامبر در توصیف خوارج فرمود: آنها اها اسلام را می کشند، اما اهل بت پرستی را رها می کنند. و ما دیدیم چگونه انحراف فکری وهابی ها چگونه به انحراف در عملکرد آنها سرایت کرد و آنها هرگز حتی یک گلوله به سمت دشمنان واقعی مسلمانان شلیک نکردند، اما تمام سلاح های خود را به سوی مسلمانان نشانه رفته اند.

اما در مورد محافظت وهابی ها از قلعه خیبر و آثار یهودیان در شبه جزیره و تخریب آثار اسلامی مانند بقیع و خانه حضرت خدیجه و مراقد اصحاب پیامبر باید گفت این موج تخریب آثار اسلامی توسط وهابی ها دو بار اتفاق افتاده است. وهابی ها در اولین حمله خود به مدینه منوره قبور و زیارتگاه ها را تخریب کردند تا جایی که مدینه به تلی از خاک و سنگ تبدیل شد. پس از آن مسلمانان بقیع را به شکل زیبا و باشکوهی بازسازی کردند اما وهابی ها در دومین حمله خود باز هم بقیع را تخریب کردند. نکته ای که در مورد این قبور و زیارتگاه ها باید گفته شود و من می خواهم بر آن تاکید کنم این است که این زیارتگاه ها و قبور در تمام صدها سال طول تاریخ اسلام موجود بوده و تمام علما و بزرگان اسلامی و فقها این بناها را دیده اند اما حتی یک نفر از این فقها و علما به تخریب قبور و ضریح ها فتوا نداد، زیرا می دانستند که این بناها مورد تایید قرآن است. قرآن ساختن مساجد در اماکن ویژه و قبور بزرگان را تایید کرده است و به عنوان مثال در ماجرای اصحاب کهف که در قرآن آمده می خوانیم که موحدان در زمان اصحاب کهف تصمیم گرفتند در کنار غار اصحاب کهف مسجدی بسازند و قرآن هم با سکوت خود این اقدام را تایید کرده است.

علاوه بر این پیامبر ساختن مسجد بر روی مزار یکی از اصحاب خود به نام ابوبصیر را تایید کرد و به آن اعتراضی نکرد.

قرآن کریم هم ما را به حفظ آثار دینی و اسلامی و تبرک جستن به آنها فرا می خواند، اما متاسفانه می بینیم وهابی ها در عربستان خانه مبارک پیامبر(ص) را تخریب کرده و به جای آن سرویس بهداشتی عمومی ساخته اند و به خدا سوگند ما این را نمی پذیریم و آن را اهانت به پیامبر می دانیم. چرا علما از پیامبر دفاع نمی کنند؟ انسان حتی اگر شده با سخن و کلام خود باید اعتراض کند و حق را بیان کند.

ما اعتراض می کنیم که چرا غربی ها در نشریات خود به پیامبر اسلام اهانت می کنند، اما متاسفانه برخی مسلمانان پیش از غربی ها به پیامبر اهانت کرده اند. وقتی عملکرد ما مسلمانان این گونه باشد از غربی ها چه انتظاری می توان داشت؟

 

۲۱۱۰-روانشانسی انحراف وهابیت در توحید صفات+ محبت مجازی و خدای خیالی

۱۱ بهمن

 

انحرافات وهابیت در توحید صفات

مقاله ۶، دوره ۲۶، شماره ۱۰۱، پاییز ۱۳۹۶، صفحه ۱۲۷-۱۴۶  XMLاصل مقاله (۲.۳۵ MB)
نوع مقاله: از نگاهی دیگر
شناسه دیجیتال (DOI): MEHDII_38@YAHOO.COM
نویسنده
مهدی نکوئی سامانی email orcid
مسئول گروه تاریخ / پژوهشکده حج وزیارت
چکیده
   وهابیت داعیة توحید و مبارزه با شرک را دارد و با شعار دفاع از توحید، افکار
و عقاید نادرست خود را به مسلمانان القا می‌کند، باید دید که آیا آنان درک و تفسیر درستی از توحید ذات و صفات و توحید افعالی و عبادی دارند یا خیر؟ نوشتار حاضر پس از گزارش دیدگاه وهابیت در باب توحید صفاتی، مهم‌ترین اشکالات و انحرافات دیدگاه آنان در خصوص توحید صفات را بررسی نموده  و اثبات می کند که وهابیان، با توجه به مبنا و روشی که در فهم قرآن و روایات دارند، فهم و تفسیر درستی از حقایق و معارف عمیق دین؛ از جمله توحید ذاتی و صفاتی  ندارند و در واقع، از درک و اثبات توحید حقیقی و تنزیهی عاجزند و از سخنان و دیدگاه­های آنان توحید حقیقی و قرآنی استنتاج نمی‌شود و در بحث توحید صفاتی، گرفتار سه مشکل تناقض، تعطیل و تجسیم‌اند.
این مدعا با ارائة شواهد کافی از اقوال آنان در باب توحید صفات و همچنین با تحلیل مبانی فکری آنان اثبات شده است.
کلیدواژه‌ها
توحید ذات؛ توحید صفات؛ وهابیت؛ سوء فهم؛ تجسیم
موضوعات
از نگاهی دیگر
اصل مقاله

مقدمه

تأمل در سخنان وهابیت نشان می‌دهد که آنان در فهم و تفسیر توحید صفاتی، از قرآن و سنت دور افتاده و دچار سوء فهم و تفسیر نادرست­اند و توحید را با تشبیه
و تجسیم و سخنان نامعقول و باطل آمیخته‌‌اند. در واقع توحید آنان، مخالف و ضد توحید قرآنی است. به همین دلیل می‌توان گفت وهابیت با توجه به مبنا و روشی که در فهم و تفسیر متون دینی دارند، درک درستی از توحید ذاتی، صفاتی، ربوبی، افعالی و عبادی ندارند و با تفسیر ظاهرگرایانه‌ای که آنان از صفات خدای متعال ارائه می‌کنند، نمی­توانند توحید حقیقی و صرف را اثبات نمایند. و این تفسیر ظاهرگرایانه از آیات و روایات، در بحث صفات خدای متعال، نتیجه‌ای جز تناقض‌گویی و تجسیم و تعطیل ندارد. برای روشن شدن این مطلب که از سخنان وهابیت توحید خالص و حق و حقیقی قرآن و سنت قابل استتناج نیست، ابتدا دیدگاه‌ آنان را در باب توحید صفات مورد اشاره قرار می‌دهیم و سپس به بررسی
و تحلیل آن می‌پردازیم تا معلوم شود آیا با روش و مبنای فکری و معرفتی و نوع سخنان آنان در این خصوص، می‌توان توحید صفاتی را اثبات کرد یا خیر؟

۱. دیدگاه وهابیت دربارة توحید ذات و صفات

قبل از اشاره به دیدگاه وهابیت در باب صفات خدای متعال، باید به سه اصل مهم وکلیدی در روش معرفتی وهابیت، توجه کنیم:

اصل اول ؛ وهابیت در همة مباحث دینی؛ اعم از آموزه‌های اعتقادی، فقهی و تفسیری به شدت نص‌گر هستند و تفسیری ظاهرگرایانه از آیات و روایات را مبنای فهم و تفسیر خود قرار داده است و در فهم دین، اعتبار چندانی برای عقل و اجتهاد  قائل نیستند.

اصل دوم ؛ وهابیت در ظاهر به توحید ذات و اسما و صفات، و توحید ربوبیت و الوهیت معتقدند و به همة صفاتی که خداوند در قرآن، خود را به آنها توصیف کرده یا در کلام پیامبر خدا۹ آمده است، بدون بیان کیفیت و تأویل و تعطیل، باور دارند  (الأثری، ۱۴۲۲ق، ص۴۴ ؛ العثیمین، ۱۴۲۶ق، ص۱۸).

اصل سوم ؛ وهابیت، صفات جسمانی را با معانی ظاهری آن  به خدا نسبت می‌دهند و هرگونه تأویل را در بحث صفات، نفی می‌کنند (الشایع خالدبن عبدالرحمان، ۱۴۱۹ق، ص۱۲۷).

اکنون با توجه به مبانی فکری وهابیت در باب صفات الهی، دیدگاه آنان در این باب را به بررسی و نقد می­گذاریم:

نگاه تجسیم گرایانة وهابیت

۱.  اِسناد اعضا و جوارح و صفات جسمانی به خدای تعالی

ابن‌تیمیه و پیروان مکتب فکری او، به صراحت، صفات جسمانی را به خداوند نسبت می‌دهند؛ برای نمونه، ابن‌تیمیه می‌گوید:

خداوند، سمیع و بصیر، و علیم و خبیر است و دارای تکلم، خشنودی، غضب، خنده، گریه و تعجب است و در روز قیامت با خنده بر بندگان ظاهر می‌شود و هر شب به آسمان دنیا نزول می‌کند و هر کسی­که نزول خداوند را به آسمان دنیا انکار کند، گمراه و اهل بدعت است (ابن تیمیه، ۱۴۱۶ق، ج۵، ص۶۱۵ ؛ همو، ۱۴۰۳ق، ج۱، ص۱۶۹).

وهابیان نیز صفاتی مانند دست، کف، انگشتان، پا، ساق، وجه، چشم، نفس،  سمت راست و چپ، پهلو، نزول، آمدن، سخن گفتن، فوقیت، استوا بر عرش، جلوس، قوت، دوری و نزدیکی، خنده و تعجب، دوست داشتن و اکراه، خشم و خشنودی، فرح و دیگر صفات را که در برخی نصوص آنان وارد شده است، به خدا نسبت می‌دهند و تأویل  این صفات را به صراحت نفی می‌کنند:

«ومن صفاته سبحانه، والکف والإصبع  والشمال والقدم والرجل والوجه والنفس  والعین والنزول والإتیان والمجیء والکلام والقول والساق والحقو والجَنب والفوق والاستواء و…» (القِنَّوجی،۱۴۲۱ق، ص۷۰).

از نظر ابن تیمیه و وهابی­ها، خداوند می‌شنود، می‌بیند، حرف می­زند، راضی می‌شود، مسخره می‌کند، تعجب می‌کند، می‌خندد، هر روز از عرش به آسمان دنیا می‌آید، دست و پا و ساق و صورت دارد، در روز قیامت روی عرش می‌نشیند. (ابن تیمیه، ۱۴۱۶ق، ج۴، ص۳۷۴
و ج۵، ص ۵۲۷).

