RSS
 

۲۱۱۳- روانشناختی محبت مشترک در قلب معاویه و ابلیس+ محبت شیطانی

۱۸ بهمن
تقویم: نامه معاويه به امام على

عاویه بن ابی سفیان كه از زمان عمر بن خطاب، حاكم شام بود و در زمان عثمان بر قدرت و استيلايش در آن منطقه افزوده شده بود از پذيرش خلافت امام علی علیه‌السلام و گردن نهادن به آراى اكثريت قاطع مردم، سرباز زد و ياغی‌گرى آغاز نمود. امام علي علیه‌السلام در آغاز نامه‌ اى براى معاويه نوشت و وى را به پذيرش آراى مردم و گردن نهادن به خلافت بر حق اسلامى فراخواند و نامه را به وسيله شخصى به نام “سبره جهنى” برايش ارسال كرد.

معاويه پس از دريافت نامه، پاسخى نداد و نامه‌رسان را معطل كرد و هرگاه سبره جهنى از او پاسخ‌نامه را مى‌ خواست، شعرى مى‌ خواند كه مضمونش در پيش گرفتن صبر و حوصله و سپس پرداختن به جنگ و آنگاه گرفتن حكومت بود.

وى سرانجام در صفر سال ۳۶ قمرى، طومارى براى امام علي علیه‌السلام فرستاد كه تماماً سفيد و غيرنوشته بود و تنها در بالاى آن نگاشته شده بود: بسم الله الرحمن الرحيم. آنگاه اين عنوان را بر آن نوشته بود: مِن معاوية الى على بن ابى طالب! وى، اين نامه را به شخصى به نام “يزيد بن حر” كه معروف به “قبيصه عبسى” بود، سپرد و به وى سفارش كرد كه هنگام رسيدن به نزد امام علي علیه‌السلام چگونه آن را باز كند و به خواند.

به هر روى، قبيصه عبسى را به همراه نامه‌رسان امام علي علیه‌السلام به مدينه اعزام كرد. آن دو در اول ربيع الاول سال ۳۶ قمرى وارد مدينه منوره گرديده و به نزد حضرت علي علیه‌السلام رسيدند. پيك معاويه به همان صورتى كه وى دستور داده بود، طومار را از پايين گرفت و بلند كرد و بدست امام علی علیه‌السلام داد.

آن حضرت، طومار را باز كرد و در آن چيزى جز كلمه “بسم الله” نيافت و با هوشيارى خويش فهميد كه معاويه قصد فتنه‌انگيزى و جنگ با آن حضرت را دارد. امام علي علیه‌السلام به پيك معاويه فرمود: در شام چه روى داده است؟ نامه‌رسان گفت: اگر بگويم در امانم؟ امام علیه‌السلام فرمود: آرى در امانى. قبيصه عبسى: مردمى را ترك گفتم كه جز قصاص، چيزى نمى‌ خواهند.

امام علیه‌السلام: قصاص از چه كسى؟ قبيصه عبسى: قصاص از تو! من در حالى شام را ترك كرده و به سوى تو آمدم كه شصت هزار پيرمرد شامى در زير پيراهن عثمان مقتول كه به منبر مسجد دمشق آويخته بود، مى‌ گريستند. امام علي علیه‌السلام سر به آسمان بلند كرد و گفت: بار خدايا تو مى‌ دانى كه من از خون عثمان برى‌ ام.

آنگاه آن حضرت پيك معاويه را به دمشق بازگردانيد و اين شخص، هنگامى كه مى‌ خواست از شهر مدينه عبور كند، گروهى اطرافش را گرفته و گفتند: اين سگ را كه از سوى سگان آمده است، بكشيد. پيك معاويه با جسارت تمام فرياد مى‌ زد: اى گروه قريش! سوارگان، سوارگان. سوگند به خدايى كه جانم به دست اوست، روزى چهار هزار رزمنده بر شما وارد مى‌ گردند. جوانان مدينه به خاطر بى‌ ادبى‌ اش، قصد كشتن او را نمودند كه از سوى مأموران امام علي علیه‌السلام پراكنده شدند و نامه‌رسان معاويه به سلامت به سوى دمشق رهسپار شد.