ابن‌تیمیه مى‌گوید:

«ولو قد شاء لاستقرّ على ظهر بعوضة فاستقلّت به بقدرته ولطف ربوبیّته فکیف على عرش عظیم» (ابن‌تیمیه، ۱۴۲۶ق، ج۳، ص۲۴۳).

«اگر خداوند بخواهد با قدرت خویش مى‌تواند بر پشت پشه‌اى قرار گیرد؛ پس چگونه نتواند بر روى عرش استقرار یابد!»

در شرح قصیدة ابن قیّم آمده است:

«خداوند دارای پاست و روز قیامت، جهنم پر نمی‌شود و مرتّب از خداوند می‌خواهد چیزی در آن بریزد. خداوند هرچه از انسان‌ها را داخل جهنم می‌افکند، باز هم پر نمی‌شود و فریاد {هَلْ مِنْ مَزید} جهنم بلند می­شود، تا اینکه خداوند پایش را در جهنم می‌گذارد. آن‌گاه جهنم پر می‌شود و می‌گوید:  قطّ، قطّ؛ بس است، بس است.» (شرح قصیدة ابن‌قیّم، ج۱، ص۱۳۱).

همچنین وهابی­ها خدا را دارای ساق می‌دانند و ادعا می‌کنند که  خداوند در روز قیامت، ساق خود را نشان می‌دهد وتمام مردان و زنان با ایمان، در مقابل خدا به سجده می‌افتند. (ابن‌تیمیه، ۱۴۰۸ق، ج۵، ص۳۰۲ ؛ همو، ۱۴۱۶ ق، ج۷، ص۲۷۵ ؛  ابن‌قیم، این قیم جوزی، ۱۴۰۸ ق، ج۱، ص۲۵۲ ؛ عبدالمحسن البدر، ۱۴۲۲ق، ص۹۴).

از نظر وهابیت پیامبر۹ درکنار خدا جلوس مى‌کند؛ «إنّ اللهَ جالس على العرش ویُجلس معه محمداً یوم القیامة» (ابن‌تیمیه، ۱۴۱۶ق، ج۴، ص۳۷۴).

ازگروه افتاى سعودى دربارة صفت هروله سؤال شده وپاسخ داده‌اندکه چون صفت هروله (دویدنِ) خدا در حدیث قدسى آمده و بخارى و مسلم نقل کرده­اند، ما هم باید به آن اعتقاد داشته باشیم. (فتاوی اللجنة الدائمة للبحوث والإفتاء، ۱۴۲۱ق، ج۳، ص۱۹۶، فتوى
رقم ۶۹۳۲).

۲.  اعتقاد به استقرار خدا بر عرش

یکی از شواهد ونشانه­های اهل تجسیم بودن وهابیت، اعـتـقـاد آنان بر استقرار خداوند بالای عرش است؛ «… إن الله تعالى استوى على عرشه بلا کیف ولا تشبیه ولاتأویل والإستواء معلوم والکیف مجهول…» (بن باز، بی‌تا،ج۱، ص۱۲۸).

عالمان وهابی آیة شریفة: {الرحمان عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى} را به معنای ظاهری آن حمل کرده و استوای خدا بر عرش را به معنای استقرار و جلوس معنا می کنند و نظر کسانی را که استوا را قدرت و استیلا دانسته­اند، باطل و خطا شمرده­اند!

«وأنّ  الاستواء من الله تعالى على عرشه على الحقیقة لا على المجاز» (ابن تیمیه، ۱۴۱۶ق، ج۵، ص۱۸۹؛ عبد الرحمان بن محمد بن قاسم، ص۴۰۲ ؛ العثیمین، محمدبن صالح ۱۴۲۱ق، ص۵۷ ؛ عبد الرحمان بن حسن،۱۳۷۷ق، صص۵۱۱ و۵۱۸ ؛ همو، ۱۴۱۱ق، ص۲۶۶ ؛ عبد العزیز بن صالح الطویان، ۱۴۱۹ق، ج۱، ص۲۷۵).

«فهو سبحانه فوق مخلوقاته مستو على عرشه المجید بذاته بائن من خلقه ینزل کل لیلة إلى السماء الدنیا ویأتی یوم القیامة وکل ذلک على حقیقته ولا نؤوله کما لا نؤول الید بالقدرة والنزول بنزول أمره وغیر ذلک من الصفات…» (طحاوی والبانی، ۱۴۱۴ق، ص۴۵).

«خدای سبحان فوق مخلوقات است و بر عرش استقرار دارد و ذات او با ذات مخلوقات، مباین است و هر شب  از عرش به آسمان دنیا پایین می‌آید و در روز قیامت راه می‌رود و تأکید می‌کند که اهل سنت و جماعت این صفات را به معنای حقیقی (ظاهری) آنها برای خدا اثبات می‌کنند و از هرگونه تأویلی مانند تأویل یدالله به قدرت، و نزول به نزول امر خدا، و استوا به معنای استیلا اجتناب می‌کنند.»

۳.  ادعای نزول خدا از عرش به آسمان دنیا

از جمله شواهدی که نشان می‌دهد وهابیت در بحث صفات الهی اهل تجسیم­اند، عقیدة آنان به نزول خدا از عرش به آسمان دنیاست. ابن‌تیمیه[۱] می‌گوید:

«إنّ الرّب یتدلى فی جوف اللیل إلى السّماء الدّنیا»؛ «خداوند در دل شب به آسمان دنیا می‌آید و هنگام صـبـح بـه عرش برمی‌گردد» (ابن تیمیه، ۱۳۹۷ ق، ص۱۹۸).

وی به صراحت می‌گوید: «خداوند هرشب از عرش به آسمان دنیا می‌آید و ندای هل من مُستغفر و هل من تائِب سر می‌دهد و آنگاه که فجر طلوع کرد، برمی‌گردد و به جایگاه اصلی می‌رود.»

همچنین ادعا می‌کند که: «فمن أنکر النّزول أو تأوّل فهو مبتدع ضال…»؛ «هرکس نزول خداوند به آسمان دنیا را انکار کند یا توجیه و تأویل نماید، بدعت‌گذار وگمراه است» (ابن تیمیه، ۱۴۱۶ق، ج۵، ص۶۱ ؛ همو، ۱۴۰۳ق، ج۱، ص۱۶۹).

وهابیان نیز به پیروی از ابن‌تیمیه احادیثی را که بر فرود آمدن خداوند به آسمان دنیا دلالت می‌کند، تصدیق نموده و می‌گویند: «خداوند حقیقتاً از عرش به آسمان دنیا فرود می‌آید (الغصن، ۱۴۲۴ق، ص۲۴۴ ؛ صالح بن عبد العزیز آل الشیخ، شرح فتوی الحمویه، جزء ۳۸، ص۴۵).

۴. ادعای مکان‌مندی خدا

از نظر وهابیت، اگر کسی به بودن خداوند روی عرش و بالای آسمان اعتقاد نداشته باشد، کافر است و باید او را توبه داد و اگر توبه نکرد، باید گردنش را زد!

به گفتة یکی از عالمان وهابی، اگر کسی معتقد باشد که خداوند در همه‌جا هست و ناظر و شاهد جهان هستی است، او جزو حلولی‌هاست و اول باید او را نصیحت و موعظه کرد. اگر از کتاب و سنت و اجماع، برای او دلیل آوردیم که خدا نمی­تواند همه­جا باشد و او قانع شد که هیچ، و اگر قانع نشد، کافر و مرتد است (الدویش، ۱۴۱۲ ق، ج۳، ص۲۱۶).

از ابن‌عثیمین سؤال شده است که برخی از مردم زمانی که از آنها سؤال می‌شود «خدا کجاست؟»، می‌گویند: خدا در همه جا هست. آیا این جواب صحیح است یا نه؟ وی در پاسخ چنین گفته است:

«این جواب که: خدا در همه­جا هست، سخنـی است باطل و اگر از شـما پرسیدند خدا در کجاست؟ بگویید: خدا در آسمان است. اگر کسـی بگوید خدا در همه­جا هست ومنظورش ذات خدا باشد، این کفر است!» (العثیمین، ۱۴۱۳ق، ج۱، صص۱۳۳ـ ۱۳۲).

۵.  ادعای قابل رؤیت بودن خدا

ابن تیمیه و همة علمای وهابی  معتقدند که  خدای متعال را در آخرت با چشم  ظاهری مى­توان دید (ابن‌تیمیه، ۱۴۲۶ق، ج۲، ص۲۴۰ ؛ غنیمان،۱۴۲۶ق، ج۲، ص۲۴۰).

«من اصول أهل السنة والجماعة الثابتة إثبات رؤیة المؤمنین لربّهم فی دار القرار…» (عبدالرحمان ناصر السعدی، ۱۴۱۴ق، ص۵۲).

ابن‌عثیمین از عالمان برجستة وهابی، در دفاع از این دیدگاه می‌گوید:

«اگر گفته شود لازمة دیدن خداوند جسم بودن او است، اشکالی ندارد خدا را جسم بدانیم.» (العثیمین، ۱۴۱۹ق، ص۴۵۸).

دلایل اهل تجسیم بودن وهابیت

۱. نسبت دادن صفات جسمانی به خدا با تأکید بر معانی ظاهری آنها

همچنان­که پیشتر اشاره شد، وهابی­ها اوصاف ظاهری؛ مانند غضب، دشمنی، خشنودی، خنده، استقرار بر عرش، جلوس، رفت وآمد، فرود آمدن به آسمان دنیا و خلق موجودات با دست‌های خود و نیز داشتن دست، چشم، گوش، صورت، پا و ساق راـ بدون تأویل ـ  به خدا نسبت می‌دهند و ادعا می‌کنند که هرکس معانی ظاهری این صفات را انکار یا توجیه و تأویل کند، بدعت‌گذار و گمراه است (العثیمین،۱۴۲۶ق، صص۱۸ و۷۳۱).

۲. نفی مجاز و تأویل در بحث صفات

یکی از مبانی اندیشة ابن‌‌تیمیه و پیروان فکری وی، نفی مجاز و تأویل  در بحث صفات الهی است.

وهابیت صفات خدا را به معانی ظاهری آنها حمل، و از این مبنا به شدت دفاع می‌کنند
و مخالفانِ خود را به بدعت و عدول از ظواهر نصوص قرآن و روایات متهم می­سازند
و مدعی‌اندکه باید تمامی صفات خداوند متعال را که در قرآن کریم یا سخنان پیامبر۹ آمده، عیناً و بدون کم و کاست بر همان معانی ظاهری‌ حمل کرد و ما حق نفی و تأویل هیچ یک از صفات الهی را نداریم؛ هرچندکه با عقل ما سازگار نباشند؛ زیرا اگر از معانی ظاهری آنها عدول کنیم و بگوییم مثلا ً خداوند دست، صورت، کرسی، عرش، نزول و آمدن ندارد، در این صورت قرآن را انکار کرده‌ایم؛ چراکه قرآن کریم می‌فرماید: {یَدُ الله}، {یَوْمَ یُکْشَفُ عَنْ ساقٍ}، {اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ}؛ {وَیبْقَی وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِکْرَامِ}.

۳. رد نظریة نفی کنندگان تجسیم

وهابیون، روش متکلمان، فلاسفه، عرفای اسلامی و همة منکران جسمانیت خدا را باطل می‌دانند و به صراحت از نظریة تجسیم دفاع می‌کنند و ادعای فلاسفه در خصوص نفس جسمانیت خدا و اثبات تجرد ذات ربوبی را موهوم و بی‌اساس و مخالف عقل و شرع می‌دانند (الخلف، ۱۴۲۰ق، ج۲، ص۴۰).

 ابن‌تیمیه در کتاب تلبیس الجهمیه می‌نویسد:

«ولیس فی کتاب الله ولا سنة رسوله ولا قول أحد من سلف الأمة وأئمتها أنّه لیس بجسم، وأن صفاته لیست أجساما وأعراضاً، ….» (‏ابن‌تیمیه، ۱۴۲۶ق، ج۱، ص۱۰۱).

یعنی نه در قرآن، نه در سنت و نه در اقوال بزرگان گذشته، یک جمله که گفته باشند خداوند جسم نیست، نداریم. او همچنین می‌گوید:

«أنه لم ینقل عن أحد من الأنبیاء ولا الصحابة ولا التابعین ولا سلف الأمة أن الله جسم، أو أن الله لیس بجسم، بل النفی والإثبات بدعة فی الشـرع) (ابن‌تیمیه،۱۳۹۷ق، ص۲۵۸ ؛  همو، ۱۴۰۶ق، ج۲، ص۱۰۵، ص۱۳۵ و ۲۲۵ ؛ همو، ۱۴۲۶ق، ج۱، ص۹، ۴۷؛ الغصن، ۱۴۲۴ق، ص۱۴۵).

از نظر او چون لفظ جسم و جوهر و دیگر اصطلاحات کلامی و فلسفی و عرفانی در قرآن و سنت نیامده، پس به کار بردن این واژه‌ها دربارة خدا بدعت نارواست.

وهابیون ادعا می‌کنند چون نفی جسمیت از خدا، در کتاب و سنت نیامده، هیچ متکلم و فیلسوفی حق ندارد خدا را منزه از جسمیت بداند (ابن‌تیمیه، ۱۴۱۶ق، ج۶، ص۴۰ ؛ الخلف، ۱۴۲۰ق، ج۲، ص۴۰).

 این موضع و دیدگاه وهابیت از دلایل آشکار اهل تجسیم بودن آنان است.

بررسی و نقد دیدگاه وهابیت

  یک : تناقض‌گویی وهابیون

از سخنان وهابیت که پیشتر مورد اشاره و استناد قرار گرفت، معلوم می‌شود که آنان در بحث توحید صفاتی دچار تناقضند؛ زیرا از سویی ادعا می‌کنند که باید صفات را
بر معانی ظاهری‌شان حمل کرد و از سوی دیگر نیز نفی جسمانی خدا را بدعت می‌دانند
و از نفی جسمانی بودن صفات خدا  اجتناب می‌کنند و مدعی هستند که چون از هیچ‌یک از انبیا و صحابه و تابعین و گذشتگان امت اسلام نقل نشده که خدا جسم است یا خدا جسم نیست، لذا نفی جسمیت یا اثبات آن بدعت شرعی است (ابن‌تیمیه،۱۴۱۶ق، ج۵، ص۴۳۴).

بنابر این، نتیجة دیدگاه وهابیت که از یک سو صفات ظاهری را به خدا نسبت
می­دهند و از سویی دیگر از نفی تجسیم خود داری می­کنند، تناقض‌گویی یا توقف
و مهمل‌گویی است؛ زیرا اگر ادعا کنند که مراد آنها از این الفاظ (دست، پا، ساق، وجه، کرسی و عرش نزول داشتن خدا) نه معنای ظاهری و نه معنای تأویلی آنهاست، در این صورت لازم می­آید که این الفاظ را مهمل و بی‌معنا به کار ‌ببرند که نتیجة آن توقف
و تعطیل خواهد بود. چون از طرفی معانی ظاهری آنها را اراده می­کنند که نمی­توانند به آن ملتزم باشند ولذا ناگزیرند این الفاظ را با قید بلا تشبیه، بلا تعطیل وبلا تأویل به­کار ببرند و با آوردن این قیود، این الفاظ را از همین معنای ظاهری­شان نیز تهی می­کنند  ولذا هم بر معانی ظاهر تأکید دارند وهم آن را نفی می­کنند؛ (تناقض).

اشکال دیگر دیدگاه وهابیت این است که ادعا می­کنند در قرآن و روایات پیامبر۹ و سخنان صحابه و تابعین، سخنی­که نشان دهد خداوند جسم نیست، نیامده است؛ «أنّ التجسیم إثباتاً أو نفیاً لم یرد فی الکتاب ولا فی السنة وإنما هو لفظ مبتدع» (ابن‌تیمیه، ۱۴۱۶ق، ج۶، صص۴۳ـ۴۰ ؛ الخلف،۱۴۲۰ق، ج۲، ص۴۰). در حالی­که چنین ادعایی، افترا به خدا
و رسول و بندگان موحد است. چگونه می­توان گفت خدا  و رسول و اصحاب موحد او، نفی جسمانیت نکرده‌اند؟ آیا تعابیر روشن قرآن کریم که می‌فرماید:{لا تُدْرِکُهُ الأَبْصارُ}، {لَنْ تَرانِی}، {قُلْ هُوَ اللهُ أَحَدٌ}، {لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ}، {وَ کانَ اللهُ بِکُلِّ شَیْ‏ءٍ مُحِیطاً} نفی جسمانیت نمی‌کند؟!

همچنین وهابیت دیدگاه فلاسفه و متکلمان اسلامی در خصوص منزّه بودن خدا از جسمانیت را رد می‌کنند، لذا چاره‌ای ندارند جز اینکه قول مقابل دیدگاه فلاسفه و متکلمان را بپذیرند و خدا را جسم بدانند؛ زیرا اثبات جسمانیت و نفی جسمانیت دو امر متناقض هستند و اجتماع و ارتفاع نقیضین محال است و لذا نمی‌توان هم جسمانیت و هم عدم جسمانیت، هر دو را از خدا نفی کرد.  بنابراین، وهابیون در این مسئله ناگزیرند یکی از دو شق را بپذیرند؛ جسمانیت یا عدم جسمانیت صفات خدا ؛ و نمی­توانند در این مسئله توقف کنند و از نفی جسمانیت خودداری نمایند چون در این صورت راهی برای اثبات توحید حقیقی و صفات کمال نخواهد داشت.

بنابراین، این ادعای وهابیت که می‌گویند «چون تجسیم اثباتاً و نفیاً در کتاب و سنت نیامده، پس ما هم نباید جسمانیت را از خدا نفی کنیم»،  ادعایی گزاف و ضدّ توحیدی است و راه را بر توحید صرف می‌بندد. و در واقع توقف از نفی صفات سلبی و توقف در اثبات صفات کمال و اثبات توحید حقیقی است.

این مطلب که وهابیت در نفی صفات سلبی مانند نفی جسمانیت صفات الهی توقف دارند، تردیدی نیست؛ زیرا به صراحت می­گویند: «نحن لا نقول: إنّ الله جسم أو غیر جسم، بل الله تعالى وصف نفسه بهذه الصفات، ونتوقف عما زاد علیها».

بنابراین، چون وهابیت از اینکه بگویند خدا جسم نیست، ابا دارند. پس می‌توان گفت در سلب صفات جسمانی توقف دارند.

دو : اصرار بر  تجسیم:

وهابیون صفات جسمانی را با دو قید به خدا نسبت می دهند:

۱. اثبات صفات ظاهری بدون هرگونه تأویل،

۲. اثبات صفات ظاهری با قید «بلا تشبیه و بلاتجسیم»

نتیجة این دو تعبیر، توقف در نفی تجسیم و تنزیه خدا از صفات سلبی است؛ چون از طرفی صفات ظاهری را به خدا نسبت می‌دهند و سپس با آوردن قید بلا تأویل و بلا تشبیه و بلا تجسیم، همان معانی ظاهری را نفی می‌کنند وگویا اصلا ً از اول صفتی را به خدا نسبت نداده‌اند، آنجا که می‌گویند: «أنّ التجسیم إثباتاً أو نفیاً لم یرد فی الکتاب ولا فی السنة وإنّما هو لفظ مبتدع» (ابن‌تیمیه، ۱۴۱۶ق، ج۶، صص۴۳ـ ۴۰ ؛ الخلف،۱۴۲۰ق، ج۲، ص۴۰).

«فلم ینطق أحد منهم فی حق الله بالجسم لا نفیاً و لا إثباتاً ولا بالجوهر و التحیز
و نحو ذلک؛ …» (ابن‌الوزیر، ۱۴۱۵ق، ج۴، ص۱۶۳).