موعظه گمراهان!۸ إلى جَریرِ بْنِ عَبْدِاللهِ الْبِجِلّی لَمّا أرْسَلَهُ إلى مُعاوِیَة

با توجّه به اینکه نامه امام(علیه السلام) در اینجا ناظر به پاسخ گفتن به نامه معاویه است، ناگزیر باید متن نامه او را که در کتب تاریخ نقل شده است در اینجا بیاوریم، هرچند بسیار جسورانه و بى ادبانه است و قبلا از خوانندگان عزیز و مخصوصاً از پیشگاه امیر  مؤمنان على(علیه السلام) پوزش مى طلبیم متن نامه چنین است:

«مِنْ عَبْدِاللهِ مُعَاوِیَةَ بْنِ أَبِی سُفْیَانَ إِلَى عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِب

أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللهَ تَعَالَى یَقُولُ فِی مُحْکَمِ کِتَابِهِ (وَلَقَدْ أُوحِىَ إِلَیْکَ وَإِلَى الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکَ لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ وَلَتَکُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِینَ) إِنِّی أُحَذِّرُکَ اللهَ أَنْ تُحْبِطَ عَمَلَکَ وَسَابِقَتَکَ بِشَقِّ عَصَا هَذِهِ الاُْمَّةِ وَتَفْرِیقِ جَمَاعَتِهَا فَاتَّقِ اللهَ وَاذْکُرْ مَوْقِفَ الْقِیَامَةِ وَاقْلَعْ عَمَّا أَسْرَفْتَ فِیهِ مِنَ الْخَوْضِ فِی دِمَاءِ الْمُسْلِمِینَ وَإِنِّی سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ یَقُولُ: «لَوْ تَمَالاََ أَهْلُ صَنْعَاءَ وَعَدَن عَلَى قَتْلِ رَجُل وَاحِد مِنَ الْمُسْلِمِینَ لاََکَبَّهُمُ اللهُ عَلَى مَنَاخِرِهِمْ فِی النَّارِ» فَکَیْفَ یَکُونُ حَالُ مَنْ قَتَلَ أَعْلاَمَ الْمُسْلِمِینَ سَادَاتِ الْمُهَاجِرِینَ بَلْهَ مَا طَحَنَتْ رَحَى حَرْبِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرْآنِ وَذَوِی الْعِبَادَةِ وَالاِْیمَانِ مِنْ شَیْخ کَبِیر وَشَابّ غَرِیر کُلُّهُمْ بِاللهِ تَعَالَى مُؤْمِنٌ وَلَهُ مُخْلِصٌ بِرَسُولِهِ مُقِرٌّ عَارِفٌ فَإِنْ کُنْتَ أَبَا حَسَن إِنَّمَا تُحَارِبُ عَلَى الاِْمْرَةِ وَالْخِلاَفَةِ فَلَعَمْرِی لَوْ صَحَّتْ خِلاَفَتُکَ لَکُنْتَ قَرِیباً مِنْ أَنْ تُعْذَرَ فِی حَرْبِ الْمُسْلِمِینَ وَلَکِنَّهَا ما تَصِحَّ لَکَ أَنَّى بِصِحَّتِهَا وَأَهْلُ الشَّامِ لَمْ یَدْخُلُوا فِیهَا فَقَدْ وَاللهِ أَکَلَتْهُمُ الْحَرْبُ فَلَمْ یَبْقَ مِنْهُمْ إِلاَّ کَالثَّمَدِ فِی قَرَارَةِ الْغَدِیرِ وَاللهُ الْمُسْتَعَان;(۱) از سوى عبدالله معاویة بن ابى سفیان به على بن ابى طالب; اما بعد: خداوند متعال در کتاب محکمش مى گوید: «به یقین به تو و پیامبرانى که پیش از تو بودند وحى شده است که اگر مشرک شوى عملت باطل مى شود و از زیانکاران خواهى بود» من تو را بر حذر مى دارم از اینکه اعمال خود را حبط و نابود کنى و سابقه خود را به سبب ایجاد تفرقه در این امّت برباد دهى. از خدا بپرهیز و روز قیامت را به یاد آور و از ریختن خون مسلمانان دست بردار. من از رسول خدا شنیدم که فرمود: اگر تمام اهل صنعا و عدن دست به دست هم دهند و یک نفر از مسلمانان را به قتل برسانند خداوند همه آنها را به صورت در آتش دوزخ خواهد افکند، پس چگونه خواهد بود حال کسى که بزرگان اسلام و سران مهاجرین را به قتل برساند. این آسیاب جنگ را که به راه انداخته اى و اهل قرآن و صاحبان عبادت و ایمان را از پیرمرد تا جوانان نوخواسته; کسانى که همه به خداوند متعال ایمان دارند و مخلصند و نسبت به رسولش اقرار دارند و عارفند، از بین مى برد، رها ساز. اگر تو اى ابوالحسن به خاطر این جنگ مى کنى که امیر و خلیفه مسلمانان هستى به جانم سوگند اگر خلافت تو صحیح بود ممکن بود این عذر در جنگ با مسلمانان از تو پذیرفته شود; ولى خلافت تو صحیح نیست. چگونه ممکن است صحیح باشد در حالى که اهل شام در آن داخل نشدند و با تو بیعت نکردند. به خدا سوگند جنگ آنها را خورده و چیزى از آنها باقى نمانده جز به مانند ته مانده آبى که در آبگیر باقى مى ماند. والله المستعان».