با توجه به سخنان آنان در بارة صفات الهی، می‌توان گفت وهابیت اهل تجسیم
و تشبیه‌اند؛ چون صفات ظاهری؛ مانند دست و پا و صورت داشتن خدا و نشستن خدا
بر روی عرش و استقرار در آسمان و نزول و رفت و آمد را با قید «بلا تأویل» و «بلا تشبیه» به خدا نسبت می­دهند، هیچ مفری از این اشکال ندارند؛  زیرا به هیچ وجه نمی‌توان توحید حقیقی و صرف و وحدانیت ذات را با تجسیم و تشبیه، سازگار دانست. بی‌تردید، اسناد صفات ظاهری به خدای متعال به معنای اسناد صفات سلبی و سلب صفات کمالی است و لذا توحیدشان مشوب به تجسیم و تشبیه و تحدید ذات لایتناهی خداوند است
و تعابیر و تفاسیر آنان دربارة صفات و حالات خدا، خدای مشبّه و مجسّم را تصویر می‌کند، در حالی­که انسان موحد باید خدا را از مثل و نِدّ و محدودیت و جسمانیت
و انسان وار انگاری مبرّا بداند و همة حدود و قیود امکانی و خلقی را از خدا نفی کند.

بنابراین، وهابیت به این دلیل که بر اثبات صفات ظاهری برای خدا اصرار دارند، ناخواسته دچار تشبیه و تجسیم‌اند؛ و با این صفاتی که به خدا نسبت می‌دهند و بعد هم می­گویند ما در نسبت دادن این صفات حق تأویل نداریم و با چنین مبنا و دیدگاهی نمی‌توانند خدای واحد و احد و یگانه و مبرّا از تشبیه و تجسیم را اثبات کنند؟

سه: عجز وهابیت در اثبات توحید حقیقی

همچنان­که اشاره شد وهابیت بر اساس مبنای ظاهرگرایی خود، صفاتی راکه مستلزم تجسیم و تشبیه است برای خدا اثبات می‌کنند. ولذا می‌توان گفت آنان با این مبنا هرگز نمی‌توانند توحید صرف و حقیقی را اثبات کنند؛ زیرا لازمة اسناد چنین اوصافی با تحفظ به معانی ظاهری آنها، جسمانیت، محدودیت، نیازمندی، عجز و فقدان کمال است، در حالی که انسان موحد باید از نسبت دادن صفاتی­که به نوعی مستلزم محدودیت
و جسمانیت و تشابه به مخلوقات و محل حوادث بودن خدا و مخالف کمال ذات و صفات خدای متعال است، اجتناب کند و خدا را از صفات سلبی و نقایص، منزّه و مبرّا بداند.

هرچند که ابن‌تیمیه و وهابیت می‌کوشند با گفتن این جمله که: «خداوند جسم است، اما نه مانند دیگر اجسام»، خود را از اتهام جسم‌انگاری تبرئه کنند. غافل از این­که گزارة «خدا جسم است اما نه مانند دیگر اجسام»؛ خود نوعی جسمانیت را ثابت می‌کند وحال آنکه لازمة توحید حقیقی و صرف، نفی جسمانیت و تحدید به­همة معانی­ آن از خدا  است. ازاین‌رو، ادعای اینکه «ما اهل تجسیم نیستیم» یا آوردن «جسم لا کالاجسام» مشکل تجسیم  وتشبیه را برطرف نمی‌کند؛ زیرا و تنها راه اثبات توحید کامل و حقیقی، نفی تجسیم و تشبیه و همة صفات سلبی از ذات خدا است.

پس می‌توان گفت:

الف)با مبانی و روشی­که وهابیت در اثبات صفات خدای متعال اتخاذ کرده‌اند، نمی‌توانند توحید صرف و حقیقی را اثبات کنند و دیدگاه آنان نهایتاً به تجسیم یا تعطیل می‌انجامد؛

ب) وهابیت از تفسیر دقیق رابطة ذات و صفات الهی عاجزند؛ زیرا اولاً صفات را زاید
بر ذات می‌دانند و ثانیاً این صفات را با معانی ظاهری آنها به خدا نسبت می‌دهند؛

ج) آنان خدا را دارای صفات متغیر، و ذات الهی را محل حوداث می‌دانند؛

د)  اِسناد برخی از صفات و افعال مادی ـ به صورت مستقیم و مباشرتاًـ به خدا[۲] که مشرب وهابیت است مستلزم مخدوش شدن وحدت ذات الهی و نفی اسباب و مسببات و نظام سلسله ‌مراتبی بین موجودات است.

در نتیجه وهابیت بر خلاف ادعایشان ـ که خود را اهل توحید می‌دانند ـ اهل تجسیم‌ وتشبیه­اند و درک درستی از توحید ذات و صفات ندارند؛ زیرا لازمة توحید حقیقی، تنزیه ذات ربوبی از همة صفاتی است­که مستلزم نقص و تحدید و تشبیه ذات خداست و راه اثبات توحید ذات و صفات، تنزیه خدا از صفات سلبی و نقایص و تشبیه و تعطیل است، و اگر ادعا می‌کنند مراد آنان از صفات ظاهری ـ که به خدا نسبت می‌دهند ـ
غیر از معانی ظاهری این الفاظ است، چنین سخنی نوعی تناقض در دیدگاه آنان و پذیرش همان تأویلی است که آن را نفی می‌کردند.

بنابراین، آنها در نسبت دادن صفات به خدای متعال، دو راه بیشتر ندارند؛ یا باید صفات را بر معانی ظاهری آنها حمل کنند و تأویل را مطلقاً نفی نمایند تا به مبانی ظاهر گرایانه
و ضدّ تأویلی خود وفادار باشند که در این صورت دچار تشبیه و تجسیم و تعطیل خواهند بود، یا اینکه از حمل آیات و روایات بر معانی ظاهری آنها دوری کنند و تأویل را بپذیرند.

 وچون به هیچ وجه از مبنا و دیدگاه ظاهرگرایانة خود  حاضر نیستند عدول کنند دچار تجسیم وتشبیه و تعطیل هستند و از اثبات توحید حقه و حقیقی­که واجد همة صفات کمالی و منزه از صفات سلبی باشد عاجز هستند.

بی­تردید ما به حکم اصل توحید و اقتضای ذاتی آن و همچنین طبق تصریحاتی­که در کلمات اولیای دین آمده، مجاز به تأویل هستیم و نباید به بهانة ردّ تأویل و تمسک
به­ظواهر نصوص، توحید را فدای این مبنای غلط (حمل صفات به معنای ظاهری) کنیم و راه اثبات توحید را برخود ببندیم. اصل توحید خود بزرگ‌ترین دلیل بر این است که هر دلیل معارض و منافی اصل توحید را کنار بگذاریم. قطعاً خدای متعال خود همة بندگان را به معرفت توحید حقیقی دعوت کرده است، نه توحیدی که مستلزم تشبیه و تجسیم و تعطیل است.

مرحوم علامة طباطبایی در مقام نقد دیدگاه کسانی که صفات الهی را به معانی ظاهری حمل می‌کنند، می‌نویسد:

مردم در شرح آیاتی نظیر: {الرحمان عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى} مسلک­های مختلفی دارند؛ اکثر پیشینیان عامه برآنند که بحث دربارة این­گونه آیات روا نیست و این آیات از متشابهاتی است که باید علم آنها را به خدا واگذار کرد. این گروه، بحث از «حقایق دینی» و تعمق در ماورای ظواهر الفاظ کتاب و سنت را ناروا و بدعت می‌شمارند. اما عقل بر خلاف نظر آنها حکم می‌کند و کتاب و سنت نیز ادعای آنان را تأیید نمی‌نماید. آیات قرآن به شدتِ تمام، به تدبر و تعمق و کوشش در معرفت خدا
و آیات خدا و تذکر و تفکر و نظر و استدلال‌های عقلی دعوت می‌کنند و روایات نیز به تواتر معنوی، همین مطلب را متذکر می‌شوند. معنا ندارد به مقدمه‌ای­که مستلزم نتیجه‌ای است امر شود، اما خود نتیجه ممنوع باشد. (دعوت به تذکر و تفکر برای معرفت است، نه برای چیز دیگر). اینان کسانی هستند که بحث از حقایق کتاب و سنت را که بر تسلیم ظواهر دینی و وضع آنها به حسب فهم عامیانه و سپس دفاع عقلی از آنها به وسیلة مقدمات مشهور و مسلّم نزد متدینان مبتنی است، حرام و بدعت می‌شمارند (طباطبایی، ج۸ ، ص۱۵۳).

تأمل در اعتقادات و اندیشه‌هاى وهابیون نشان مى‌دهد که آنان از فهم توحید حقیقی و قرآنی بسیار دور هستند و خدا را با اوصافى که محکمات قرآن و سنت معرفى مى‌کند، نمی‌شناسند و صفات خداوند را به معناى لغوى و ظاهری آن حمل کرده، از توصیف خدا به جسم و جسمانیات ابایى ندارند.

وهابیت تلاش می‌کنند تا از رهگذر حمل صفات به معنای ظاهری آنها و با تأکید بر قید «بدون تکییف و تشبیه و تأویل وتعطیل» به اثبات توحید بپردازند، غافل از آنکه این روش، هم موجب تشبیه و تجسیم است و هم تعطیل و تکییف؛ زیرا اگر بخواهند از تجسیم دست بردارند
و دچار مشکل تشبیه و تجسیم نشوند، باید تأویل صفات جسمانی را بپذیرند و از حمل این صفات به معانی ظاهری آنها دست بردارند و حال آنکه به شدت تأویل را نفی می‌کنند. بنابراین، با حمل صفات بر معانی ظاهری آنها، دیگر این قیود (بلا تشبیه و بلا تکییف و بلا تعطیل) بی‌معناست؛ چون مستلزم تناقض است؛ زیرا هم اثبات شیء و هم نفی آن است؛ یعنی خدا جسم است و جسم نیست؛ دست دارد و دست ندارد؛ عرش دارد  و ندارد؛ جلوس و نزول و آمدن دارد و ندارد.

ممکن است وهابیان ادعا کنند که دوگونه جسم و دست و عرش و کرسی و نزول
و جلوس و آمدن داریم؛ یکی مناسب مخلوقات و دیگری مناسب خدا. اما این ادعا دو اشکال عمده دارد:

۱.  این همان تأویلی است که از آن فرار می‌کنند؛ زیرا نوعی عدول از حمل صفات به معانی ظاهری و جسمانی است و نشان می‌دهد که از این الفاظ، معانی ظاهری آنها را اراده نمی‌کنند، حال به هر معنایی که می‌خواهد حمل کنند؛

۲. گویا چیزی را اثبات می‌کنند که هیچ معنایی ندارد و این همان تعطیل است
و اگر بگویند در پس واژگانی که به کار می‌بریم معنایی نهفته است که جدا
و عاری از همة معانی ظاهری تشبیه‌انگارانه و تجسیم‌انگارانه است و ما آن معنا را  ثابت می‌کنیم، این همان تنزیهی است که تنها با نفی معانی ظاهری، قابل اثبات است.

پس وهابیت برای اثبات توحید قرآنی و توحیدی که از تشبیه و ترکیب و محدودیت و نواقص، منزه است، راهی جز دست برداشتن از حمل صفات بر معانی ظاهری آنها ندارد، و حال آنکه راضی نیست از این اصل دست بردارند. پس هم اهل تجسیم و تشبیه­اند و هم اهل تعطیل.

بنابر این، وهابیون با توجه به مبنا و روشی که در فهم متون دینی دارند، درک صحیحی از توحید ذاتی و صفاتی ندارند و خدا را آن­گونه که قرآن و سنت معرفی کرده است، نمی‌شناسند و توحیدشان با تجسیم، ثنویت، تشبیه، ترکیب، نقص وتحدید ذات لایتناهی خداوند و انواع خرافات و اوهام آمیخته ‌است و حال آنکه لازمة توحید، تنزیه خدای متعال از همة حدود و قیود امکانی و خلقی است و انسان موحّد باید خدا را از مانند و تشبیه
و محدودیت و جسمانیت و انسان‌وار انگاری مبرّا بداند.

 صرف این ادعای وهابیت که ما اهل توحید ربوبی والوهی هستیم، می‌تواند اثبات کند که آنان حقیقتاً توحید ذاتی، ربوبی و عبادی را درک کرده‌اند و به آن اعتقاد دارند
و آیا ممکن است انسان موجودی موهوم و دارای اوصاف جسمانی را ثابت کند و به آن معتقد باشد و در عین حال، خود را موحد بشمارد؟! اگر وهابیون حقیقتاً به توحید ذاتی خدای متعال اعتقاد دارند، نباید سخنانی را بر زبان جاری کنند که با توحید ذاتی مخالف و متضاد است. و حال آن­که آنان سخنانی می‌گویند که بی‌شک خلاف نصّ قرآن است؛ زیرا قرآن کریم می‌فرماید: (لا تُدْرِکُهُ الأَْبْصارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الأَْبْصارَ…) (انعام: ۱۰۳)؛ «دیدگان او را نمی‌بینند و او دیدگان را می‌بیند.» همچنین  دیدگاه آنان با آن دسته از آیات قرآن که خداوند را از هرگونه تشبّه به مخلوقات منزّه می‌شمارد،‌ مخالف است به آیاتی مانند:  (لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ) (شوری:۱۱)، (وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ) ؛ (توحید: ۴) «هیچ­کس همتای او نیست.»

نتیجه‌گیری

اصل توحید، در قرآن و سنت پیامبر۹  به روشنی تبیین شده و هر مسلمانی باید توحید را از این منابع زلال بگیرد، ولی وهابیت با توجه به مبنا و روشی­که در فهم نصوص دینی و به­ویژه در بحث صفات الهی دارند، در فهم و تفسیر توحید ذات و صفات، از قرآن و سنت دور افتاده‌اند و خدا را با اوصافی­که محکمات قرآن و سنت معرفی می‌کند، نمی‌شناسند؛ خدایی­که قرآن معرفی می‌کند «احد» و «صمد» است و کفو و نِدّ و شریک ندارد؛ حیّ و قیوم و بی‌نیاز است؛ از هرگونه عیب و نقص و شباهت به مخلـوقات مبرّا و منزّه است و واجب‌الوجود و واجد همة صفات کمال است. چنین موجودی به هیچ وجه نمی‌تواند جسم باشد یا به صفات جسمانی متصف شود و صفات مخلوقات؛ مانند وجه، دست، پا، چشم، آمدن و نزول و قابل دیدن را داشته باشد.

لازمة اثبات توحید حقیقی و صرف، منزه دانستن ذات خدا از جسم و صفات و عوارض جـسم است. برای او مانندی نیست. شـنـونـده و بینا است؛ محدود و محسوس نیست؛ قابل جست‌وجو و لمس نمى‌باشد؛ حواس، او را درک نمى‌کنند؛ چیزى بر او محیط نیست. جسم و صورت و نقش و خط و حد ندارد.

اصلی‌ترین رکن اعتقادی اسلام، توحید است (توحید در ذات، توحید در صفات، توحید در افعال) و لذا هر مسلمانی باید تلاش کند تا در خصوص توحید، معرفتی کامل
و راسخ‌ داشته باشد.

توحید حقیقی و قرآنی، باور به یگانگی خدا در ذات و صفات و افعال و شایستگی پرستش است و اینکه { لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْ‏ءٌ * لا تُدْرِکُهُ الأَْبْصارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الأَْبْصارَ}، {هُوَ الأَْوَّلُ وَ الآْخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ}.

اما مع‌الأسف وهابیون خداوند را دارای اوصاف جسمانی دانسته و اوصاف مخلوقات را به او ـ جلّ و علاـ نسبت داده‌اند و می‌پندارند که خداوند دارای اعضا
و جوارح است و روی عرش نشسته و مثل انسان، پاهایش را روی یکدیگر انداخته و در سبزه‌زارها قدم می‌زند. و اکثریت قاطع مسلمانان را به جرم اعتقاد نداشتن به چنین اباطیلی تکفیر می­کنند.

 


[۱]. حدیث النـزول من الأحادیـث المتواترة، … أبو زرعة الرازی، عمـدة القاری، ج۷، ص۱۹۹، وابن القیم فی تهذیب السنن، ج۷، ص۱۰۸ ؛ الذهبی فی­العلو، ص۷۳ ؛ ابن عبدالهادی فی الصارم المنکی، ص ۳۰۴

ولفظه «ینزل ربنا إلى السماء الدنیا حین یبقى ثلث اللیل الآخر فیقول من یدعونی فأستجیب له…» متفق علیه. وهذا ما قرره عن أهل الحدیث الحافظ أبو بکر الإسماعیلی فی اعتقاد أئمة أهل الحدیث (ص ۶۲) حیث قال: «وأنه عز وجل ینزل إلى السماء الدنیا على ما صح به الخبر عن رسول الله ـ صلى الله علیه ] وآله [وسلم ـ بلا اعتقاد کیف فیه» (همان).

وقال شیخ الإسلام أبو عثمان إسماعیل الصابونی: «ویثبت أصحاب الحدیث نزول الرب سبحانه وتعالى کل لیلة إلى السماء الدنیا من غیـر تشبیه له بنـزول المخلوقین ولا تمثیـل ولا تکییف  (اعتقاد أئمة السلف أهل الحدیث، محمد بن عبد الرحمان الخمیس، دار إیلاف الدولیة، الکویت، ص۳۰۵)

[۲]. مانند: «خلقت آدم بیدی».