این نامه که از جهتى موذیانه و از جهتى احمقانه است به خوبى بیانگر سوء رأى معاویه است، زیرا اولاً او به آیه حبط اعمال بر اثر شرک توسل مى جوید در حالى که مطلقاً سخنى از شرک در میان نیامده و شق عصاى مسلمین و تفرقه در میان آنها به فرض که صحیح باشد، ربطى به شرک ندارد این همان چیزى است که امام(علیه السلام)عنوان «موعظه مَوَصَّله» به آن داده و نوعى پراکنده گویى و سخنان نامربوط شمرده است.

ثانیاً امام(علیه السلام) در پاسخ نامه که مرحوم رضى بخش هایى از آن را نیاورده، مى فرماید: تو مرا امر به تقوا کردى و من امیدوارم که اهل تقوا باشم و اما به خدا پناه مى برم که از کسانى باشم که وقتى به آنها امر به تقوا مى شود تعصب و دنیاپرستى او را به گناه مى کشاند (و تو از آنها هستى).

ثالثاً در پاسخ به مسأله حبط اعمال و سابقه در اسلام مى فرماید: من اگر بر او خروج کرده بودم جا داشت مرا بر حذر دارى; ولى مى بینم که خداوند متعال مى فرماید: «(فَقَاتِلُوا الَّتِى تَبْغِى حَتَّى تَفِىءَ إِلَى أَمْرِ اللهِ); با گروه متجاوز پیکار کنید تا به فرمان خدا بازگردد». تو درست نگاه ببین اهل بغى، گروه ماست یا تو؟ به یقین اهل بغى گروهى است که تو در آنى، زیرا بیعت من در مدینه که مهاجران و انصار آن را پذیرفتند، براى تو که در شام بودى الزام آور بود، همان گونه که بیعت عثمان در مدینه براى تو الزام آور شد در حالى که تو از سوى عمر امیر شام بودى و همان گونه که براى برادرت یزید بیعت عمر الزام آور شد در حالى که از سوى ابوبکر امیر شام بود.

سپس امام(علیه السلام) به پاسخ این نکته مى پردازد که چه کسى شق عصاى مسلمین کرده است و مى فرماید: من باید تو را از این کار نهى کنم، رسول خدا مرا دستور داده است که با اهل بغى پیکار کنم و خطاب به یارانش فرمود: در میان شما کسى است که بر اساس تأویل قرآن پیکار مى کند آن گونه که من بر تنزیل قرآن پیکار کردم و در آن هنگام که این سخن را مى گفت، پیامبر اشاره به من کرد و من نخستین کسى هستم که فرمان او را اطاعت مى کنم.

سپس امام(علیه السلام) به پاسخ بقیّه نامه مى پردازد که مرحوم سیّد رضى در بالا آن را آورد و شرح داده شد.

از آنچه گفته شد صداقت امام(علیه السلام) و وقاحت و حماقت معاویه کاملاً روشن مى شود.

در طول تاریخ افراد طغیانگر نیز به این گونه منطق ها متوسل مى شدند. قرآن مجید بیان روشنى در داستان موسى و فرعون در این زمینه دارد; هنگامى که موسى فرعونیان را دعوت به یگانه پرستى و ترک ظلم و ستم کرد، فرعون گفت: «(إِنِّى أَخافُ أَنْ یُبَدِّلَ دِینَکُمْ أَوْ أَنْ یُظْهِرَ فِى الاَْرْضِ الْفَسادَ); زیرا من مى ترسم که آیین شما را دگرگون سازد، و یا در این زمین فساد برپا کند!».(۲) در حالى که مفسد واقعى خود فرعون بود که حتّى کودکان بى گناه را مى کشت و شکم زنان باردار را مى درید.