مراجع
ـ قرآن کریم.
ـ نهج البلاغه.
۱. ابن‌الوزیر، محمد بن إبراهیم بن علی، (۱۴۱۵ق)، العواصم والقواصم فی الذب عن سنة أبی القاسم، حققه وضبط نصه، وخرج أحادیثه، وعلّق علیه: شعیب الأرنؤوط، بیروت، مؤسسة الرسالة، الطبعة الثالثة.
۲. ابن‌تیمیه، احمد بن عبد الحلیم، (۱۳۹۷ق)، شرح حدیث النـزول، بیروت، المکتب الإسلامی، الطبعة الخامسة.
۳. ابن‌تیمیه، احمد بن عبد الحلیم، (۱۴۰۳ق)، الاستقامة، المحقق: د. محمد رشاد سالم، المدینة المنورة، جامعة الإمام محمد بن سعود.
۴. ابن‌تیمیة، احمد بن عبد الحلیم، (۱۴۰۶ق)، منهاج السنّة النبویه، محمد رشاد سالم، الریاض، جامعة الإمام محمد بن سعود الإسلامیة.
۵. ابن‌تیمیة، احمد بن عبد الحلیم، (۱۴۰۸ق)، الفتاوی الکبری، دار الکتب العلمیة.
۶. ابن‌تیمیة، احمد بن عبد الحلیم، (۱۴۱۶ق)، مجموع الفتاوی، المحقق: عبد الرحمان بن محمد بن قاسم، المدینه، مجمع الملک فهد لطباعة المصحف الشریف.
۷. ابن‌تیمیة، احمد بن عبد الحلیم، (۱۴۱۹ق)، الجواب الصحیح لمن بدل دین المسیح، تحقیق: علی بن حسن، عبد العزیز بن إبراهیم، حمدان بن محمد، السعودیة، دارالعاصمة، الطبعةالثانیة.
۸. ابن‌تیمیة، احمد بن عبد الحلیم، (۱۴۱۹ق)، دعاوی المناوئین، عرض ونقد: د. عبدالله بن صالح بن عبدالعزیز الغصن، المملکة العربیة السعودیة، دار ابن‌الجوزی للنشر والتوزیع.
۹. ابن‌تیمیة، احمد بن عبد الحلیم، (۱۴۲۵ق)، نقض أساس التقدیس، تحقیق: موسی بن سلیمان الدویش، مکتبة العلوم والحکم.
۱۰. ابن‌تیمیة، احمد بن عبد الحلیم، (۱۴۲۶ق)، بیان تلبیس الجهمیة فی تأسیس بدعهم الکلامیة، مجمع الملک فهد لطباعة المصحف الشریف.
۱۱. ابن‌جوزی، عبد الرحمان بن علی بن محمد، (۱۴۱۳ق)، دفع شُبَه التشبیه بأکف التنزیه، تحقیق: حسن السقاف، دار الامام النووی، عمان، اردن.
۱۲. ابن‌حجر عسقلانی، (۱۳۹۲ق)، الدرر الکامنة، محقق: محمد عبد المعید ضان، حیدرآباد هند، مجلس دائرة المعارف العثمانیة، الطبعة الثانیة.
۱۳. ابن‌حجر عسقلانی، (۱۴۰۸ق)، اجتماع الجیوش الإسلامیة، تحقیق: عواد عبد الله المعتق، الریاض، مطابع الفرزدق التجاریة، الطبعة الاولی.
۱۴. ابن‌حجر عسقلانی، (۱۴۰۸ق)، الصواعق المرسلة فی الرد علی الجهمیة والمعطلة، علی بن محمد الدخیل الله، الریاض، المملکة العربیة السعودیة، دار العاصمة، الطبعة الاولی.
۱۵. ابن‌حجر عسقلانی، (بی‌تا). بدائع الفوائد، بیروت، لبنان، دار الکتاب العربی.
۱۶. ابن‌ قیم الجوزیة، محمد بن أبی بکر، (بی‌تا)، حادی الأرواح إلی بلاد الأفراح، قاهره، مطبعة المدنی.
۱۷. الأثری، عبد الله بن عبد الحمید، (۱۴۲۲ق)، الوجیز فی عقیدة السلف الصالح، مراجعة وتقدیم: صالح بن عبد العزیز آل الشیخ، المملکة العربیة السعودیة، وزارة الشؤون الإسلامیة والأوقاف والدعوة والإرشاد، الطبعة الاولی.
۱۸. آل سعدی، عبدالرحمان بن ناصر، (۱۴۱۴ ق)، التنبیهات اللطیفة فیما احتوت علیه الواسطیة من المباحث المنیفة، الریاض، دار طیبة.
۱۹. بدر (العباد)، عبد المحسن بن حمد، (۱۴۱۴ق)، الانتصار لأهل السنة والحدیث فی رد أباطیل حسن المالکی، الریاض، دار الفضیلة، الطبعة الأولی.
۲۰. بدر، عبدالمحسن، (۱۴۲۲ق)، القول السدید فی الرد علی من أنکر تقسیم التوحید، المملکة العربیة السعودیة، الدمام، دار ابن‌القیم، الطبعة الثالثة.
۲۱. بن باز، عبد العزیز بن عبد الله، (۱۴۱۵ ق). مجموع فتاوی بن باز، أشرف علی جمعه وطبعه: محمد بن سعد الشویعر، الریاض،، دار الوطن.
۲۲. بن باز، عبد العزیز بن عبد الله، (بی‌تا). فتاوی نور علی الدرب، گردآوری: محمد بن سعد الشویعر.
۲۳. بن جبرین، عبد الله بن عبد الرحمان، اعتقاد أهل السنة، الشامله، جزء ۵.
۲۴. بن مرداس، احمد بن إبراهیم، (۱۴۱۲ق)، اعتقاد ائمة الحدیث، المحقق: محمد بن عبد الرحمان الخمیس، الریاض، دار العاصمة للنشر والتوزیع، الطبعة الأولی.
۲۵. بن معمر، حمد بن ناصر بن عثمان، (۱۴۱۳ق) التحفة المدنیة فی العقیدة السلفیة (الفواکه العذاب فی معتقد الشیخ محمد بن عبد الوهاب فی الصفات)، تحقیق: بن عبد المحسن الترکی، الریاض، دار العاصمة للنشر والتوزیع.
۲۶. الحافظ بن احمد بن علی الحکمی، (۱۴۲۲ق)، أعلام السنة المنشورة لاعتقاد الطائفة الناجیة المنصورة، تحقیق: حازم القاضی، المملکة العربیة السعودیة، وزارة الشؤون الإسلامیة والأوقاف والدعوة والإرشاد، الطبعة الثانیة.
۲۷. الحافظ‌بن احمدبن علی الحکمی، (۱۴۱۰ق)، معارج القبول بشرح سلم الوصول إلی علم الأصول، المحقق: عمر بن محمود أبو عمر، الدمام، دار ابن‌القیم.
۲۸. الحاکم النیسابوری، (۱۴۱۱ق)، المستدرک، مصطفی عبد القادر عطا، بیروت، دارالکتب العلمیة، الطبعة الأولی.
۲۹. الخلف، سعود بن عبد العزیز، (۱۴۲۱ق)، أصول مسائل العقیدة عند السلف وعند المبتدعة.
۳۰. الدویش احمد بن عبد الرزاق، فتاوی اللجنة الدائمة للبحوث العلمیة و الإفتاء، جمع وترتیب: رئاسة إدارة البحوث العلمیة والإفتاء، الریاض، الإدارة العامة للطبع.
۳۱. سلیمان بن عبد الله بن محمد بن عبد الوهاب، (۱۴۰۳ق)، التوضیح عن توحید الخلاق فی جواب أهل العراق وتذکرة أولی الألباب فی طریقة الشیخ محمد بن عبد الوهاب، الریاض، دار طیبة، الطبعة الأولی.
۳۲. سلیمان، فهد بن ناصر بن ابراهیم، (۱۴۱۳ق)، مجموع فتاوی ورسائل الشیخ محمد بن صالح العثیمین، جمع وترتیب: دار الوطن، دار الثریا.
۳۳. الشایع خالد بن عبد الرحمان بن حمد، (۱۴۱۹ق)، استِدرَاک وَتَعقِیب عَلی الشَّیخ شُعَیب الأَرنَؤُوط فی تَأوِیلِهِ بَعض أحَادِیثِ الصِّفَاتِ، تعلیقات: عبد العزیز بن عبد الله بن باز، المملکة العربیة السعودیة، دار بلنسیة للنشر والتوزیع، الطبعة الاولی.
۳۴. صدوق، محمّدبن علی ابن‌بابویه، (۱۳۹۸ق)، التوحید، قم، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعة مدرسین حوزة علمیه قم.
۳۵. الطحاوی، احمد بن محمد، (۱۴۱۴ق)، تخریج العقیدة الطحاویة، شرح وتعلیق: محمد ناصر الدین الألبانی، بیروت، المکتب الإسلامی، الطبعة الثانیة.
۳۶. الطویان، عبد العزیز بن صالح بن إبراهیم، (۱۴۱۹ق)، جهود الشیخ محمد الأمین الشنقیطی فی تقریر عقیدة السلف، الریاض، مکتبة العبیکان، الطبعة الاولی.
۳۷. عبد الرحمان بن حسن بن محمد بن عبد الوهاب، (۱۳۷۷ق)، فتح المجید شرح کتاب التوحید، المحقق: محمد حامد الفقی، القاهرة، مطبعة السنة المحمدیة، الطبعة السابعة.
۳۸. عبد الرحمان بن حسن بن محمدبن عبد الوهـاب، (۱۴۱۱ق)، التوحید وقرة عیون الموحدین فی تحقیق دعوة الأنبیاء والمرسلین، المحقق: بشیر محمد عیون، الطائف، مکتبة دار البیان، الطبعة الأولی.
۳۹. عبد الرحمان بن محمد بن قاسم، (۱۴۰۸ق)، حاشیة کتاب التوحید، بی‌جا.
۴۰. عبدالله بن محمد بن عبد العزیز، (۱۴۱۲ق)، التوحید وبیان العقیدة السلفیة النقیة، المحقق: أشرف بن عبد المقصود، مکتبة طبریة، الطبعةالأولی.
۴۱. عبود، صالح بن عبد الله، (۱۴۲۴ق)، عقیدة محمد بن عبد الوهاب السلفیة وأثر‌ها فی العالم الإسلامی، المدینة المنورة، عمادة البحث العلمی بالجامعة الإسلامیة، الطبعة الثانیة.
۴۲. العثیمین، محمد بن صالح، (۱۴۲۱ق)، القواعد المثلی فی صفات الله وأسمائه الحسنی، الجامعة الإسلامیة، المدینة المنورة، الطبعة الثالثة.
۴۳. العثیمین، محمد بن صالح، (۱۴۲۴ق)، القول المفید علی کتاب التوحید، الدمام، دار ابن‌الجوزی، الطبعةالثانیة.
۴۴. العثیمین، محمد بن صالح، (۱۴۲۴ق)، شرح العقیدة الواسطیة، المحقق: سعد فواز الصمیل، ریاض، دار ابن‌الجوزی، الطبعة الخامسة.
۴۵. العثیمین، محمد بن صالح، (۱۴۲۲ق)، عقیدة أهل السنة والجماعة، المدینه المنوره، الجامعة الأسلامیة، الطبعة الرابعة.
۴۶. العثیمین، محمد بن صالح، (۱۴۲۶ق)، الدرة المضیة فی عقد أهل الفرقة المرضیة شرح العقیدة السفارینیة، الریاض، دار الوطن للنشر، الطبعةالأولی.
۴۷. الغنیمان، عبد الله بن محمد، (۱۴۲۶ق)، مختصر منهاج السنة، صنعاء، یمن، دارالصدیق للنشر والتوزیع، الطبعةالثانیة.
۴۸. الفوزان، صالح‌بن فوزان، (۱۴۲۲ق/۲۰۰۱م). الملخص فی شرح کتاب التوحید، دارالعاصمة الریاض، الطبعةالأولی.
۴۹. قَایْماز الذهبی شمس الدین أبو عبد الله محمد بن احمد، (۱۴۱۶ق)، العلو للعلی الغفار
فی إیضاح صحیح الأخبار وسقیم‌ها، المحقق: أبو محمد أشرف بن عبد المقصود، الریاض، مکتبة أضواء السّلف، الطبعة الأولی.
۵۰. القِنَّوجی، محمد صدیق خان، (۱۴۲۱ق)، قطف الثمر فی بیان عقیدة أهل الأثر، المملکة العربیة السعودیة، وزارة الشؤون الإسلامیة والأوقاف والدعوة والإرشاد، الطبعة الاولی.
۵۱. کلینی، محمد بن یعقوب، (۱۴۰۷ ق)، اصول کافی، تصحیح علی اکبر غفاری، دارالکتب اسلامیه، تهران، چاپ چهارم.
۵۲. محمد بن عبد الوهاب، (۱۴۲۰ق)، أصول الإیمان، بن سلیمان التمیمی النجدی، تحقیق: باسم فیصل الجوابرة، المملکة العربیة السعودیة، وزارة الشؤون الإسلامیة والأوقاف والدعوة والإرشاد، الطبعة الخامسة.
۵۳. النیسابوری، مسلم بن الحجاج، (۱۴۱۴ق)، صحیح مسلم، المحقق: محمد فؤاد عبد الباقی، بیروت، دار إحیاء التراث العربی.

 

۲۱۰۹-چرا مسلمین بعد از رحلت پیامبر (ص) با حضرت علی (ع) بیعت نکردند؟+ محبت مجازی و مسلمانان

۱۱ بهمن

چرا مسلمین بعد از رحلت پیامبر (ص) با حضرت علی (ع) بیعت نکردند؟

قبل از پرداختن به علل و ریشه یابی عدم اطاعت مسلمانان صدر اسلام نسبت به موضوع خلافت علی ـ علیه السّلام ـ تذكر این نكته لازم است كه: بر اساس شواهد قطعی تاریخی، آنچه مسلم است این است كه كوتاهی و قصور مسلمانان صدر اسلام و حداقل مسلمانان ساكن مدینه، در رابطه با موضوع خلافت امیر المؤمنین ـ علیه السّلام ـ از باب جهل و بی خبری نبوده است بلكه این بی تفاوتی، سكوت و عدم اطاعت – بنابراین به عواملی كه ذیلاً اشاره می شود – از روی توجه و آگاهی بوده است.

زیرا شخصیت ممتاز امیر المؤمنین ـ علیه السّلام ـ برای مسلمانان صدر اسلام، یك چهره ای شناخته شده و كاملاً آشنا بود و برتری و درخشش حضرت در میان اصحاب پیامبر ـ‌ صلّی الله علیه و آله ـ و لیاقت و شایستگی حضرت برای امر خلافت و زعامت امت بعد از پیامبر، بر همگان آشكار بود.

از سوی دیگر با توجه شایستگی های منحصر به فرد امیر المؤمنین و بنابراین به دستور وحی، پیامبر اكرم ـ‌ صلّی الله علیه و آله ـ مكرراً مسأله خلافت و جانشینی علی ـ علیه السّلام ـ را در موارد متعددی مطرح و اعلام نموده بود كه مهم ترین آن، صحنة با شكوه غدیر است كه پیامبر ـ‌ صلّی الله علیه و آله ـ علی ـ علیه السّلام ـ را در حضور جمعیت انبوه حاضر به خلافت بعد از خود معرفی نمود و از حاضران نیز بیعت گرفت. این جریان در منابع شیعه و سنی از طرق صحابه به طور متواتر منعكس شده است.

با اینكه انتظار می رفت – با توجه به زمینه سازی پیامبر ـ‌ صلّی الله علیه و آله ـ بلافاصله بعد از رحلت حضرت پیامبر ـ‌ صلّی الله علیه و آله ـ امیر المؤمنین ـ علیه السّلام ـ زمام امور را در درست گیرد و رهبری امت و مقام خلافت را بر عهده بگیرد. اما عملاً چنین نشد و مسیر خلافت به انحراف كشانده شد و علی ـ علیه السّلام ـ از صحنة سیاسی و مركز تصمیم گیری به كنار گذاشته شد!؟

بررسی و ریشه یابی عوامل این رخداد مهم تاریخی نیاز به تبیین و تحلیل گسترده دارد كه در اینجا به اختصار به چند چیز به عنوان عوامل اساسی و كلیدی این رخداد تلخ، اشاره می گردد:

۱. دنیا طلبی و عافیت خواهی

روحیة دنیا طلبی و عافیت خواهی اكثر مردم، مخصوصاً گروه خواص و نخبگان جامعه آن روز، یكی از مهم ترین علل بی تفاوتی و رویكرد محافظه كارانة آنان نسبت به این رخداد تلخ، محسوب می شود. این امر باعث گردید كه مردمان آن روز كه حماسه های بی نظیر امیر المؤمنین را در صحنه های جهاد به چشم سر مشاهده كرده بودند و سخنان پیامبر ـ‌ صلّی الله علیه و آله ـ را در مورد شخصیت بی همانند علی ـ علیه السّلام ـ مخصوصاً موضوع وصایت حضرت را، شنیده بودند – با این حال در موقعیت حساس هنگامه رحلت پیامبر ـ‌ صلّی الله علیه و آله ـ علی ـ علیه السّلام ـ را تنها بگذارند و در مقابل توطئه گروه كودتاچیان كه به سركردگی خلیفه دوم و اول در سقیفه طرح تصاحب قدرت و غصب خلافت را در انداختند، از حضرت علی ـ علیه السّلام ـ حمایت ننمایند و انحراف آشكار مسیر خلافت را نظاره گر باشند.

از این جهت دنیا طلبی و حفظ جان و مال و موقعیت مانع از عكس العمل آنان در این خصوص گردید و از موضع گیری در برابر مجموعة سقیفه را كه با خطرات احتمالی مواجه بود. خود را كنار نگهداشتند و سكوت و بی تفاوتی را برای خود ترجیح دادند كه این روحیه البته معلول ضعف ایمان آن بود كه بدان اشاره می شود.

۲. قوم محوری و قبیله گرائی

عمدة مسلمانان و كسانی را كه در كنار پیامبر حضور داشتند، با توجه به ظهور اسلام در جزیرة العرب – مجموعة اعراب مسلمان مكه و مدینه (مهاجرین و انصار) تشكیل می دادند. آنان علی رغم گرویدن به اسلام، علقه های قومی و فرهنگ قبیله محوری هنوز در تصمیم گیری های آنان دخیل بود.

در اولین لحظات بعد از رحلت پیامبر ـ‌ صلّی الله علیه و آله ـ گروه مهاجرین مكه و در رأس آنان ابوبكر و همفكرانش در برابر قبایل انصار به صف آرای پرداختند و با اكثریت گروه انصار به پیشوای “سعد بن عباده”[۱] رئیس خزرجیان، ‌ به مقابله بر خواستند و سرانجام نیز با حیله های حساب شده و تهدید خلیفه دوم، در این رقابت پیروز گردیدند و قدرت را تصاحب نمودند.

در چنین اوضاع و احوالی كه رگه های جاهلیت قوم گرائی گل كرده بود و دو طایفة مهاجر و انصار بر سر خلافت پیامبر ـ‌ صلّی الله علیه و آله ـ به جنگ و ستیز برخواسته بودند، فقط عده اندكی از پیروان راستین پیامبر ـ‌ صلّی الله علیه و آله ـ و رجال بنی هاشم به علی ـ علیه السّلام ـ وفادار ماندند كه این تعداد نیز بسیار كم و انگشت شمار بودند و در حدی نبودند كه بتوانند حركت جامعه را از وضعیت به وجود آمده تغییر دهند زیرا رنگ نفاق در چهره اكثر مدعیان تقرب پیامبر ـ‌ صلّی الله علیه و آله ـ مشهود بود همان هایی كه بعداً جریان هایی مثل ناكثین و مارقین و … در برابر حضرت علی ـ علیه السّلام ـ پدید آورند.

۳. قریب العهد بودن به اسلام

بسیاری از مسلمانان، به تازگی به اسلام گرویده بودند و آگاهی عمیق و ایمان راسخ نسبت به آموزه های دینی و قرآنی نداشتند، طبیعی بود كه از سوی این عده نیز انتظار حركت اصلاحی و حمایت از حضرت در آن شرایط وجود نداشت بلكه حتی خطر تفرقه و ارتداد در میان آنان نیز وجود داشت. خود امیر المؤمنین در این رابطه می فرماید:

«به خدا سوگند اگر خطر ایجاد اختلاف و شكاف در میان مسلمانان نبود و بیم آن نمی رفت كه بار دیگر كفر و بت پرستی به سرزمین اسلام باز گردد و اسلام محو و نابود شود. من موضع دیگری در برابر آنان می گرفتم، لكنا علی غیر ماكنا لهم علیه».[۲] بدیهی است كه از چنین مجموعة كه خطر ارتداد بسیار از آنان موجب سكوت حضرت گردید، توقعی حمایت و دفاع و ایثار نخواهد بود. [۳]

۴. كینه و عقده نسبت به حضرت

بسیاری از قبایلی كه در مكه و در مدینه و اطراف آن زندگی می كردند نسبت به علی ـ علیه السّلام ـ بی مهر بودند و كینه او را در دل داشتند زیرا علی بود كه پرچم كفر این قبایل را سرنگون كرد و قهرمانان آنان را به خاك ذلت افكند. این افراد هر چند بعدها پیوند خود را به اسلام اعلام نمودند ولی در باطن – علی رغم تظاهر به اسلام – بغض و عداوت علی ـ علیه السّلام ـ را در دل داشتند. [۴]

بنابراین با توجه به عقده ها و كینه های دیرینة جمعی، تازگی و نوآموزی بسیار دیگر، گرایش طایفه ای و قومی جمعی دیگر، و مهم تر از همه قدرت طلبی عناصر مطرح و در میان اصحاب پیامبر و محافظه كاری و نفاق نخبگان همه و همه عواملی بودند كه زمینة حمایت مردمی از حضرت علی ـ علیه السّلام ـ را به حداقل رسانده و امام ـ علیه السّلام ـ را مجبور به انتخاب به سكوت تلخ نمایند.

پی نوشت ها:
[۱] . پژوهشی عمیق پیرامون زندگی علی ـ علیه السّلام ـ، جعفر سبحانی، ص ۲۰۱ – ۲۰۹، چاپ سوم، ۱۳۶۶، انتشارات جهان آراء.
[۲] . شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج۱، ص ۳۰۷، چاپ اول قاهره، دارالاحیاء الكتب العربیه، ۱۳۷۸ هجری قمری.
[۳] . سیرة پیشوایان، مهدی پیشوائی، ص ۶۳ – ۷۲. چاپ دوم، مؤسسه امام صادق ـ علیه السّلام ـ، ۱۳۷۴ هجری قمری، قم.
[۴] . پژوهشی عمیق پیرامون زندگی علی ـ علیه السّلام ـ، جعفر سبحانی، ص ۲۱۹.

 

۲۱۰۸-آیاتی از قرآن در اثبات امامت امام علی علیه السلام+ محبت حقیقی به قرآن

۱۱ بهمن

آیاتی از قرآن در اثبات امامت امام علی علیه السلام

بهترین راه اثبات امامت امام علی(ع) برای اهل سنت، تمسک به قرآن و روایاتی که در توضیح آنها در کتب خودشان نقل شده است، می باشد و البته بدیهی است که انسان باید حقیقت جو باشد تا به توجیهات ناصواب و غیر عقلانی متوسل نشود و چشم را به روی حقیقت نبندد.