در اینجا با پاسخ یک سؤال بحث را پایان مى دهیم و آن اینکه معاویه با آنکه مى دانست محتواى نامه اش دروغ است، و اوست که شق عصاى مسلمین کرده و اجماع بر بیعت را به هم زده و راه بى تقوایى و سرکشى را پیش گرفته و اگر اعمال صالحى در گذشته داشته با جنگ افروزى خود آن را بر باد داده، و او و دوستانش در خون عثمان شریک بوده اند نه على(علیه السلام)  ، پس چرا قیافه حق به جانب به خود مى گیرد و این همه در نامه خود دروغ مى نویسد؟

پاسخ همه این سؤالات این است: معاویه این نامه را در حقیقت براى على(علیه السلام)ننوشت، بلکه براى مردم شام و اغفال آنها نوشت او مى خواست به آنها بگوید ببینید من چه انسان صلح طلبى هستم و فریاد صلح برآورده ام; ولى على گوش به سخنان من نمى دهد و در واقع این کار هم شبیه بلند کردن قرآن ها بر سر نیزه بود. او و یارانش به یقین نمى خواستند قرآن داور باشد، بلکه مى خواستند از یکسو مردم شام را فریب دهند و از سوى دیگر در میان لشکر على(علیه السلام) ایجاد تفرقه و نفاق کنند.


۱ . مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۲۱۱ و ابن ابى الحدید نیز این نامه را با کمى تفاوت در ج ۱۴، ص ۴۲ نقل کرده است.
۲ . غافر، آیه ۲۶.

وی ادامه داد: معاویه که در آن زمان از سوی عثمان به عنوان استاندار شام فعالیت می کرد می خواست گردنکشی کند و امیرالمومنین (ع) نیز نامه ای برای او نوشتند و به وسیله پیک به شام ارسال کردند.

به گزارش  مهر ، آیت الله عبدالله جوادی آملی بعد از ظهر پنجشنبه در درس اخلاق خود که با حضور جمعی از مسئولان و بسیجیان و دانشجویان استان گیلان و تعدادی از فضلای حوزه های علمیه قم برگزار شد به تفسیر نامه ششم کتاب شریف نهج البلاغه پرداخت و اظهار داشت:

بعد از آنکه امیرالمومنین(ع) در مدینه با اصرار مردم خلافت را قبول کردند و عده زیادی از انصار و مهاجر با ایشان بیعت کردند، برخی ها مثل طلحه و زبیر با وجود اینکه با امام علی (ع) بیعت کرده بودند ولی پیمان را شکستند و جنگ علیه امام زمان را شروع کردند.

وی ادامه داد: معاویه که در آن زمان از سوی عثمان به عنوان استاندار شام فعالیت می کرد می خواست گردنکشی کند و امیرالمومنین (ع) نیز نامه ای برای او نوشتند و به وسیله پیک به شام ارسال کردند.

مرجع عالیقدر جهان تشیع تاکید کرد: امیرالمومنین (ع) مشروعیت حکومت خود را به وسیله جریان غدیر و ادله و شواهد فراوانی از طرف ذات اقدس اله توسط رسول گرامی اسلام حضرت محمد مصطفی صل الله علیه به دست آوردند و از آنجا که خود انصار و مهاجر با اصرار فراوان با امیرالمومنین (ع) بیعت کردند، پس مقبولیت حکومت ایشان هم محرز می باشد.

آیت الله جوادی آملی با اشاره به متن نامه امیرالمومنین (ع) به معاویه، اظهار داشت: امام علی (ع) در این نامه تاکید کردند که این مردمى که با ابوبکر و عمر و عثمان بیعت کرده بودند، به همان شیوه با همدیگر اتفاق کردند و با من بیعت کردند. پس نه آنها که خودشان با من بیعت کردند حق دارند شورش و اعتراض کنند و نه تو که غایب بودی گردنکشی کنی و آنچه را که مهاجران و انصار بیعت کردند را نپذیری.