تمسک به قرآن و روایاتی که در توضیح آنها در کتب اهل سنت نقل شده است، بهترین راه برای اثبات امامت امام علی(ع) برای اهل سنت می باشد. در این راستا باید ببینید دلالت و مفاد آیه چیست و برای فهم مفاد و مدلول آیات، توجه به قرائن لفظیه و حالیه و روایاتی که شان نزول، تفسیر، مصداق آیات را بیان می کنند، از اهمیت ویژه ای برخوردارند.

در قرآن مجید آیات فراوانی داریم که به بیان و اثبات امامت حضرت علی (ع) و دیگر ائمه طاهرین دلالت دارد. و البته دلالت این آیات[۱] با توجه به احادیث بسیار زیاد (متواتر) است که از رسول گرامی اسلام در شأن نزول این آیات وارد شده است. احادیثی که مورد قبول شیعه و سنی است، ما در اینجا به چند آیه اشاره می کنیم[۲]

۱. آیه تبلیغ: ای پیامبر! آنچه را از سوی پروردگارت نازل شده است به طور کامل (به مردم) برسان، و اگر انجام ندهی، رسالت او را انجام نداده ای، و خداوند تو را از (خطرهای احتمالی) مردم نگاه می دارد، و خداوند جمعیت کافران لجوج را هدایت نمی کند»[۳].

خداوند متعال پیامبرش را با شدت هر چه تمامتر امر فرمود که رسالت خود را ابلاغ نماید و طبق روایات، پیامبر اکرم (ص) به دنبال نزول این آیه، در جایی به نام غدیر خم، حضرت علی(ع) را به جانشینی خود برگزید.[۴]

جریان غدیر در سال آخر عمر پیامبر اکرم (ص) در حجة الوداع اتفاق افتاد و آن حضرت، با بیان «… من کنت مولاه فهذا علی مولاه…» یعنی هر کس من مولای او هستم علی مولای اوست و، به امامت علی بن ابیطالب تصریح فرمود و رسالت خود را ابلاغ فرمود.

این واقعه توسط عده ی زیادی(۱۱۰ نفر) از صحابه[۵] پیامبر اکرم(ص) و همچنین از ۸۴ نفر از تابعین و ۳۶ نفر از دانشمندان و مؤلفین، نقل شده است. علامه امینی با مدارک و دلایل محکم از منابع معروف اسلامی(اهل سنت و شیعه)، در کتاب شریف الغدیر تمامی این نقل ها را آورده است.

۲. آیه ولایت: «ولی و سرپرست شما تنها خداست و پیامبر او، و آنها که ایمان آورده اند و نماز را به پا می دارند و در حال رکوع زکات می پردازند[۶]».

بسیاری از مفسران و محدثان گفته اند که این آیه در شأن علی (ع) نازل شده است.

«سیوطی» از دانشمندان اهل سنت در تفسیر «الدر المنثور» در ذیل این آیه از «ابن عباس» نقل می کند که: «علی (ع) در حال رکوع نماز بود که سائلی تقاضای کمک کرد و آن حضرت انگشترش را به او صدقه داد، پیامبر (ص) از سائل پرسید: چه کسی این انگشتر را به تو صدقه داد؟ سائل به حضرت علی (ع) اشاره کرد و گفت: آن مرد که در حال رکوع است»، در این هنگام این آیه نازل شد.[۷]

همچنین از دانشمندان اهل سنت «واحدی[۸]» و «زمخشری[۹]» این روایت را نقل کرده و تصریح کرده اند که آیه «انما و لیکم الله …» درباره حضرت علی (ع) نازل شده است.

فخر رازی در تفسیر خود از عبدالله بن سلام نقل می کند، هنگامی که این آیه نازل شد، من به رسول خدا (ص) عرض کردم که با چشم خود دیدم که علی(ع) انگشترش را در حال رکوع به نیازمندی صدقه داد به همین دلیل ما ولایت او را می پذیریم! وی همچنین روایت دیگری نظیر همین روایت را از ابوذر در شأن نزول این آیه نقل می کند.[۱۰]

طبری نیز در تفسیر خود روایات متعددی در ذیل این آیه و شأن نزول آن نقل می کند که اکثر آنها می گویند: درباره حضرت علی(ع) نازل شده است.[۱۱]

مرحوم علامه امینی (ره) در کتاب الغدیر، نزول این آیه درباره حضرت علی را با روایاتی از حدود بیست کتاب معتبر از کتاب های اهل سنت، با ذکر دقیق مدارک و منابع آن، نقل کرده است.[۱۲]

در این آیه، ولایت حضرت علی(ع) در ردیف ولایت خدا و پیامبر(ص) قرار داده شد.

۳. آیه اولی الامر: «ای کسانی که ایمان آورده اید اطاعت کنید خدا را و اطاعت کنید رسول خدا (ص) و اولی الامر از خودتان را[۱۳]».

از سویی دانشمندان[۱۴] گفته اند که آیه اولی الامر درباره حضرت علی (ع) نازل شده است.

مثلا «حاکم حسکانی» حنفی نیشابوری (مفسر معروف اهل سنت) در ذیل این آیه پنج حدیث نقل کرده که در همه آنها عنوان «اولی الامر» بر علی (ع) تطبیق شده است.[۱۵]

در تفسیر «البحر المحیط» نوشته «ابوحیان اندلسی مغربی» در میان اقوالی که درباره اولی الامر نقل کرده از مقاتل و میمون و کلبی (سه نفر از مفسران) نقل می کند که منظور از آن، ائمه اهل بیت (ع) هستند.[۱۶]

«ابوبکر بن مؤمن شیرازی» (از علمای اهل سنت) در رساله «اعتقاد» از ابن عباس نقل می کند که آیه فوق درباره حضرت علی (ع) نازل شده است.[۱۷]

از سویی دیگر در این آیه شریفه با سبک و سیاق واحد و عدم تکرار لفظ (اطیعوا)، اطاعت خدا و رسول و اولی الامر واجب شده است و از این جهت اولی الامر معصوم است (و الا دستور به اطاعت از آنها به نحو اطلاق معنی نداشت) همانطوریکه خدا و پیامبرش معصومند. و طبق آنچه در روایات آمده، معصومین منحصر در امامان شیعه اند.

آنچه بیان شد تنها بخشی از احادیثی بود که از کتب اهل سنت و راویان مورد قبول آنان و همچنین از کتب شیعه تنها درباره سه آیه، از آیاتی که درباره ولایت و امامت حضرت علی (ع) نازل شده است بیان گردیده و پیرامون این آیات و آیات دیگر نکات قابل توجه دیگری در میان کتب اهل سنت وجود دارد که برای اطلاع بیشتر باید به کتاب های معتبر مراجعه کرد.

غیر از این سه آیه که به صورت مختصر ذکر شد، آیات دیگری نظیر: آیه صادقین: «یا ایها الذین امنوا اتقوا الله و کونوا مع الصادقین[۱۸]»و آیه قربی: «قل لا اسئلکم علیه اجراً الا المودة فی القربی[۱۹]» نیز مستقیماً به ولایت و امامت حضرت علی (ع) و دیگر ائمه پرداخته است که در روایات پیامبر اکرم که در کتاب های اهل سنت و شیعه نقل شده، آمده است.

علاوه بر این آیات، آیات دیگری، بازگو کننده ی فضیلتی از فضیلت های حضرت علی (ع) و برتری آن حضرت بر سایر صحابه و یاران و نزدیکان پیامبر اکرم(ص) است. حال با استناد به حکم عقل که تقدیم «مرجوح» بر «ارجح» را قبیح می شمارد، می توان نتیجه گرفت که امامت و جانشینی پیامبر اکرم (ص) حق حضرت علی (ع) است.

برای مطالعه بیشتر می توانید به تفسیر پیام قرآن، زیر نظر آیت الله مکارم شیرازی، جلد ۹ (امامت و ولایت در قرآن مجید، صفحه ۱۷۷ به بعد) مراجعه فرمایید.


[۱] برای آگاهی از اینکه چرا نام امامان به صراحت در قرآن نیامده است، مراجعه شود به نمایه: نام امامان‏علیهم السلام در قرآن.

[۲] برای آگاهی بیشتر مراجعه شود به نمایه: دلایل اعتقاد به امامت و امامان.

[۳] . مائده، ۶۷برای آگاهی بیشتر مراجعه شود به نمایه: اهل سنت و آیه تبلیغ.

[۴] . مکارم شیرازی، پیام قرآن، ج ۹، امامت در قرآن، ص ۱۸۲ به بعد.

 [۵]ابوسعید خدری، زیدین ارقم، جابر بن عبدالله انصاری، ابن عباس، براء بن عازب، حذیفه، ابوهریرة، ابن مسعود و عامر بن لیلی، از آن جمله اند.

[۶] . مائده، ۵۵.

[۷] . الدرالمنثور، ج ۲، ص ۲۹۳.

[۸] . اسباب النزول، ص ۱۴۸.

[۹] . تفسیر کشاف، ج ۱، ص ۶۴۹.

[۱۰] . تفسیر فخر رازی، ج ۱۲، ص ۲۶.

[۱۱] . تفسیر طبری، ج ۶، ص ۱۸۶.

[۱۲] . الغدیر، ج ۲، ص ۵۲ و ۵۳.

[۱۳] . نساء، ۵۹.

[۱۴] در تفسیر برهان نیز ده ها روایت از منابع اهل بیت (ع) در ذیل این آیه آمده است که می گوید: آیه مزبور درباره علی (ع) یا آن حضرت و سایر ائمه اهل بیت (ع) نازل شده و حتی در بعضی از روایات نام دوازده امام (ع) یک یک آمده استتفسیر برهان، ج ۱، ص ۳۸۱ – ۳۸۷.

[۱۵] . شواهد التنزیل، ج ۱، ص ۱۴۸ تا ۱۵۱.

[۱۶] . بحر المحیط، ج ۳، ص ۲۷۸.

[۱۷] . احقاق الحق، ج ۳، ص ۴۲۵.

[۱۸] . توبه، ۱۱۹در روایات بیان شده است که: منظور از صادقین حضرت علی(ع) و اهل بیت پیامبر(ص) می باشند.( ینابیع المودة ص۱۱۵ و شواهد التنزیل ج۱ ص۲۶۲)

[۱۹] . شوری، ۳۳. برای آگاهی بیشتر مراجعه شود به نمایه: اهل بیت‏ علیهم السلام و آیه‏ى مودت

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته محبت قهرمان پرور