اگر مهاجر و انصار تصمیم گرفتند و مشورت کردند که یک نفر برای امامت صلاحیت دارد، این کار آنها برای خشنودی خداوند بود و اگر کسى خروج کرد و یا می خواهد اعتراض کند و بدعت بگذارد او را به همان جایی که باید برود بر می گردانند. و اگر نصیحت و استدلال در او اثر نکرد چاره ای جز پیکار با او نیست.

مفسر بزرگ قرآن کریم با اشاره به معنای خروج کردن گفت: اینکه در عصر یزید و جریان عاشورای حسینی به اهل بیت می گفتند که اینها خارجی هستند به این معنا نیست که از نژاد غیرعرب و از کشورهای خارج هستند بلکه منظورشان این بود که این افراد خروج کردند.

معاویه دنبال بهانه بود

وی تصریح کرد: امام علی (ع) در ادامه این نامه نوشتند که ای معاویه، به جان خودم قسم تو دنبال بهانه می گردی چون اگر عاقلانه فکر کنی و از روى هوا و هوس فکر نکنی متوجه می شوی که من در جریان کشتن عثمان مبراترین مردان برای ممانعت از کشتن عثمان بودم و تو که از سوی عثمان استاندار رسمی شام بودی و نیروی تحت امر فراوانی داشتی و می توانستی از شام به مدینه به کمک عثمان بیایی این کار را نکردی و قاتلان عثمان را دیگران کشتند، مگر اینکه بخواهى جنایت را به گردن من بگذاری و چیزى را که برای تو آشکار است پنهان کنی.

انسان بااخلاق در برزخ زیبا محشور می شود

وی در بخش دیگری از سخنان خود با بیان اینکه اخلاق فن اعتباری نیست، بلکه چندین رشته حقیقی را بر عهده دارد، طب روحانی، معماری و مهندسی و هنر ملکوتی را از فنون اخلاق برشمرد و تاکید کرد: ما بعد از مرگ باید زنده وارد برزخ شویم اما برخی افراد به صورت مرده وارد برزخ می شوند.

استاد برجسته حوزه علمیه شهدا و علما را از جمله افرادی دانست که به صورت زنده وارد صحنه برزخ می شوند و تصریح کرد: فشار قبر بر روی شهدا و علما اثر نمی گذارد، برای اینکه این افراد بدن برزخی خودشان را آنقدر نیرومند ساختند که فشار مرگ در آنها اثری نمی گذارد.

وی گفت: این افراد می فهمند که از دنیا وارد برزخ شدند و همه علوم و اعمالشان در یاد آنها باقی خواهد ماند.

آیت الله جوادی آملی با تاکید بر اینکه انسان با اخلاق و مومن با بهترین چهره وارد صحنه برزخ می شود، افزود: انسان این چهره زیبای برزخی را با اعمال و رفتار خود در دنیا درست می کند.

هیچ کدام از انبیای الهی علمشان را از مدرسه کسب نکردند

مرجع عالیقدر جهان تشیع با تقسیم بندی علوم به دو نوع حصولی و شهودی، تصریح کرد: علوم حوزوی و دانشگاهی به اصطلاح علوم حصولی هستند و با تصور و تصدیق در ذهن ایجاد می شود ولی علم شهودی یا عقل عملی ترجمان علم حصولی خواهد بود.

وی علم شهودی را محصول عمل، محصل عمل و معلم علم دانست و تاکید کرد: انسان تا اهل عمل نباشد به آن شهود نمی رسد و هرگاه خود حقیقت را مشاهده کرد اعمال موثر را بر عهده خواهد داشت.

آیت الله  جوادی آملی خاطرنشان کرد: اینکه در روایات تاکید شده علما ورثه انبیا هستند، گرچه این جمله یک جمله خبری است ولی به صورت انشاء نوشته شده، یعنی ای علما بکوشید وارثان انبیا شوید.

مفسر بزرگ قرآن کریم تصریح کرد: هیچ کدام از انبیای الهی علمشان را از مدرسه کسب نکردند بلکه از شهود الهی دریافت کردند.

وی با اشاره به سه ویژگی این قبیل علوم اظهار داشت: این علوم عقل نظری را شکوفا می کند که آنچه را یافتند عمل کنند. علوم شهودی محصول عمل و محصل اعمال صالح و کامل است.

راه اصلی در درون جان ماست

آیت الله جوادی آملی تاکید کرد: مشکل ما این است که فکر می کنیم راه، بیرون از جان ماست، بلکه کسی که می خواهد انسان کامل و عادل و باتقوا شود باید بداند که راه او در درون جانش قرار دارد.

وی رعایت عدل، تواضع، قناعت، فضیلت و… را از جمله راه های رسیدن هر شخص به انسان کامل دانست و گفت: اگر انسان راه دورنش را طی کند به مقصد می رسد و رئیس اخلاق می شود.

مرجع عالیقدر جهان تشیع تقوا را از برجسته ترین فضیلتها برشمرد و افزود: در روایات تاکید شده که گناه تیر شیطان است، ولی انسان باتقوا سپری به دست دارد که این تیرها به او نمی رسد و وقتی این انسان از خطر تیر شیطان حفظ شد از زندگی خود لذت می برد.

۲۸ – و من کتاب له علیه السلام الی معاویة جوابا، و هو محاسن الکتب

اما بعد فقد اتانی کتابک تذکر فیه اصطفاء الله محمد صلی الله علیه و آله لدینه، و تأییده ایاه بمن ایده من اصحابه، فلقد، خبأ لنا الدهر منک عجبا، اذا طفقت تخبرنا ببلاء الله تعالی عندنا و نعمته علینا فی نبینا فکنت فی ذلک کناقل التمر الی هجر، او داعی مسدده، الی النضال، و زعمت ان افضل الناس فی الاسلام فلان و فلان؛ فذکرت امرا ان تم اعتزلک کله، و ان نقص لم یلحقک ثلمه، و ما انت و الفاضل و المفضول والسائس و المسوس! و ما للطلقاء و ابناء الطلقاء، و التمییز بین المهاجرین، الاولین، و ترتیب درجاتهم، و تعریف طبقاتهم! هیهات لقد حن قدح لیس منها، و طفق یحکم فیها من علیه الحکم لها!الا تربع ایها الانسان علی ظلعک و تعرف قصور ذرعک، و تتأخر حیث اخرک القدر!فما علیک غلبة المغلوب، و لاظفر الظافر!وانک لذهاب فی التیه، رواغ عن القصد.
الا تری -غیر مخبر لک، ولکن بنعمة الله احدث – ان قوما استشهدوا فی سبیل الله تعالی من المهاجرین، و الانصار و لکل فضل، حتی اذا استشهد شهیدنا قیل: سید الشهداء، و خصه رسول الله صلی الله علیه و آله بسبعین، تکبیرة عند صلاته، علیه! اولاتری ان قوما قطعت ایدیهم، فی سبیل الله – و لکل فضل – حتی اذا فعل بواحدنا ما فعل بواحدهم، قیل: الطیار فی الجنة ذوالجناحین!.
و لو لا ما نهی الله عنه من تزکیة المرء نفسه لذکر ذاکر فضائل جمة تعرفها قلوب المؤمنین و لاتمجها آذان السامعین، فدع عنک من مالت به الرمیة، فانا صنائع ربنا، و الناس بعد صنائع لنا لم یمنعنا قدیم عزنا ولاعادی طولنا علی قومک ان خلطنا کم بانفسکم؛ فنکحنا و انکحنا فعل الاکفاء، و لستم، هناک!و انی یکون ذلک و منا النبی و منکم المکذب، و منا اسد الله و منکم اسد الاحلاف و منا سید اشباب اهل الجنة و منکم صبیة النار و منا خیرنساء، العالمین، و منکم حمالة الحطب فی کثیر مما لنا و علیکم!
فاسلامنا قد سمع، و جاهلتینا لاتدفع، و کتاب الله یجمع، لنا ما شذعنا، و هو قوله، سبحانه، و تعالی (و اولو الارحام، بعضهم، اولی ببعض، فی کتاب الله) و قوله تعالی: (ان اولی الناس بابراهیم، للذین، اتبعوه و هذا النبی و الذین آمنوا و الله ولی المؤمنین) فنحن مرة اولی بالقرابة و تارة اولی بالطاعة، و لما احتج المهاجرون علی الانصار یوم السقیفة برسول الله صلی الله علیه و آله فلجوا علیهم، فان یکن الفلج، به فالحق لنا دونکم، و ان یکن بغیره فالانصار علی دعواهم.
و زعمت انی لکل الخلفاء حسدت، و علی کلهم، بغیت فان یکن ذلک کذلک فلیست الجنایة، علیک، فیکون، العذر الیک.
* و تلک شکاة ظاهر عنک عارها *
و قلت: انی کنت اقادکما یقاد الجمل المخشوش حتی ابایع؛ و لعمرالله لقد اردت ان تذم فمدحت، و ان تفضح فافتضحت!و ما علی المسلم من غضاضة فی ان یکون مظلوما ما لم یکن شاکا فی دینه، و لا مرتابا بیقینه! و هذه حجتی الی غیرک قصدها، ولکنی الطلقت لک منها بقدر ما سنح من ذکرها.
ثم ذکرت ما کان من امری، و امر عثمان، فلک ان تجاب عن هذه لرحمک منه، فاینا کان اعدی له، واهدی الی مقاتله! امن بذل له نصرته، فاستقعده، و استکفه، ام من استنصره، فتراخی عنه و بث المنون، الیه، حتی قدره، علیه، کلا والله (لقد یعلم الله المعوقین منکم و القائلین لاخوانهم هلم الینا و لا یأتون البأس الا قلیلا).
و ما کنت لاعتذر من انی کنت انقم، علیه احداثا؛ فان کان الذنب الیه ارشادی و هدایتی له، فرب ملوم لا ذنب له * و قد یستفید الظنة المتنصح * و ما اردت (الا الاصلاح ما استطعت، و ما توفیقی الا بالله علیه توکلت و الیه انیب) و ذکرت انه لیس لی و لاصحابی عندک الا السیف فلقد اضحکت بعد استبعار!متی الفیت بنی عبد المطلب عن الاعداء ناکلین، و بالسیف مخوفین؟! * لبث قلیلا یلحق الهیجا حمل *
فسیطلبک من تطلب، ویقرب منک ما تستبعد و انا مرقل نحوک فی جحفل من المهاجرین و الانصار، و التابعین، لهم باحسان، شدید زحامهم، ساطع قتامهم، متسربلین، سرابیل الموت؛ احب اللقاء، الیهم لقاء ربهم، وقد صبحتهم ذریة بدریة و سیوف هاشمیة قد عرفت مواقع نصالها، فی اخیک و خالک و جدک و اهلک (و ما هی من الظالمین ببعید) .

۲۸ – نامه ای از اوست در پاسخ معاویه که از بهترین نامه هاست

افشای ادعاهای دروغین معاویه

اما بعد. نامه ات به من رسید. در آن یاد آور شده بودی که خداوند محمد صلی الله علیه و آله را برای دین خود برگزید، و او را با اصحابش که خود تأییدشان کرده بود، یاری داد! روزگار چیزی شگفت از تو بر ما پنهان داشت، چون می خواهی ما را از احسان خداوند در حق ما، و از نعمت پیامبرش در میان ما با خبرسازی!
تو در این کار مانند کسی هستی که خرما به هجر**منطقه ای است در بحرین که در آن خرما فراوان است.***می برد، یا کسی را که به او تیراندازی آموخته به مبارزه دعوت می کند، پنداشتی که برترین مردم در اسلام، فلان و فلان، هستند. چیزی را یاد کردی که اگر درست باشد تو را از آن بهره ای نیست و اگر نادرست باشد زیانی به تو نرساند. تو را چه کار که چه کسی برتر است و چه کسی پایین تر، و یا چه کسی رییس است و چه کسی زیر است؟ آزاد شدگان (از بند بردگی) و فرزندان آزاد شدگان، را چه رسد که میان مهاجران نخستین فوق نهند، و درجات و مراتب ایشان را شناسند؟ هرگز! تیری که از جنس تیرهای مسابقه نبود صدا داد **در مسابقه وقتی تیرها را برهم زنند، آن تیر که از جنس تیرهای مسابقه نباشد، صدا دهد و از صدایش آن را بشناسند.*** (و خود را شناساند) کسی در این مسأله زبان به داوری گشود، که خود محکوم بود! ای انسان! چرا در جای خود نمی نشینی، و کاستی ها و ناتوانی های خود را نمی شناسی؟ چرا به آن درجه پایین که تقدیر الهی برایت رقم زده، باز نمی گردی؟ نه از مغلوب شدن کسی زیانی به تو رسد و نه از پیروز شدن کسی سودی نصیب تو گردد تو در بیابان، گمراهی گام برمی داری، و از راه مستقیم منحرف گشته ای.

 

 

ارسال دیدگاه